به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، ضیا موحد، زاده ۱۲ دی ۱۳۲۱ در اصفهان و استاد فلسفه و منطق است. وی در نیمه دوم دهه هشتاد با اظهاراتی درباره جلال آلاحمد و همچنین قالب شعری غزل به چهرهای جنجالی در حوزه ادبیات و روشنفکری ایران تبدیل شد.
به تازگی از سوی انتشارات نگاه «مجموعه اشعار ضیاء موحد» به بازار آمد که شعرهای دفاتر «برآبهای مرده مروارید»، «غرابهای سفید»، «مشتی نور سرد»، «نردبان اندر بیابان»، «و جهان آبستن زاده شد» و «بعد از سکوت» را بهعلاوه تازهها و قصیده دربردارد.
به بهانه انتشار این اثر گفتوگویی با موحد داشتهایم که در ادامه میخوانید:
کدام شعرتان را بیشتر دوست دارید و گاهی در خلوت زمزمهاش میکنید؟
این روزها این شعر را زمزمه میکنم:
نه دهقانم نه منجم
سنبلههایتان سرسبز باد
اما من
نه دهقانم نه منجم
در زیر آسمان این کویر
تنها
در جستوجوی عطری پاییزی هستم
در این شعر سنبله هم به معنای خوشه گندم و هم صورتی فلکی بهکار رفته است و بههمیندلیل میگویم نه دهقانم نه منجم. در این شعر من، نه دنبال گل و برگ و درخت بلکه در جستوجوی عطری پاییزی هستم که میتواند معانی مختلف داشته باشد؛ عطر معشوق در دیداری پاییزی و خاطرهانگیز یا حتی عطر برگهای پاییزی.
کتابتان با جملهای از پل والری شروع شده که «اگر شاعر هرگز جز شاعر نباشد هیچ اثر شاعرانهای از خود به جا نخواهد گذاشت» و «اگر منطقدان هرگز نتواند جز منطقدان باشد نه منطقدان میشود و نه میتواند بشود» شما هم منطقدان و هم شاعر هستید، جمله پل والری در نگاه شما چه مفهومی دارد؟
این عبارت بسیار مهم است و متاسفانه در کشور ما مغفول مانده است. درست است که شعر باید با عاطفه درگیر باشد ولی نمیتوان آن را به شعور عاطفی محدود کرد ولی در ایران اغلب برداشت از شعر منحصر به عواطف و به قول من آه و نالهای بودن است.
نخستین شعر چاپشده شما کدام بود آیا «شبانه باد»؟ چه خاطرهای از این شعرتان دارید؟
اولین شعر چاپشده من مربوط به دوران سربازیام در بوشهر مربوط به سال ۱۳۴۷ است که از دور دو شعله سوختن گاز را دیدم و شعری با مطلع «دیشب دو رهگذار در کاسه خلیج به تلخی گریستند» سرودم.
به کدام شاعر کلاسیک و شاعر معاصر ایرانی علاقه دارید؟
از میان شاعران کلاسیک به فردوسی، سعدی و بهویژه حافظ ارادت خاص دارم و از میان شاعران معاصر احمد شاملو موردعلاقهام است. شعر «ماهی» شاملو با این آغاز «من فکر میکنم / هرگز نبوده قلبِ من/ اینگونه / گرم و سُرخ / احساس میکنم / در بدترین دقایقِ این شام مرگزای / چندین هزار چشمهخورشید در دلم / میجوشد از یقین / احساس میکنم / در هر کنار و گوشه این شورهزارِ یأس / چندین هزار جنگلِ شاداب / ناگهان / میروید از زمین/ آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز/ در برکههای آینه لغزیده توبهتو! / من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق / از برکههای آینه راهی به من بجو!» به اندازهای هنرمندانه سروده شده که به آن بسیار رشک میبرم و اعتقاد دارم بعد از حافظ شاعری به بزرگی شاملو نداشتهایم.
