یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۳۷
نقد مدرنیته یا تعلیق سیاست؟

افسانه نجاتی نوشت:‌بازگشت به هایدگر در فضای فکری ایران صرفاً یک انتخاب نظری نیست؛ نوعی موضع‌گیری نسبت به مدرنیته، سیاست و آینده است. نقد رادیکال او از متافیزیک غربی و تحلیلش از تکنولوژی به‌عنوان «گشتل» شیوه‌ای که جهان را به ذخیره‌ای برای بهره‌برداری تقلیل می‌دهد برای بسیاری از روشنفکران ایرانی جذاب بوده است.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مارتین هایدگر (۱۸۸۹-۱۹۷۶) فیلسوف و متفکر بزرگ آلمانی در ایران و برای اهل فلسفه و فرهنگ نامی شناخته‌شده و بحث برانگیز است. عظمت و اهمیت اندیشه او انکارناشدنی است، اما حضورش در دم و دستگاه نازی‌ها موجب شده که درباره فکرش نیز تردیدهایی حاصل شود. سرنوشت طرح فلسفه او در ایران و به ویژه در دهه ۱۳۶۰ که با چهره بحث‌برانگیز دیگری چون احمد فردید صورت گرفت، به این مناقشات افزوده. در نوشتار حاضر، افسانه نجاتی، پژوهشگر و مترجم فلسفه کاربست اندیشه هایدگر در فضای فکری ایران را مورد تامل قرار داده است.

۱. مسئله امروز

بازگشت به هایدگر در فضای فکری ایران صرفاً یک انتخاب نظری نیست؛ نوعی موضع‌گیری نسبت به مدرنیته، سیاست و آینده است. نقد رادیکال او از متافیزیک غربی و تحلیلش از تکنولوژی به‌عنوان «گشتل» شیوه‌ای که جهان را به ذخیره‌ای برای بهره‌برداری تقلیل می‌دهد برای بسیاری از روشنفکران ایرانی جذاب بوده است. این نقد امکان فاصله‌گیری از شیفتگی ساده‌انگارانه به مدرنیته را فراهم می‌کند و ما را به تأملی ژرف‌تر درباره‌ی نسبت خود با تاریخ غرب فرا می‌خواند.

اما پرسش اصلی این جستار این است:

وقتی این اندیشه وارد بستر سیاسی ایران می‌شود، چه پیامدی می‌یابد؟

نقد مدرنیته یا تعلیق سیاست؟

۲. هایدگر و تقدم هستی‌شناسی بر سیاست

در آثار هایدگر، به‌ویژه در «هستی و زمان»، مسئله‌ی بنیادین نه دولت است و نه نهاد، بلکه نسبت انسان با هستی است. تاریخ در نگاه او صرفاً توالی رویدادهای سیاسی نیست، بلکه نحوه‌ای از گشودگی یا انسداد حقیقت است. به همین دلیل، سیاست در مرتبه‌ای ثانوی قرار می‌گیرد؛ آنچه بنیادی است، افق معنایی‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم.

این تقدم هستی‌شناسی بر سیاست دو پیامد دارد:

از سطحی‌نگری سیاسی می‌کاهد و توجه را به ریشه‌های فرهنگی و تاریخی بحران‌ها جلب می‌کند.

اما ممکن است مسئله‌ی نهاد و سازوکارهای قدرت را به حاشیه براند.

تجربه‌ی تاریخی خود هایدگر پیوند کوتاه اما معنادارش با حزب ناسیونال‌سوسیالیست در دهه‌ی ۱۹۳۰ نشان داد که تفکر بنیادین لزوماً مصون از لغزش سیاسی نیست. این تجربه، بیش از آنکه حکم نهایی درباره‌ی فلسفه‌ی او باشد، هشداری است نسبت به نسبت مبهم میان ژرف‌اندیشی نظری و داوری سیاسی.

نقد مدرنیته یا تعلیق سیاست؟
کارل پوپر

۳. مدرنیته: پروژه‌ای منحرف یا ناتمام؟

نقد هایدگر از مدرنیته، آن را مرحله‌ای از فراموشی هستی می‌داند؛ دورانی که در آن عقلانیت ابزاری جای پرسش از معنا را گرفته است. در برابر این نگاه، متفکرانی چون یورگن هابرماس مدرنیته را پروژه‌ای ناتمام می‌دانند که باید از درون اصلاح شود، نه طرد. کارل پوپر بر جامعه باز و خطاپذیری نهادها تأکید می‌کند، و هانا آرنت بر مسئولیت کنش در عرصه‌ی عمومی و امکان آغازهای نو پای می‌فشارد.

تفاوت بنیادین این دو رویکرد در این است:

در رویکرد هایدگری، مسئله اصلی «تحول افق تاریخی» است.

در رویکرد نهادی، مسئله اصلی «مهار قدرت و تضمین پاسخ‌گویی» است.

