سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزائی اعتمادی: شاید یکی از تجربههای متفاوت، خواندن خاطرات پدری باشد که هیچگاه فرصت دیدنش را نداشتهای و در آغوشش آرام نگرفتهای. برای دختری که پدرش را ندیده، گاهی تمام دلتنگیها، خندهها، گریهها و غمها بر دوش کلماتی است که تصویر او را میسازند؛ پدری که میتوان در صفحات کتاب، گاهی با او به سوریه رفت، گاهی موتورسواری کرد و گاهی در روزهای عاشقانه پیش از تولدش حضور یافت.
مونس عبدیزاده، نویسنده کتاب خاطرات شهید میثم نجفی، از شهدای مدافع حرم، با همین کلمات «قصهای برای حلما» را نوشته است؛ قصهای که از دل خاطرات، تصویر پدری را برای حلما ترسیم میکند که هیچگاه فرصت دیدنش را نداشته است. اما این کلمات تا کجا میتوانند تصویر پدری را برای دختری بسازند که هرگز فرصت دیدنش را نداشته است؟ این پرسش بهانه ای شد که به گفت وگو با نویسنده کتاب بنشینیم.
چرا زندگی میثم را در دو دفتر، یکی از نگاه زهره و دیگری درباره زندگی نظامی او، روایت کردید؟ در فرایند تدوین، چه چیزهایی در روایت یکی وجود داشت که از دریچه روایت دیگری دیده نمیشد؟
اگر بخواهم به این سؤال جواب بدهم که چرا خاطرات را از این منظر نوشتم، باید بگویم اغلب خاطرات شهدای مدافع حرم را که میخواندم، مثلاً مادرانه یا همسرانه بود. در نتیجه، آن بُعد زندگی نظامی شهید، به قولی، نادیده گرفته میشد. اگر به قسمت نظامی خاطرات شهید پرداخته میشد، به خاطرات شخصی شهید اشاره نمیشد و بالعکس.
در مورد کلیه خاطرات شهید نجفی و همسر محترمشان، وقتی خاطرات آنها به دستم رسید، دیدم ماشاالله خاطرات هر دوی آنها جامع و کامل است. نمیشود مثلاً یکی را حذف کرد و تکهای از دیگری را استفاده کرد. اگر میخواستم از زاویه دانای کل استفاده کنم، خیلی از جنبههای زندگی شهید لوث میشد. یعنی خواننده خاطرهای از شهید میخواند و با خودش میگفت این چیزی نیست که نویسنده روی آن مانور داده. ممکن بود شهید خیلی کمتر از این بود یا حتی بیشتر از آن؛ چه از نظر عبادی، چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ رفتاری.
بنابراین، گفتم بهترین راه این است که هر دو خاطرات، از زبان خودشان گفته شود. مثلاً شهید میثم خودش را معرفی کند و خانم نجفی هم خودش را معرفی کند و از زبان خودشان بگویند. وقتی از زبان خودشان بگوییم، خواننده خودش قضاوت میکند. میگوید خب، من الان دارم خاطرات همسر شهید را میخوانم یا دارم خاطرات شهید میثم را میخوانم. پس هر چیزی که در آن لحظه میگوید، چه از ترس، چه از خشم، چه از خوشحالی، چه از گریه و چه از غم، با خودش میگوید نویسنده دست توی آن نبرده و آب توی آن نریخته است. به خاطر همین تصمیم گرفتم این کار را انجام بدهم. البته خیلی سخت بود.
در بعضی از خاطرات، مثلاً خاطرات همسرانه شهید میثم، خود شهید حضور نداشته یا برعکس، در خاطرات نظامی شهید میثم، همسرش حضور نداشته است. بنابراین، متصل کردن آنها به همدیگر خیلی سخت بود.
در خاطرات خواستگاری و زندگی مشترک، میثم با رفتارها و دغدغههای روزمرهاش شناخته میشود. چقدر آگاهانه تلاش کردید شخصیت او فقط از پایان زندگیاش شناخته نشود؟ آیا خاطراتی را به همین دلیل حفظ کردید که تصویر او را از قالب آشنای روایت شهدا بیرون میآوردند؟
میتوانم بگویم هم آگاهانه بود و هم ناآگاهانه. خودآگاهانه این بود که من سعی کردم روند داستان را در اختیار خود شهید و همسرشان بگذارم. ناخودآگاهانه این بود که اجازه دادم مخاطب گامبهگام با خاطرات جلو بیاید و اصلاً نتواند پایان آن را حدس بزند. فکر میکرد پایان کتاب با خاطرات شهید میثم و جریان شهادت او تمام میشود، ولی مخاطب دوباره ورق میزند و به خاطرهای میرسد که برای خود همسر شهید حکم شگفتانه را داشته است؛ خواندن اذان و اقامه توسط رهبر شهید در گوش حلما.
