سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – علی شروقی: بیش از ۱۲۰ سال از تولد صادق هدایت میگذرد. در این مدت گرچه داستاننویسی ایران بهلحاظ تکنیکی بسیار از هدایت و زمانه او فراتر رفته و پختهتر شده است، اما هدایت همچنان بهعنوان نویسندهای پیشرو در ادبیات معاصر ایران مطرح است و اندیشیدین به او گویی به بخشی جداییناپذیر از کار نوشتن برای نویسنده ایرانی بدل شده است.
اهمیت هدایت در داستاننویسی ایران و فراتر از آن در تاریخ ایران مدرن، جدا از هنر داستاننویسی او و بیش از آن، در جسارتیست که در مواجهه نقادانه با عادتهای فکری و فرهنگی و اجتماعی و به تبع آن در خلق مضامین داستانی به خرج داده است. همین جسارت و خطرکردن به اندیشیدن در موضوعاتی که آنسوی مرزهای اندیشیدنی نگه داشته شدهاند، از هدایت روشنفکر و نویسندهای میسازد که همچنان در مواردی پیشرو مینماید. هدایت برای نویسنده ایرانی نمادی از استقلال فکری و جور دیگر بودن و دیدن و بیانکردن است.
میراث او را، اگر بخواهیم فقط بهلحاظ ادبی بسنجیم، ناچاریم اعتراف کنیم که بهاستثنای «بوف کور» و چند شاهکار و اثر قابل قبول دیگر، کار ضعیف هم کم ندارد. اما در همان کارهای ضعیف هم ایدههایی جسورانه میدرخشند که به آنها ارزشی فراتر از ارزش ادبی میدهند. این دست آثار هدایت، برای یادگیری تکنیکهای نویسندگی به کار نمیآیند اما حاوی درسی اساسیترند؛ اینکه برای آفرینش هنری و ادبی، باید ذهن و تخیلی یاغی، متمرد، تسلیمناپذیر، مردد و شکاک داشت، خود را به هیچ چارچوبی محدود و مقید نکرد، و رندانه تردید کرد در هرچه قطعی انگاشته میشود. این رمز اصلی خلاقیت را هدایت با آثار و موضعگیریها و زیست هنریاش به ما میآموزد.
از طرف دیگر، هدایت و آنچه بر او رفت، همچنان نماد وضعیت نامطلوب نویسندگی و جایگاه شکننده و نامطمئن نویسنده در ایران است. ناکامی، تلخکامی، شکست، در سایه و برای سایهی خود نوشتن و منتشرنکردن و از انتشار بازماندن، سلطهی نانویسندگان بر فضای ادبی و ناهماهنگی حرفه نویسندگی در ایران با استانداردهای جهانی آن، همه از جمله مسائلیاند که باعث میشوند نویسنده ایرانی به هدایت بهعنوان خویشاوندی نزدیک و بازتابی از سرنوشت و سرگذشت خود بیندیشد و با او همذاتپنداری کند.
هدایت گویی همچنان جلوهای از تنهایی تراژیک نویسنده ایرانی و نوشتن برای سایهی خود است. در ادبیات داستانی ایران، هیچ نویسندهای را سراغ نداریم که به اندازه او در آثار نویسندگان دیگر حضور داشته باشد. این حضور هم فقط از جنس ارجاع به آثار هدایت و روابط بینامتنی نیست. هدایت، فراتر از آثارش، بهعنوان شخصیت داستانی هم در داستانهای ایرانی حضور داشته است.
در گزارش پیشِ رو به بعضی از این داستانها پرداختهایم، با این توضیح که در این گزارش، ارزیابی کیفی و بررسی ضعف و قوت این آثار مد نظر نبوده، که این، فرصت و مجالی دیگر میطلبد. اینجا هدف، جستوجوی رد پای هدایت در داستانهای ایرانی و مرور اجمالی تصویریست که نویسندگان هر یک از این داستانها از هدایت به دست دادهاند، فارغ از اینکه کدامیک ماهرانهتر و هنرمندانهتر و با ظرافتی بیشتر دست به چنین کاری زدهاند و هدایت داستانی کدامشان قدرتمندتر است.
ذکر این نکته هم لازم است که در این گزارش، سراغ آن دسته از آثار داستانی که صرفا رابطهای بینامتنی با آثار هدایت دارند، نرفتهایم و تنها به آثاری پرداختهایم که شخص هدایت در آنها حضور فیزیکی دارد. در غیر این صورت باید از رمانهای «پیکر فرهاد» عباس معروفی و «آزاده خانم و نویسندهاش» رضا براهنی و دیگر آثاری که رابطهای بینامتنی با آثار هدایت دارند نیز، سخن میگفتیم.
