سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمدحسن ابوالحسنی؛ کتاب «در ستایش عقل (چرا دموکراسی وامدار عقلانیت است)» در سال ۱۴۰۲ توسط نشر نو منتشر شده است. مولف این کتاب مایکل پاتریک لینج است که استاد فلسفه در دانشگاه کنتیکت آمریکا میباشد. دموکراسی و اخلاق و معرفتشناسی تکنولوژی از موضوعات پژوهشی وی میباشد. یاسر میردامادی هم مترجم کتاب است.

امروزه، شکاکیت به یک رویکرد فکری و شخصیتی رایج بدل شده است. بسیاری از مردم تمایل دارند ادعاهای علمی و فلسفی را که دیرزمانی از مطرح شدن آنها میگذرد زیر سوال ببرند. به نظر میرسد بسیاری از مردم از توجیه عقلانی ادعاها و باورهای خود گریزانند یا میلی به آن ندارند. در این شرایط آیا عقلانیت به دردی میخورد؟ عقلانیت چه کمکی به حوزه عمومی و بحثهای همگانی میکند؟ عقلانیت باید چه خصوصیاتی داشته باشد تا شهروندان و عاملان اجتماعی را به انجام کاری راضی کند؟ نویسنده با مطرح کردن این بحث قصد دارد به طرح شکلی از عقلانیت دست بزند که به جامعه یاری میرساند. وی به تاثیرپذیری خود از نظریات پراگماتیسم آمریکایی و انسانگرایی جان دیویی، چارلز سندس پرس، و ویلیام جیمز اذعان دارد. نویسنده دیدگاهی را که عقلگرایی حداکثری مینامد قبول ندارد و به نقد آن پرداخته اما ضدعقل هم نیست و به دفاع از دیدگاه میانهرویی میپردازد که عقلگرایی انتقادی مینامد و به نجات مولفههای ضروری عقلانیت میپردازد. او معتقد است که عقلگرایی انتقادی برای داشتن جامعهای مداراجو، مدنی و چندفرهنگگرا ضروری است.
نویسنده بیان میکند که ایدههای عجیب و غیرعقلانی همپای ایدههای متعارف و عقلانی در جامعه شیوع پیدا میکنند. براساس نظرسنجیای که انجمن پیو(pew) در سال ۲۰۰۶ انجام داد، ۶۲ درصد پاسخدهندگان گفتند که با نظریه تکامل موافقند. در سال ۲۰۰۷ هم یک نظرسنجی توسط گالوپ انجام شد که بر اساس آن تنها چهارده درصد کسانی که نظریه تکامل را قبول ندارند این عدم پذیرش را به دلیل فقدان شواهدی به نفع تکامل دانستهاند. زمانی که پای مسائلی وسط میآید مورد علاقه و دلبستگی مردم باشد کمتر وجود یا فقدان دلیل میتواند آنها را به داشتن نظری خاص متقاعد کند. شکاکیت رایج زمانه ما، معتقد است که تمامی باورهای ما، حتی آنهایی که ظاهراً مستدل و منطقی هستند، دلبخواه و شخصیاند یعنی اینکه در نهایت به این وابستهاند که به چه چیزی باور داریم یا ایمان کورکورانهمان به چه چیزی حکم میدهد. شکاکیت از برخی جوانب حق دارد و نقدهای صحیحی را مطرح میکند اما پیگیری افراطی شکاکیت میتواند باعث شود جامعه ویژگی گفتگویی خود را از دست بدهد. جامعه مدنی فضاییست برای پرسشگری، تحقیق، دلیلآوری و به توافق رسیدن بر سر اختلافات با دیگران. این امور با جدی گرفتن عقلانیت، بحث و استدلال ممکن است؛ و اگر عقلانیت را به کلی از عرصه عمومی حذف کنیم بخش مهمی از کارکرد جامعه مدنی را حذف کردهایم. برای شکاکیت چندین آبشخور برشمرده شده: اولین آبشخور آن این باور است که هر نوع دلیل آوری تنها نوعی دلیلتراشی بوده یعنی عطف بهماسبق کردن و پایبند شدن به چیزی که احساساتمان برگزیده است. آبشخور دوم این است که نمیتوانیم برای اعتقادمان به علم و عقل دلایل موجهی دستوپا کنیم. آبشخور سوم مبتنی بر این دیدگاه است که عقل صورتک باطلی بر چهره زده: یعنی ادعا میکند که به حقیقت عینی دسترسی دارد اما امروزه طیفی از نگرشهای فرهنگی اساساً وجود یا دسترسی به حقیقت عینی را قبول ندارند. این دیدگاه که زیرآب حقیقت عینی را میزند، توسط پستمدرنیسم اشاعه یافته و تشجیع میشود.
مولف به مقالهای اشاره میکند در سال ۱۸۷۷ منتشر شد و درباره عقلانیت حرفهای زیادی برای گفتن داشت: مقاله «اخلاق باور» نوشته ویلیام کلیفورد. کلیفورد، ریاضیدان و فیلسوف بریتانیایی بود که گاهی اوقات او را تجسم عقل به شمار میآورند که پیش از مرگش در ۳۴ سالگی ابعادی از نظریه نسبیت اینشتین را پیشبینی کرده بود. کلیفورد اکنون به واسطه اخلاق باور و به عنوان مدافع عقلگرایی شناخته میشود. موضع وی به طور خلاصه بدین شرح است: «باور به هر چیزی، بدون شواهد کافی، همیشه، همه جا و برای هرکسی، خطاست.» در همان زمان، کلیفورد هدف انتقادات شدیدی قرار گرفت که عمدتاً از جناح محافظهکاران مذهبی وارد میشد. دیوید برلینسکی محافظهکار، دیدگاه کلیفورد را فراهمکننده استدلالی عامهپسند جهت اعتقاد به عدم وجود خدا میدانست. اما اگر دقیق نگاه کنیم، دعوی کلیفورد دعوتی به خداناباوری نیست.
ویلیام جیمز نیز که روانشناس و فیلسوف بزرگی بود در پاسخ به کلیفورد، «جوان سرکش»، اظهار کرد که باور به خدا بدون شواهد کافی جایز است؛ یا باید به خدا باور داشت یا باور نداشت: این تصمیم اجتنابناپذیر است. به زعم مولف، ممکن است استدلال کلیفورد از حد خودش فراتر رود اما او به نکته مهمتری اشاره میکند: اینکه عادت به سنجشگری و پرسشگری بسیار مهم است. کلیفورد در بخشی از مقاله خود مینویسد: «خطری که جامعه را تهدید میکند فقط این نیست که جامعه احتمالاً گرفتار باورهای خطا میشود. گرچه این خطر هم بسا مهیب است؛ خطر دیگر این است که جامعه زودباور شود و عادت سنجشگری و پرسشگری را از دست بدهد. زیرا آنگاه جامعه خواهینخواهی به قهقرای توحش فرو خواهد رفت.» کلیفورد همچنین ذکر میکند که «سنت مقدس انسانیت از گزارهها و جملاتی تشکیل نشده است که آنها را باید براساس مرجعیت سنت پذیرفت بلکه این سنت را باید بر اساس پرسشهایی پذیرفت که به درستی پرسیده شدهاند، مفاهیمی که ما را به پرسیدن پرسشهای بیشتر و روشهای پاسخ به پرسشها توانا میسازد.»
***

نقش علوم انسانی در یافتن واقعیت چیست؟ آیا علوم انسانی اساساً فایدهای هم دارد؟ تصوری وجود دارد مبنی بر اینکه نهاد دانشگاه شامل «دو فرهنگ» است: یک فرهنگ علوم طبیعی-تجربی که با آزمایشهای دقیق و فرضیهپردازی محتاطانه، واقعیت عینی را کشف میکند و یک فرهنگ هنر و علوم انسانی که در کار بسط قوه خیال، تحلیل مفاهیم و تحول حس متفاوتبودگی ماست. این تقسیمبندی دوگانه از سی.پی اسنو(C.P Snow) منشا گرفته است. تصویر دو فرهنگ احتمالاً ما را به این نتیجه میرساند که وظیفه روشنفکران انسانگرا کشف حقیقت نیست: آنان تولید معرفت نمیکنند. بااینحال، برخی گرایشهای فرهنگی این تصویر دوگانه را زیرسوال بردهاند. از یک طرف دیدگاه موسوم به پستمدرن است که این دو فرهنگ را همسطح میداند و از سوی دیگر جناح راست سیاسی هم دیدگاهی علیه دو فرهنگ اتخاذ میکند. راست سیاسی، باورهای عقلانی و علمی را تقریباً چیزی همسطح باور دینی قلمداد کرده است.
ریچارد رورتی یکی از منتقدانی بود که دعاوی دانشمندان مبنی بر اینکه به حقیقت عینی دسترسی دارند را قبول نداشت. رورتی مخالف واقعگرایی بوده و آن را نوعی مسلک و دیدگاه میدانست که جانشین دین شده است: مدافعان واقعگرایی دچار غم فراق هستند و با شور و غیرت از دسترسی به واقعیت سخن میگویند. مولف کتاب، با رورتی همسوست که دیدگاه واقعگرایانه و مبتنی بر دو فرهنگ صحیح نیست اما در مواردی هم با او مخالف است. مولف با این ادعا که هیچ پژوهش عقلانیای ناظر به حقیقت نیست مخالف است. وی همچنین باور دارد که حقیقتی که علوم انسانی به آن میپردازد میتواند و باید پیوندی با جهان طبیعی داشته باشد.
***
کتاب «در ستایش عقل» نوشته مایکل لینچ با ترجمه یاسر میردامادی در ۱۸۲ صفحه توسط فرهنگ نشر نو منتشر شده است.
نظر شما