سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۶
شرح جلال از مهمانی در جزیره خارگ

با خواندن و زمزمه برخی سطور کتاب «جزیره خارگ، دریتیم خلیج فارس» شاید بتوان لحظاتی را در دل تاریخ به پاره تن ایران سفر کرد و آن را در ذهن تصور کرد. 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، در این روزها شاید برخی مثل من دلشان بخواهد که به خارک یا به قول جلال خارگ سفر کنند. در این روزها که کشور درگیر جنگ است شاید سفر مقدور نباشد، اما با خواندن و زمزمه برخی سطور کتاب «جزیره خارگ، دریتیم خلیج فارس» شاید بتوان لحظاتی را در دل تاریخ به پاره تن ایران سفر کرد و آن را در ذهن تصور کرد.

«خارگ» جزیره‌ای است کوچک -به طول هشت و عرض چهارکیلومتر- واقع شده در حوالی راس خلیج فارس. اگر بخواهیم موقعیت جغرافیایی آن را به دقت بیشتری معین کنیم، جزیره‌ای است واقع در ۲۹ درجه و ۱۵ دقیقه و ۲۵ ثانیه عرض شمالی و ۵۰ درجه و ۲۰ دقیقه و ۳۰ ثانیه طول شرقی گرینویچ.

فاصله جزیره تا بوشهر ۵۲ کیلومتر- تا مصب شط العرب ۲۰۰- و تا بندر ریگ ۳۰ کیلومتر است. در حین فاصله نزدیک جزیره خارگ طبعا پای گاهی بوده است در مقابل دشت وسیعی که از زیر پای کارون تا بوشهر ادامه دارد و از بندر دیلم تا خورموج(در امتداد شمال غربی- جنوب شرقی) کناره دشت تنگستان را در برمی‌گیرد. جزیره به شکل ذوزنقه‌ای است نامرتب که امتداد طولی آن به روی نقشه عمودی است، یعنی در امتداد شمال به جنوب قرار گرفته. به پوزه اسبی بی‌شباهت نیست که لوچه‌اش آویزان مانده... کناره شرقی جزیره قوسی گشاده است با بازوان گسترده-هم چون خلیجی آرام- و در همین خلیج است که اساس یکی از بزرگ‌ترین بندرگاه‌های صدور نفت خام را در راس خلیج می‌ریختند و نیز در کناره‌های شمالی‌تر همین خلیج است که آبادی‌های جزیره بر پا است. به خصوص در انتهای شمالی این کناره شرقی که سه گوشی مسطح است و قابل کشت و خانه‌ها و باغ‌ها و بعقه‌ها و مسجدها دارد.

در هر گوشه چاهی است با دهانه‌ای گشاد و عمقی بسیار کم که با دست هم می‌توانی از آن آب برداری. آب بارانی که از حوالی بهمن تا خرداد به فراوانی می‌بارد، از پوشش متخلل جزیره نفوذ می‌کند و بر طبقات گل رس تحتانی انبار می‌شود و همین آب ذخیره شده است که در تمام سال چاه‌ها را دایر نگه می‌دارد. از این رگه‌ها و مخازن زیرزمنیی آب باران، قنات‌هایی نیز درآوردهاند که از قدیم الایام تا کنون جاری است و بیشتر آنها قنات‌هایی است که کوره آنها در دامنه‌های شرقی ارتفاعات مرکزی جزیره کنده شده و در جلگه شمال شرقی و شرقی جزیره آفتابی می‌شوند. به این مناسبت، قرن‌ها و قرن‌ها بارانداز و لنگرگاه تمام اقوامی بوده است که به قصد تجارت یا جهانگیری، از خلیج گذری داشته‌اند و نمی‌خواسته‌اند به کناره‌های پست و خطرناک سواحل خلیج نزدیک بشوند.

جلال‌آل احمد در جزیره خارگ مهمان یکی از ساکنان جزیره می‌شود که چنین شرح می‌دهد: ««پرده سفید اتاق را کنار زد، حجابی از برابر سکوتی،که گمان می‌کردیم راهی است به خلوتی، اما نه مجلسی بود، تمام و کمال این سکوت انتظار بود. جماعت به پا خاست و سفیدی پیراهن‌های بلند سپیدتر شد و فارسی و عربی در جمله‌های تعارف درهم آمیخت و ما را دست به دست بردند در صدر مجلس. پهلوی پیرمردی که از همه رشیدتر بود و چشم‌های برآمده داشت و عمامه شیرشکری بسته بود و دشداشه‌اش بوس سفر می‌داد و پیری فقط در چانه‌اش کار کرده بود که می‌افتاد و دهن باز می‌ماند و نمی از آن می‌تراوید. از توجهی که به او می‌کردند و از اینکه تا او ننشست، کسی ننشست، پیدا بود مجلسی است که به خاطر او فراهم آورده بود.

بعد چای آوردند در استکان‌های باریک شستی که به انگشتانه می‌مانست و از شیرینی لبدوز بود. دو تا و سه تا به رسم قهوه خوردن اعراب و مدتی از این رسم سخن رفت که دیگر در زنگبار هم رعایت می‌شود و در کجاهای دیگر... و رشته سخن به دست پیرمرد افتاد که از خاطرات کودکی و جوانی‌اش خبرها داشت.

در جوانی از «خارگ» مهاجرت کرده بود و دریاها گشته بود و «کلمبوها« رفته بود. کشتی‌های فراوان را در خورهای خلیج راه نموده بود و غوص‌ها کرده بود. تا عاقبت سر و سامانی یافته، در «شارجه» به نمایندگی فروش نفت رحل اقامت افکنده بود. اکنون به مولد خود برگشته بود تا صله رحمی کند و هم سری به املاک موروث بزند که به میمنت قدوم نفت، هر اصله نخلش قیمتی یافته بود و هر چاه آب و هر مزرعه‌اش...

مدتی از غوص گفتند و افسانه‌هایی از «میرمهنا» نقل شد و بعد سفره آوردند. برنج خوشبو و کشیده بود و از بادمجان خورش ساخته بودند در ماست‌خوری‌های بسیار کوچک، برای هر نفر در فنجان مانندی و خوارک مرغ بود و حلوا بود و ماست و سبزی و نان روی ساج پخته، سیاه و کوچک و پر از سبوس، که هیچکس به آن دست نزد جز من که می‌خواستم از هر نعمتی چشیده باشم. وحشت از خوراک هنوز در من بود و بی‌اشتهایی صرف. اما مگر بر سر چنین سفره‌ای می‌شد بیکار نشست. نیم ساعتی با نان و برنجی بازی کردم و در سکوت همراهی کننده خوراک دیگران، اطراف را پاییدم. سقف تیرریز بود، یک در میان ریل و چندل.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها