به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مراسم وداع با زندهنام علی باباچاهی که در تاریخ ۴ اسفندماه دار فانی را وداع گفته بود، امروز (۷ اسفندماه) در فضایی آکنده از حزن در آرامستان بهشت سکینه کرج برگزار شد.
در این مراسم که با حضور جمعی از شخصیتهای برجسته و مطرح فرهنگی نظیر هرمز علیپور، محمد قاسمزاده، شهاب مقربین،حافظ موسوی، ابوالقاسم ایرانی، هادی خوانساری، بهمن زدوار، صلصال گیلانی، قباد حیدر، اعظم کیانافراز، علیرضا بهنام، آیدا عمیدی، رضا خندان، علی قنبری، مظفر رویایی، آرزو سبزوار، محسن میرعلایی، سیروس مانی، رضا عابد، ابراهیم دمشناس و خانواده و جمعی از علاقهمندان آن مرحوم همراه بود، حاضران ابتدا برای اقامه نماز میت در مقابل سالن معراج گرد هم آمدند.
آیین تدفین با نوای پرسوز و گداز دمامزنی ادامه یافت و طنین ضرباهنگ سوگوارانه جنوب، بدرقهگر علی باباچاهی در آخرین سفر شد.
در ادامه مراسم، بهمن زدوار شعری از علی باباچاهی را قرائت کرد. سپس هرمز علیپور به سخنرانی پرداخت. وی گفت: «اول به خودم و بعد به شعر تسلیت میگویم. امروز آمیزهای از شعر و جنون را به ابدیت میسپاریم. دوستی و رفاقت من با او به بیش از ۵۰ سال پیش برمیگردد. او عاشق و مجنون شعر بود، تعصب شعر داشت و تأثیرگذار بود.»
علیپور تأکید کرد: «باباچاهی بدون شک یکی از ماندگاران شاعران بود. امروز شعر و کلمات به سوگ و شادی مینشینند و چهارم اسفند را را روز باباچاهی میگذارند. علیپور افزود: باباچاهی دریا و اقیانوس و کیهانی از کلمات بود. در ادبیات کم دیدم آدمی آنقدر عاشق شعر که در کارش جدی باشد.»
پس از هرمز علیپور، مظفر رویایی به سخنرانی پرداخت و پس از او حافظ موسوی پیام مکتوب خود را بدین شرح قرائت کرد: «دوستان، رفقا، سوگواران شعر و وطن در این روزهای حیرت و خشم!
امروز برای درود و بدرود با شاعری به اینجا آمدهایم که شش دهه پیش در روزگاری که «زمین آبستن گلهای نفرین بود" شوریدهوار و قلندروش حضور خود را در قلمرو شعر اعلام کرد. شاعری که "از آبشخور غوکان بدآواز آمده بود" و به ما جوانان آن سالها هشدار میداد:
هلا ای آشنا هشدار!
قدم شادابتر بردار!
که خارستان ما با اشک گلباران نخواهد شد.
شاعری که زبان و آوای دریا و دریامردان بود. شاعر شروهخوان جاسمها، دامادها و دریا، با کاکلهای خزهپوش:
دی رود، رود
جاسم تازه دومادُم
دی رود، رود!
شاعر منزلهای بینشان دریا، شاعری شورشگر که در هیچ منزلی توقف نکرد. شاعری که درست در زمانی که چیزی از شهرت و اعتبار کم نداشت با انتشار کتاب "نمنم بارانم" با چهرهای چنان متفاوت، حضور بهروزِ خود را در شعر دهه هفتاد اعلام کرد، که گویی ققنوسی از دل خاکستر خویش سر برآورده است. ققنوسی همچنان شوریده سر، عاشقپیشه با بینشی قلندرانه که بهشتِ دوزخآفرینان روی زمین را به سخره میگرفت. من این را همان وقتها نوشتم و لبخند رضایت او را پاداش گرفتم.
