به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «روزها» عنوان مجموعهای چهار جلدی است که سرگذشت یکی از چهرههای مهم ادبی کشور، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن را به قلم شیوای خودش در بردارد.
اسلامی ندوشن در کتاب «روزها» با پرداختن به دشواریهای کوچکی که خواندن آن گهگاه بسیار دلپذیر است، نکات فرعی و حاشیهای را به میدان اصلی تشریح آورده است. در مقاطع مختلف زندگی، محتوای این چهار جلد کتاب متفاوت است و در جلد نخست با عنوان «روزها» بیشتر شاهد تشریح مسائل فرهنگی و اجتماعی و همچنین وقایع ساده در زادگاه راوی هستیم. در کتابهای بعدی خواننده با جامعه بزرگتری از جمله زندگینامه بزرگان ادبی و سیاسی آشنا میشود و مسائل فرهنگی ملی این چهار جلد، روایت جامعی از دیدگاه یک فرد تحصیلکرده، که در روستایی در ایران بزرگ شده و در شهرها و در جهان غرب نیز سیر و سفر کرده است، به دست میدهد.
زندگینامه دکتر محمد علی اسلامی ندوشن تاریخچه کاملی از زادگاه ایشان یزد، تهران، فرانسه و انگلستان آن زمان را شامل میشود و حاوی بیان عقاید شخصی، وقایع و اتفاقات صنعتی، امنیتی، نظامی، جرقههای ترقی و همچنین مطالبی پیرامون نظام ارباب رعیتی است. علاوه بر آن مطالبی از جنگ جهانی دوم و پس از آن و همچنین نگرش او نسبت به برترین نویسندگان و شاعران در بازه سالهای ۱۳۰۴ تا ۱۳۵۷ را در بردارد و میتوان گفت که شرح حال او، شاید یک حسبحال کلی و جامع باشد. در گزیدهای از حسب حال او در جلد چهارم «روزها» به بخشی از خاطرات او پرداختیم که در بحبوبجه انقلاب اسلامی روی میدهد.

چه میخواستم و چه مینوشتم
اکنون وقت آن است که قدری از نوشتههایم حرف بزنم زیرا از حاصل عمر رفته تنها همین دارم که قابل عرضه کردن باشد. اگر بگویم که در نوشتن سعیام بر آن بوده مرکز قلم را خارج از شعاع مصلحت کشور و شرف انسانی به کار نیندازم، امیدوارم کسی آن را ادعا و گزافه نیندارد. از این بابت بر کسی منتی ندارم، هنری به خرج ندادهام، رضایت خاطر خود را میجستم. هر کسی به چیزی شاد میشود و من از آن شاد میشدم. طی این مدت گمان میکنم که بسیاری از چیزهایی را که می خواستم بنویسم، نوشتم، گرچه ناگفتههایش کم نیست خوشبختانه زبان کنایه به کمک میآید، مانند معشوق پوشیده در پرنیان، تاریخ ایران به گونهای حرکت کرده و زبان فارسی به گونهای پرورده شده که در آن گفته و ناگفته در کنار هم قرار گیرند و خواننده اهل را حافظ کسی میدانست که «هم ناگفته بداند و هم ننوشته بخواند.»
در فاصله میان ۲۸ مرداد و ۲۲ بهمن تعدادی مقاله در زمینه مسائل فرهنگی و اجتماعی نوشتم که بیشتر آنها در مجله «یغما» انتشار یافت و چندتایی در «نگین». این مقالهها هیچ مسئلهای از مسائل اصلی آن زمان نبود که به آنها نپرداخته باشد که شواهدش موجود است و اکنون با فروتنی میگویم که اگر نظام گذشته آنها را خوانده و به آنها گوش فراداده بود، به صورتی که شد سرنگون نمیشد؛ زیرا نزدیک به همه آنچه موجب خسران او شد و سرانجام از پایش درآورد و همه آنچه میتوانست هشداری باشد، در این نوشتهها به تذکار آمده بود. ممکن است گفته شود که فضای نوشتن بسته بود و سازمان امنیت نظارت دقیق داشت، چگونه این نوشتهها که در خط دیگری حرکت میکرد- اگر نگوییم خط (اعتراض) - توانست انتشار یابد؟ سه دلیل برای آن بود:
به سبک و زبانی نوشته میشد که خط قرمز حکومت را تحریک نکند و گذشتگان ما هم طی هزار سال این شگرد را به کار گرفتهاند.
