سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، حسین عبدالملکی، نویسنده و پژوهشگر، فعال فرهنگی حوزه نابینایان: بریل را با برجستگی میشناسیم؛ با نقطهای که بر سطح کاغذ پدیدار میشود و زیر انگشت تشخص پیدا میکند. اما آیا آنچه در بریل خوانده میشود فقط همان چیزی است که برجسته شده است؟ پاسخ به این پرسش، نقطه را از یک برجستگی کوچک فراتر میبرد و پای یکی از بنیادیترین سازوکارهای ادراک و دلالت را به میان میکشد: تفاوت.
«تفاوت»، پیش از آنکه مفهومی متعلق به بریل باشد، یکی از سازوکارهای بنیادی تشخیص و تمایز است. اشیا و نشانهها فقط بهواسطه آنچه هستند تشخص پیدا نمیکنند؛ نسبت آنها با آنچه دیگر است یا آنچه نیست نیز در بازشناسیشان سهم دارد. در سنتهای مختلف نشانهشناختی نیز تفاوت، مرز و فاصله از همین منظر اهمیت یافتهاند. عناصر الزاماً در انزوای خود بازشناخته نمیشوند؛ نسبت و تمایز میان آنها نیز میتواند در تشخص و دلالتمندیشان نقش داشته باشد. بااینحال هر تفاوت فیزیکی خودبهخود واجد چنین کارکردی نیست؛ باید برای ادراککننده قابل دریافت باشد و در نظمی قرار گیرد که به آن اعتبار تمایزی ببخشد.
نقطه در بریل نمونهای ظریف از همین سازوکار است. سلول بریل از شش موقعیت تشکیل شده که در دو ستون سهتایی سازمان یافتهاند. در هر یک از این موقعیتها، نقطه میتواند برجسته باشد یا نباشد. از این منظر، سلول ششنقطهای را میتوان نه فقط جایگاه شش نقطه، بلکه میدانی متشکل از شش موقعیت دوحالتی نیز دید؛ میدانی که در آن، ترکیب حضور و غیاب نقطه در موقعیتهای مختلف، آرایشهای متفاوت را شکل میدهد.

اما همینجا تمایزی ظریف وجود دارد. نبودن نقطه بهخودیخود چیزی نمیگوید. بخش اعظم سطح یک صفحه بریل، فاقد برجستگی است، بیآنکه همه این فضای خالی بهعنوان «غیاب نقطه» خوانده شود. غیاب، زمانی اعتبار پیدا میکند که در موقعیتی رخ دهد که امکان حضور پیشاپیش برای آن تعریف شده باشد. وقتی یکی از شش موقعیت سلول میتواند حامل نقطه باشد، برجستهنشدن آن دیگر با هر بخش خالی کاغذ یکسان نیست؛ نقطه میتوانست آنجا باشد و نیست. به بیان دیگر، امکان حضور نقطه است که به غیاب آن اعتبار تمایزی میبخشد.
این اعتبار، البته تنها محصول قرارداد نیست. تفاوت باید برای بدن نیز قابل ادارک باشد و اینجاست که هندسه استاندارد بریل اهمیت پیدا میکند. شش موقعیت سلول بهطور تصادفی بر سطح پراکنده نشدهاند؛ نسبت مکانی و فاصله آنها از یکدیگر تثبیت شده است. فاصله به اندازهای وجود دارد که موقعیت نقاط از یکدیگر تمایز پیدا کنند و در عین حال آرایش کلی در محدودهای باقی بماند که با حرکت انگشت قابل دریافت باشد. بنابراین در بریل، موقعیت ثابت است و وضعیت آن تغییر میکند: جایگاهها از پیش معلوماند و این حضور یا غیاب نقطه در آنهاست که از آرایشی به آرایش دیگر تغییر مییابد.
از این منظر، فاصله میان نقاط نیز دیگر صرفاً فضای خالی میان دو برجستگی نیست. فاصله بخشی از نظمی است که به موقعیتها تشخص میدهد و امکان میدهد حضور یا غیاب یک نقطه در نسبت با نقاط دیگر فهمیده شود. اگر نسبت فضایی موقعیتها دائماً تغییر میکرد، کاربر در هر مواجهه نه فقط با آرایشی تازه از نقاط، بلکه با هندسهای تازه روبهرو بود. تثبیت این هندسه، میدان تفاوت را تکرارپذیر میکند؛ همان موقعیتها و همان فاصلهها باقی میمانند و فقط وضعیت حضور و غیاب تغییر میکند.
از سوی دیگر، ثبات روابط در یک نظام نشانهای فقط به عناصر آن نظم نمیبخشد؛ تکرارپذیری همان روابط میتواند بهتدریج به آشنایی ادراکی با آن نظم بینجامد. تکرار این مواجهه در طول تجربه خواندن، زمینه شکلگیری نوعی انتظار ادراکی پایدار را فراهم میکند. کاربر مسلط به بریل لازم نیست در مواجهه با هر حرف، مختصات سلول را از نو کشف کند. میدان برای او آشناست و آرایش است که تغییر میکند. از همین رو، بازشناسی یک حرف را نباید الزاماً به بازیابی آگاهانه شماره و وضعیت نقاط آن فروکاست؛ آرایش میتواند بهصورت یک هیئت فضایی تثبیتشده تشخص پیدا کند و در صورت نیاز، به نقاط تشکیلدهنده آن بازگردد. حضور و غیاب نقطه، درون هندسهای ثابت و تکرارشونده، به بخشی از هویت نشانهای واحد نوشتاری بدل میشود.
