سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: کینگ که متولد سپتامبر ۱۹۴۷ در پورتلند مین است، از زمان انتشار اولین داستان کوتاهش یعنی «کف شیشهای» (The Glass Floor) در ۱۹۶۷، مسیری افسانهای را در ادبیات طی کرده؛ نامی که اقتباسهای سینمایی شاهکاری چون کری (Carrie)، درخشش (The Shining)، میزری (Misery) و آثاری مانند مه (The Mist) و پیادهروی طولانی (The Long Walk) را به حافظه بصری دنیا سنجاق کرده است. با این حال، کینگ صرفاً رماننویسی چیرهدست نیست؛ نبوغ او در داستانهای بلند و نوولاها با همان ضرباهنگ دهشتناک و ملموس، تکرارنشدنی است.
«تمدید منصفانه» (Fair Extension) که در سال ۲۰۱۰ در قالب کتاب «تاریکی مطلق، بی ستاره» (Full Dark, No Stars) منتشر شد، بازخوانی متفاوتی از کهنالگوی ادبی «معامله انسان با ابلیس» است. ماجرا پیرامون دیو استریتر میچرخد؛ مردی خانوادهدار که با سرطان لاعلاج ریه دستوپنجه نرم میکند. مسیر زندگی دیو زمانی به کلی دگرگون میشود که هنگام بازگشت به خانه، مسحور حضور دستفروشی مرموز در کنار جاده منتهی به فرودگاه میشود.
دستفروش که ادعا دارد صدها سال زیسته، پیشنهادی وسوسهانگیز و نامتعارف روی میز میگذارد: بخشیدن سالهایی تازه از زندگی در ازای ۱۵ درصد از درآمد دیو، به یک شرط هولناک؛ دیو باید قربانیای برگزیند تا تمام رنجها، بیماری و سیهروزی او بر سرش آوار شود. دیو بیدرنگ دوست و همشاگردی قدیمیاش، تام گودهیو را نشانه میرود؛ کسی که تمام دوران کودکی تکالیفش را گردن دیو میانداخت تا خودش نمرات عالی بگیرد، در دانشگاه معشوقه دیو را ربود و با او پیوند بست، و حالا غرق در ثروت و صاحب همسری ستودنی و سه فرزند بینقص است.
با امضای این معامله شوم، کفه ترازو به شکلی تکاندهنده جابهجا میشود؛ تومور سرطانی دیو به طرز معجزهآسایی فروکش میکند، پی در پی ترفیع رتبه میگیرد و زندگی خانوادگیاش اوج میگیرد. در سوی دیگر، جهنم گودهیو آغاز میشود: همسرش در اثر سرطان سینه پرپر میشود، امپراتوری تجاریاش به باد میرود و سرنوشت فرزندانش به ورطه تباهی میافتد.
کینگ هرگز پایان این بازی تلخ را برای مخاطب فاش نمیکند، اما پرده از رازی برمیدارد که جرقه تولد داستان را رقم زد؛ اعترافی مستقیم از زبان خودش:
«در بنگور، درست جایی که زندگی میکنم، جادهای به نام امتداد خیابان هموند هست که دیواره فرودگاه را دور میزند. در نیمه راه این مسیر و در کنار فنسهای فرودگاه، قطعهزمینی شنی وجود دارد که سالها پاتوق دستفروشان کنار جاده بوده است. محبوبترینِ آنها برای من مردی بود که اهالی محل به او “مرد توپ گلفی” میگفتند؛ کسی که سر و کلهاش درست با آغاز بهار پیدا میشد. او با آمدن گرما به زمین گلف شهرداری بنگور میرفت و صدها توپ رهاشده زیر برفهای زمستان را سوا میکرد و برای فروش میآورد. روزی که کنار جاده نگاهم به او گره خورد، ایده نوشتن “تمدید منصفانه” در ذهنم شعله کشید. البته رویدادهای داستان را به شهر خیالی دِری بردم؛ خانه ابدی پنیوایز، همان دلقک بدنام و شوم، چون دِری چیزی نیست جز خود بنگور که نقابی بر چهره زده است.»
منبع: mentalfloss
نظر شما