سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ـ احمد محمدتبریزی؛ نمایش «عشقهای زودگذر ماندگار» به کارگردانی وحید منتظری در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه رفته است. نمایشی که با نگاهی به «مرغ دریایی»، اثر آنتون چخوف، شکل گرفته و با تغییراتی در روابط شخصیتها، موقعیتهای داستانی و فضای اثر، تلاش کرده است جهان این نمایشنامه کلاسیک را به جامعه امروز ایران نزدیک کند. منتظری در این اثر، به جای بازسازی مستقیم جهان چخوف، از دغدغههای اجتماعی و روابط انسانی در جامعه ایران آغاز کرده و سپس به سراغ رگههایی از نمایشنامه «مرغ دریایی» رفته است. رویکردی که امکان بازخوانی اثری کلاسیک را در بستری معاصر فراهم میکند.
این کارگردان که تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته تئاتر گذرانده و پیش از این نیز آثاری را روی صحنه برده است، در گفتوگو با ایبنا از دلایل انتخاب نمایشنامه چخوف، چگونگی شکلگیری ایده اولیه «عشقهای زودگذر ماندگار» و بومیسازی متون کلاسیک و ضرورت شناخت جامعه مقصد در فرایند اقتباس سخن گفت.
نمایش «عشقهای زودگذر ماندگار» با نگاهی به نمایشنامه «مرغ دریایی» آنتون چخوف شکل گرفته است. در اجرای شما تغییرات زیادی نسبت به متن اصلی دیده میشود. چه شد که تصمیم گرفتید به سراغ اقتباس از این نمایشنامه بروید؟ با توجه به اینکه میتوانستید متنی مستقل با همین حالوهوا بنویسید، انتخاب چخوف و «مرغ دریایی» چه دلیلی داشت؟
«مرغ دریایی» یکی از نمایشنامههای موردعلاقه من بود. من در هنرستان تئاتر خواندهام و بعد از آن نیز در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد همین رشته تحصیل کردهام. حدود ۱۶ یا ۱۷ سال پیش، زمانی که در هنرستان درس میخواندم، با نمایشنامه «مرغ دریایی» آشنا شدم و در کلاسها و تمرینهای آن دوره نیز با این اثر سروکار داشتیم. از همان زمان ارتباطی با این نمایشنامه برقرار کرده بودم.
با این حال، شکلگیری «عشقهای زودگذر ماندگار» در ابتدا با تصمیم مستقیم برای اقتباس از «مرغ دریایی» آغاز نشد. در سالهای اخیر، بهویژه پس از سال ۱۴۰۱، یکی از دغدغههای جدی من این بود که در چنین شرایطی باید کار کنیم یا کار نکنیم و چه تصمیمی باید بگیریم. این مسئله فقط به فعالیت حرفهای محدود نمیشد و بر روابط دوستانه، رفاقتها و همکاریهای هنری نیز تأثیر گذاشته بود.
در آن دوره، بسیاری از دوستیها و همکاریها گسسته شد. عدهای معتقد بودند باید کار کرد و گروهی دیگر اعتقاد داشتند که نباید کار کرد. این اختلافنظرها باعث شد افراد کمتر با یکدیگر گفتوگو کنند. هرکسی موضع خودش را داشت و درباره دیگری قضاوت میکرد که چرا کار میکند یا چرا کار نمیکند. در نتیجه، فاصله میان آدمها بیشتر شد. به نظرم عجیب بود؛ چون معمولاً در چنین بزنگاههایی انتظار میرود آدمها بیشتر کنار یکدیگر باشند، با هم حرف بزنند و بتوانند اختلافنظرهایشان را مطرح کنند.
این دغدغه در ذهن من وجود داشت تا اینکه سال گذشته طرحی نوشتم. هنگام نوشتن متوجه شدم بعضی از موقعیتها و روابطی که در طرحم شکل گرفتهاند، شباهتهایی با «مرغ دریایی» دارند. این شباهتها پیش از آن به وجود آمده بودند که تصمیم گرفته باشم از نمایشنامه چخوف الهام بگیرم. بعد از این اتفاق، دوباره به سراغ نمایشنامه رفتم و آن را خواندم. در بازخوانی مجدد، متوجه شدم میتوانم تغییراتی در طرح خودم ایجاد کنم و از بعضی عناصر «مرغ دریایی» استفاده کنم.
