سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهسا شمسیپور: نوذر اسمعیلی – نویسنده، شاعر و هنرمندی که آثار متعددی را در حوزههای داستان و شعر و نمایشنامه و نقاشی در کارنامه کاری خود دارد و بیش از دو دهه است که در این عرصهها کار میکند - با دو اثر تازه خود «سادهی بینهایت» و «بومرنگ و دلشیدا»، که اولی توسط نشر سیب سرخ و دومی توسط نشر شورآفرین منتشرشده، نشان میدهد که وارد مرحلهای از کار ادبی و هنری خود شده که بیش از پیش بر چندوجهیبودن نگاه و تجربهی او تأکید میکند.
اسمعیلی متولد ۱۳۵۰ در تهران و فارغالتحصیل رشته میکروبیولوژی از دانشگاه تهران است، اما مسیر حرفهای خود را در هنر و ادبیات ادامه داده و نامش با روایتهای شخصی و نگاهی شاعرانه به زندگی گره خورده است. از جمله آثار پیشین او میتوان به «مثل آواز دیدگان»، «پرستو بدون پاسپارتو»، «عاشقانههای خونه مادربزرگه»، «عشق در زمانه کرونا و در همیشه»، «نقش پسر شطرنجی»، «وقایعنگاری نگاه»، «درختان در مهتاب میرویند»، و «شوق لبخند، برق آینه و یک استکان چای زعفرانی» اشاره کرد.
ساده بینهایت؛ مکث در برابر پیچیدگی
کتاب «ساده بینهایت» دعوتی است به بازگشت از پیچیدگیهایی که جهان مدرن بر انسان تحمیل کرده است. اثری قرارگرفته در مرز میان ادبیات فلسفی، روانشناختی و نوشتار تأملی که خواننده را به خودکاوی درونی فرا میخواند. این کتاب، بدون تکیه بر روایتهای مرسوم داستانی و قصههای سرگرمکننده، و بیآنکه به حوادث پرکشش یک رمان متعارف متکی باشد، با مکث و سکوت پیش میرود و از همین مسیر، خواننده را به تأملی تازه درباره «سادهزیستی» دعوت میکند.
سادگی در این اثر، با تعریفی تازه مواجه است؛ تعریفی فراتر از فقر و نداری. سادگی در نگاه اسمعیلی به معنای سازندگی درونی و رسیدن به خویشتنِ خویش است، از رهگذر کنارزدن عادتها و روزمرگیها، ترسها و توقعاتی که انسان در زیست اجتماعی با خود حمل میکند.
طرح روی جلد کتاب انسانی با طیفی رنگین در امتداد ستون فقرات اشارهای مستقیم به نام و مفهوم اثر دارد: بدنی ساده در برابر درونی چندلایه. تصویری که همزمان به انرژی انسان، آگاهی او و مسیری اشاره دارد که هر فرد در درون خود طی میکند.
مضمون اصلی کتاب بر پایه رهاسازی ذهن و عاطفه، ترسهای ژنتیکی و باورهای فرهنگی بنا شده است. نویسنده بر این نکته تأکید میکند که پیچیدگیهای زندگی، اغلب محصول «داشتنها» ست، نه «نداشتنها». زبان کتاب کوتاه، مکثدار و بریدهبریده است؛ زبانی که گاه در روند خوانش اخلال ایجاد میکند، اما همین اخلال، خواننده را به درنگ و تأمل وامیدارد.
«ساده بینهایت» ساختار داستانی کلاسیک ندارد و میتوان آن را در زمره آثار پستمدرن قرار داد. فصلها و بخشها بیشتر به قطعات فکری مستقل شباهت دارند و گاه پیوند روشنی میان آنها دیده نمیشود؛ مسئلهای که ممکن است برای برخی مخاطبان، احساس فقدان انسجام روایی ایجاد کند. همچنین در طول خوانش متن، نیاز خواننده به مثالهای عینی و روایتمحور برآورده نمیشود و همین امر میتواند باعث فاصلهگرفتن مخاطب عام از متن شود. از این منظر، کتاب بیش از هر چیز برای خوانندهای فعال، صبور و تأملجو مناسب است.
در مجموع، «ساده بینهایت» کتابی است که باید با آرامش و تفکر خوانده شود. اثری مناسب برای مخاطبانی که به خودشناسی و نوشتارهای مینیمال علاقه دارند: «دمپایی لاانگشتی ابری هم از آن چیزهاست؛ بهراحتی روی کمی آب لیز میخوری و با مغز زمین. یا از پشت یا از بغل. به هر حال بدجور زمین میخوری. خودش هم شاید آسیب ببیند که چه بهتر و دیگر هوس سواری با آن را نمیکنی؛ که البته باز هم خواهی پوشید و باید مواظب مغز نداشتهات باشی. اما چه کسی مغز ندارد؟ یا چه کسی مغزش را گم کرده است؟ در گذر کوتاه یا طولانی زندگیاش؟ و چه زمان دوباره به دستش میآورد؟»
بومرنگ و دلشیدا؛ روایت بازگشت رنج
دومین کتاب، با عنوان «بومرنگ و دلشیدا»، توسط انتشارات شورآفرین در سال ۱۴۰۴ به چاپ رسیده است. این اثر ترکیبی است از شعر، متن و کلاژ؛ ترکیبی که از همان صفحات ابتدایی، ساختاری متفاوت نسبت به دیگر آثار منتشرشده ارائه میدهد.
در آغاز کتاب، بیش از سی صفحه تصویر کلاژ دیده میشود؛ پس از آن، بیستوچهار شعر کوتاه که در امتداد این تصاویر آمدهاند و در پایان نیز بیست شعر نو و کوتاه دیگر گنجانده شده است. این چینش، تجربه خواندن کتاب را به تجربهای بصری- متنی تبدیل میکند.
«بومرنگ و دلشیدا» کتابی است درباره بازگشتِ دردی که از مرور خاطرات زاده میشود؛ زخمهایی که هرچه از آنها فاصله میگیریم، دوباره به ما بازمیگردند، درست مانند بومرنگ. استعارهای از تجربه انسانیِ تکرارشونده و فراموشنشدنی. «دل شیدا» در اینجا به معنای دلی آرام و سرخوش نیست؛ بلکه دلی است سرشار از تردید و دودلی، دلی خواستنی و در عین حال رنجکشیده.
رنجی که نویسنده به آن اشاره میکند، رنجی خطی و مستقیم نیست؛ رنجی است مارگونه، چنبرهزده، دایرهوار و بازگشتپذیر. رنجی که درون عاشق، رفتوبرگشتی بینتیجه دارد و مدام به نقطه آغاز بازمیگردد. بومرنگ در این معنا، نمادی از سرنوشت روانی انسانها است: هرچه خرج کنی و هرچه نثار کنی، همان به سوی خودت بازمیگردد؛ چه نفرت باشد و چه عشق.
زبان کتاب مختصر و موجز است. نویسنده بهجای توضیح و زیادهگویی، تصویر میسازد و احساس را از خلال رفتار و زبان بدن شخصیتها روایت میکند. لحن اثر اعترافی است؛ راوی همزمان میل به گفتن دارد و میل به پنهانکردن. «بومرنگ و دلشیدا» کتابی درباره نجات نیست؛ درباره تکرار آگاهانه است. کتابی برای خوانندگانی که به عشقهای بیپایان باور دارند؛ عشقهایی که شاید شکلشان تغییر کند، اما هرگز به پایان نمیرسند. این کتاب وعده رهایی نمیدهد، بلکه فهمی عمیقتر از «بازگشت» ارائه میکند:
«غذا را میخوریم و کمی استراحت میکنم. کمکم ترس به سراغم میآید، چون هیچ ایدهای ندارم که چه خواهد شد. به خودم میگویم: آخر مرد، مجبوری آرامشت را به هم بزنی؟ اما از نقطهای عمیق درونم حس میکنم باید کاری را که میخواهم انجام دهم، برای بهوجود نیامدن فاصلهها. بلند میشوم، دستورویم را میشویم و موهایم را شانه میزنم. پیامکها را بازبینی میکنم و در هال مینشینم. او هم مشغول گوشیاش است. شب، شبتر میشود و من به زمانم نزدیکتر؛ قلبم هم که در حلقم! عشق بهصورت نمِ اشکی در چشمانم نشسته و همان قلبِ ذکرشده را به تپشی شدید انداخته است. سعی میکنم راحتتر شوم. میداند این موقع شب چای نمیخورم و فقط برای خودش میآورد، و یک لیوان آب هم برای من.»
زیستن در ناتمامی؛ خوانشی نهایی از دو کتاب
در کنار هم خواندنِ «ساده بینهایت» و «بومرنگ و دلشیدا» نشان میدهد که نوذر اسمعیلی بیش از آنکه به دنبال روایت داستان باشد، در پی ثبت وضعیتهای ذهنی و عاطفی انسان معاصر است؛ انسانی که میان میل به رهایی و اجبار به بازگشت، میان سادهکردن زندگی و تکرار رنجهای کهنه در نوسان است. یکی از این دو کتاب، دعوت به کاستن و رهاشدن است و دیگری یادآور این واقعیت که برخی دردها، هرچقدر هم از آنها فاصله بگیریم، دوباره به نقطه آغاز بازمیگردند.
اسمعیلی در هر دو اثر، بهجای ارائه پاسخ یا نسخهای قطعی، خواننده را در وضعیت پرسش نگه میدارد؛ وضعیتی که نیازمند مشارکت فعال مخاطب است. همین ویژگی، آثار او را از ادبیات داستانمحور جدا میکند و در عین حال، دامنه مخاطبانش را محدودتر میسازد. این دو کتاب بیش از آنکه خوانده شوند، باید تجربه شوند؛ با مکث، با درنگ و با پذیرش این نکته که معنا قرار نیست یکباره و کامل در اختیار خواننده قرار گیرد.
درنهایت، «ساده بینهایت» و «بومرنگ و دلشیدا» را میتوان دو وجه از یک جهان فکری دانست؛ جهانی که در آن سادگی همیشه رهاییبخش نیست و بازگشت همیشه شکست محسوب نمیشود. جهانی که نویسنده، آگاهانه، آن را ناتمام و باز میگذارد تا خواننده ادامهاش را در تجربه شخصی خود بنویسد.
نظر شما