حرفهایی نبود که بشود رد نمود، همه آنها با دلیل همراه بود و بر منطق آنها نمیشد ایرادی وارد کرد.
در زندگی من نقطه ضعفی نمییافتند که بتواند بهانهای به دست دهد که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم بشود تهدید پیش آورد؛ نه چشمداشتی از حکومت داشتم، نه درخواستی.
طرز نگارش من که شبیه به باران نمنم بود به گونهای نبود که در دایره واکنش آنها قرار گیرد. چنین میانگاشتند که انتشار مطلبی غیرسیاسی در مجلهای محجوب چون یغما با تیراژ کم به جایی برنمیخورد. ولی اگر دستگاه، بیدی نبود که به این بادها بلرزد، این باد بید را در درون خود او به لرزه آورد.

مجموع این مقالهها در پنج کتاب ایران را از یاد نبریم»، «به دنبال سایه همای»، «فرهنگ و شبه فرهنگ»، «گفتوگوها» و «ذکر مناقب حقوق بشر در جهان سوم» جای گرفت.
پس از آنکه رژیم گذشته از پای درآمد کسانی شروع به نوشتن درباره علل سقوط آن کردند. دهها کتاب در این باره نوشته شد از جمله از جانب افراد صاحب مقامی چون آنتونی پارسونز (سفیر انگلیس در ایران)» و سولیوان سفیر آمریکا در ایران او برژنسکی (مشاور امنیت کارتر و یا ایرانیانی که در نظام گذشته صاحب مقام بودند. چون فریدون هویدا یا جهانگیر آموزگار... و همچنین تعدادی روزنامهنویس، چون هامیلتون جردن که همه آنان اگر حرفهایشان را درباره علل انقراض حکومت شاهی بفشاریم همان میشود که من سالها پیش از آنها در طی مقالههای خود بیان کرده بودم خلاصه کلام آن است که همه آنچه در طی آن ۲۵ سال کرده شد تطابق نداشت با روح ملت ایران. ملت ایران که آبدیده تاریخ است بسیار تودار و آب زیرگاه عمل میکند. صبر میکند تا سر بزنگاه برسد و بزنگاه را نه چندان با محاسبه، بلکه با شم تشخیص میدهد. تاریخ به او آموخته است که چگونه خود را از «مضایق» عبور دهد تا بر سر یا بماند. او آموخته بوده که فروع را ولو برخلاف میلش باشد، تحمل کند اما بر سر اصول رافشاری داشته باشد. این اصول به نظر من اگر بخواهیم در یک کلمه بفشاریم «ایرانیت» است. مفهومی پیچیده و مبهم که ممکن است سیماهای مختلفی به خود بگیرد ولی ماهیتش همان است که هست.