به این ترتیب، تلاش کردم نوعی ادای دین به نمایشنامه چخوف داشته باشم و از برخی عناصر آن بهره بگیرم. بنابراین، در ابتدا قرار نبود کار مستقیماً با نگاهی به «مرغ دریایی» نوشته شود، اما وقتی شباهتها را دیدم، تصمیم گرفتم آگاهانهتر از این اثر استفاده کنم. در واقع، ابتدا قصه خودم شکل گرفت و بعد با بازخوانی «مرغ دریایی»، بخشهایی از آن را وارد ساختار نمایش کردم.
یکی از ویژگیهای آثار چخوف، بهویژه «مرغ دریایی» و «باغ آلبالو»، پرداختن به روابط انسانی و جزئیات پیچیده شخصیتهاست. اجرای این جزئیات نیز روی صحنه دشواریهای خاص خودش را دارد. آیا هنگام اقتباس نگران نبودید که نتوانید ظرافتهای موردنظرتان را در اجرا پیاده کنید؟
واقعیت این است که نمیخواستم اجرایی کاملاً چخوفی روی صحنه ببرم. قصد نداشتم تمام ویژگیهای متن اصلی را حفظ کنم و همان جهان را با تمام جزئیاتش بازسازی کنم. به نظرم بسیاری از مخاطبان تئاتر در سالهای اخیر، اجرای متفاوت و قابلتوجهی از آثار چخوف ندیدهاند. از میان اجراهایی که به خاطر دارم، «باغ آلبالو» به کارگردانی آقای معجونی برایم اثری دوستداشتنی بود. اجرای «ایوانف» به کارگردانی آقای کوهستانی را نیز به یاد دارم که آن هم تا اندازهای دراماتورژی شده بود. با این حال، به نظرم مخاطب امروز نه حوصله و نه فرصت آن را دارد که دو ساعت و نیم یا سه ساعت بنشیند و اجرایی را با تمام جزئیات متن کلاسیک دنبال کند.
از سوی دیگر، جنس شوخیها، فضاها و روابطی که در متنهای چخوف وجود دارد، اگر بدون توجه به شرایط مخاطب امروز اجرا شود، ممکن است بهسادگی ارتباط برقرار نکند. اگر متن به خوبی دراماتورژی نشود و همه جزئیات آن به همان شکل اولیه حفظ شود، احتمال دارد مخاطب امروز نتواند با آن ارتباط بگیرد. به همین دلیل، یکی از دشواریهای اصلی این بود که بتوانم جزئیات مورد نیازم را برای بیان حرف اصلی نمایش حفظ کنم و در عین حال، بخشهایی را که به فضای اجرایی و شرایط امروز ارتباطی ندارند، کنار بگذارم یا تغییر دهم.
به نظرم دیگر نمیتوان انتظار داشت که یک اجرای کلاسیک، با همان شیوههای گذشته، تمام حرفهای یک متن را به مخاطب امروز منتقل کند. اثر باید لایههای مختلفی داشته باشد؛ لایهای که گروهی از مخاطبان با آن ارتباط برقرار کنند و لایههای دیگری که برای مخاطبان دقیقتر و آشناتر با متن و جهان اثر قابلدریافت باشد.
برای کسی که «مرغ دریایی» را خوانده و با جزئیات آن آشناست، ممکن است بعضی از ظرافتها و ارجاعات نمایش اهمیت بیشتری داشته باشد. در مقابل، مخاطبی که بدون پیشزمینه به تماشای اثر میآید، باید بتواند با داستان، شخصیتها و روابط انسانی آن ارتباط برقرار کند. به نظرم دشواری کار دقیقاً در ایجاد تعادل میان این دو سطح از مخاطب است.
در آثاری که نام بردید و همچنین در «عشقهای زودگذر ماندگار»، به نظر میرسد جامعه ایرانی و دغدغههای آن جایگاه مهمی در نگاه شما دارد. آیا علاقهمندید در کارهایتان تصویری از جامعهای که در آن زندگی میکنید ارائه دهید؟
بله، این کار را دوست دارم؛ چون خودم در همین جامعه زندگی میکنم و مخاطب من نیز همین جامعه ایرانی است. طبیعی است که بخواهم درباره آدمهایی کار کنم که آنها را میشناسم، با آنها زندگی میکنم و مسائل و دغدغههایشان را از نزدیک میبینم.

