سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): مجموعه داستان «وقتی باغستان دور ما میگشت» به تازگی به کوشش مها دیبا و با حضور ۱۰ داستان از نویسندگان قزوین منتشر شده است. این کتاب با تمرکز بر نویسندگان جوان، تلاشی برای معرفی بخشی از جریان داستاننویسی امروز قزوین و رساندن صدای آنان به فضای ادبی کشور است. به همین مناسبت، با مها دیبا درباره شکلگیری این مجموعه، روند انتخاب داستانها و وضعیت داستاننویسی قزوین گفتوگو کردهایم.
در ابتدا بگویید ایده اولیه شکلگیری مجموعه «وقتی باغستان دور ما میگشت» از کجا آمد؟
همه چیز از نمایشگاه کتاب سال قبل-۱۴۰۴- شروع شد. زمان بازدید از غرفه نشر عینک چشمم به مجموعه داستان نویسندگان مشهد و کرمانشاه افتاد و بعد از تورق کتاب و گپی کوتاه با مدیر نشر عینک بلافاصله ایده داستان نویسندگان قزوین به ذهنم آمد و رو به آقای جواهری نویسنده و ازجمله اعضای نشر عینک که در غرفه حضور داشتند، با خنده گفتم: «پس داستان قزوین چی؟! ما قزوینیها در نشر عینک حق آب و گل داریم». و این توضیح را بدهم که جناب جواهری از سمت مادری ریشه قزوینی دارند و تا هجده سالگی ساکن قزوین بودند و باب آشنایی من و ایشان مراسم نقدی بود که دو سال قبل در شهرکتاب قزوین برای رمان «دَرَکات» ایشان برگزار کرده بودیم. آقای جواهری با روی باز از پیشنهادم استقبال کردند و پروژه مجموعه داستان نویسندگان قزوین از همان لحظه آغاز شد.
چرا تصمیم گرفتید به سراغ گردآوری داستانهایی از نویسندگان قزوینی بروید؟
من در مسیر نویسندگی خودم به واسطه شغل کتابفروشی در شهرکتاب قزوین، با موقعیتهایی مواجه شدم که باعث شد خیلی زود به فضای ادبیات ایران پیوند بخورم. آشنایی با دوستان نویسنده و ناشر اسباب اتفاقهای خوبی برایم بود. نتیجه آن چاپ داستانهایم در مجلههای ادبی معتبر شد و همینطور دو آنتولوژی که فرهاد کشوری جمعآوری و در خارج از ایران چاپ کردند و داستانهایی از من در کنار داستانهای بزرگانی چون محمدرضا صفدری، محمد کشاورز، ابراهیم دمشناس، کیهان خانجانی، احمد حسنزاده و... به چاپ رسید. مسیر من به لطف دوستان نویسندهام به نوعی هموار شد و وقتی خودم در جایی قرار گرفتم که میتوانستم همین کار را برای دوستان نویسنده همشهریام انجام دهم، چرا که نه؟! وقتی در طی این سالها بارها اسم دوستان تهرانی، مشهدی، جنوبی و... به گوشم میخورد و به ندرت اسمی از نویسندگان قزوینی میشنیدم، به خودم میگفتم چرا؟! و همیشه دلم میخواست صدای حال حاضر داستان قزوین را به گوش ادبیات ایران برسانم.

عنوان «وقتی باغستان دور ما میگشت» چه نسبتی با فضای داستانهای این مجموعه دارد؟
همان وقتی که کتاب نویسندگان مشهد و کرمانشاه را خواندم یعنی قبل از جمعآوری داستانها، یکی از نکتههایی که توجهام را جلب کرد، نام مجموعهها بود؛ باغ نادری و زیر سایه دوکل. هردو کتاب نمادی از شهر خود را همراه داشتند. زمانی که به مرحله انتخاب نام مجموعه رسیدیم، هیچ ایدهای در ذهنم نبود و با ذهنیت نام دو مجموعه قبلی شهرستانها، سراغ استاد و دوست گرانقدرم خانم شریفنژاد رفتم و از ایشان کمک خواستم. به لطف ایشان دو نام انتخاب و برای نشر فرستاده شد. و از بین دو نام «بادهای راز و بادهای مه» و «وقتی باغستان دور ما میگشت» اسم کتاب انتخاب شد و چقدر هم این نام، درخشان و گویای اصالت قزوین بود.
این پروژه از ابتدا قرار بود یک مجموعه معرفی نویسندگان جوان قزوین باشد یا در مسیر شکلگیری، به چنین رویکردی رسیدید؟
شعار نشر عینک حمایت و تکریم نویسنده ایرانی است و این حمایت در مورد نویسندگان جوان بسیار جدیتر و دقیقتر است. از همان ابتدا یک فیلتر مهم برای انتخاب داستانها از سوی ناشر گذاشته شد. داستان نویسندگان جوانی جمعآوری شود که تابهحال مجموعه مستقلی چاپ نکردهاند، تا انگیزهای برای ادامه مسیرشان باشد.
چه مدت روی این مجموعه کار کردید و سختترین بخش گردآوری آن چه بود؟
کل این پروژه از شروع جمعآوری تا چاپ نهایی یک سال زمان برد و با همه حمایت و مهری که ناشر داشت واقعا به ثمر رساندن این ایده کار سختی بود. هر لحظهاش توامان شادی و چالشهای خود را داشت. جمعآوری، انتخاب، مجوز، طراحی جلد، انتخاب نام، نوشتن مقدمه، متن پشت جلد و... هرکدام مراحل خاص خود را داشتند.

