سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – محمدحسین المظفر: هویت هر قوم در کشاکش رویدادهای سهمگین تاریخی، فرآیند بازاندیشی و دگرگونی مداومی را تجربه میکند، مواجههای انفعالی در برابر «دیگری» که در تلاطم خطرات، پیوند انسان را با ریشههای هستیشناختی و جامعهشناختیاش بازتعریف مینماید. جامعه ایرانی پس از سقوط امپراتوری ساسانی و هجوم اعراب مسلمان، دوران طولانی از «بُهت و کرختی و بیحالی روانی» را پشت سر گذاشت. با این حال، تداوم حیات این قوم مغلوب، مستلزم تکیه بر عناصری بود که مایه تمایز و حفظ اصالت آن در تمدن پهناور اسلامی باشد. به تعبیر شاهرخ مسکوب، در حالی که ارکان بنیادین دین، سیاست و اقتصاد در جهان اسلام ساختاری یکسانکننده داشتند، ایرانیان ناگزیر بر دو شالوده استوار ایستادند: تاریخ به عنوان پشتوانه و توشه راه، و زبان فارسی به عنوان «شالوده، پایگاه و جانپناه حصاری که در آن ایستادیم». در این مسیر، «تشیع» به عنوان یکی از «نهضتهای مذهبی، معنوی و اجتماعی ریشه دار»، به جانپناهی بدل شد که به ایرانیان اجازه داد با حفظ هویت متمایز خود به اسلام درآیند.
اما این انتقال هویت تاریخی و مذهبی، در ساحت رسانه و بیان با پارادوکسی بنیادین روبرو بود. در بستر فرهنگ اسلامی، نثر فقهی و متون رسمی به سبب پیوند با زبان خلافت، پتانسیل لازم را برای حمل شور عاطفی و حماسی ایرانیان نداشت. از سوی دیگر، زیباترین و کارآمدترین ابزار بیانی فرهنگ ایرانی، یعنی شعر، با سدّ سخت و بدگمانی شدید فقه سنتی مواجه بود، چرا که «قرآن با شعر میانهای ندارد» و «تلقی منفی و بدگمانی به شعر و شاعری... برای مؤمنان دستنخورده باقی ماند»، تا جایی که «علمای دین و فقها همیشه شاعری را دون شأن خود میدانستند». با این حال، نیاز ارگانیک روح ایرانی به بازتولید مفهوم «مظلومیت» و «پیکار با اهریمنان زمان»، سرانجام این سدّ فقهی را در هم شکست. در ساختار اسطورهای ذهن ایرانی، شهادت «شهید کامل» همچون سیاوش، فرجامی انفعالی نیست، بلکه «غروب این خورشید، تکوین آفتاب دیگری است که تباهکننده تاریکی است» و با مرگ او «جهان از سیاوش لبریز شد و خونش در همه رگهای گیتی بود».
این الگوی ازلی شهادت خونبار و مظلومانه در تلاقی با واقعه عاشورا، تبلور تاریخی و مذهبی جدیدی یافت. روح ایرانی برای بازنمایی مصیبت کربلا و عمق عاطفی سوگ عاشورا، زبان خشک نثر را واگذاشت و «به تدریج شعر از راه مناقبخوانی، ذکر مراثی و تعزیه در پهنه ادب عامیانه به مذهب راه یافت». این نوشتار با وامگیری از آرای اسطورهشناختی و جامعهشناختی شاهرخ مسکوب، در پی پاسخ به این پرسش است که چگونه شعر فارسی توانست از سدّ طرد فقهی عبور کرده و از طریق پیوند با سوگ عاشورا و آیینهای تعزیه، به رسانهای هویتی تبدیل شود که در آن، زبان حماسی پارسی و مذهب مظلومیت شیعی، در تنی واحد به هم آمیزند.