هدایت در «دارالمجانین» محمدعلی جمالزاده
پای صادق هدایت نه پس از مرگش، که در همان زمان حیات او به داستانهای ایرانی باز شد. یکی از اولین نویسندگانی که با الهام از شخصیت و آثار هدایت، شخصیتی داستانی خلق کرد، محمدعلی جمالزاده بود.
در رمان «دارالمجانین» جمالزاده، محمود – شخصیت اصلی داستان – در تیمارستان با مردی به نام هدایتعلی آشنا میشود. هدایتعلی یک رند دیوانهنماست که نهفقط اسمش، که دیگر توصیفاتی هم که جمالزاده از شخصیت و رفتار و گفتار و عقاید و نوشتههایش به دست میدهد شکی باقی نمیگذارد که همان صادق هدایت است و البته جمالزاده معلوم است اصراری هم نداشته که این حقیقت را مخفی کند.
جمالزاده در «دارالمجانین» هدایت را در متن داستانهای او قرار میدهد و ویژگیهای شخصیتهای داستانهای هدایت و آنچه را که برای این شخصیتها اتفاق افتاده، به خود نویسنده نسبت میدهد؛ مثلا اگر در داستان «عروسک پشت پرده» هدایت، این شخصیت اصلی داستان است که عاشق یک مانکن میشود، در داستان جمالزاده، خود هدایتعلی چنین تجربهای را از سر گذرانده است.
جمالزاده خلاصهای از برخی نوشتههای هدایت را هم در متن داستان آورده و از زبان شخصیت اصلی داستان، ایرادهایی نگارشی هم به او گرفته است.
اما شاید بپرسید که واکنش خود هدایت به تصویر طنزآمیزی که جمالزاده از او در «دارالمجانین» ارائه داده چه بوده است. به نقل از مصطفی فرزانه در کتاب «آشنایی با صادق هدایت» شوخیهای جمالزاده با هدایت در «دارالمجانین» به هیچ وجه نویسنده «بوف کور» را دلخور نکرده بوده است.
هدایت درباره جمالزاده به فرزانه گفته است: «او همیشه به من اظهار تفقد کرده» و وقتی فرزانه «دارالمجانین» را به هدایت یادآوری کرده، هدایت جواب داده: «آن را از روی بدجنسی ننوشته. خواسته شوخی بکند...»

هدایت در «فاخته چه گفت؟» نیما یوشیج
نیمای شاعر، گاهی داستان هم مینوشت. یکی از این داستانها، داستانی بسیار کوتاه است به نام «فاخته چه گفت؟» که نیما در آن به هدایت کنایه زده و او را، در واکنش به متلکها و کنایههای هدایت به شعر نو، هجو کرده است. هدایت در مقالهای طنازانه با عنوان «شیوههای نوین در شعر فارسی» که در خرداد ۱۳۲۰ در مجله فردوسی چاپ شده، در نقد نوآوریهای شعری روزگار خود، از کتابی به نام «خانواده بزاز» نام میبرد. چنین کتابی البته وجود خارجی ندارد و این عنوان، نقیضهایست بر شعر «خانواده سرباز» نیما یوشیج. نیما هم در «فاخته چه گفت؟» تلافی میکند و کاریکاتوری از هدایت میسازد.
«فاخته چه گفت؟» مکالمه دو فاخته است که بر درختی نشستهاند و شکارچیای که همان کاریکاتور هدایت است، دور و برشان پرسه میزند. نیما این شکارچی را «کاذب گمراهباشی» (نقیضه اسم صادق هدایت) نامیده و او را گیاهخواری توصیف کرده که اگرچه گوشت پرندگان را نمیخورد اما از تخم آنها که قرار است جوجه بشود، تغذیه میکند.
هدایت در «دُرّ یتیم» محمود دولتآبادی
مردد بودم که «دُرّ یتیم: خشکیدن آب دهان عنکبوت» محمود دولتآبادی را هم در این گزارش بیاورم یا نه، چون هدایت در این کتاب، بیش از آنکه شخصیت داستانی باشد، خودش است که با روایتی داستانگونه به تصویر کشیده شده است.
دولتآبادی در «درّ یتیم» آخرین روزهای زندگی هدایت را براساس مستندات ساخته است اما آن را با تهمیدی داستانی روایت کرده است، این گونه که در این کتاب، سایهی هدایت است که از او سخن میگوید، در تقابل با راوی «بوف کور» که برای سایهاش حرف میزند. این سایه در «درّ یتیم» نقش راوی اولشخص را ایفا میکند و میگوید که چهها از هدایت دیده و دریافته است.