در میان اشعارتان شعر «نارامترین اسبان قبیله بزرگ» را به هوشنگ گلشیری تقدیم کردهاید، چه چیزی در این شعر وجود دارد که به این داستاننویس تقدیم شده است؟
این شعر را وقتی سرودم که گلشیری در زندان بود و از نظر فرم نیز انسجام دارد و سه نوع حرکت در آن تصویرگری شده است؛ یکی حرکت اسبان بزرگ که حرکتی پرقدرت است «نارامترین اسبان قبیله بزرگ / اسبان سرخ / چونان شطی خروشان / به تنگه غروب / میآیند»، دیگری حرکتی بیقدرت و نزار مثل چراغ مرده زنبوری «زوزه گرسنهگرگان / مثل چراغ زنبوری / از شب میآویزد» و در آخر نیز حرکتی باشکوه و پایانی که میگوید «بیایید / بگیرید / بیاویزید».
شاعران بسیار همیشه در پی معنا کردن شعر بودهاند، نگاه شما به معنی شعر چیست؟
تعریف شعر خیلی پیچیده است و به نظر من یعنی زیبایی زبان؛ وقتی شاعری شعر میسراید از زبان مجسمهای زیبا خلق میکند و میکلآنژی میشود که بنای مرمرین شعر را با سخن زیبایش میآفریند. آنچه شاعران به تماشا میگذارند روایت زیبایی زبان است.
تا چه اندازه مطالعات فلسفی در شعرتان نمود پیدا کرده است؛ آیا توانستهاید در اشعارتان فلسفه را کنار بگذارید و تنها تخیل و ذهن سیال را به کار ببرید؟ بهعنوان مثال شعر «درخت یاس»: درخت یاس همسایه / بیآنکه بداند درخت یاس همسایه است/ بر چمن سبز/ شکوفه کرده است» چه اندیشه یا زیبایی را منتقل میکند؟
این شعر نگاهی به شکوه طبیعت است؛ طبیعتی که بدون تفاخر و منت کار میکند و سر سال گل میدهد، گلها مایه سرزندگی میشوند و میمیرند و سال دیگر دوباره متولد میشوند. طبیعتگرایی را در این شعر میتوان دید که تا اندازهای شبیه اشعاری از سهراب سپهری است «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم»، «زندگی رسم خوشایندی است / زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ / پرشی دارد اندازه عشق / زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود / زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد / زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی میپیچد...»

شما در شعرهایتان به فصلها و تحولات طبیعت نگاه خاص دارید، این نگاه چگونه شکل گرفته است؟
به طبیعت و هستی علاقهمندم و در اشعارم به نظاره، نگاه و باصره توجه دارم؛ به نظر من شناخت از طبیعت در شعر بسیار به کار میآید.
در شعر «آستارا» نوعی بیهودگی به چشم میخورد. این حس چگونه شکل گرفته و چطور در این شعر جا گرفته است؟
این شعر را در آستارا سرودم، یک روز صبح در این شهر از خواب بیدار شدم و از پنجره رو به دریا نزدیک طلوع خورشید، به آسمان نگاه کردم و درآمدن آفتاب را نظاره کردم. بسیار شکوهمند بود و خورشید مانند یک گوی طلایی وارد آسمان آبی شد و همین صحنه که شکوه جلوهگری یک پدیده هستی است باعث خلق شعر شد «بیهودهاید / زیرا که بامدادان از پشت آبها / آنجا که گیج عربدههای شبانه / دیو سپید آبی خفته بود / دیدم چگونه گوی طلای ناب / پرتاب شد به آنی بر لوح آسمان / و خیلی از هزاران ارابه را / بر جادههای آتش تازاند / بیهودهاید / زیرا که شامگاهان / دیدم چگونه یک لاله / که سرخ بود و کوچک / خیلی سرخ بود و خیلی کوچک / در درهای به گودی یک کوزه سفالین / رویید / و پشت خاک را لرزاند / بیهودهاید / خیلی بیهودهاید». زیبایی و شکوه طبیعت و هستی به انسان یادآوری میکند که سرگرم شدنش به بسیاری از ظواهر دنیوی بیهوده و بیاساس است و ما در مقابل خالق موجوداتی ضعیف هستیم.
حسوحال امروزتان چطور است. آخرین شعر منتشرنشدهتان کدام است؟
همیشه یک شاعر شعر هم دارد. من هم که کارم زبان و اندیشه است. همیشه شعری چاپ نشده در گوشه ذهن دارم.
