یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۸
چندمتر تا فاجعه، روایت خلبان ارتش از محاصره در آتش

چون مطمئن بودم عراقی‌ها فردا صبح حتما تلاش می‌کنند این هواپیمای گران قیمت و تاثیرگذار در جنگ را منهدم کنند، به لشکر ۶۴ ارومیه رفتم و یک گروهبان سرباز با انواعی از آچار و پیچ گوشتی و سایر ابزار گرفتم و آوردم پهلوی هواپیما و دادم و هر آنچه بازنشدنی بود باز کردند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، خلبان منوچهر خدابنده سوم مرداد ۱۳۲۷ در خوانسار به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۸ برای آموزش تخصصی در رشته خلبانی به تگزاس رفت و در سال ۱۳۵۰ به ایران بازگشت و با تلاش بسیار به معلم خلبانی هرکولس رسید. همچنین دوره آشنایی و پرواز با هواپیمای بوئینگ و جت استار را نیز در آمریکا گذراند. پس از بازگشت و آموزش برخی از مقامات رده بالا را در خلبانی به عهده گرفت. پس از انقلاب او دچار مشکلاتی شد اما پس از چند سال دوباره به کار فراخوانده شد و توانست در جنگ عراق و ایران پروازهای مهمی را به ویژه در جابه‌جایی نیروهای نظامی انجام دهد. خلبان خدابنده از نسل خلبانانی است که در شکل‌گیری و توسعه توان هوایی ایران نقش داشتند و بخشی از تاریخ هوانوردی نظامی کشور را رقم زدند.

نام منوچهر خدابنده در میان خلبانان و افسران نیروی هوایی ایران در دهه‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ دیده می‌شود و او از جمله نظامیانی بود که در دوره توسعه و نوسازی نیروی هوایی ایران خدمت می‌کردند. نیروی هوایی ایران در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ یکی از مجهزترین نیروهای هوایی منطقه به شمار می‌رفت و خلبانان آن دوره آموزش‌های تخصصی خود را در ایران و کشورهای غربی، به‌ویژه ایالات متحده، پشت سر می‌گذاشتند. این نیرو با در اختیار داشتن جنگنده‌های پیشرفته‌ای مانند اف–۴ فانتوم، اف–۵ تایگر و بعدها اف–۱۴ تامکت، نقش مهمی در توان دفاعی کشور ایفا می‌کرد. در چنین فضایی، خلبانانی مانند منوچهر خدابنده بخشی از بدنه حرفه‌ای و عملیاتی نیروی هوایی بودند که مسئولیت حفظ آمادگی رزمی و انجام مأموریت‌های آموزشی و عملیاتی را برعهده داشتند. خلبانان آن نسل علاوه بر مهارت‌های پروازی، به دلیل شرایط حساس جنگ سرد و موقعیت ژئوپلیتیکی ایران، آموزش‌های فشرده‌ای در حوزه تاکتیک‌های هوایی و عملیات رزمی دریافت می‌کردند. بسیاری از آنان بعدها در جریان تحولات سیاسی و نظامی کشور با شرایط متفاوتی روبه‌رو شدند و برخی نیز در دوران جنگ ایران و عراق به فعالیت خود ادامه دادند.

گزارش زیر شرح یکی از ماموریت‌های مهم و دشوار خلبان خدابنده در میانه جنگ عراق و ایران است و تلاشی که خدابنده انجام می‌دهد تا ماموریتش را به نحو احسن انجام دهد. این گزارش بر اساس جلد پنجم کتاب «ستاره‌های نبرد هوایی» پژوهش و تالیف احمد مهرنیاست که در انتشارات سوره مهر منتشر شده است.

نمی‌توانم بگویم نمی‌روم!

نهم فروردین ۱۳۶۵ و عید نوروز بود. قرار شد با هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ به شماره ۸۱۰۶ و همراهی کمک خلبان، جمشید ستوده، برای انتقال نیرو به جبهه، از تهران برویم مشهد و سپس ارومیه. روز قبل، خلبان احمد زمان در فرودگاه این شهر نشسته بود. تلفنی به من تذکر داد: «حواست باشد، دیروز که به ارومیه پرواز داشتم به ما حمله شد.» گفتم: «من که نمی‌توانم بگویم نمی‌روم!»

به هر حال راهی مقصد شدیم. در تمام مدت با رمز مکالمه می‌کردیم. روی تبریز بودیم که خبر از وضعیت قرمز آمد. از افسر رادار پرسیدم: «چه کار کنیم؟» گفت:«ادامه بدهید. پوشش هوایی دارید.» ما هم ادامه دادیم. باند پروازی فعال ۰۳ بود، با این حال و با وجود هفت هشت نات باد پشت، از روی دریاچه ارتفاع را کاهش دادم و مستقیم رفتم از باند مخالف، یعنی ۲۱ نشستم، وگرنه احتمالا روی هوا می‌زدمان. به محض نشستن دیدم توپ‌های ضدهوایی در حال شلیک هستند. با مسئول برج مراقبت هماهنگ کردم سریع پله را بیاورند پهلوی هواپیما. در رمپ پرواز ایستادم. پله را به در هواپیما چسباندند، اما برای این هواپیمای غول‌پیکر کوتاه بود. به هر حال با گذاشتن تعدادی جعبه چوبی که بر اثر عبور چند نفر اول زیر پا شکستند، دستور دادم خیلی سریع مسافران را که بیش از نهصد نفر از نیروهای بسیجی تازه نفس بودند و برای تقویت نیروها در منطقه عملیاتی والفجر ۹ که در ۲۵ اسفند مورد پاتک سنگین عراق در منطقه عمومی سلیمانیه قرار گرفته بودند، پیاده کنند.

