سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - الهه شمس: گوسپودینوف خواندن را خیلی زود آموخت؛ نه از سر برنامهای فرهنگی، بلکه برای اینکه کودک آرامی باشد. اما همان تجربه ساده، زندگی او را تغییر داد. کتاب، بهمحض اینکه واردش شد، دیگر رهایش نکرد. هنوز هم به یاد دارد چگونه دخترک کبریتفروش هانس کریستین اندرسن (دخترک کبریتفروش) قلبش را در کودکی فشرد؛ آنقدر که شبها زیر پتو، با فکر از دست دادن مادربزرگی که با او زندگی میکرد، اشک میریخت.
در سالهای کودکی، خواندن برای او مرز و قاعده نداشت. از قفسه کتابخانه خانه، هرچه به دستش میرسید برمیداشت: رمانهای ماجرایی توماس مین رید، بهویژه سوار بیسر (The Headless Horseman)، و بعد مارتین ایدن جک لندن (Martin Eden). ترکیب قهرمان بودن و نویسنده بودن، خیالی اغواکننده بود؛ چون نویسندهها معمولاً قهرمان داستانها نبودند. در کنار اینها، شیفتگیاش به یک کتاب جرمشناسی نوجوانانه، با توضیحاتی درباره جوهر نامرئی و ردپاهای جنایت، نشان میداد تخیل او از همان سالها به سوی روایت و کشف کشیده شده است.
نوجوانی اما با کشفی دیگر همراه شد. در بلغارستان سوسیالیستی دهه ۱۹۸۰، که کمبودها فقط اقتصادی نبود، رمانهایی با صحنههای اروتیک برای نوجوانی کنجکاو جذابیتی مضاعف داشتند. در همان دوره، جی.دی. سالینجر وارد زندگیاش شد. داستانها را بارها و بارها میخواند، حتی وقتی مطمئن نبود همه لایههایشان را میفهمد. در ۱۷ سالگی نامهای برای سالینجر نوشت، تلاشی نوجوانانه برای شکستن سکوت نویسندهای افسانهای؛ نامهای که هرگز ارسال نشد، اما سالها بعد، هسته روایتی در کتاب خاطراتش قاچاقچی داستان (The Story Smuggler) شد.
نقطه عطف فکری گوسپودینوف، اما، نامی آشنا برای تاریخ ادبیات است: خورخه لوئیس بورخس. انتشار نخستین ترجمههای آثار بورخس در بلغارستان، زمانی رخ داد که او ۲۱ سال داشت و کشور در آستانه فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک بود. مواجهه با بورخس، به تعبیر خودش، درکی ناگهانی از توان واقعی ادبیات به او داد؛ جایی که مرز ژانرها فرو میریزد و حافظه، اسطوره، دانش و تخیل در هم تنیده میشوند. احساسی از آزادی، همراه با این حس که به رازی مشترک دست یافته است.
انگیزه نوشتن، پیش از آنکه به نثر برسد، از شعر آمد. اشعار پیو یاوروف و نیکولا واپتساروف، دو شاعر تراژیک بلغاری، او را به نوشتن واداشتند. نوشتنی پنهانی که خیلی زود برملا شد، اما دیگر راه بازگشتی باقی نگذاشته بود.
در سالهای میانسالی، گوسپودینوف به کتابی بازگشت که سالها از آن فاصله گرفته بود: اودیسه هومر (Odyssey). آشنایی مدرسهای، او را از این اثر دور نگه داشته بود، اما پس از ۴۰ سالگی، خواندن دوباره آن دری تازه گشود. اینبار، رابطه پدر و پسر، مفهوم بازگشت و مسئله حافظه برایش پررنگ شد؛ این پرسش که چه کسی ما را بیقیدوشرط به یاد میآورد و بازمیشناسد. او میگوید در دو رمان اخیرش، بارها به گفتوگویی نانوشته با این متن باستانی بازگشته است.
کشف دیرهنگام دیگرش، کوه جادو توماس مان (The Magic Mountain) بود؛ رمانی که سالها در قفسه کتابخانهاش حضور داشت، اما خوانده نمیشد. تصور میکرد با اثری عبوس و سنگین روبهروست، اما وقتی در اواخر دهه ۴۰ زندگی سراغش رفت، هرچند شیفته آن نشد، نتوانست رهایش کند. این کتاب، هنگام نوشتن پناهگاه زمان (Time Shelter)، همراه فکری مهمی برای او بود. به باور گوسپودینوف، نوشتن هرگز کاری کاملاً تنها نیست؛ نویسنده، حتی در سکوت، در گفتوگویی مداوم با کتابها و نویسندگان دیگر قرار دارد.
این روزها، روی میز مطالعهاش کتابهای یعقوب اولگا توکارچوک (The Books of Jacob) قرار دارد؛ رمانی بلندپروازانه که میکوشد جهان و زمان را، همچون نقشههای بورخسی، در مقیاسی تمامعیار در خود جای دهد. انتخابی مناسب برای خواندن آهسته و تأملی در زمستان.
منبع: گاردین، ۲۰ فوریه ۲۰۲۶
نظر شما