تبارشناسی سوگ در ایران باستان: اسطوره سیاوش و پیوند خون شهید با بیداری جهان
برای درک چگونگی دگرگونی مرثیه در ایران اسلامی، ابتدا باید به تبارشناسی مفهوم «سوگ» و «شهادت» در اساطیر کهن ایرانی نفوذ کرد. در جهانبینی اسطورهای هندوایرانی، جهان کارگاهی شگرف و پهنه پیکاری ازلی میان نیروهای خیر و شر است، نبردی که در آن، انسان منفعل و بیطرف نیست، بلکه «هستشدن آفرینش و آمدن فروهرها به گیتی... برای نبرد با اهریمن و شکستن اوست». در این ساختار کیهانی، وظیفه بنیادینی به نام «خویشکاری» بر عهده انسان نهاده شده است، پیمانی آزادانه با جهان و خدا برای به فرجام رساندن نیکی. در میان تمام پهلوانان اساطیری، «سیاوش آزاده» مظهر کمال جسم و مظهر پاکی روح، و شاهزادهای است که در شمار راستانی قرار میگیرد که میآیند تا «این گیتی گرفتار را به سامان رستگار رسانند».
تراژدی شهادت سیاوش، از همین عهد استوار با «خویشکاری» و پاسداشت پیمان آغاز میشود. او در مواجهه با بیداد کاووس و مکر سودابه، تن به ابتذال زندگی حقیر دربار نمیسپارد و حقیقت معرفت خدا را به سپنجی چند روزه روزگار نمیفروشد. مسکوب به زیبایی تبیین میکند که مرگ سیاوش، انتخابی آگاهانه و دل سپردن به دریاچه مرگ است، «گریختن او از کاووس گذشتن از گیتی است برای نجات گیتی و مینو، و رفتن به توران دل سپردن به مرگ است برای نجات از مرگ». او حتی در دم آخر، زمانی که تیغ بر گلویش نهادهاند، دست به سلاح نمیبرد تا عهد صلح خود را نشکند.
نکته شگرفی که مسکوب در این اسطوره برجسته میسازد و به عنوان زیربنای روانشناسی سوگ در روح ایرانی تداوم مییابد، فرجام این شهادت است. شهادت سیاوش، پایان کار او نیست، بلکه آغاز رستاخیز جهان است. افراسیاب با بریدن سر سیاوش، در واقع پادشاهی و بنیاد خویش را تباه میکند، چرا که «غروب این خورشید، تکوین آفتاب دیگری است که تباهکننده تاریکی است». خون ریختهشده سیاوش بر زمین، خاصیتی زاینده و کیهانی دارد: «چون او را کشتند جهان از سیاوش لبریز شد و خونش در همه رگهای گیتی بود». از خون او گیاهی میروید (پرسیاوشان) که نماد جاودانگی، نوزایی و رستاخیز پس از مرگ است.
این کهنالگو از شهید مظلوم، پاک و زیباکردار که مرگش زمین کرخت را بارور و جهان را بیدار میسازد، قرنها در قالب آیینهای «سیاوشان» (سوگواری سالانه برای سیاوش) در حافظه جمعی ایرانیان تکرار شد. مردم ایران پیش از اسلام آموخته بودند که عمیقترین مفاهیم عدالتخواهی، بیداری و رستاخیز معنوی را نه در حماسههای پیروزی، بلکه در دل یک «سوگ حماسی» جستجو کنند. همین آمادگی روانی و تبارشناسی سوگ بود که سدهها بعد، بستر نمادین و پذیرندهای را در روح ایرانی فراهم کرد تا بتواند مصداق عینی، تاریخی و مذهبی این شهادت مظلومانه را در واقعه عاشورا بازشناسد و بازسازی کند.

