سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزایی اعتمادی: کتاب «پنج سِفْر» ساختاری رواییـ سفرنامهای دارد و حسین شرفخانلو مسیر خود را در قالب پنج «سِفْر» تقسیمبندی کرده است: سرعتگیر، مقتل، مشاهد، تشییع و شیرینی دیر. هر سِفر یک گام بهسوی تشییع عظیم دو دبیرکل شهید حزبالله لبنان برمیدارد. متن از «قبل سفر» در خوی آغاز میشود؛ از تردیدهای شخصی نویسنده، گفتوگو با دوست منتقد، زیارت مزار پدر شهیدش و تصمیم نهایی برای رفتن. سپس خانهای مختلف سفر، از خانهی خودشان تا مرز رازی، پایانهی کاپیکوی، فرودگاه وان، فرودگاه صبیحای استانبول، میدان تقسیم، ایاصوفیه، فرودگاه استانبول و در نهایت فرودگاه رفیق حریری بیروت، بهتفصیل روایت شده است.
در ادامه، شرفخانلو وارد ضاحیه و فضای مقاومت میشود؛ از محل شهادت سید حسن نصرالله (ره)، آوار برج مسکونی و دژ زیرزمینی حزبالله تا مجمع امام خمینی (ره)، محل آمادهسازی مزار سید، مدارس المهدی (عج) و محلههای وابسته به جنبش امل، ... و جزئیات زندگی روزمره مردم در شهر جنگزده میپردازد. این کتاب ترکیبی از مشاهده میدانی، تامل سیاسیـاجتماعی و خاطره شخصی است. در مصاحبه با نویسنده و راوی کتاب «پنج سِفْر» به بحث درباره جزئیات این سفر در سالگرد شهادت سید حسن نصرالله پرداختیم.
ایده اولیه سفر و نوشتن کتاب از کجا شکل گرفت؟
ایده اولیه سفر و نوشتن کتاب، پیشنهاد دوستان در حوزه هنری بود. من هم در لابهلای کتابم به این موضوع اشاره کردهام که دوستان پیشنهاد سفر به لبنان را دادند. سفر به لبنان هم یکی از آرزوهای دیرین من بود؛ اینکه بتوانم فضای سرزمین شام را از ضلع لبنان ببینم و با فضای آنجا از نزدیک آشنا شوم. من معمولاً هر جا که سفر می کنم، چه سفر شخصی باشد چه کاری، عادت دارم به جزئیات اتفاقات، آدمها و تفاوتهای اجتماعی و فرهنگی میان خردهفرهنگها توجه کنم. این نگاه برای من نوعی عینیت ایجاد و کمک میکند آنچه را میبینیم فارغ از پیشفرضها و قضاوتهای اولیهبهتر درک و روایت کنم. اما در این سفر قصدم در درجه اول روایت تشییع سید بود. برای همین هم به لبنان رفتم و در مراسم تشییع حضور پیدا کرده و آن را از نزدیک روایت کردم.
در این سفر شما همزمان یک رویداد تاریخی و عاطفی روبرو بودید؟ چطور تلاش کردید بین احساسات شخصی و وظیفه ی نویسندگی برای ثبت دقیق مشاهدات تعادل برقرار کنید؟
خوب شما بهتر از من میدانید که هیچ آدم بیطرف و بینظری وجود ندارد. همه ما نسبت به آنچه در پیرامونمان می گذرد، حسی داریم؛ گاهی مثبت و گاهی منفی. بنابراین، میزان ارادتی که من و آدمهای هم شکل وهمدست من به سید داشتیم و داریم، موضوعی نیست که بتوان آن را کتمان کرد. اتفاقاً معتقدم زمانی آسیب وارد میشد که من بخواهم این عواطف را پنهان کنم.