عنوان فرعی کتاب، «خشکیدن آب دهان عنکبوت»، هم اشاره به داستانی ناتمام از هدایت دارد؛ داستانی به نام «عنکبوت نفرینشده» که هدایت قصد داشته روی آن کار کند اما در روزهای آخر عمرش پیشنویس آن را پاره کرده است. این داستان درباره عنکبوتی است که مادرش او را عاق کرده و برای همین دیگر نمیتواند تار بتند.
«درّ یتیم» تلاش یک نویسنده است برای درک نویسندهای دیگر بهیاری مستندات و تخیل و تأمل. این کتاب همچنین تصویری از تنهایی نویسنده در زمانهای ناساز است و روایتی از تراژدی نویسندهبودن در جامعهای که نویسنده در آن جایگاه و ارج و قربی ندارد و هیچکس صدای او را نمیشنود و از همهجا مانده و رانده است.

هدایت در «آیلار» شهریار مندنیپور
یکی از داستانهای ایرانی که صادق هدایت در آن با نام و نام خانوادگی واقعی خود اما در هیئت شخصیتی داستانی حضور دارد، داستان «آیلار» از شهریار مندنیپور است. «آیلار»، که در مجموعه «شرق بنفشه» مندنیپور منتشر شده، داستان عشق میان مردی به نام طالبا و زنی به نام آیلار در تهران اوایل عصر پهلوی دوم است؛ عشقی که برای طالبا موجی خونفشان دارد و او را به راهی میکشاند که پر از درد و رنج و شکنجه جسمی و روحی است. طالبا همان وقت که آیلار را در کافه فردوس میبیند و دل به او میبازد، توجه هدایت را به خود جلب میکند؛ هدایتی که به عشق و سرانجام آن بدبین است و این را مدام به طالبا گوشزد میکند.
مندنیپور در داستان «آیلار» ضمن روایت داستان عشق طالبا و نیز ساختن صادق هدایت شخصیِ خود، تصویری از جهان داستانهای هدایت و وجوهی از جهانبینی او نیز به دست میدهد و حالوهوایی از قصهها و روحیات هدایت را در دیالوگها و تکهپرانیهایی که در دهان او میگذارد، بازسازی میکند.
هدایت داستان «آیلار» هم مهربان است و هم تلخ و بدبین. او مخالف برداشت رمانتیک طالبا از عشق است و معتقد است آدمها عشق را تباه میکنند.

هدایت در «سپیدهدم ایرانی» و «چند واقعیت باورنکردنی» امیرحسن چهلتن
از دیگر آثار داستانی ایرانی که ردی از هدایت، هرچند کمرنگ، را در آن میتوان یافت، رمان «سپیدهدم ایرانی» امیرحسن چهلتن است. در بخشی از این رمان، یکی از شخصیتهای داستان به کافه ماسکوت - یکی از پاتوقهای هدایت میرود – و همینطور که با موسیو ساهاک – صاحب کافه – از سیاست حرف میزند، حرف هدایت هم که یکی از مشتریهای همین کافه است، وسط میآید و شخصیت داستان یادش میآید که رزمآرا که شوهرخواهر هدایت بود، کتاب «بوف کور» را به او امانت داده بوده و او هم کتاب را تورقی کرده و از آن سر در نیاورده و به رزمآرا پساش داده است.
همان وقت که در کافه حرف هدایت وسط میآید، خود هدایت وارد کافه میشود: «پشت شیشهیِ مات در ورودی یک شبح ایستاده بود. انگار احضار شده باشد، همانوقت دستگیرهیِ در را پیچاند و بعد همان صورت باریک و رنگپریده، چشمان ترکمنییِ زیبا که پشت شیشههای قاب مشکی و دسته شاخییِ عینک با سوءظنی مزمن به اطراف نگاه میکرد و سبیل بالمگسی بر پشت لب؛ زبان موسیو بند آمده بود و بیاختیار قدمی به عقب برداشت. مرد تازهوارد در را پشت سر بست و لحظهای مردّد به موسیو نگاه کرد. موسیو در آن لحظه البته نمیدانست که چیزی کمتر از دو سال دیگر در همین کافه مثل یک صاحب عزا از سرهنگ استقبال میکند، سیگار نیمهکاره را در سکوت و با طمأنینه تا آخر میکشد تا به او بگوید: او هم خودش را کشت!»
اما اگر هدایت در «سپیدهدم ایرانی» چهلتن حضوری کوتاه و حاشیهای دارد، در داستانی دیگر از او، داستان کوتاه «ارواح دلواپس» از مجموعه «چند واقعیت باورنکردنی»، شخصیت اصلی داستان است، اگرچه این داستان هم با حضور حاشیهای و سایهوار هدایت در کافهای، این بار در پاریس، آغاز میشود.