پارادوکس شعر و فقه: طرد شرعی و بنبست نثر در بیان سوگ عاشورا
اگرچه روح ایرانی از طریق کهنالگوی سیاوش، پذیرای مفهوم شهادت مظلومانه بود، اما انتقال این بار معنایی به حماسه عاشورا در دوران اسلامی با یک چالش ساختاری و رسانهای مواجه شد. شاهرخ مسکوب در تبارشناسی تحولات نثر و شعر فارسی، دست روی پارادوکسی بنیادین میگذارد: مرزبندی و ستیز اولیه فقه سنتی با ساختار شعر. از منظر متون تفسیری و فقهی صدر اسلام، شعر ابزاری مشکوک و حتی مطرود به شمار میرفت، چرا که «قرآن با شعر میانهای ندارد» و با استناد به آیاتی همچون سوره شعرا، «این تلقی منفی و بدگمانی به شعر و شاعری به علت ثبت در قرآن، برای مؤمنان دستنخورده باقی ماند». فقه سنتی که در پی استقرار نظم شریعت و عقلانیت مذهبی بود، رسانه شعر را که متکی بر خیال، ذوق و احوالات دگرگونشونده بود، برنمیتافت. از این رو، «علمای دین و فقها همیشه شاعری را دون شأن خود میدانستند، شاعران را تحقیر میکردند و شعر در نظرشان چیز مشکوکی بود». این رویگردانی تا بدانجا پیش رفت که فقیهان بزرگ تشیع، از عبدالجلیل قزوینی تا مفسرانی چون ابوالفتوح رازی، نه تنها ارادتی به شعر نداشتند، بلکه با تکیه بر احادیث، آن را «مایه نقصان روزه» و پر شدن درون انسان از ریم و پلیدی قلمداد میکردند.
در غیاب شعر، رسانه رسمی اهل دین برای ترویج معارف مذهبی، نثر فقهی و کلامی بود. اما این نثر خشک، استدلالی و قانونمحور، هنگامی که با واقعه عاطفی و تکاندهندهای چون عاشورا روبرو میشد، به بنبست عمیق رسانهای میرسید. واقعه کربلا در ساحت مذهب، یک دستورالعمل فقهی یا گزاره کلامی نبود، بلکه یک تجسم تمامعیار از سوگ، حماسه، مظلومیت و بیعدالتی بود که مستقیماً با روانشناسی اجتماعی و عواطف تودههای مردم سر و کار داشت. نثر رسمی علما، فاقد «زبان ذوق و حال» و ظرفیتهای دراماتیک برای بازنمایی تشنگی، تنهایی و مصیبت «شهید کامل» بود.
این بنبست بیانی، هویت ایرانی-شیعی را در امر ماندگاری و تداوم دچار مخاطره میکرد، چرا که طبق نظریه مسکوب، ایرانیان هویت خود را در «جانپناه زبان» و بازخوانی «تاریخ» خود حفظ کرده بودند و اکنون تاریخ جدید آنها (تاریخ مظلومیت تشیع) برای انتشار در جامعه، نیازمند ابزاری شورانگیز و همهگیر بود. نثر منجمد فقهی نمیتوانست خون جوشان شهید را در رگهای گیتی جاری سازد. در این نقطه عطف تاریخی و جامعهشناختی بود که یک ضرورت هویتی، سد اولیه فقه را در هم شکست. تودههای مردم و اهل ادب عامیانه، برای عبور از این بنبست بیانی، رسانه مطرود شعر را احیا کردند و آن را از انحصار مدح درباری بهدرآوردند تا به خدمت تعزیت و سوگ درآورند، چرا که دریافتند تنها در بستر استعارهها و موسیقی شعر است که میتوان بار گران سوگ عاشورا را به دوش کشید و آن را جاودانه ساخت.
عاشورا در آیینه تعزیه و مرثیه: تلاقی حماسه پارسی با سوگ شیعی در ادب عامیانه
در پی بنبست بیانی نثر رسمی در انتقال عمق فاجعه کربلا، روح ایرانی دست به انتخابی دگرگونکننده زد و با بازآفرینی رسانه شعر، ساختار جدیدی از هویت مذهبی را پی افکند. به تعبیر شاهرخ مسکوب، «با وجود همه اینها - البته بعدها و بتدریج - شعر از راه مناقب خوانی، ذکر مراثی و تعزیه در پهنه ادب عامیانه به مذهب راه یافت و زبان فارسی دارای شعر مذهبی شد». این ورود تدریجی و مقتدرانه شعر به قلمرو دین، فراتر از یک تغییر سبک ادبی، یک جهش جامعهشناختی بود، جریانی که در آن شعر از انحصار مدح مادی دربارها و از سد تکفیر فقیهان خارج شد تا به زبان تودههای مردم برای بازنمایی والاترین حماسه مذهبیشان تبدیل شود.