در اینجا یکی دیگر از ظرفیتهای نقطه آشکار میشود. نقطه کوچک است، امتداد اندکی دارد و فضای محدودی اشغال میکند؛ ویژگیهایی که پیشتر نیز در توضیح تناسب آن با میدان ادراک انگشت و امکان ترکیب چند نقطه در یک سلول اهمیت داشتهاند. اما منطق حضور و غیاب، وجه دیگری از همین مزیت را نمایان میکند. برای آنکه غیاب یک عنصر قابل تشخیص باشد، موقعیت بالقوه حضور آن باید حفظ شود. هرچه واحد پایه فضای بیشتری طلب کند، حفظ موقعیتی که بتوان حضور یا نبودنش را در آن تشخیص داد نیز به میدان بزرگتری نیاز خواهد داشت. نقطه در اینجا مزیتی مضاعف دارد:کوچکی نقطه فقط حضور آن را اقتصادی نمیکند؛ غیاب معتبر آن را نیز اقتصادی میکند.
اهمیت این ویژگی با یک مقایسه فرضی روشنتر میشود. اگر واحد پایه یک نظام لمسی نه نقطه، بلکه خط یا شکلی برجسته باشد، حضور آن به امتداد و فضای بیشتری نیاز دارد و برای آنکه نبودنش نیز بهعنوان یک وضعیت متمایز قابل تشخیص باشد، باید میدان بالقوه حضور همان خط یا شکل حفظ شود. نقطه اما موقعیت بسیار کوچکتری میطلبد. به همین دلیل میتوان چندین موقعیت حضور و غیاب را در فضایی فشرده کنار یکدیگر سازمان داد، بیآنکه برای هر «نبودن» ناچار به حفظ سطح وسیعی از فضای خالی باشیم. نقطه از این منظر، فقط واحدی مناسب برای برجستهشدن نیست؛ واحدی کارآمد برای سازماندهی تفاوت نیز هست.

این منطق در مرز سلول پایان نمییابد. همان فاصلهای که درون سلول به تثبیت نسبت فضایی موقعیتها کمک میکند، در مقیاسی دیگر میان سلولهای متوالی نیز نقش پیدا میکند. میان دو سلول درون یک کلمه، فاصلهای اندک اما تعریفشده وجود دارد؛ فضایی فاقد برجستگی که به تفکیک پایان یک آرایش و آغاز آرایش بعدی کمک میکند. در پایان کلمه، این فاصله، صورتی آشکارتر مییابد و یک سلول خالی، مرز میان دو واحد زبانی را مشخص میکند. بنابراین، در یک خوانش نشانهشناختی، فاصله را نمیتوان صرفاً «هیچ» میان دو عنصر دانست؛ فاصله میتواند خود در شکلگیری نسبت، مرز و تمایز میان عناصر مشارکت کند. سه سطح فاصله در بریل نیز از همین منظر، علاوه بر وجه فضایی خود، بخشی از سازمان نشانهای این نظام را شکل میدهند.
در همه این موارد، موقعیت و نسبت است که به حضور، غیاب و فاصله کارکرد میبخشد. سطح خالی بهخودیخود نشانه نیست؛ همانگونه که هر برجستگی نیز صرفاً به دلیل برجستهبودن به نشانه تبدیل نمیشود. آنچه اهمیت دارد نظمی است که تفاوتها و مرزها را برای ادراککننده قابل تشخیص و درون نظام نشانهای واجد کارکرد میکند.
از این منظر، بریل را میتوان در سطحی فراتر از تعریف آشنای «نظامی مبتنی بر نقاط برجسته» نیز خواند. آنچه در سلول رخ میدهد صرفاً کنار هم قرارگرفتن چند برجستگی نیست؛ میدانی فشرده و استانداردشده از تفاوتهاست که در آن، امکان حضور به غیاب اعتبار میدهد، فاصله نسبت میان موقعیتها را تثبیت میکند و تکرار این هندسه، بازشناسی آرایش را برای کاربر ممکنتر میسازد.
بر این مبنا، این خوانش وجه دیگری از کارگشایی نقطه در نوآوری بریل را آشکار میسازد. نقطه فقط با آنچه به سطح میافزاید کار نمیکند؛ امکان نبودنش نیز در نظمی که پیرامون آن شکل گرفته، واجد کارکرد میشود. کوچکیاش هم حضور را کمهزینه میکند و هم امکان سازماندهی غیاب را؛ هندسه ثابت، جایگاهش را تثبیت میکند و فاصله، آن را در نسبت با دیگر موقعیتها قابل تمایز نگه میدارد. نقطه در بریل، از این حیث، نه فقط ماده برجسته یک خط، بلکه واحدی نشانهای برای سازماندهی تفاوت است.
شاید ظریفترین وجه این سازوکار نیز در همین پارادوکس نهفته باشد: در خطی که نقطه با برجستهشدن پدیدارش کرده است، آنچه برجسته نشده نیز در ساخت آنچه خوانده میشود سهم دارد.
نظر شما