سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - آناهید خزیر: یکصد و پانزدهمین محفل ماهانه و دوستانه مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب، موسوم به چهارشنبههای دیدار چهارشنبه، ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ در سالن کتابخانه این مؤسسه برگزار شد. این جلسه به یادبود سید حسن سادات ناصری، استاد دانشکده ادبیات و علوم انسانی اختصاص داشت. در این نشست مهدخت معین دختر زندهیاد دکتر محمد معین و سرمد قباد (داماد استاد ناصری) درباره شخصیت فرهنگی و ویژگیها و فضایل اخلاقی او سخنرانی کردند.
در این جلسه و پس از پخش موسیقی میراث مکتوب، اکبر ایرانی ضمن خیرمقدم به حاضران، درباره مناسبت برگزاری جلسه سخن گفت.
در بخش بعدی مدیر موسسه پژوهشی میراث مکتوب، آثار تازه منتشرشده از سوی میراث مکتوب را معرفی کرد؛ فهرست کتب خزانه اشرفیه، نمایه مقالات نشریات میراث مکتوب، و تاریخ پیدایش تقویم هجری شمسی.
پس از آن محمد باقری درباره محمدرضا صیاد، نویسنده تاریخ پیدایش تقویم هجری شمسی، سخن گفت و صیاد نیز برای حاضران توضیحاتی درباره کتاب و موضوع آن بیان کرد.
در بخش بعدی فاطمه قاضیها و نوشآفرین انصاری کتابهایی را در جلسه معرفی کردند و پایانبخش این محفل هم اشاره ایرانی به چالشهای پیشروی فعالیت مؤسسه و احتمال خاتمه یافتن محفل ماهانه و شعرخوانی او با همین موضوع بود.
روش جالب استاد ناصری در تدریس تاریخ ادبیات ایران
مهدخت معین گفت: استاد ناصری که من افتخار شاگردی او را داشتم، از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی همسرم مرتضی صراف بود و ما مکرر به خانه او میرفتیم و همسرش به گرمی از ما پذیرایی میکرد و خاطرات بسیار خوبی از این رفتوآمدها داریم. او تاریخ ادبیات ایران را برای ما تدریس میکرد و روش جالبی نیز در این زمینه داشت، اشعار ویژهای از جامی و اشعار ربزرگان ایران مانند سعدی را میخواندند و با هم مقایسه میکرد و ثابت میکرد که در این موارد اشعار جامی از سعدی بهتر است و بهگونهای این موارد را مطرح میکرد که ما استدلال او را میپذیرفتیم.
تاریخ ادبیات از دروس حفظی بود و از تولد و مرگ تا جزئیات زندگی بزرگان و شاعران را به صورت شیرین ارائه میداد و دانشجویان مطالب بسیاری را درباره بزرگان تاریخ ادبیات ایران یاد میگرفتند. دکتر معین استاد بسیار سختگیری بود و اغلب دانشجویان نمره کمی از امتحانات میگرفتند اما استاد ناصری میگفت من از او ۲۰ گرفتم و مرحوم مظفر بختیار از دکتر معین ۱۹ گرفت. استادان سختگیری که به نمره کم دادن معروف هستند اگر دانشجویی استحقاق داشته باشد نمره خوبی میتواند بگیرد.

خانهای که بوی کتاب، کاغذ و جوهر میداد
سپس سرمد قباد (داماد استاد ناصری) به دلنوشتهای از او پرداخت و گفت: برایم عید نوروز در سالهای کودکی ارج و منزلت و جایگاه خاصی داشت. پس از مراسم دید و بازدید و سفره هفت سین و اسکناس نو و کفش و لباس عید یکی از زیباترین و مهمترین مناسک رفتن به خانه آقای دکتر سادات ناصری همسر دختر خاله مادرم بود. از سالهای کودکی برای مراسم عید یا منظورهای دیگر به آنجا میرفتیم. خانهای بود متفاوت با هر جای دیگر، از دم در ورودی حیاط استاد به استقبالمان میآمد. من که کودکی پنج شش ساله بودم را همسان بزرگترها تحویل میگرفتند و با القابی بسیار شیرین و غرورآفرین میخواندندم خنده از لبانشان دور نمیشد.