سعی کردم با همین شگفتانهای که در آخر کتاب آوردم، روند خاطرهنویسی را از حالت تکراری و کلیشهای دربیاورم.
در صحنه خداحافظی، پدر میثم احساس میکند اتفاقی در راه است. با دانستن سرنوشت میثم، این صحنه معنایی پیشآگاهانه پیدا میکند. هنگام نوشتن چطور مانع شدید که دانستن پایان زندگی او، معنای خاطره را بیش از آنچه در زمان وقوع داشته تغییر دهد؟
صحنه خداحافظی پدر شهید میثم، مسلماً پدر و مادر شهید میثم هم مانند پدر و مادرهای دیگر، از روی حس پدر و مادریای که به فرزندشان دارند، میدانند که قرار است اتفاقی برای فرزندشان بیفتد؛ چه اتفاق مثبت و چه اتفاق منفی. در این قسمت از خاطرات هم همینطور است. پدر میثم از روی محبت پدرانه احساس میکند که قرار است اتفاقی برای فرزندش بیفتد. شما توجه داشته باشید که از جریان اعزام میثم، هیچکس بهجز خانواده همسرشان خبر نداشت.
خب، حالا من بهعنوان نویسنده چه کار کردم؟ سعی کردم این حالت ابهام را که مثلاً در دل پدر چه میگذرد، برای مخاطبم حفظ کنم. فکر میکنم این ابهام، بار داستانی و بهخصوص بار این قسمت از خاطره را بیشتر کرده است.

در صحنههایی مانند خداحافظی با پدر یا زیارت حرم، عاطفه پررنگ است. چگونه تشخیص میدادید این شدت عاطفی از خود خاطره میآید و چه زمانی ممکن است حاصل پرداخت شما باشد؟ آیا نمونهای بود که تصمیم بگیرید از شدت عاطفی یک صحنه کم کنید؟
در کل جریان خاطره، صحنهای نبود که بخواهم از لحاظ عاطفی کموزیادش کنم؛ مثلاً شدت عاطفه خیلی بالا باشد و من آن را پایین بیاورم، یا شدت عاطفی خیلی کم باشد و من آن را بالا ببرم. شما وقتی صحنه خداحافظی پدر و پسر را مجسم میکنید، ناخودآگاه به روضه حضرت علیاکبر و سیدالشهدا برمیگردید.
در صحنه خداحافظی پدر با پسری که شهید میشود، میدانید که احتمال بازگشتش صفر است. روضه وداع امام حسین و حضرت علیاکبر برای ما تداعی میشود. شما در نظر بگیرید که مادران شهدا خیلی راحت پسرانشان را در آغوش میگرفتند و میبوسیدند. حالا دیدار آخر بود، اما شاید این نوع ابراز عاطفه را از پدر شهید کمتر دیده باشیم.
در مورد اینکه عاطفه پررنگ شده باشد یا کمرنگ، وقتی آدم اینجور صحنهها را درک میکند، میبیند که خود عاطفه در وجودش غلیان پیدا میکند. اصلاً نیازی نیست بخواهی آن عاطفه را بیشتر کنی؛ به قول ما خانمهای آشپز، نمکش را بیشتر کنی یا فلفلش را بیشتر کنی. من سعی کردم این عاطفه همان عاطفه باشد؛ از جنس برخورد میثم با پدرش باشد، از جنس زیارت میثم.
در روایت ورود به دمشق، زیارت و مراسم مذهبی با جزئیات آمدهاند. در مقابل، تجربه عینی جنگ و دشواریهای مأموریت در این صفحات کمتر دیده میشود. آیا در مصاحبههای اولیه جزئیات بیشتری از تجربه مستقیم جنگ وجود داشت؟ چه چیزی تعیین کرد کدام بخشها وارد روایت شوند؟
به دلیل مسائل امنیتی، از گفتن خاطرات نظامی با جزئیات خودداری میشد. مثلاً در سالهای ۹۳ تا ۹۵، خاطرات مربوط به سوریه بسیار محرمانه بود و نمیشد بهراحتی اطلاعاتی مثل نحوه اعزام رزمندگان را به دست آورد.