دست و پا زدن ایرانیها در پی تجدد
من آنچه نوشتم بر گرد این نگرانی بود که آن رگه اصلی، مورد تعرض قرار نگیرد. این ایرانیت هم که گفتم چیز عجیب و غریبی نیست توقع فوقالعادهای ندارد، یک خصلت است، تنیده از بعضی باورها و عادتهای خوب و بد که مطابقت یافته با آب و هوا و جغرافیا و حوادث تاریخی این کشور و با مرور زمان ریشهدار شده و تغییر یا تصحیح آن در صورتی ممکن است که یک چیز بهتری جای آن را بگیرد. ایرانی البته تجدد را دوست دارد ولی آن را به صورت مشروط میپذیرد، سنت را هم دوست دارد، ولی آن را در قالب دلخواه خود شکل میدهد و میخواهد از ترکیب آن دو، یک ممزوج مطلوب به دست آورد که از بعد از مشروطه صد سال است به دنبال آن دست و پا می زند. آنچه مسلم است آنچه بر خلاف طبیعت زمان باشد و او را از سرشت ملی خود منحرف کند، به مزاج او سازگار نمیافتد. اولین مشکل، مشکل فرهنگ بود و گزافه نیست اگر بگویم که طی این پنجاه سال هیچکس بیشتر از من نام «ایران» و «فرهنگ» را بر قلم نیاورده است. علت آن است که این دو برای ما محور بودند. به هر حال پای سرزمینی در میان بود که ما در آن زندگی میکردیم و نمیبایست از آن غافل بمانیم. فرهنگ، اهمیت درجه اول دارد برای آنکه رابط میان فرد و اجتماع و اجتماع و حکومت است. اگر فرهنگ نقش خود را از دست بدهد کنار بنشیند ارتباطهای زندگیساز گسیخته میگردند. آن گاه یک رابطه حسابگرانه مبتنی بر ترس و احتیاج و نفع جای خصایل انسانی را میگیرد. در این صورت حتی خدمتهای یک حکومت هم میتواند به حساب نیاید. نظام گذشته تصور میکرد که با تجدّد خود، مردم را قانع میکند که رو به آینده دارند و مقداری ارضای مادی که برای گروهی از مردم (نه همه)، حاصل شده بود، بس خواهد بود که آنها را شاکر نگاه دارد ولی آنچه میبایست قاتق نان رژیم بشود بلای جانش شد زیرا دلبستگی، روحی یعنی اعتماد و اعتقاد در میان نبود با قرارداد کنسرسیوم درآمد ایران از نفت افزایش ناگهانی یافت (که این الته میراث مصدق بود که رژیم به جای آنکه حق شناس باشد برعکس او را به زندان انداخت) درآمد نفت که هر سال در فزون بود و در سال ۱۳۵۳ یک جهش غیرعادی کرد خود عاملی شد که سقوط حکومت را به دنبال بیاورد زیرا از بعد از کودتا سیاست ایران سیاست نفتی شد همه ملاحظات دیگر تحتالشعاع نفت قرار گرفت و سایر شئونی که یک کشور را بر سر پا نگه میدارند. در بوته فراموشی افتاد.

ایران، کشوری روینده و رو به آینده
مقاله «ایران تنها کشور نفت نیست» را که در سال ۱۳۳۸ نوشتم (یغما)، اشارهاش به همین معنا بود نفت درخت تناوری بود که سایر عناصری را که برای حیات ملی یک جامعه ضرورت دارند در سایه قرار میداد؛ آموزش، فرهنگ، اخلاق عمومی، سرزندگی قومی، اعتماد... یعنی همه آنچه بتواند یک کشور را روینده و رو به آینده دارد، همه چیز بود، همه دستگاهها به جای خود قرار داشتند، ولی یک چیز از آن غایب بود و آن «جوهرهای بود که به منزله جان عناصر» است، حرکت میدهد. جلا و رویش میدهد.
این برای آن بود که طرز تلقی کشورداری اشتباه بود. حکومت بیش از حد به اعجاز تجدد معتقد شده بود و بر درآمد نفت تکیه داشت. من کمکم به این نتیجه رسیدهام که شخص شاه نه آنکه بدخواه باشد، نادان بود. سربلندی ایران را میخواست، خود را میخواست با شاهان هخامنشی همردیف کند ولی روش کار را اشتباه گرفته بود، یعنی آنچه را که هویدا آن را «سیستم» خواند، این سیستم بود که مانند تار عنکبوت همه را در میان گرفته بود. خود شاه در رأس همه، اسیر آن بود تا آخر عمر دستخوش یک رویای کاذب بود حتی زمانی که گفت: «صدای انقلاب شما را شنیدم»، بدیهی است که اشتباه، مسئولیت را سلب نمیکند از صاحب مقاماتی که برای مطامع خود آن راه را ادامه میدهند. در درون سیستم بودند کسانی که خیلی کمتر از خود شاه به فکر کشور باشند، زیرا او خود را صاحب خانه میدانست و آنها تفکر اجارهنشینی داشتند. کسانی که بر سر کار بودند، روحیه و فرهنگ مردم ایران را نمیشناختند، از تاریخ ایرانیان بیاطلاع بودند...
کتاب روزها جلد چهارم صفحات ۳۸۷ تا ۳۹۱ از انتشارات سرو سخنگو
نظر شما