ممکن بود داخل پذیرایی یا دور میز ناهار خوری میهمانان جلیل القدری نشسته باشند. ولی هر میهمان جای مخصوص خود را داشت. آقای دکتر پدر و مادرم و مرا در اتاق پذیرایی مینشاندند. اتاق همیشه غرق در نور بود. این پرنوری شاید از آن رو ضروری و همیشگی بود که آنجا خواندن رفتار دائم بود و گاهی متنها ریزنویس مخدوش و محو بودند. تابلوهای خطاطی و نقاشیهای مینیاتور اینجا و آنجا یا به دیوار آویخته بودند یا روی طاقچههای دیواری مطبق و میزهای قلمکار بر پایه ایستاده بودند. تابلوی بزرگی بر بالای ویترین بلورها و قلمدانهای رنگارنگ به دیوار تکیه داشت. تابلو از رنگهای زنده به امضای بهزاد بود آقا و خانم جوانی را با لباسهای شاید قرنها پیش مرسوم ایران به نقش آورده بود، مثل بیشتر نقاشیهای سبک ایرانی بی رعایت بعد و خطوط طبیعی اما چشم دوزنده و حس اینکه اینجا که آمدی بناست به مهر پذیرایی شوی...
به محض ورود در خانه بویی از درس و کتاب و دانشگاه به مشامت میرسید. بوی کتاب، کاغذ و جوهر که با بوی زندگی به هم میآمیخت. بوی عود و اسپند و دود توتون کاپیتان بلک پیپ. فقط روزهای دید و بازدید رسمی با میهمانیهای با قرار قبلی میلها و صندلیها خالی از کتاب و کاغذ بود. باقی ایام بر هر جا و گوشهای از اتاق میهمانخانه کتابها و برگهای نگارش از دیوان حافظ و شاهنامه و قصصالخاقانی و نسخههای پرشمار دیوان صائب تبریزی گسترده بود. بو و روح فرهنگ ایرانی از هر گوشهای از اتاق میتراوید. موزه عشقی بود از حماسههای شاهنامه، از دلاوریهای رستم، از نجابت سهراب، آثار خط و مجسمه و نقاشی از سند تا فرات جانت را تسخیر میکرد.
پرهای طاووس، قطعات عاج و آبنوس تحفههای دانشجویان هند و پاکستان بر رفها نشسته بود. فضای اتاق با آثاری ارزشمند خیالت را به دورانهای ایران پهناوری میبرد که زبان فارسی گویای اندیشه و شور ادبا و هنرمندان بود. میهمانانی که آنجا میدیدم هر یک نقش دیگری بر ذهن و روحم به جا میگذاردند. آقای دکتر الهی قمشهای، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی، دکتر منوچهر آدمیت، دکتر اسماعیل حاکمی، دکتر سید جعفر سجادی، دکتر مهدی محقق، دکتر سید محمود نشاط را اول بار در خانه استاد دیدم.
در امتداد اتاق پذیرایی، میز ناهارخوری درازی قرار داشت، آن هم جز میهمانیهای رسمی که برای پذیرایی شام و ناهار استفاده میشد. همیشه اوقات پر از کاغذ و کتاب بود و عدهای استاد و محقق دورش نشسته بودند و مشغول تصحیح و نسخهبرداری و نسخهخوانی دواوین بودند. چطور میشود این همه میهمان و دوست و رفیق داشت ولی بازهم به پذیرایی و میزبانی عید و مراسم نوروز رسید. در بین گفتوگوها همیشه از دیوان کوچک بغلیشان که با چرم آبی رنگ صحافی شده بود، پس از آنکه عینکشان را بالای پیشانی میگذاشتند، میخواندند:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما

در معرفی استادان، دوستان و دانشجویان حاضر آن چنان از عشق و ادب و احترام مایه میگذاشتند که شان و مقام هر کس فزونی میگرفت و نوبت به من که میرسید در پوست خود نمیگنجیدم. چطور آدمی میتواند اینگونه به دوستان و اطرافیان خود پر و بال دهد. هر که را معرفی میکردند از کارهای فرهنگی و سمت دانشگاهی یا ادبیشان می گفتند. اگر دانشجویی در آن جمع بود دکتر و استاد دکتر آینده ادبیات میخواندندش. اگر کتاب و مقاله تازهای از میهمانی روی میز و در نزدیکی بود پیش میآوردند و به همگان نشان میدادند.