خاطرات رزمندگانی را که به سوریه رفتند، میتوان به دو دسته تقسیم کرد: یکی زیارتهای مذهبی و عمومی و دیگری خاطرات روزمره؛ یعنی اینکه چه میخوردند، کجا میخوابیدند، با چه کسانی بودند و حتی شوخیها و خندههایشان. دلیل این دقت در بیان جزئیات این بود که مخاطب بتواند شخصیت واقعی شهید را بشناسد و او را از دیگر شهدا متمایز کند؛ درست مثل اینکه ویژگیهای رفتاری بچههای قرچک ورامین با بقیه فرق دارد و قابل تشخیص است.
در این اثر، من خواستم خاطرات روزمره شهید میثم را دقیقاً همانگونه که بوده، منتقل کنم. هدف من این است که هیچ چیزی اضافه یا کم نشود و مطالب دقیقاً مطابق با تعریف خود رزمندگان باشد. بنابراین، مطالب به دو بخش تقسیم شده است: اول، خاطرات روزمره زندگی ایشان و دوم، خاطرات مربوط به بخشهای نظامی که هر دو کاملاً به روایتهای اصلی وفادار هستند. بنابراین، اینجا خواستم خود میثم را در خاطرات روزمره منتقل کنم.
خود نشر ۲۷ بعثت از آن انتشاراتی است که خیلی مقید است خاطرات، مخصوصاً در زمینه سوریه و مدافعان حرم، همان چیزی باشد که نقل شده است؛ یعنی هیچ حذف و اضافهای در آن رخ نداده باشد.
نگاه کنید، هرچه مستندتر باشد، مهمتر است؛ مخصوصاً در عملیاتها، عملیاتی که خود شهید میثم در آن حضور داشته است. این بخش از جنگها و خاطرات، از نظر مستندنگاری برای ما خیلی مهمتر بود؛ یعنی هم برای منِ نویسنده، هم برای خود نشر ۲۷ که اثر را منتشر کرده و هم برای دوستانی که زحمت کشیدند خاطرات شهید میثم را حتی برای خانوادهاش روایت کردند. بنابراین، مستندنگاری و راستیآزمایی در روایتی که ارائه کردیم، نقش برجستهای داشته است.
وقتی چند نفر درباره یک واقعه خاطرات متفاوتی داشتند، چگونه تصمیم گرفتید کدام روایت در متن بیاید؟ آیا نمونهای از اختلاف روایتها وجود داشت که بر شکل نهایی کتاب اثر گذاشته باشد؟
در ادامه بحث سؤال قبلی، نه، من این مورد را خیلی کمتر دیدم. اتفاقاً روایتها کاملاً مستند بودند؛ یعنی من مشکلی ندیدم که بگویم جریان خاطرات و روایت آنها متفاوت بوده است.
مثلاً روایت مربوط به شهادت شهید میثم مستند بود؛ یعنی خود شهید میرسیار آمد و این ماجرا را برای خانوادهشان نقل کرد. در مجموع، موردی ندیدم.
در خاطرات شهدای مدافع حرم، مفاهیمی مانند رفاقت، ایمان، زیارت و شهادت بارها تکرار میشوند. هنگام نوشتن این کتاب، چه چیزی را ویژگی خاص روایت میثم میدانستید که نمیخواستید زیر سایه زبان آشنای این ادبیات گم شود؟
یکی از ویژگیهای شهید میثم که از طریق خاطراتش و به نقل از بچهها و دوستان صمیمیاش شناختم، این بود که درست است رفاقت برایش خیلی مهم بود و برای رفیقهایش حسابی مایه میگذاشت، اما وقتی بحث حق و عدالت پیش میآمد، این رفاقت و دوستی و رفیقبازیها را کنار میگذاشت. از آن طرف، وقتی بحث حقخوریِ رفیقش پیش میآمد، برای احقاق حق و حقوق دوستش تمام توانش را میگذاشت و نمیگذاشت حق دوستش ضایع شود.