اکثر نویسندگان این مجموعه زن و جوان هستند، این ترکیب اتفاقی شکل گرفت یا شما آگاهانه به دنبال معرفی زنان جوان داستاننویس قزوین بودید؟
نه اصلا! همه چیز اتفاقی شد. انتخاب در چند مرحله جلو رفت. ابتدا سراغ دوستانی رفتم که مستقیما و به واسطه کارگاههای داستان خانم شریفنژاد میشناختمشان و از کیفیت بالای داستانهایشان مطلع بودم. داستان برخی از دوستان جزو لیست نهایی جشنوارههای معتبر ادبی ایران شده بود. در مرحله بعد و برای پیدا کردن نویسندههای بیشتر از دو دوست فعال فرهنگی که اِشراف خوبی به فضای ادبی قزوین داشتند، کمک گرفتم. به لطف آنها لیست و شماره تماسهایی در اختیارم قرار داده شد، سراغ تکتک نویسندهها رفتم. برخی تمایل به همکاری نداشتند و ترجیح میدادند داستانهایشان را برای چاپ مجموعه مستقل خودشان نگه دارند. عدهای هم داستان فرستادند و خب چون کیفیت مطلوبی نداشتند، کنار گذاشته شدند و در نهایت بعد از انتخاب نهایی ناشر، 10 داستان به چاپ رسید.
به نظر شما چرا در سالهای اخیر حضور زنان جوان در داستاننویسی پررنگتر شده است؟ آیا این مسئله درباره قزوین هم صدق میکند؟
بله، حوزه داستاننویسی در چند سال اخیر مثل سایر حوزهها عرصه فعالیت روزافزون و چشمگیر زنان شده و اگر نگاهی به لیست جشنوارههای ادبی بیاندازید، میبینید که قریب به نود درصد خانم هستند و نویسندگان قزوینی هم از این امر مستثنی نیستند.
آیا فکر میکنید زن بودن و جوان بودن این نویسندگان باعث شده مسائل اجتماعی و خانوادگی از زاویه متفاوتی در داستانها روایت شود؟
طبیعتا نسل نو دغدغه نو دارد. نو به معنای اینکه هر کسی فرزند زمانه خویش است. بعضا در جلسات نقد داستان دیدم داستانهایی که در قصه، سراغ نسلهای قبلتر رفتهاند و از مسائل جهان امروز و مشخصا زنان امروز فاصله گرفتهاند و زنِ در پستوی چهل سال قبل را مینویسند، چطور مورد هجمه منتقدین قرار میگیرند و این واقعا دور از ذهن نیست، خب وقتی با این همه مسئله مهم و بهروز مواجههایم، چرا برگردیم و کماکان از دغدغههای زنی که شاید الان برای خیلی از مخاطبین، نامانوس است، بنویسیم. وقتی آزار زنان، قتلهای ناموسی و خیلی از مسائل ریز و درشت این چنینی تیتر اول روزنامههاست، باید سراغشان رفت و نوشت.
آیا «وقتی باغستان دور ما میگشت» را میتوان تلاشی برای ثبت و معرفی صدای نسل جوان و بهخصوص زنان نویسنده قزوین دانست؟
قطعا. وقتی ایده و اساس یک کار درست باشد، طبیعتا در مسیر و جایگاه مناسب خودش قرار گرفته و دیده میشود. نشر عینک با ایده درخشانش باب تازهای را به روی نویسندگان ایرانی باز کرد، از این جهت که باعث گردآوری و چاپ یک داده گسترده از نویسندگان نسل پنجم ادبیات ایران شد. تا قبل آن ما آنتولوژیها و مجموعههای مشترکی از نویسندگان مختلف را داشتیم اما اکثر آنها به نویسندگان نسل چهارم به قبل پرداختهاند. پرداختن به نویسندگان جوان یکی از ویژگیهای منحصربهفرد پروژه داستان شهرستانهای نشر عینک است و خیلی خوشحالم که نویسندگان قزوینی هم سهمی در این پروژه دارند.
فکر میکنید این نویسندگان بعد از انتشار این کتاب چه مسیری برای ادامه فعالیت حرفهایشان دارند؟
به کرات از زبان دوستانی که در این کتاب داستان دارند، شنیدم که چاپ این کتاب باعث شده تا به نوعی خودشان را باور کنند و تصمیم بگیرند که جدیتر از قبل سراغ نوشتن و داستان بروند و حتی به چاپ کتاب مستقلشان جدیتر از قبل فکر کنند. این امید بازیافته را دوست دارم.
در خاتمه بگویید آیا فضای ادبی قزوین امکان رشد آنها را فراهم میکند؟
بگذارید استناد کنم به صحبتهای استاد لطفی در جشن رونمایی کتاب. نقل به مضمون از ایشان، تا زمانی که وارد جریان رود خروشانی به نام تهران نشویم، صدای داستانهایمان از حد ترخص قزوین، بیشتر نمیرود. باید منِ نویسنده قزوینی با نویسندگان و ناشران تهرانی لینک شوم، ارتباط برقرار کنم و یا راه ورودی به محافل ادبی شناخته شده پیدا کنم تا از این مرحلهی نامرئی بودن به مرئی بودن برسم، که بالاخره صدای داستانهایم شنیده شوند. فضای ادبی قزوین فقط نقطه شروع است ولی در ادامه شما باید صدایتان را به گوش جامعه ادبی وسیعتری برسانید و همین دغدغه در ذهن من، باعث اصلی تولد کتاب «وقتی باغستان دور ما میگشت» شد.
نظر شما