به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتاب «پسر آشیخ محمود» جلد اول روایت زندگی پرفرازونشیب سردار حسین علایی است؛ این اثر که توسط انتشارات ایران منتشر شده، با نگاهی تحلیلی و زبانی ساده، خواننده را به تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیمقرن اخیر ایران میبرد؛ از کودکی در خانوادهای مذهبی، تحصیلات دانشگاهی و فعالیتهای دانشجویی، تا نقشآفرینی در انقلاب اسلامی، فرماندهی در عملیاتهای حساس جنگ و مسئولیتهای کلان مدیریتی.
عنوان کتاب، پسر آشیخ محمود، اشارهای است به ریشههای خانوادگی و دینی نویسنده و نقش پررنگ این پیشزمینه در شکلگیری شخصیت و مسیر فکری او. روایتهای کتاب از فضای معنوی خانواده تا مواجهه با چالشهای فکری، فرهنگی و مدیریتی، لایههای مختلفی از تاریخ و هویت ایرانی را به تصویر میکشد. در مجال بخشی از کودکی حسین علایی که در همراهی با پدر در مجالس درس مراجع قم طی شده، گلچین شده است.
کارت تبریکی برای عید نوروز
یادم هست که در خانه ما از اول علاقهمندی به آقای خمینی (ره) باعث شده بود که اکثر خانواده ما آیت الله خمینی را در همه امورات و کارهای خود، بویژه در مخالفت با نظام شاهنشاهی مرجع تقلید میدانستیم. البته خیلیها در امور اجتماعی و کارها و فعالیتهای سیاسی ایشان را مرجع رفتارهای خود میدانستند. برای ما در کارهای عبادی هم همینطور بود. بنابراین در تمام دوران اختناق و استبداد رساله امام در منزلمان بود نه تنها رساله بلکه تمام کتابهایی که از امام چاپ شد، از جمله کتب فقهی همین الان هم ما آن کتابها را داریم. زمانی که امام را به ترکیه و بعد هم به نجف اشرف تبعید کردند، من بزرگتر شده بودم.
کتابی بود، اگر اشتباه نکنم به اسم «تقریر الاصول» که آقای شیخ جعفر سبحانی از درس گفتههای امام نوشته بود. این کتاب در منزل ما بود ایشان نوشته بود: تقریر درس استاذنا الاعظم آیت الله العظمی حاج آقا روح الله خمینی. وقتی ما دلمان برای حضور امام و سخنرانیهای او تنگ میشد این کتاب را از کتابخانه پدرم بیرون میآوردیم و آن را نگاه میکردیم و کیف میکردیم. اصلاً با دیدن اسم آیت الله خمینی که روحیه میگرفتیم و سرزنده میشدیم. تمام کتابهایی که از امام در آن زمان منتشر شده بود که به نوعی تقریرات درسهایشان بود با خودشان تألیف کرده بودند، حتی در دوران اختناق در منزل ما وجود داشت. مثلاً کتاب «کشف الاسرار» که از کتابهای اولیه حضرت امام بود و بعد هم که کتاب «ولایت فقیه» یا کتاب «حکومت اسلامی» که چاپ اولش در نجف با حروف خاص عربی منتشر شده بود. با فاصله به دست آورده بودیم و در منزلمان وجود داشت. یادم هست زمانی که آقای خمینی (ره) در زندان شاه بود یک کارت تبریکی برای عید نوروز در قم چاپ شده بود که من هنوز آن را دارم و از آن موقع نگه داشتهام که در وسط یک دایره عکس امام را زده بودند و دور آن آیه ۳۴ سوره یوسف نوشته بود: «رب السجن أحب الی مما یدعوننی الیه»، یعنی خداوندا زندان برای من از آن چیزی که از من میخواهند محبوبتر است. یا شعری به این شرح نوشته بودند:
بود آن روز بر ما عید مطلق که در جنبش درآید پرچم حق، البته بعدها شنیدم که این کارت تبریک را آقای حجت الاسلام محمد حسن رحیمیان که برای مدتی رئیس بنیاد شهید شد طراحی کرده بوده است و با خط خوب خودش آیه قرآن را نوشته بود.