این تلاقی در بستر آیینهایی چون تعزیه و شبیهخوانی، منجر به پیوند ارگانیک میان زبان حماسی پارسی و محتوای مظلومیت شیعی شد. روح ایرانی که قرنها با ساختار حماسی شاهنامه و زبان پهلوانی رزمآوری مأنوس بود، همان فرم، موسیقی و زبانآوری را به خدمت بازسازی واقعه عاشورا درآورد. در مرثیهها و تعزیهها، امام حسین (ع) و یارانش دیگر نه فقط شهیدان مظلوم شریعت، بلکه پهلوانان حماسه راستینی هستند که در برابر اهریمن بیداد (یزید) قد علم میکنند. این فرآیند، دقیقاً یادآور همان پیوندی است که مسکوب در بررسی ملتهای اروپایی مطرح میکند، یعنی ملّی شدن پهلوانهای مسیحی (مانند پارسیفال و رولاند) از طریق آمیختن دین با سنت شوالیهگری. در ایران نیز، آمیختن تشیع با سنت پهلوانی و عیاری ایرانی، منجر به «ملی شدن» و بومی شدن حماسه عاشورا در جانپناه زبان فارسی شد.
شعر عامیانه مذهبی و تعزیه، با شکستن سد فقه، موفق شد همان کاری را با واقعه عاشورا انجام دهد که پیشتر اسطوره با خون سیاوش انجام داده بود، لبریز کردن جهان از خون شهید. شعر مذهبی با بهرهگیری از استعارههای کیهانی (چون گریستن آسمان و زمین، تیرگی خورشید و خونین شدن افق)، مصیبت کربلا را از یک حادثه تاریخی صرف در سال ۶۱ هجری، به یک واقعه ابدی و همیشگی تبدیل کرد. بدینسان، ایرانیان توانستند پارادوکس اولیه میان ایرانی بودن و مسلمان بودن را حل کنند. آنها در ساحت شعر مذهبی و تعزیه، به تعبیر مسکوب، هم «تاریخ» (این بار تاریخ تشیع به جای اساطیر باستان) و هم «زبان فارسی» را به عنوان دو رکن اصلی هویت خود پاس داشتند و سوگ عاشورا را به کانون تپنده خودآگاهی و عدالتخواهی خویش بدل ساختند.
فرجام سخن
بررسی تبارشناسی سوگ و رسانه در ایران بر اساس آرای شاهرخ مسکوب نشان میدهد که هویت ایرانی-شیعی، محصول یک دیالکتیک پیچیده میان سنت اسطورهای باستان، شریعت اسلامی و رسانه ادبی است. اگرچه فقه سنتی با نگاهی سلبی شعر را طرد میکرد و نثر رسمی توان حمل بار عاطفی شهادت را نداشت، اما تبار فرهنگی ایرانیان که پیشتر در اسطوره سیاوش، پیوند ازلی «خون شهید» با «بیداری و رستاخیز جهان» را تجربه کرده بود، سد شریعت را به نفع حقیقت سوگ عقب راند. شعر فارسی در قالب مراثی و تعزیه، به رسانهای عامیانه و همهگیر تبدیل شد که توانست حماسه عاطفی عاشورا را در بافت پهلوانی و اساطیری ذهن ایرانی بازسازی کند. این فرآیند دوجانبه، از یک سو مذهب تشیع را در جان ایرانیان بومی و ملّی ساخت و از سوی دیگر، زبان فارسی را در تلاطم سدهها به عنوان اصلیترین رکین هویت ملی پایدار نگاه داشت.
نظر شما