در کتاب گاهی از یک اتفاق جزیی مثل آگهی روی دیوار، معماری یک ساختمان یا گفتوگو با افراد، به موضوعات بزرگتری چون فرهنگ، سیاست و تاریخ میرسید. این جزئیات بخشی از نویسندگی شماست یا حاصل مواجهه با این سفر؟
من هر جا که میروم عادت دارم جزئیات را ببینم و با تجربههای قبلی خودم مقایسه کنم. این تفاوتها و افتراقهای فرهنگی و اجتماعی همیشه برای من جذاب بودهاند. مثلاً ممکن است در سفر با چیزی مواجه شوم که برای نسل من بسیار آشناست، اما امروز در ایران دیگر کمتر دیده میشود. فرض کنید ما از آگهیهای دیواری و آگهیهای کاغذی عبور کردهایم، اما در کشوری مثل ترکیه هنوز میشود نمونههایی از این شیوه را در فضای شهری دید. برای من این موضوع جالب است؛ چون نسل من حجم انبوهی از این آگهیها را در دوران جوانی دیده و تجربه کرده و اینها بخشی از زیست شهری ما بودهاند. به نظرم همین جزئیات ظاهراً ساده، وقتی در کنار تجربههای تاریخی و فرهنگی دو جامعه قرار میگیرند، معنا پیدا میکنند. بهخصوص درباره ایران و ترکیه که همیشه نوعی مقایسه و قضاوت متقابل میان ایران و عثمانی وجود داشته است. این مقایسه، خودش بخش مهمی از روایتنویسی و سفرنامهنویسی بوده؛ یعنی نویسنده در مواجهه با یک جامعه دیگر، تفاوتها، شباهتها و نقاط افتراق را میبیند، تحلیل میکند و از خلال آنها تصویری از جامعه خودش هم به دست میدهد. برای من هم این جزئیات و نقاط اختلاف، بخشی از جذابیت سفر و در نهایت بخشی از ماده خام روایت هستند.
در این سفر چقدر تلاش کردید که پیش فرضهای ذهنی رو کنار بگذارید و صرفا آنچه را که می بینید روایت کنید؟
به نظرم یکی از تفاوتهای مهم میان روایت و گزارش همین جاست. شما در گزارش میتوانید بروید و آنچه را میبینید، تا حد زیادی خام و بیواسطه ثبت کنید؛ اما روایت یک مرحله عمیقتر است. روایت سیالتر است، چگالی بیشتری دارد و حتماً با تحلیل همراه است. اصلاً ما برای همین به سفر می رویم، برای اینکه پیشفرضهای ذهنیمان را به چالش بکشیم و آنها را اصلاح کنیم. البته منظورم این نیست که پیشفرضهایمان را کنار بگذاریم، عینیت را نفی یا بخواهیم همه چیز را از صفر آغاز کنیم. ما با یک سلسله پیشفرض به سفر میرویم و در مواجهه با واقعیت، آنها را دوباره ارزیابی میکنیم. مثلاً درباره استانبول در موضوع میزان حمایت مردم مسلمان از مردم فلسطین پیشفرضهایی داریم؛ در کنار آن با واقعیتهایی هم مواجه میشویم؛ واقعیتهایی مثل خط لوله جیهان که بخشی از انرژی مورد نیاز اسرائیل از مسیر آن تامین میشود و از خاک ترکیه عبور میکند. حالا من چطور میتوانم این دو واقعیت را از هم جدا کنم؟ چطور میتوانم وقتی روی دیوار استانبول آگهی «کالای اسرائیلی نخرید» میبینم، فقط همان را ثبت کنم و از واقعیتهای دیگر چشم بپوشم؟ این دو باید در کنار هم دیده شوند و درباره نسبت میان آنها فکر شود. این تناقض خودش بخشی از واقعیت است. از یک طرف، در جامعه با دعوت به تحریم کالای اسرائیلی مواجه میشویم و از طرف دیگر، مناسبات اقتصادی و تجاری میان ترکیه و اسرائیل را میبینیم. همینها روایت از گزارش فاصله میگیرد. من نمیتوانم یکی را انتخاب و دیگری را حذف کنم؛ باید هر دو را ببینم، کنار هم بگذارم و اجازه بدهم این تضاد،خودش را در روایت نشان دهد. بنابراین ما به سفر میرویم تا فقط آنچه را از قبل فکر میکردیم را تایید کنیم؟ بهنظرم نه! ما به سفر میرویم تا پیشفرضهایمان را با واقعیت مواجه کنیم و روایت زمانی شکل میگیرد که این مواجه، در متن تبدیل به فهم و تحلیل شود. برای همین است که میگوییم روایت باید «چگالی» داشته باشد. گزارش میگوید چه دیدم؛ روایت میپرسد آنچه دیدم چه معنایی دارد با آنچه پیشتر تصور میکردم چه نسبتی دارد و چه چیزی در این میان باید دوباره فهمیده شود. در واقع سفر برای من نوعی آزمون پیشفرضهاست و روایت، حاصل این آزمون.