دلیل اصلی اینکه مردم به آیت الله خمینی (ره) توجه کردند این بود که بر خلاف فرهنگ رایج در جامعه که میگفتند در برابر ظلم کاری نمیشود کرد، ایشان میگفت وظیفه و تکلیف دینی ایجاب میکند که همچون امام حسین (ع) با دستگاه ظلم مخالفت کنیم. بر اساس همین اندیشه بود که آقای خمینی (ره) تقیه را در مخالفت با نظام شاهنشاهی حرام میدانست. این در حالی بود که بعضی از علما معتقد به تقیه در برابر حکومت شاه بودند و میگفتند ما موظف به حفظ دین خود هستیم و به مسائل جامعه کاری نداریم. در جامعه هم فرهنگ نادرستی وجود داشت و بعضیها به سرنوشت خود راضی بودند و به شعر حافظ استناد میکردند و میگفتند:
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد / گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
اما آیت الله خمینی (ره) دخالت مردم و روحانیون را در سیاست واجب میدانست و مثل شهید مدرس که سیاست را عین دیانت میدانست، میاندیشید.
نخستین دیدار با روحانی ساکن محله یخچال
در زمان کودکی ام چند حادثه اتفاق افتاد که این امکان پیش آمد که من آیت الله خمینی (ره) را خیلی از نزدیک در منزلشان ببینم. در محلههای قم رسم بر این بود که از ابتدای ماه محرم دستههای عزاداری در کوچهها به راه میافتاد. بچهها و کودکان هم دسته راه میانداختند، معمول بود که از روز اول محرم دسته بچهها که بعد از ظهرها معمولاً بیرون میآمد، از در هر خانهای که باز بود به داخل آن میرفتند.
رسم مردم قم آن بود که خانوادههایی که تمایل داشتند این دستهها به منزل آنها بیایند، در خانههایشان را باز میگذاشتند و بچهها میرفتند داخل آن خانه و یک کمی نوحه میخواندند و عزاداری میکردند، آن وقت صاحب آن خانه به بچهها برای تکیه محله کمکی میکرد. صاحب خانهها یا پول میدادند یا قند و چای به هیئت میدادند و کمکهای غیر نقدی اهدا میکردند.
من یک روز با همین بچهها راه افتاده بودم و دسته درست کرده بودیم، داشتیم در محله میچرخیدیم از آن کوچه پشت خانه امام که الان هم در یخچال قاضی هست، رفتیم خبر نداشتیم که این منزل، اندرونی خانه امام است. درب منزل باز بود ما همین طور که در حال عزاداری میرفتیم وارد آن خانه شدیم خانهای بود که حیاطش خیلی کوچکتر از حیاط خانه بیرونی امام بود. خانه آقا مصطفی فرزند امام هم رو بهروی خانه بیرونی امام بود. در منزل اندرونی حوض کوچکی وسط حیاط بود. امام مشغول وضو گرفتن بودند. معمولاً بچههای قم بچههای پر سر و صدایی هستند همه جا با سر و صدا عزاداری میکنند طبل و دهل میزنند، اما تا بچهها آقای خمینی را کنار حوض حیاط دیدند که داشت وضو همه ساکت شدند. حالت روحانی و عظمت ایشان در قلب این بچههای کوچک کاملاً جا افتاده بود به طوری که همه ساکت شدند و رفتند دست ایشان را بوسیدند. خودم هم آنجا دست امام را بوسیدم چون دوستش داشتم در آن زمان رسم بر این بود که کوچکترها دست علما و پدرانشان را میبوسیدند، زیرا به آنها علاقه داشتند.