شاعری که به هنگام وداع، و به یادگار، زیر چند سطر گل سرخ را امضا میکرد. شاعری که خودش بود، بیهیچ دروغ و ریا. شاعری اهل گفتگو و مدارا.
باری علی باباچاهی شاعر بود، شاعرانه و شرافتمند زیست و شاعرانه، دور از زادگاه خویش در دل این خاک آرام خواهد گرفت.»
پس از حافظ موسوی، اعظم کیانافراز به سخنرانی پرداخت. کیانافراز در بخشی از سخنانش گفت: «علی باباچاهی بیتفاوت نبود، او میخواست صدای ما را، ما مردم ایران را به گوش جهانیان برساند. و اینجاست که جدا از شعرش که به زبان فارسی افزوده، گوهر وجودیاش را برایم ناب میکند، و قدر و منزلتش دوصدچندان میشود. او در مقاله هنر اعتراضی نوشته است: هنر اعتراضی در تقابل و تعارض با قدرت قرار میگیرد و برجسته شدن آن فرایند چنین کنشی است. هنر اعتراضی، عمل و اقدام اعتراضی را تداعی میکند؛ اعتراض به محصولات یکدست و همسطح هنر و ادبیات رایج و متداول از ویژگیهای هنر اعتراضی است...»
وی همچنین پیامی از سیدعلی صالحی در رثای علی باباچاهی را بدین شرح قرائت کرد:
«یاعلی... چرا مُردی، کارت داشتیم!
«او که برای ما و در دورانِ ما به گل سرخ وظیفه میداد، تا ناموسِ کلمه، صاحبِ حضور شود: مرحبا علی! چه در قید و چه در عین... سر آوردهی واژهها بودی. آنقدر در عینِ و قیدِ حیات عاشقانه، عمیق زیست که خندیدن برایش آسان مینمود: رازی که علیهِ افسردگی به کرانهی کلمات میرسد، به شعر میرسد و به شعر ناب میرسد. او آمدهی عصر سوگ بود. پرده به پردهی هر زمان، او جایی ایستاده بود که زمان، مردم، و تاریخ به ملتقایِ قیامِ مستمر میرسند و همواره میشوند. و او آنقدر علی باباچاهی بود که " علی باباچاهی" شد. پیرسالِ جوانجو. تنها بیهودگی هراسانش میکرد. گندمگونِ دانایی، خودش دست خودش را گرفت تا به این مقام بیملال رسید. سخت است از شهرستان بیایی و گرگهای پیدا و ناپیدا پارهپارهات نکنند. چنین شاعرانی، حتی یکی تا پیراهن از خود ندارد که گرگزدهگان را شادمان کند. و سختتر اینکه عمری با گرگ نرد ببازی و خود گرگ نشوی! لغزان بر لبهی تیغ خلاقیت ایستادن، هزینهها باید مهیا کرد. علی نیازی به امر اثبات نداشت تا آنجا که این فعل فراری به شاعر ما محتاج افتاد. مبارزهی بی امانِ یک شاعر از حاشیه آمده بسیار دشوارتر از رسیدن به عظمتِ "امضا" است. هشتاد و سه سال صاحبِ سایه بود. هشتاد و سه سالِ پرثمر نوش جانت علی، جنوبی همیشه مضطربِ ما. بعد از طی مراحل اداری، آنجا زیرِ درخت توبا چشم به راهِ توست. همان عزیزِ ما هوشنگ چالنگی، سفارش کن حوریانِ زرینهی مرمر پوش را بیدلیل رد نکن تا من بیایم. آدرسِ بامداد یادتان نرود. آنجا از بگیر و ببند و گشت و لباس شخصیها خبری نیست. یاعلی... چرا ندارد! همه میمیرند: در عیش ماندن و با عشق رفتن. این تازه آغازِ رازِ "آزادی بیان" است!»
این خبر در حال تکمیل است.
نظر شما