چهلتن در آغاز داستان «ارواح دلواپس» هدایت را وارد فیلم «نیمهشب در پاریس» وودی آلن میکند و او را بهصورت سایهای به تصویر میکشد که «در لحظهای به کوتاهی برکشیدن یک آه بر پرده سینما» پدیدار میشود. راوی مطمئن است که هیچکس به جز او متوجه پدیداری هدایت بر پرده سینما، در حالی که در کنج نیمهتاریک کافهای از کافههای پاریس نشسته، نشده است.
راوی در ادامه این داستانِ بورخسی، که فرم داستان - مقاله را دارد، در زمان سفر میکند و به گذشته میرود و در کافهای در پاریس، زوجی عاشق را میبیند که از مرد جوانی حرف میزنند که میخواسته خود را به رودخانه بیندازد و آنها نجاتش دادهاند و این مرد جوان، همان هدایت است.
در پایان داستان «ارواح دلواپس» باز پای زوجی به میان میآید که این بار، ارمنیاند و آنها هم گویی دلواپس سرنوشت هدایتاند و همین زوج، خبر خودکشی دوم هدایت را به دیگران میدهند.

هدایت در «یک پروندهی کهنه» رضا جولایی
از دیگر نویسندگان ایرانی که ادای دین خود به هدایت را با احضار او در صحنههایی از داستانهایشان نشان دادهاند، یکی هم رضا جولایی است. در رمان «یک پروندهی کهنه» از جولایی، کارآگاه یحیا – شخصیت اصلی داستان - در اوایل رمان در کافه مادام کوکو با مادام از دوست نویسندهای صحبت میکند که مادام هم او را میشناسد و از او به نام «صادقخان» یاد میکند. نشانههایی که داده میشود، تردیدی باقی نمیگذارد که منظور، صادق هدایت است.
در جایی دیگر از همین رمان، کارآگاه یحیا در کافه مادام کوکو با خود هدایت روبهرو میشود: «مرد کوچکاندامی با عینک گرد و کتوشلوار تیره را دید که روزنامه میخواند. بلند شد و بعد بهطرف میز آن مرد رفت. گفت: "سلام صادقخان مرا میشناسید؟"
صادقخان چند لحظه او را نگاه کرد، لبخندی زد: "یاهو. چه دنیای کوچکی است. بفرمایید." و دستش را بهطرف او دراز کرد.»
کارآگاه یحیا و هدایت مینشینند و قدری از سیاست و موضوعات دیگر حرف میزنند. جولایی سعی کرده در این صحنه، طرز حرفزدن هدایت و لحن و اصطلاحات و همچنین روحیات و عقایدش را، با توجه به آنچه از او نقل شده و در نوشتههایش به جا مانده، بازسازی کند. حین این گفتوگو محمد مسعود، که قتل او موضوع اصلی رمان است، تازه کشته شده و کارآگاه از مراسم خاکسپاری او به کافه آمده است و در گفتوگویش با هدایت، حرف مسعود هم به میان میآید.
هدایتِ رمان «یک پروندهی کهنه» هدایت آشنای تلخاندیش و دلزده از جهان و کار جهان و خشمگین از رجالهها و رجالهگری است.

هدایت در «رفیق هدایت» فرهاد کشوری
در رمان عاشقانه – تاریخیِ «رفیق هدایت» فرهاد کشوری، مدام صحبت از هدایت و آثار اوست و خود هدایت هم در صحنهای کوتاه از این رمان ظاهر میشود.
شخصیت اصلی رمان «رفیق هدایت» یک کارگر خوزستانی عشقِ هدایت به نام مراد است که دوست دارد رفیق هدایت باشد. مراد، کتابخوان است اما مردم شهری که او در آن زندگی میکند او را مشنگ و دیوانه میدانند.
رمان با جوانی مراد و دورهای که او در تهران کارگر گاراژ است آغاز میشود. مراد در حسرت دیدن هدایت و حرفزدن با او، دم کافه فردوس این پا و آن پا میکند اما خجالت میکشد جلو برود و سر حرف را با نویسنده محبوبش باز کند و دو کلام با او حرف بزند. سرانجام روزی هدایت را در کتابفروشی میبیند؛ دیداری کوتاه که خاطرهای ماندگار را در ذهن مراد نقش میزند. هدایت کتابی از خود را برای مراد امضا میکند. کمی بعد اما اتفاقی میافتد که این خاطره ناب را که به خواب میماند، با حسرت و دریغ و افسوس همراه میکند.

بله بیش از ۱۲۰ سال از تولد هدایت میگذرد و او همچنان در خیال نویسندگان ایرانی پرسه میزند.
نظر شما