فضای نمایش شما از نظر روابط انسانی و شکلگیری بحرانها، به جنس رئالیسمی نزدیک است و آدمهایی که هرکدام درگیر داستانها و مسائل خودشان هستند و از دل این روابط، بحرانهایی مانند دروغ و خیانت شکل میگیرد را میبینیم.. آیا این نزدیکی به رئالیسم اجتماعی، انتخاب آگاهانه شماست؟
مسئله اصلی من در تئاتر این است که اثری را بسازم که خودم دوست دارم ببینم. معمولاً وقتی کارگردانی میکنم، هر شب اجرای نمایش را تماشا میکنم. همچنین تلاش میکنم کاری را برای اجرا انتخاب کنم که خودم از آن لذت ببرم.
در کارهایی هم که خودم میسازم، این دغدغه را دارم که اثری تولید کنم که هم شما، بهعنوان فردی اهل کتاب و آشنا با هنر، از آن لذت ببرید و هم مادرم که ممکن است بهعنوان مخاطبی عمومیتر به تماشای نمایش بیاید و کمتر کتاب بخواند و بیشتر تلویزیون ببیند یا فیلم تماشا کند.
برای من مهم است که بتوانم کاری بسازم که طیفهای مختلف مخاطبان از آن لذت ببرند. گاهی در فضای تئاتر این تصور وجود دارد که اثر باید به شکلی باشد که گروهی از مخاطبان آن را بفهمند و گروهی دیگر نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. رسیدن به اجرایی که در عین داشتن عمق و لایههای فکری، برای مخاطب عمومی نیز جذاب باشد، کار بسیار دشواری است و ادعای بزرگی به شمار میرود.
البته ممکن است در این مسیر یک کار موفق باشد، اثری دیگر به نسبت موفق از آب دربیاید و کار دیگری نیز چندان موفق نباشد. باید این مسیر را تجربه کرد و راه رسیدن به آن را پیدا کرد. اگر بتوانیم اثری بسازیم که هم مخاطب حرفهای و هم مخاطب عمومی از آن لذت ببرند، اتفاق مهمی رقم زدهایم.
من همیشه مثالی در ذهن دارم که البته به فضای کار ما مربوط نیست. کارگردانی را میشناختم که اجراهایش را در کارخانهها و مکانهای مختلف روی صحنه میبرد و دوست داشت به نوعی از اجرا برسد که همه اقشار جامعه بتوانند آن را دوست داشته باشند. به نظرم اگر بتوانیم به چنین نقطهای برسیم، میتوانیم بگوییم در کارمان موفق بودهایم.
با توجه به اینکه در «عشقهای زودگذر ماندگار» بحرانها و تعارضهای انسانی متعددی دیده میشود، آیا میتوان گفت این بحرانها از شرایط جامعه امروز ایران تأثیر گرفتهاند؟ آیا از ابتدا ذهنیتی درباره دروغ، خیانت و پیچیدگی روابط انسانی داشتید یا این مسائل در جریان نوشتن شکل گرفتند؟
قطعاً شرایط جامعه بر شکلگیری این مسائل تأثیر داشته است. با این حال، وقتی تصمیم گرفتم در معرفی اثر به ارتباط آن با «مرغ دریایی» اشاره کنم، درباره دورهای که چخوف این نمایشنامه را نوشته بود، تحقیق کردم. برایم جالب بود که بعضی از شرایط آن دوره، از جمله وضعیت اقتصادی و برخی مسائل اجتماعی، شباهتهایی با شرایط امروز ما داشت.
نمایشنامه «مرغ دریایی» در سال ۱۸۹۵ نوشته شد و هنگام بررسی آن دوره متوجه شدم که بعضی از مسائل انسانی و اجتماعی، با وجود فاصله زمانی و تفاوتهای فرهنگی، همچنان قابلمقایسهاند. این شباهتها برایم جالب بود؛ البته نمیتوان گفت شرایط دو دوره کاملاً یکسان است.
اعتقاد دارم اگر اثری فقط به یک دوره خاص و هیجانهای مقطعی آن وابسته باشد، ممکن است پس از گذشت زمان، تاریخ مصرفش به پایان برسد. به همین دلیل، برای من مهم بود که داستان تنها بازتاب هیجانهای یک دوره مشخص نباشد و بتواند درباره روابط انسانی و مسائلی صحبت کند که محدود به یک زمان خاص نیستند.
از آنجا که در معرفی نمایش به ارتباط آن با «مرغ دریایی» اشاره کردهام، لازم بود درباره این اثر و شرایط تاریخی نگارش آن تحقیق کنم. اگر نامی از چخوف و نمایشنامهاش نمیبردم، شاید کار برایم سادهتر بود، اما وقتی چنین نسبتی را مطرح میکنم، باید شناخت و تحقیق لازم را نیز داشته باشم.