گاه مستقیم با من هم سخن میشدند و از درس و مدرسه و بعدترها دانشگاه و بیمارستان سوال میکردند. گاه از شعرهایی که از حفظ داشتم میپرسیدند و میگفتند: «آیا حاضری برای جمع بخوانی؟» اینگونه بود که اولین جرقههای عشق به ادب و زبان فارسی در من جوانه زد. اگر در میان گفتوگوها نیاز به مراجعه به کتاب یا مجلهای قدیمی میشد. در یک چشم بر هم زدن از کتابخانهشان در اتاق روبهرو یا اتاقهای طبقه دوم خانه کتاب را مییافتند و با چشم ریز بینشان بخش مربوط را میخواندند.
اولین دوره فرهنگ ۶ جلدی معین و دوره کامل فرهنگ دهخدا را که با جلد چرمی قرمز صحافی شده بود را آنجا دیدم؛ گوش تا گوش دور اتانق ناهارخوری چیده شده بود. همیشه هراس داشتم به این کتباها دست بزنم. با اینهمه چندباری پیش آمد که با اجازه استاد بیآنکه به کتابی دست بزنم، آنها را نگاه کنم.
چیزی که هیچگاه نتوانستم با خود کنار بیایم و شگفتزده نشوم. حافظه بسیار قوی و ذهن پویای استاد بود. هر متن و هر شعری را فوراً به یاد میآوردند و گاهی تفاوت واژهها را در هر نسخه بدل یادآور میشدند. چگونه آدمی میتوانست آنقدر شعر فارسی و عربی از بر داشته باشد و بتواند یک نفس بخواند.
او دستی قوی و دانشی گسترده از زیر و بمهای تاریخ ادبیات این مرز و بوم داشت. سال تولد و فوت هر شاعر و ادیب و معاصرانش را اگر ثبت مستندی وجود داشت از حفظ بود. در عالم شعر علاوه بر چهار ستون سخن فارسی یعنی فردوسی، سعدی و حافظ و مولوی به شعرای سبک هندی بهویژه صائب که دیوان او را جمعآوری، تصحیح و آماده طبع کرده بود، علاقه فراوان داشت. بسیار اتفاق میافتاد که ابیاتی ملیح به طریق ارتجال میگفت بهویژه به بحر متقارب به شیوه شاهنامه که همین حاکی از عشق و ذوب او درین گنجنامه پارسی بود.

خبر کوتاه بود و جانگاه، پس از تلفنی که به مادرم شد در بهتی عمیق فرو رفتم مگر ممکن است آن کوه عظیم دانش و شعر و ادبیات پارسی دور از خانه و کاشانه بدرود حیات گفته باشد؟
مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد
شرح ماجرا را از مقاله استاد فقید دکتر اسماعیل حاکمی والا میآورم که در یادواره استاد به نام در حرم دوست به کوشش ابراهیم زارعی در بهار ۱۳۷۰ توسط دانشگاه علامه طباطبایی چاپ شده است: «استاد به دعوت مقامات فرهنگی دانشگاهی افغانستان همراه هیئتی فرهنگی-دانشگاهی روز شنبه ۷ بهمن ۱۳۶۸ از طریق دبی رهسپار افغانستان شدند و در سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۶۸ به کابل رسیدند و طبق برنامه بازدید از مراکز علمی و فرهنگی انجام شد.
همه این بازدیدها با موفقیت انجام شد. ما همه از استاد به عنوان بزرگتر و نماینده هیئت خواهش میکردیم که مطالبی بفرمایند و آنچنان سخنانشان در دلها مینشست و مورد توجه واقع میشد که هیچگاه استاد را تنها نمیگذاشتند. بارها شد که با شجاعت تمام و با صراحت لهجه، منتهی در نهایت درایت و استادی چندینبار در حضور مقامات دانشگاهی آنجا میگفتند: شما که ما را برادران خود میدانید میگویید ما هم کیش و از یک نژاد و برادریم و هر دو ملت مسلمانیم. در این شکی نیست، ما هم همین باور را داریم ولی دوستان آیا درست است که با آنکه زبان مشترک داریم، یکی از ما به زبان دیگری سخن بگوییم و یا چیزی بنویسیم که دیگری در نیابد؟
میگفتند اگر زبان پشتو این قدر اهمیت دارد و شاعرانی در حد سعدی، حافظ، مولانا دارد چرا ما نمیشناسیم؟ یا تقصیر از ماست یا قصور از شماست اگر داریم چرا معرفی نکردهاید اگر دارید معرفی کنید.