شما چندین شعر با محوریت کلمه دارید آیا کلمه شعر است یا قلم یا سخن و کلام عام؟
کلمه در شعر من همان «لوگوس» است؛ یعنی جان تعقل که در قرآن هم به آن اشاره شده «علمه البیان» که ریشه در فلسفه دارد. لوگوس خصیصهای در انسان است که او را بهسوی قوه تمیز، منطق، قضاوت درست، مرزبندی و ادراک میکشاند و با عقل و شعور مخاطب کار دارد.
شما به شاعران خطاب کردهاید که «شاعر / اشیا را پر از شعر کن / نه شعر را پر از اشیا» این حرف چه مفهومی دارد؟
برخی بر این باورند که اشیا با شاعر سخن میگویند. تصور کنید وارد کافهای شدهاید که چیدمانی بههمریخته دارد و وضعیت مبل و صندلی به گونهای شده که انگار دارند با شما سخن میگویند و اشاره میکنند قبل از ورود شما در این محل دعوا و بگومگوی شدیدی شده است. صادق هدایت و نیز رماننویسانی از قرن بیستم در گوشه و کنار جهان به گفتوگوی اشیا اشاره کردهاند ولی من در این شعر خواستهام به شاعران بگویم نباید شعر را منحصر به سخن گفتن اشیا کرد.
یکی از جالبترین اشعار شما به گمان من «هرمنوتیک» است که انگار طعنه بر فلسفه دارد، اشاره این شعر به چه چیزی است؟
بله این شعر با مایه طنز تعریض به فلسفه دارد. «گفتم / یک سینهسرخ / برشاخ سبز / آواز ارغوانی میخواند / ها این / یعنی که همنشینی همه رنگها / نه / بر شاخ سبز یعنی روییدن / نه نه رفیق / از سینه سرخ باید میفهمیدی / آواز ارغوانی یعنی... / و کودکی / با توپ کوچکش / بیاعتنا به این همه / بازیکنان / میرفت و زیر لب میخواند / یک سینهسرخ / بر شاخ سبز / آواز ارغوانی میخواند.»
یکی از شعرهای شما «ابدیت نیست که پایان داشته باشد» نام دارد: باز کن پنجره را / به آسمان نگاه کن/ کدام پرستارهترید؟ / حالا بنویس / اینگونه شعر آغاز میشود» برخی از اشعار شما از جمله این شعر بسیار عمیق هستند و خواننده عام درک نمیکند و برخی اشعارتان بسیار ساده و لطیف هستند، میتوان عنوان سهل و ممتنع را برای اشعارتان به کار برد، به نظر شما آیا فضای فکری فلسفهدانیتان باعث پیچیده شدن بعضی از اشعارتان است؟
بله این شعر دارای تناقض است و نگاهی طنز و فلسفی دارد. ابدیت بیپایان است ولی در این شعر ابدیت را دارای پایان دانستهام و اشاره کردهام که شعر بر عکس ستارهها بینهایت است.
شما جمعههای دیدار با ابوالحسن نجفی داشتهاید و در رثای ایشان شعری در این کتاب هم شعری سرودهاید. این دیدارها چطور اتفاق میافتاد؟
۴۰ سال دوست و آشنای صمیمی نجفی بودهام و هفتهای یک بار هر جمعه در کنار نجفی دور هم جمع میشدیم هرکس متن و شعری داشت میخواند و از نکات و درسهای این استاد بزرگ استفاده میکردیم.
شما اخیرا چند شعری درباره غزه سرودهاید، حسوحالتان به کودکان جنگزده چگونه است؟
چند شعری درباره غزه دارم. یکی شعر «تدفین» است که آن را زمانی سرودم که از خوابی عجیب و ترسناک بیدار شدم. خواب دیده بودم که مردهام و پزشکی قانونی اعلام کرد میتوانند مرا خاک کنند درحالیکه زنده بودم و میترسیدم زنده به گور شوم. با وحشت از خواب پریدم و این گونه سرودم:
پزشک قانونی گفت:
خاکش کنید مرده.
میخواستند با کودکان غزه
زنده به گورم کنند
من
با پریدن از خواب
از چنگشان گریختم
اما کودکان؟
نظرات