این تمایز در زمینه‌های باثبات شاید صرفاً نظری به نظر برسد؛ اما در جوامعی با بحران نهادی، پیامدهای عملی می‌یابد.

نقد مدرنیته یا تعلیق سیاست؟
هانا آرنت

۴. گذار به زمینه ایران

پرسش اکنون این است: این منطق نظری، در زمینه‌ی تاریخی ایران چه کارکردی پیدا می‌کند؟

در فضای فکری ایران، خوانشی از هایدگر شکل گرفته که سه مؤلفه‌ی برجسته دارد:

بدبینی رادیکال نسبت به مدرنیته‌ی سیاسی؛

دموکراسی و حقوق بشر نه سازوکارهای اصلاح‌پذیر، بلکه تجلی متافیزیک غربی تلقی می‌شوند.

نوعی تقدیرگرایی تاریخی؛

وضعیت موجود مرحله‌ای از سرنوشت تاریخی فهم می‌شود و تغییرات نهادی سطحی جلوه می‌کند.

اولویت فرهنگ بر ساختار؛

بحران‌ها بیش از آنکه نتیجه‌ی تمرکز قدرت یا ضعف نظارت دانسته شوند، به «بحران معنوی» یا «انحطاط فرهنگی» فروکاسته می‌شوند.

برای نمونه، در برخی مواضع فکری، تأکید بر «غربی بودن نهادهای دموکراتیک» چنان پررنگ می‌شود که پرسش از سازوکارهای پاسخ‌گویی به حاشیه می‌رود.

۵. محافظه‌کاری فلسفی ناخواسته

این سه مؤلفه اگر در کنار هم قرار گیرند، می‌توانند به نوعی محافظه‌کاری فلسفی بینجامند:

نقدی تند نسبت به مدرنیته، اما احتیاط در برابر نقد ساختارهای قدرت مستقر.

در چنین وضعی، مطالبه‌ی اصلاح نهادی ممکن است شتاب‌زده یا سطحی تلقی شود، و تأکید بر تحول فرهنگی عملاً تغییرات سیاسی را به آینده‌ای نامعلوم حواله دهد. نقد در سطح تفسیر باقی می‌ماند و به کنش نهادی ترجمه نمی‌شود.

این وضعیت الزاماً نتیجه مستقیم متن هایدگر نیست، بلکه حاصل نحوه کاربرد آن در بستر خاص ایران است. اما پیامد عملی آن قابل تأمل است:

اگر بی‌اعتمادی به نهادهای دموکراتیک با بی‌توجهی به مهار قدرت همراه شود، چه چیزی جایگزین سازوکارهای پاسخ‌گویی خواهد شد؟

۶. ایران و مسئله عدالت نهادی

جامعه‌ی ایران امروز با بحران‌هایی ملموس روبه‌روست: تمرکز قدرت، ضعف نهادهای میانجی، بی‌اعتمادی اجتماعی، و شکاف میان دولت و جامعه. این مسائل را نمی‌توان صرفاً با ارجاع به «تاریخ وجود» توضیح داد.

عدالت، در نهایت، در ساختارها تحقق می‌یابد:

در قانون، در شفافیت، در امکان پرسشگری، و در محدودسازی قدرت.

سنت‌هایی که بر گفت‌وگو، خطاپذیری و نهادسازی تأکید دارند، راهکارهایی عملی‌تر پیش می‌نهند: گسترش حوزه عمومی، تقویت سازوکارهای نظارت، پذیرش تکثر، و امکان اصلاح تدریجی. این رویکردها شاید از نظر هستی‌شناسانه کم‌عمق‌تر به نظر برسند، اما در سطح سیاسی کارآمدترند.

۷. نقد فلسفی یا تثبیت سیاسی؟

پرسش نهایی چنین است:

آیا نقد مدرنیته، اگر با بی‌اعتمادی به نهادهای دموکراتیک همراه شود، ناخواسته به تثبیت ساختارهای غیرپاسخ‌گو کمک نمی‌کند؟

آیا تأکید بر اصالت تاریخی می‌تواند به تعویق عدالت نهادی بینجامد؟

و آیا جامعه‌ای که بیش از هر چیز به شفافیت و قانون‌مندی نیاز دارد، از تفکر تقدیری سود می‌برد یا از تفکر اصلاح‌پذیر؟

نقد هایدگر در این جستار نفی عمق فلسفی او نیست. مسئله، هشدار نسبت به کاربست ایدئولوژیک اندیشه‌ای است که در زمینه‌ای متفاوت شکل گرفته است. فلسفه‌ای که نسبت خود را با عدالت نهادی روشن نکند، ناخواسته در معرض هم‌نشینی با قدرت قرار می‌گیرد.

فلسفه اگر نتواند به تقویت آزادی، نقدپذیری و نهادسازی مدد رساند، خطر آن وجود دارد که به‌جای گشودن افق آینده، به تفسیر گذشته بسنده کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها