سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، فرهاد بیانی- عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، در این یادداشت درباره هستیشناسی در رئالیسم انتقادی پرداخته است. در ادامه آن را بخوانید.
همانطور که در سلسله نوشتارهای پیشین اشاره شد، در رئالیسم انتقادی، هستیشناسی مقدم بر معرفتشناسی بوده و واجد اهمیتی و ماهیت مستقلی است. از نظر رئالیستهای انتقادی، هستیشناسی اجتماعی واقعیت هم واجد بعد لازم بوده و هم ماهیت طبقهبندی شده دارد (بسکارa، ۱۹۹۸: ۴۱). این طبقهبندی از نظر روی بسکار دست کم در دو ساحت روی میدهد: نخستین ساحت مربوط به لایه های سهگانهای است که شامل ساختارها یا مکانیسم ها، رویدادهایی که این مکانیسمها ایجاد میکنند و زیرمجموعههای این رویدادها که واقعا به تجربه درآمده اند، هست. روی بسکار این رویکرد چند لایهای واقعیت را نقشه هستیشناختی مینامد. بسکار به ترتیب این سه لایه را واقعی، رویدادی و تجربی مینامد (بسکار، ۲۰۰۸: ۲).
لایه واقعی شامل مکانیسمها، رویدادها و تجارب است، یعنی تمام واقعیت. این لایه یک تعامل پیچیده میان نظامهای پویا، باز و طبقه بندی شده مادی و غیرمادی است. جایی که ساختارهای ویژه نیروهای علی خاص، تمایلات یا شیوه های عملی را خلق می کنند که بسکار آنها را «مکانیسم های مولد» می نامد (بسکار، ۲۰۰۸: ۱۷۰). لایه رویدادی مشتمل بر رویدادهایی است که رخ داده (رخ نداده) و همچنین لایه تجربی حاوی آن دسته از رویدادهایی که مشاهده شده یا تجربهاند. این تمایز کمک می ند تا از یک سو متوجه باشیم که نباید تمام رخدادها را به امور مشاهده شده تقلیل دهیم و از سوی دیگر از فروکاستن مکانیسمهای علی به رخدادها پرهیز کنیم (مینگرز، ۲۰۰۶: ۲۲). میتوان این لایه بندی سه گانه در باب ماهیت هستیشناختی واقعیت از منظر رئالیسم انتقادی را چنین نشان داد:
ساحت دوم این طبقهبندی مربوط به خود ابژهها است (بسکارb، ۱۹۹۸: ۶۶) جایی که نیروهای علی در یک لایه میتوانند توسط سایر لایهها زیرین خلق شوند. مثلا لایه واکنشهای شیمیایی (لایه بالاتر) توسط لایه ظرفیت اتمی (لایه پایین تر) خلق می شود. یک قشر از قشر دیگری پیدایش مییابد، همان چیزی که بسکار «ماتریالیسم نیروهای نوظهور» مینامد (مینگرز، ۲۰۰۶: ۲۲). پیدایش یا ظهور عبارت است از اینکه یک امر کیفی (کیفیتی) جدید در یک سطح پدیدار میشود که با مکانیسمهایی که در سطح دیگر کار میکنند، قابل توضیح نیست (دنرمارک، ۲۰۰۱: ۵).
اگرچه تا اینجای این نوشتار بر بعد لازم واقعیت اجتماعی تاکید کردیم اما باید به این حقیقت نیز اشاره کرد که بخش فربهی از فرایند تولید دانش محصول فعالیت انسانهاست و در بُعدی که بسکار بُعد متعدی مینامد، رخ میدهد (بسکار، ۱۹۸۹: ۱۸). در حقیقت با تصدیق کار جامعه شناسان، میتوان گفت عملکرد علم یک فرایند اجتماعی است که از نظریهها، نتایج، ناهنجاری ها و گمان های موجود درباب ابژههای لازم (غیرمتعدی) معرفت بهره میبرد تا معرفت صیقل یافتهای درباب این ابژهها خلق کند. این تمایز روی بسکار به ما کمک میکند تا نسبیت معرفتی علم و این واقعیت که معرفت همواره ماهیت تاریخی و اجتماعی دارد را بپذیریم بدون اینکه، از یک سو، وجه هستیشناختی ابژه های معرفت را انکار کنیم و، از سوی دیگر، در دام داوری نسبیگرایانه گرفتار آییم (مینگرز، ۲۰۰۶: ۲۲).
استدلال روی بسکار در باب ماهیت هستیشناسی واقعیت اجتماعی در گام اول ناظر به مخالفت با رویکرد فردگرایی روش شناختی است که بسیار مورد حمایت پوپر بوده است؛ که بر طبق آن باید تمام تبیینها بر اساس کنشها، باورها و انگیزههای کنشگران فردی انجام شود (مینگرز، ۲۰۰۶: ۲۴). هستیشناسی رئالیسم انتقادی با اهمیت دادن به پدیدهها، ساختارها و مکانیسمهای فرافردی میکوشد نشان دهد نمیتوان برای شناخت جهان اجتماعی تنها به مطالعه انگیزهها، کنشها و باورهای فردی اکتفا کرد بلکه ساختارها، مکانیسمها و موجودیتهای اجتماعی فرافردی نیز وجود دارند که اتفاقا در صورتبندی، تغییر و بازتولید واقعیت اجتماعی و رویدادهای موجود در جامعه نقش بسیار مهمی دارند و نمیتوان در تحلیل و شناخت پدیدههای اجتماعی نسبت به آنها بیتفاوت بود یا آنها را انکار کرد.
نظر شما