به عنوان کتاب بپردازیم. ساختار چندگانه کتاب برای سفر تورات یعنی پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه شکل گرفته است. این انتخاب برای من جالب است. آیا هر سفر برای شما معنای مستقلی دارد و اگر بله این بخش چه نسبتی با مسیر واقعی سفر شما به لبنان پیدا می کند؟
راجع به اسم کتاب زیاد از من پرسیدهاند. من اینطور فکر میکنم که هر سفری امضای خاص خودش را دارد؛ همانطور که هر روایتی و هر اتفاقی باید امضای خودش راداشته باشد. شما وقتی به لبنان میروید؛ لبنانی که قرار است سید حسن نصرالله را تشییع کند، نمیتوانید روایت این سفر را شبیه روایت سفرهای دیگر بنویسید. این سفر باید نشانه و امضای خودش را داشته باشد. باید بتوانید بگویید این سفر تحت تاثیر یک اتفاق مشخص شکل گرفته؛ اتفاقی که اسرائیل رقم زده است. بنابراین لازم است رد آن اتفاق را به شکلی ظریف، لابهلای متن باقی بگذارید؛ به گونهای که مخاطب در طول خواندن، حضور آن واقعه را احساس کند، حتی اگر همه جا به صراحت دربارهاش حرف نزنید.
در ادبیات فارسی همانطور که در پاورقی کتاب هم نوشتهام تورات به پنج بخش تقسیم شده است. از طرف دیگر سفر من پنج روز طول کشید و من سفر را به پنج بخش تقسیم کردم. در عنوان هم یک بازی نوشتاری شکل گرفت. «سِفر» و «سَفَر» در از نظر نوشتاری شبیه به هم هستند و تفاوتشان در حرکتهاست. من از این شباهت استفاده کردم تا ذهن مخاطب را کمی قلقلک بدهم و او را ترغیب کنم که وارد محتوای کتاب شود و ببیند پشت این عنوان و این بازی زبانی چه روایتهایی پنهان شده است. برای من هر سفر معنای مستقلی دارد، من در تشییع رهبر شهید، شهید سلیمانی و ... شرکت داشتم؛ اما رنگ و فضای آنها با سفر تشییع سیدحسن نصرالله کاملاً متفاوت بود. اتمسفرش فرق داشت، تراز و معنایش فرق داشت و طبیعتاً روایتش هم باید متفاوت باشد. به گمان من روایت خوب روایتی نیست که فقط اطلاعات یک اتفاق را منتقل کند؛ روایت باید بتواند بوی خاص آن اتفاق را به مشام مخاطب برساند. هر سفر امضای خودش را دارد و نویسنده باید آن امضا را در متن ثبت کند.