در بخشهایی از کتاب، میثم از جزئیات کوچکی حرف میزند که در نگاه اول اهمیت تاریخی ندارند؛ از شوخی با همراهان تا رفتار خانواده هنگام خداحافظی. اما همین جزئیات گاهی بیش از توصیفهای مستقیم، شخصیت او را میسازند. هنگام تدوین، چطور تشخیص دادید کدام خاطرههای کوچک ارزش ماندن در کتاب را دارند؟ آیا خاطرهای بود که از نظر شما تصویر پیچیدهتر یا متفاوتتری از میثم میساخت، اما به دلیل محدودیت روایت کنار گذاشته شد؟
حلما یکی از مصادیق فرزندان شهداست. خانوادههای شهدای زیادی، چه شهدای مدافع حرم و چه شهدای مدافع امنیت، هستند که پدر خانواده به شهادت رسیده و فرزند هنوز به دنیا نیامده است. حلما هم یکی از این مصادیق است. پدر و مادر خودش را الگو قرار میدهد و به آنها افتخار میکند. با نان حلال پرورش پیدا کرده و بزرگ شده است.
در مورد زندگی شهید میثم، قسمتی از زندگی ایشان بود که به قول خودمان، ناگفته مانده بود و خیلی از دوستان شهید از آن قسمت خاطرات طفره میرفتند و آن را بیان نمیکردند. این بخش مربوط به خاطرات شخصی شهید نبود، بلکه قسمتی از خاطرات نظامی ایشان بود که زیاد به آن بها نمیدادند؛ یعنی نمیخواستند سراغش بروند. حتی من بهعنوان نویسنده خیلی سعی کردم به آن نزدیک شوم و حداقل اشارهای به آن در خاطرات بکنم، ولی خیلی از دوستان شهید میگفتند که نمیخواهیم این قسمت از خاطرات را بگوییم.
کتاب با نام حلما و برای دختری شکل گرفته که پدرش را پیش از تولد از دست داده است؛ بنابراین خواننده با زندگیای روبهروست که بخشی از آن را خود شخصیت اصلی روایت نکرده و دیگران به جای او بازسازی کردهاند. در چنین روایتی، مرز میان ثبت زندگی میثم و ساختن تصویری از او برای دخترش کجاست؟ چطور مطمئن شدید میثم در کتاب فقط همان پدری نباشد که قرار است حلما به او افتخار کند، بلکه انسانی با تجربهها و پیچیدگیهای خاص خودش هم باقی بماند؟
ما میتوانیم حلما را همان خوانندهای در نظر بگیریم که خاطرات شهید نجفی و همسرش را میخواند. سؤالی که از ما پرسیدید این است که مرز میان سبک زندگی شهید میثم و ساختن تصویری از ایشان برای دخترش چگونه بوده است.
ما سعی کردیم این تصویر تا حد امکان به خود شهید میثم نزدیک باشد؛ یعنی طوری باشد که مثلاً حلما وقتی به ده یا پانزدهسالگی میرسد و خاطرات پدرش را میخواند، فکر کند و از خودش بپرسد: «آیا این واقعاً بابای منه؟ آیا واقعاً بابای منه که این کار رو انجام داده یا این حرف رو زده؟ آیا واقعاً در قبال مادرم، در قبال پدربزرگم و مادربزرگم، چنین واکنشی نشون داده؟»
خاطرات شهید میثم برای حلما آنقدر پیچیده و دستنیافتنی نیست که خودش را از پدرش دور ببیند. بنابراین، آن مرز خیلی کمرنگ است. یعنی حلما هر وقت اراده کند، پدرش را از قالب خاطرات بیرون میآورد، لباس تنش میکند و با او بیرون میرود؛ با او به سوریه میرود یا خاطرات نامزدبازی پدر و مادرش را میخواند.
بنابراین، حلما خیلی راحت دست پدرش را میگیرد، او را از دل خاطرات بیرون میآورد و با همدیگر به موتورسواری میروند، مثلاً با هم تکچرخ میزنند. بعد دوباره بابایش را سر جایش میگذارد. چند ورق دیگر میزند و دوباره دست بابایش را میگیرد و با هم به حرم حضرت زینب (س) میروند.
حالا اینکه چقدر مطمئن هستیم شهید میثم نجفی دقیقاً همان پدری است که در خاطرات برای حلما تصویر کردهایم یا نه، باید از خود حلما پرسید.
نظر شما