ما هم میکوشیم بیشتر بیاموزیم. دوستان افغانی با سکوت میکردند و یا جواب این بود که البته در حد سعدی و حافظ شاعرانی به این زبان نداریم ولی البته شعرایی به زبان هم به استادی شعر سرودهاند. او هرگز از رسالت واقعی خود یک لحظه غافل نبود.
در شب شنبه ۱۴ بهمن در پایان این ماموریت موفقیتآمیز در محل سفارت جمهوری اسلامی ایران در کابل و شاید به تعبیری بتوان گفت در خانه خود استاد با آرامش وجدان و آسودگی خاطر دیده از جهان فرو بست. در ۱۶ بهمن ماه به تهران انتقال یافت و در همان روز از طریق مسجد دانشگاه تهران دانشگاهی که سالها در آن با کوشش و جوشش به تعلیم مشتاقان رشته ادبیات فارسی اشتغال داشت به این بابویه تشییع و به مغاک خاک سپرده شد.
سید حسن سادات ناصری یکم اردیبهشت ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران زاده شد. پدر و مادرش معلم بودند که طبعاً نخستین ایجادکنندگان انگیزه آموزش شوق معلمی در فرزندی بودند که عشق و استعداد خویش را در یادگیری دقایق سخن فارسی از همان خردسالی نشان میداد. عشق به زبان و ادبیات فارسی از کودکی در او رخنه کرده و شیفته شاهنامه فردوسی بود. وی دوره لیسانس تاریخ را در دانشسرای عالی سپری کرد و برای گذراندن دوره فوق لیسانس ادبیات فارسی پا به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران گذاشت. سپس برای ادامه تحصیل در دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی اقدام کرد و با رساله تحت عنوان «ارتباط افکار حافظ و مولانا»، آن دوران را به پایان برد. استاد سادات ناصری از یک سو در مقام استاد در مدارس قم، دانشگاههای تهران، تربیت مدرس، شهید بهشتی و علامه طباطبایی تدریس میکرد و از سوی دیگر در مقام یک نویسنده و شاعر، واژگان جاری در قلب و ذهنش را به رشته تحریر درمیآورد. او با نشریاتی چون وحید، یغما، ارمغان و آموزش و پرورش نیز همکاری داشت.
بدیع و قافیه با همکاری محمد خزائلی، تصحیح و تحشیه تذکره معروف آتشکده آذر لطفعلی بیگ، دیوان لطفعلی بیگ آذر بیگدلی، سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران در دوره اسلامی، اهتمام در طبع نهجالبلاغه با ترجمه جواد فاضل، اهتمام در طبع دیوان اشعار مرحوم علیاصغر حکمت به نام سخن حکمت، هزار سال تفسیر فارسی و… از آثار ارزشمند اوست.
سید سادات ناصری در پیشگفتار کتاب سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران در دوره اسلامی چنین نوشته است: «در این دفتر تا جایی که میسر بود کوشیدم که تاریخی درست و دقیق از زادروز و درگذشت آن ناموران بدست دهم. ولی بدلایل بسیار نسبت به این مهم توفیق کامل نیافتم، چرا که زندگانی بیشتر این عزیران روشن نیست و بسیاری از ایشان را شرح حالی کامل و درست بجای نمانده است. بنابراین از ۷۱۳ تنی که در این مجلد سخن گفتهام، کمتر از پانصد تن را تولد و وفات هر دو بدست دادهام و بیشتر را سال وفات مشخص شده است، و بعضی را نیز از ناگزیری تنها بدادن سده زندگانی اکتفا کردهام. ولی آنان را که میسر بود، حتی روز و ساعت تولد و وفاتشان را بدست دادهام.
در این تالیف هر سرآمدی از مردم ایران بزرگ بیدرنظر گرفتن موقعیت اجتماعی و دانش و فن و کاری که در آن کوشیده است و والایی یافته، به ترتیبی که یاد شد، در پی هم آمده اعم از آنکه دانشمند، فیلسوف، فقیه، ادیب، شاعر، صوفی، نقاش، موسیقیدان، خطاط، معمار، نیکوکار، پهلوان، سردار، شهریار، مورخ و جغرافیدان یا سیاستمدار یا فدایی و فداکار نسبت به مردم کشور خود بوده است یا در پی نیکیها رفته و در کار خود به بزرگی و تمامی رسیده است از ذی فن و ذوفنون…»
نظر شما