یکی از تغییرات مهم شما نسبت به نمایشنامه اصلی، تعریف دوباره روابط و شخصیتهاست. برای مثال، رقابت میان دو برادر در نمایش شما جایگاهی پیدا کرده که از نظر دراماتیک میتواند برای مخاطب ایرانی ملموستر از برخی روابط متن اصلی باشد. همچنین جایگزینیهایی که در رابطه با تئاتر و سینما انجام دادهاید. این تغییرات چگونه شکل گرفتند؟
به نظرم رقابت میان دو برادر از نظر دراماتیک میتواند برای مخاطب ایرانی جذاب و باورپذیر باشد. در متن اصلی، برخی روابط و رقابتها شکل دیگری دارند، اما من احساس کردم اگر این روابط را تغییر دهم، امکان نزدیکتر کردن آنها به تجربه زیسته مخاطب ایرانی فراهم میشود.
برای مثال، رقابت میان مادر و پسر در جامعه ما ممکن است به اندازه همان رابطه در جهان نمایشنامه چخوف قابلدرک نباشد زیرا تصور ما از رابطه مادر و فرزند، به ویژه در بستر فرهنگی ایران، تفاوتهایی با مناسبات فرهنگی روسیه دارد. در مقابل، الگوی رقابت میان دو برادر یا میان پدر و پسر برای مخاطب ایرانی آشناتر است و میتواند بهراحتی درک شود.
به همین دلیل، تغییر روابط و جایگزینی برخی موقعیتها برایم اهمیت داشت. همچنین تلاش کردم بعضی از عناصر نمایش را به زمانه امروز نزدیک کنم. تغییر نسبت میان تئاتر و سینما نیز در همین مسیر قرار میگیرد؛ چون میخواستم مخاطب بتواند موقعیتها و تعارضهای نمایش را در جهان معاصر خودش تشخیص دهد.
در این نمایش با بازیگرانی مانند وحید رهبانی و وحید آقاپور همکاری کردهاید که خودشان تجربه کارگردانی دارند و از نظر سابقه فعالیت هنری نیز با شما تفاوتهایی دارند. این همکاری چگونه پیش رفت؟ آیا تفاوت نگاهها در روند تمرین و اجرا دشواری ایجاد نمیکرد؟
همکاری با این دوستان برایم بسیار لذتبخش بود. وحید رهبانی و وحید آقاپور هر دو تجربه و سابقه قابلتوجهی دارند. آقای آقاپور از سالهای بالاتر دانشگاهی من بود و فکر میکنم حدود ۱۴ یا ۱۵ سال با هم اختلاف سنی داریم. با وجود این تفاوتها، هر دو به من اعتماد کردند و در کار همراهی بسیار خوبی داشتند. از این همکاری لذت بردم؛ چون هم در بخشهایی به من کمک میکردند و هم در جاهایی که با یکدیگر اختلافنظر داشتیم، میتوانستیم درباره مسائل گفتوگو کنیم.
برای من ارزشمند بود که بازیگران با وجود تجربه و دیدگاه مستقل خودشان، به تصمیمهای اجرایی من اعتماد میکردند و آنچه را برای نمایش در نظر گرفته بودم، پیش میبردند. در عین حال، اختلافنظرها نیز وجود داشت و همین موضوع به روند کار کمک میکرد. در مجموع، همکاری با این گروه تجربهای لذتبخش بود.

شما در این نمایش، متنی را از جهان فرهنگی دیگری گرفتهاید و با تغییراتی، آن را به جامعه ایران نزدیک کردهاید. در فرایند دراماتورژی و بومیسازی یک اثر، چه نکاتی باید رعایت شود؟
به نظرم در وهله نخست، باید آدمهایی را که در اطراف خودمان زندگی میکنند و جامعهای را که به آن تعلق داریم، بهخوبی بشناسیم. این شناخت باید پیش از اضافه کردن عناصر داستانی از جهانهای دیگر شکل بگیرد. من فکر میکنم معمولاً در فرایند اقتباس، این ترتیب را برعکس انجام میدهیم؛ یعنی ابتدا به سراغ جهان اثر خارجی میرویم و بعد تلاش میکنیم آن را به جامعه خودمان منتقل کنیم. من شخصاً از این روش نتیجه مطلوبی نگرفتهام.
همانطور که گفتم، در «عشقهای زودگذر ماندگار» ابتدا قصهای ایرانی داشتم و بعد رگههایی از نمایشنامه چخوف را به آن اضافه کردم. در حال حاضر نیز با نمایشنامه «سه خواهر» همین رویکرد را دنبال میکنم. در برداشت من، سه خواهر در شهر رشت زندگی میکنند و میل دارند به تهران بروند. آنها تصور میکنند با رفتن به تهران چه اتفاقاتی ممکن است در زندگیشان رخ دهد و چه آیندهای در انتظارشان است.
این موقعیت برای من آشناست. چون خودم اصالتاً اهل قم هستم، در هنرستان تئاتر خواندهام، در دانشگاه تهران تحصیل کردهام و برای کار و زندگی به مسیری وارد شدهام که تجربه مهاجرت از یک شهر به شهر دیگر و تصور آیندهای متفاوت در آن، بخشی از آن بوده است. این مسئله را میشناسم و احساس میکنم میتوانم درباره آن حرف بزنم.
به نظرم ابتدا باید این جهان ایرانی را بسازیم و بعد رگههایی از جهان اثر اصلی را وارد آن کنیم. در نهایت، امیال و آرزوهای انسانها در نقاط مختلف جهان شباهتهای زیادی به یکدیگر دارد؛ آدمها در فرهنگهای مختلف ممکن است خواستهها و آرزوهای مشابهی داشته باشند، اما شیوه زندگی و مناسبات اجتماعی آنها متفاوت است.
اگر بخواهیم اثری را از یک جهان فرهنگی به جهان دیگری منتقل کنیم، نمیتوانیم فقط شخصیتها و موقعیتهای آن را با معادلهای ظاهری جایگزین کنیم. باید ابتدا بدانیم آدمهای جامعه مقصد چگونه زندگی میکنند، چه چیزهایی برایشان اهمیت دارد و روابط انسانی در آن جامعه چگونه شکل میگیرد. سپس میتوانیم از عناصر جهان اثر اصلی استفاده کنیم.
در گفتوگوهای دیگری درباره اقتباس نیز به این نکته اشاره شده است که برای انتقال یک اثر از جهانی به جهان دیگر، باید مناسبات فرهنگی، اجتماعی و تاریخی نویسنده و محیطی را که اثر در آن شکل گرفته است، شناخت. آیا تحصیل در رشته تئاتر و آشنایی با مباحث نظری این حوزه در چنین فرایندی به شما کمک کرده است؟
بله، اما به نظرم یک نکته دیگر نیز وجود دارد. ما باید میان شناخت جهان نویسنده و امکان استفاده از حرفهای او در جهان امروز تفاوت قائل شویم. گاهی هرقدر هم جهان تاریخی و فرهنگی یک اثر را بشناسیم، این شناخت بهتنهایی برای انتقال آن به جامعه امروز کافی نیست.
به نظرم در اقتباس نیز با مسئلهای مشابه روبهرو هستیم. جهان تاریخی یک اثر با جهان امروز ما تفاوت دارد و بسیاری از مناسبات آن دیگر به همان شکل وجود ندارند؛ اما برخی حرفهای انسانی و مسائل بنیادین آن همچنان میتوانند در مناسبات امروز معنا پیدا کنند.
من درباره دورهای که «مرغ دریایی» در آن نوشته شده است، تحقیق کردم و برایم جالب بود که برخی از شرایط آن دوره شباهتهایی با ایران امروز داشت. با این حال، در نهایت نمیتوانم تأثیر آن شباهتها را بیش از اندازه بزرگ کنم؛ زیرا آن اثر متعلق به جهان و دوره تاریخی خودش است و ما در ایران و در شرایط اجتماعی و فرهنگی خودمان زندگی میکنیم.
بنابراین، به نظرم شناخت جهان نویسنده لازم است، اما کافی نیست. باید بتوانیم تشخیص دهیم کدام بخش از اثر به مناسبات تاریخی و فرهنگی زمانه خود نویسنده وابسته است و کدام بخش از آن میتواند در جهان امروز نیز معنا پیدا کند. برای من، اهمیت اقتباس دقیقاً در همین نقطه است؛ اینکه ضمن شناخت جهان اثر اصلی، بتوانیم آن را از مسیر تجربه و شناخت خودمان از جامعه امروز بازخوانی کنیم و به روایتی تازه برسیم.
* عکسهای نمایش از پرتو جغتایی است
نظر شما