بچهها معمولاً علاوه بر طبل و سنج ابزار عزاداریشان که شمشیر و سپر بود، نیز برای تعزیهخوانی همراه داشتند. مرسوم بود که بعضی از عزاداران سپر را به دست میگرفتند و صاحبخانه باید چیزی در درون این سپر میریخت. یادم میآید امام مبلغی حدود یک تومان در آن ریختند که شاید بشود گفت بیش از ده برابر پولی بود که خانوادههای دیگر میدادند. این رفتار خیلی بچهها را تحت تأثیر قرار داد، زیرا اکثر خانوادهها حدود ۱۰ شاهی میدادند. بعد هم بچهها بدون اینکه آنجا عزاداری را ادامه دهند، از خانه آقا بیرون آمدند.
مراجعی که پدرم به مجلس درس آنها علاقه داشت
پدرم روحانی و یک طلبه علاقهمند به درس و بحث بود. او را آشیخ محمود صدا میکردند. ایشان هر روز صبح زود به درس خارج آقای خمینی که در مسجد سلماسی واقع در کوچه آقازاده که نزدیک منزل ما بود، میرفتند. بعضی وقتها من را هم که کوچک بودم و هنوز مدرسه نمیرفتم با خود به همراه میبردند. هنوز هم هر وقت به قم میروم به یاد آن دوران به مسجد سلماسی سری میزنم و گاهی نمازی اقامه میکنم و با دقت به این مسجد نسبتاً کوچک که در آن زمان آب انباری را هم در زیر خود داشت، نگاه میکنم.
آقای خمینی به غیر از درس، روزها یکی دو ساعتی قبل از ظهر در منزلشان جلوس داشتند و گاهی من به اتفاق پدر در آن دیدارها هم شرکت میکردیم. در آن موقع، من هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم ولیکن در آن ایام بارها در اتاق معروفی که امام در بیرونی منزلشان در کوچه یخچال قاضی قم داشتند، میرفتم و برای نشان دادن علاقه دست امام را میبوسیدم، آیت الله خمینی (ره) در یک درگاهی که به سمت حیاط باز میشد مینشستند و زمانی که مردم از اقشار مختلف میآمدند از جلوی درگاه آن حیاط عبور میکردند و برای اظهار ارادت دست ایشان را میبوسیدند و میرفتند و ما چون بچه بودیم و قدمان نمیرسید، میرفتیم از داخل اتاق سلام میکردیم و دست ایشان را میگرفتیم. طلاب میآمدند، در اتاق امام مینشستند، چای میخوردند. امام هم نشسته بودند صحبتهایشان را به یاد نمیآورم ولی اینها را کاملاً به خاطر دارم یک بار هم یادم میآید که آقای خمینی (ره) زیر کرسی نشسته بودند من با ابویام خدمت ایشان رفتیم، فکر میکنم برای پرداخت وجوهات بود، چون عموی کوچکتر من مرحوم حاج محمد قدیر اول طلبه بودند و بعد به خاطر فشارهایی که در آن دوران بود و زندگی روحانیون به سختی میگذشت از سلک و لباس روحانیت بیرون آمدند و به کار فرش فروشی مشغول شدند.
ایشان وجوهات شرعی خود را همیشه از طریق پدرم به آقای پسندیده وکیل امام خمینی هدیه میدادند. البته پدرم به درس خارج آیت الله محمد رضا گلپایگانی که هر روز در شبستان مسجد اعظم برگزار میشد، هم میرفتند. گاهی از روزها من نیز به همراه پدرم در درس ایشان شرکت میکردم. البته بعد از تبعید آیت الله خمینی یه به ترکیه پدرم به طور مرتب در درس خارج فقه و اصول آیت الله العظمی گلپایگانی که مهمترین حوزه درسی قم بود شرکت میکردند. همچنین پدرم به درس مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد که از علمای معروف قم و انسان با سوادی بود، هم میرفتند. گاهی اوقات در ایام عید مرا هم با خود به منزل و محضر با صفای ایشان میبردند. آیت الله محقق چون داماد آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بنیانگذار حوزه علیمه قم بود، به آیت الله داماد مشهور بود وقتی ایشان در زمان شاه در زمستان سال ۱۳۴۷ که تازه به دبیرستان میرفتم، فوت شد. در تشییع ایشان که از منزلشان در کوچه آقازاده تا حرم حضرت معصومه برگزار شد، حضور داشتم. یادم می آید که در مراسم تشییع مرحوم اسید احمد خمینی که به تازگی لباس روحانیت پوشیده بود، خیلی گریه میکرد.

اعتراض به چاپ کتاب «شهید جاوید» در مجلس نجفی مرعشی
پدرم با آیت الله العظمی نجفی مرعشی هم مراوده داشت و گاهی اوقات که عصرها پیش ایشان در یکی از حجرههای صحن بزرگ حضرت معصومه میرفت، مرا نیز که دانشآموز بودم، با خود میبرد. من هم از قیافه و رفتار آیت الله نجفی خوشم میآمد و خیلی وقتها نمازهای مغرب و عشاء را به امامت ایشان در صحن نو اقامه میکردم. ایشان معمولاً زودتر از بقیه علما نماز مغرب را شروع میکرد و هنوز اذان از گلدستههای حرم در حال پخش بود که ایشان اقامه نماز مغرب را شروع کرده بود یک روز که در نماز جماعت ایشان بودم یک نفر برخاست و به کتاب «شهید جاوید» که به تازگی منتشر شده بود با صدای بلند اعتراض کرد. این مسئله باعث شد که به دنبال مطالعه این کتاب که آقای شیخ نعمت الله صالحی نجفآبادی آن را نوشته بود و آیات عظام منتظری و مشکینی بر آن تقریظ نوشته بودند، بروم. همه حرف کتاب شهید جاوید این بود که امام حسین برای کشته شدن عازم کوفه نشد، بلکه برای تشکیل حکومت اسلامی در برابر یزید قیام کرد. حرف مخالفین کتاب هم این بود که آقای صالحی علم امام را زیر سوال برده است. به هر حال طرفداران این کتاب بیشتر علاقهمندان به آیت الله خمینی (ره) بودند و کتاب شهید جاوید را مؤثر برای مبارزات مردم در جهت تشکیل حکومت اسلامی میدانستند. بعد از گذشت مدتی کتابهای زیادی از جمله کتاب «هفت ساله چرا صدا درآورد» و کتاب «شهید آگاه» در نقد کتاب شهید جاوید نوشته شد که بسیاری از آنها را پدرم خریده بود و در منزل داشتیم و من آنها را نیز تورق کردم. کتاب «شهید آگاه» را آقای لطف الله صافی گلپایگانی داماد آیت الله العظمی سید محمدرضا گلپایگانی نوشته بود.
به هر حال حساسیت نسبت به کتاب شهید جاوید باعث شد تا روزی به منزل آقای صالحی نجفآبادی که در کوچه آبشار قرار داشت، بروم و از نزدیک ایشان را ببینم. وقتی به منزل گلی ایشان رفتم دیدم ایشان یک روحانی سادهزیست و متواضعی است که چند سالی از پدرم بزرگتر است و به دنبال تحقیق و پژوهش است و نمی خواهد اعتقادات رایج در حوزه ها و در بین مردم را بدون تحقیق و مطالعه بپذیرد. لذا درباره این نوع مسائل مطالعه و تحقیق و بررسی میکند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با فرزند ایشان آقا مهدی هم که در تدارکات سپاه فعال بود از نزدیک آشنا و دوست شدم. او هم انسان بسیار شریف و با تقوا و پاکدستی بود که مدتی هم به نیروی دریایی سپاه آمد و از نزدیک بیشتر با او رفیق شدم. در زمانی هم که مجری طرح مصلی بودم روزی آیت الله صالحی نجفآبادی به همراه فرزندش آقا مهدی به مصلی آمدند و ضمن بازدید مدنی با هم صحبت کردیم. ایشان کتابی را که تازه به اسم «قضاوت زن از دیدگاه فقه اسلامی» نوشته بود و نیز کتاب «نقد حماسه حسینی» شهید مطهری را به من هدیه کرد.
کتاب «پسر آشیخ محمود» جلد اول روایت زندگی پرفرازونشیب سردار حسین علایی در ۷۲۰ صفحه در انتشارات ایران منتشر شده است.
نظر شما