در کتاب به ترسیم موقعیت شهرها و کشورها در مسیر پرواز اشاره کردید، این تجربه چه تاثیری بر ذهنیت شما گذاشت و چطور شما را به مفهوم "تحریم فرهنگی" رساند؟ وقتی از تحریم فرهنگی صحبت می کنید دقیقا چه چیزهایی را از دست رفته میدانید؟
آدمها گاهی حرفی میشنوند که آن را میپذیرند، گاهی ذهنشان را قلقلک میدهد و وادارشان میکند بیشتر فکر کنند و گاهی هم آن را نمیپذیرند. اما به هر حال، بعضی از حرفها متفاوتاند و در ذهن آدم می مانند تا در یک موقعیت دیگر، معنای تازهای پیدا کنند. مثلاً سالها پیش، رهبر شهیدمان درباره «ناتوی فرهنگی» صحبت کردند و آن را حتی خطرناکتر از ناتوی نظامی دانستند. شاید آن زمان برای خیلیها این تعبیر چندان ملموس نبود، اما امروز وقتی به اتفاقات اطرافمان نگاه میکنیم، میتوانیم مصادیقش را بهتر ببینیم؛ اینکه یک ارتش نامرئی چگونه میتواند بدون جنگ نظامی، از مسیر فرهنگ، ارتباطات و روایتها اثر بگذارد؛ از محاصره و تحریم فرهنگی گرفته تا قطع یا محدود کردن جریانهای ارتباطی و فرهنگی. این مساله درباره آن چیزی که من از آن به عنوان «ایرانستان بزرگ» یاد میکنم، برای من اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ سرزمینهایی که در طول دو، سه قرن اخیر، به تدریج از ایران جدا شدهاند و هر کدام امروز در جغرافیایی سیاسی متفاوتی قرار دارند. این موضوع گوشهای در ذهن من بود و در کتاب هم با خاطره سفر اربعین به آن اشاره کردم.
در آن سفر با فردی مواجه شدم که برای من بسیار قابل تامل بود. کسی از جمهوری آذربایجان که اعتقادات بسیار محکم شیعی دارد و با وجود همه دشواریهایی که حکومت کشورش پیش پای او گذاشته، مسیری را بسیار سخت را طی کرده است؛ این آدم، یک آدم صرفاً احساسی یا ذهنی نیست؛ آدمی «پای کار» است. با معارف شیعه و انقلاب اسلامی آشنایی دارد و برای باورهایش هزینه میدهد. اما وقتی در گفتوگو متوجه میشوم که این فرد معتقد است که امام خمینی (ره) از دست شاه فرار کرد و به فرانسه رفته و در آنجا درس اجتهاد خوانده، یک سوال جدی برای من ایجاد می شود. چطور ممکن است ما نتوانسته باشیم صدای خودمان و آنچه را که فکر میکنیم باید به گوش مخاطب برسانیم. در اینجا این برای من فقط یک خاطره از سفر نیست؛ یک زنگ هشدار است. شاید کسانی که متولی این حوزه هستند، اگر این روایت را بخوانند، درنگ کنند و از خودشان بپرسند چرا چنین فاصلهای ایجاد شده است. من فکر می کنم وظیفه روایت همین است. روایت فقط قرار نیست خاطره تولید کند یا ثبت مشاهدات باشد. روایت باید مساله خلق کند؛ مسالهای را که در دل یک مشاهده، یک سفر یا یک مواجهه پنهان است، بیرون بکشد، پیش روی مخاطب بگذارد و آن را به جریان بیندازد. شاید یک روایت نتواند به تنهایی مسالهای را حل کند، اما می تواند آن را آشکار کند، دربارهاش پرسش ایجاد کند و آن را وارد گفتوگو کند. هر کس هم به اندازه توان و جایگاه خودش میتواند درباره آن فکر کند و برای حلش قدمی بردارد. برای من، ارزش روایت دقیقاً همین جاست. اینکه از یک تجربه شخصی عبور کند و به یک مساله عمومی تبدیل شود.