ناگهان صدای انفجار بلندی به گوشم رسید

آخرین جوان که پیاده شد از مسئول برج مراقبت اجازه بلند شدن خواستم، اما یکی از کارکنان فنی هواپیما خبر داد باد یک لاستیک در حال خالی شدن است. با توجه به شرایط گفتم: «اشکال ندارد، وضعیت که سفید شد، با یک چرخ کم باد هم بلند می‌شویم.» اما عراقی‌ها یک پرواز پوشش هوایی نزدیک مرز نگه داشتند که همان باعث تداوم وضعیت قرمز تا یکی دو ساعت شد. در این زمان من به برج رفته بودم تا ببینم اوضاع چگونه است. بالاخره از برج آمدم پایین که بروم سوار هواپیما بشوم. همان اوایل راه ناگهان صدای انفجار بلندی به گوشم رسید و موج انفجار مرا به چاله‌ای که لبه رمپ پرواز بود، پرت کرد. به خودم آمدم فهمیدم خوشبختانه خلبان عراقی دقت کافی نداشته و بمب‌هایش به کناره رمپ اصابت کرده اما ترکش‌ها به دستگاه خارجی برق هواپیما که به آن وصل بود، اصابت کرده و آتش گرفته است. از طرفی بنزین هم از بال راست که سوراخ شده بود، در حال ریختن بود. با سرعت خودم را به دستگاه رساندم و لوله‌اش را از بدنه پرنده غول پیکرمان جدا کردم. با تمام قدرت آن را هل دادم تا از هواپیما دور شود. به اندازه کافی دور و خاموش شد.

نگاهی دقیق‌تر به هواپیما انداختم، اگرچه بمب مستقیم به پرنده نخورده بود، ترکش‌های آن چندین جای بدنه را سوراخ کرده بود. ناگهان متوجه آتش در بال راست هواپیما شدم. خودروی آتش‌نشانی رسید و با تلاش آنها و راهنمایی من، اگرچه آتش قبل از سرایت به بدنه خاموش شد، بال تا حدودی به سمت زمین خم شد. بدین‌سان به ساعت هشت شب رسیدیم. هواپیمای پوشش هوایی عراق که احتمالا میراژ بود، همچنان در پرواز بود. شکاری‌های پایگاه تبریز هم تا غروب، گشت رزمی منطقه را تحت پوشش داشتند. با تاریک شدن هوا دیگر به هیچ وجه امکان خطرپذیری و پرواز از ارومیه نبود. از این رو سعی کردم با سرهنگ مصطفی نعمت‌الهی، فرمانده منطقه مهرآباد یا سرهنگ عباس بابایی، معاون عملیات نهاجا تماس بگیرم که نشد. حتی دنبال سرهنگ هوشنگ صدیقی، فرماندهی نیرو نیز گشتم که وضعیت را برایشان تشریح کنم، اما موفق نشدم!

سه ماه بعد از سوی دادگاه نظامی احضار شدم

چون مطمئن بودم عراقی‌ها فردا صبح حتما تلاش می‌کنند این هواپیمای گران قیمت و تاثیرگذار در جنگ را منهدم کنند، به لشکر ۶۴ ارومیه رفتم و یک گروهبان سرباز با انواعی از آچار و پیچ گوشتی و سایر ابزار گرفتم و آوردم پهلوی هواپیما و دادم و هر آنچه بازنشدنی بود باز کردند. تا ساعت چهار صبح تقریبا هواپیما لخت شده و اقلام گران قیمت و به دردبخور آن، از آلات دقیق تا صندلی‌ها جدا شده بود. حتی یادم هست می‌دانستم یکی از هواپیماهای گردان، منتظر قطعه خاص است. مخصوصا آن را هم به نیت همان پرنده باز کردم. جمعا سه تریلی بار از محل تخلیه شد. از خستگی رفتم در کلانتری فرودگاه دراز کشیدم روی تخت که ساعت حدود پنج و نیم با صدای انفجار از خواب پریدم. بله، این بار با شلیک یک موشک هواپیما به تلی از خاکستر تبدیل شد! همان که فکر می‌کردم.

مینی‌بوس اجاره کردیم و با سایر خدمه پروازی عازم تهران شدیم. سه ماه بعد از سوی دادگاه نظامی احضار شدم و مورد پرسش قرار گرفتم که «چرا با وضعیت قرمز فرود آمده‌اید؟» جواب دادم: «اگر نمی‌نشستم هم احتمالا الان باید پاسخ می‌دادم چرا ننشسته‌ام! من دستور را اجرا کرده‌ام. با جمع‌بندی شرایط، احتمال قوی این است که آنها کاملا در جریان پرواز ما بوده‌اند و قصد داشتند آن را روی هوا بزنند. اما پرواز پست و نشستن من از باند مخالف باعث شد که این اتفاق نیفتد.» بعد از بررسی نوار ضبط شده و توضیحات من قرار منع تعقیب صادر شد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها