سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مینا غلامنژاد، پژوهشگر و داستاننویس: در گستره ادبیات داستانی معاصر، آثاری که بتوانند با ساختاری شکننده و در عین حال منسجم، خواننده را به تأملی دوباره در مفاهیم بنیادین «خانه»، «هویت» و «زبان» فرا بخوانند، اندکاند. «زبان مادری» نوشته دکتر الهام حدادی یکی از همان آثار است که در قالب روایتهایی اپیزودیک، سفری بینقشه را از کوچهپسکوچههای خاطره تا کرانههای بنگلادش، از زبان فارسی تا زنگار درِ باغ پدربزرگ، به نظمی خوابواره درمیآورد. این کتاب نه روایتی خطی، بلکه بافتی از لحظههای زیسته است.
درخت گلابی، باغ فراموششده، مرگ و سوگ بیآوازه، همگی در این کتاب به استعارههایی برای پرسش از «خانه» بدل میشوند؛ جایی که نه در نقشه، بلکه در میان خطهای عمیق یک در، در زنگ قفل خاطره و در تکانههای زبانی که آن را از ایران تا دوردستها با خود میکشاند، بازشناسی میشود. دکتر حدادی با نگاهی شاعرانه و تأملی، میان واقعیت و رؤیا، گذشته و حال، چنان پل میزند که خواننده خود را در خطوط داستان مییابد. این اثر بیش از آنکه پاسخ دهد، دریچهای به تجربههای مشترک انسان معاصر میگشاید؛ بهویژه برای کسانی که مهاجرت را زیستهاند.
یکی از ویژگیهای برجسته کتاب، شخصیتپردازی غیرمستقیم راوی است. اگرچه خواننده هرگز بهصورت مستقیم و بیواسطه با راوی آشنا نمیشود، از خلال رفتارها، گفتارها و واکنشهای او میتواند چهره ذهنیاش را بازشناسد. راوی شخصیتی است با میل به تجربه و کنجکاوی برای ورود به ناشناختهها؛ چنانکه این ویژگی در صحنه گفتوگو با فالگیر نمود مییابد. کتاب از سطح یک روایت صرفاً خاطرهوار فراتر میرود و به بازنمایی کشمکشهای درونی بدل میشود؛ کشمکشهایی که همواره میان عشق و عقل، واقعیت و وهم، در نوساناند.
داستان «خواب آیینهها» نیز با عنوانی هوشمندانه، خواننده را به تأملی در ناخودآگاه فرامیخواند. خواب و آیینه، هر دو، استعارههایی از بازگشت امر سرکوبشده و مواجهه با خودِ دیگرگونهاند. راوی با روایت خوابهایش، تلاشی پنهان برای بیان حقیقتی دارد که در زندگی روزمره مجال بروز نیافته است؛ تجربهای که برای او عمیقترین معنا را دارد، اما برای دیگران نامفهوم میماند و او را به انزوایی وجودی میکشاند. این داستان در واقع تأملی است بر تنهایی بنیادین انسان؛ تنهاییای که شکل روایی خود را مییابد.
اما «زبان مادری» بیش از یک مجموعه داستان، تصویری از زیستن میان مردمان سرزمینی دور نیز هست. حدادی با توصیف خوراکیها، آداب و واژگان محلی، چنان فضای شهر و زندگی روزمره شخصیتها را برای نمونه کشور بنگلادش را ملموس میکند که خواننده خود را در کوچهپسکوچههای آنجا مییابد. این توجه به جزئیات عینی، در عین حال که به روایت بُعدی مردمشناختی میبخشد، مرزهای زمان و مکان را نیز درهم میآمیزد و فضایی میآفریند که هم واقعی است و هم رویایی.
اوج این درهمتنیدگی را میتوان در داستان «راز زایش هدهد در سنگنگارههای تیمره» مشاهده کرد؛ داستانی که در آن مرزهای واقعیت و خیال چنان درهم میشکنند که زمان و مکان، روح و جسم و حتی مفهوم واقعیت به پرسش کشیده میشوند. درست در همین بیمعنایی ظاهری است که معنایی تازه امکان زایش مییابد.
جالب آنکه دریافت هر خواننده از این کتاب میتواند آینهای از نیازها و تجربههای خود او باشد. یکی از مخاطبان ممکن است شیفته بافت روایی و درهمتنیدگی مرزهای روایت شود، در حالی که دیگری، که بهتازگی طعم مهاجرت را چشیده است، با خواندن این اثر مفهوم هویت و خانواده را برای خود ملموستر بیابد. این تکثر خوانشها نشاندهنده ظرفیت کتاب برای بازتاب تجربههای متنوع انسانی است.
همچنین قابلیت بصری و فضاسازی قدرتمند برخی از داستانها، بهویژه داستان پایانی، چنان است که میتوان تصور کرد این روایتها قابلیت تبدیلشدن به آثاری سینمایی در ژانر حماسی ـ فانتزی را نیز دارند؛ ظرفیتی که از توانایی نویسنده در خلق جهانهایی فراتر از واقعیت روزمره حکایت میکند.
در نهایت، «زبان مادری» با صدایی رسا، درد و اندوهی را که در دل راوی و انسان امروز موج میزند، بیان میکند؛ صمیمانه و از ته دل، چنان که گویی پارچهای حریر و نرم را زیر انگشتان حس میکنی: لطیف، زخمخورده و حقیقی. این اثر نه فقط برای کسانی که خود مهاجرت را زیستهاند، بلکه برای هر انسانی که با پرسش از معنا، زبان و مکان درگیر است، تأملبرانگیز خواهد بود؛ چراکه روایت آن، در نهایت، میتواند روایتی از خودِ ما باشد.
نظر شما