درباره انتخاب محل دفن شهید سید هاشم صفیالدین و پیوند او بازادگاهش نوشتهاید. آیا این موضوع باعث شد مفهوم؛ سرزمین و ریشه، تعلق را متفاوتتر از قبل ببینید؟
انتخاب محل دفن شهید سید هاشم برای من انگاره تازهای نساخت؛ اتفاقاً با تصویری که پیشتر از لبنان و لبنانیها داشتم در ذهن داشتم همخوان بود. ما سالها درباره لبنان خواندهایم؛ از دوره حضور شهید چمران تا شناخت امام موسی صدر در بستر لبنان. برای همین لبنان برای ما سرزمین بیگانهای نبود و نیست. میدانستم که در فرهنگ لبنانی، روستا اصالت دارد و آدمها به زادگاهشان افتخار میکنند؛ اینکه بگویند اهل کدام روستا هستند، بخشی از هویت و اصالتشان است. اینجا یک تفاوت جالب با فرهنگ ایرانی هم دیده میشود؛ ما معمولاً دوست داریم شهری به نظر برسیم، اما لبنانیها از روستایی بودن و تعلقشان به زادگاهشان ابایی ندارند و حتی به آن افتخار میکنند. نکته جالبتر برای من، خودِ مفهوم روستا در لبنان بود. روستاهای لبنان لزوماً آن تصویر آشنای ما از روستاهای کم برخوردار را ندارند. گاهی کافی است یک شهر را کوچک و کوچکتر کنید تا به روستایی برسید که همان خیابان، همان امکانات و همان استانداردهای شهری را، فقط در مقیاسی کوچکتر، در خود دارد. همین تفاوت برای من زیبا و قابل تامل بود.
در بخشهایی از کتاب از تعابیر و ضرب المثلهای ترکی استفاده کرده اید. آیا میخواستید بخشی از زبان و هویت شخصی خودتان را هم واردروایت سفر کنید؟ یا در واقع راهی برای حفظ لحن و زبان شخصیتان در یک سفرنامه است؟
هویت و مبدا آدمها برای من مهم است. طبیعی است هر کسی که از مشهد یا بندرعباس به بیروت میرود، با من که از شهری در شمال غرب ایران راهی بیروت شدهام، تجربه و مسیری متفاوت داشته باشد. اتفاقاتی که در مسیر برای هر کدام از ما رخ میدهد، متاثر از همین مبدا و پیشینه است. برای من هر اثر باید امضای خودش را داشته باشد؛ باید لهجه داشته باشد. لهجه، به معنای اصالت است. منی که ریشه و زبانم در همان ضربالمثلها، خرد فرهنگی و زیست بومی شکل گرفته که با آن بزرگ شدهام، طبیعی است جهان را همان زاویه ببینم و بنویسم. این «لهجه» در کتابهای دیگر هم دیده می شود و من نه تنها آن را انکار نمیکنم بلکه معتقدم بخشی از هویت روایت من است.
فاصله فرهنگی میان ایران و بخشی از مردم منطقه در بخشهایی از کتاب برایتان پررنگ میشود. (غذا نوع پوشش و ...) به نظرتان ادبیات و سفرنامه تا چه اندازه میتواند این فاصله را کم کنند؟
به نظرم در روایتها و خواندن سفرنامهها نباید به دنبال کم کردن این فاصلهها رفت. چرا که زیبایی و جذابیت این سفرنامهها خواندن و دیدن ا ین تفاوتها در فرهنگ، نوع پوشش، غذا، خط قرمزها و ... است. میتوان این تفاوتها را به عنوان تمرینی جستوجو کرد که آدمی خود رادر مرکز هستنی نبیند. برای مثال نوع سوگواری ما بسیار متفاوت است با کشورهایی که در سیطره عثمانی قرار داشتند. این تفاوتها ما را به این نتیجه میرساند که میتوانیم برخی از عادتها و انگارهها را تعدیل، کمرنگ و پررنگ کنیم.
آیا ملاحظات امنیتی روی نحوه ثبت وقایع تاثیر گذاشته است؟ مثلا ماجرای حذف عکس محل تدفین سید یا ورود شما به روستا. این اتفاقات چه تصویری از فضای امنیتی لبنان به ویژه محل برگزاری مراسم برای شما ایجاد کرد؟
لبنان دقیقاً در کنار یک موجود خشن امنیتی زیست میکند که حاصل پختوپز سرویسهای امنیتی در خلال جنگ جهانی دوم و بعد از آن است. اتفاقاتی که در مسیر ترکیه یا بدو ورود به روستای شهید صفیالدین افتاد، نمونههایی از این تاثیرگذاری است. در واقع فضای سنگین جاسوسی و امنیتی بخشی از واقعیت لبنان است و نمیتوان آن را انکار کرد.
نظر شما