شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲
رودکی خود منم

آندری ولوس، نویسنده برجسته روس، با رمان «بازگشت به پنج‌رود» جانی دوباره به کلمات پدر شعر فارسی بخشیده است. او که با نگاهی شرقی به بازخوانی عصر زرین سامانی نشسته، در این اثر درخشان، روایتگر سفر غریب و فیلسوفانه رودکیِ نابینا به زادگاهش است. در ادامه، گفت‌وگوی اختصاصی ایبنا با این خالق صاحب‌سبک را می‌خوانید که با ترجمه دقیق «آبتین گلکار» آماده شده تا پرده از چالش‌های بازآفرینی جهان شاعر بوی جوی مولیان بردارد.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: آندری ولوس، نویسنده‌ای است که نامش با پیوندی عمیق میان ادبیات معاصر روسیه و ریشه‌های کهن فرهنگ فارسی گره خورده است. او که در سال ۱۹۵۵ متولد شده، مسیر شهرت را با تکیه بر اصالتی شرقی پیمود. اگرچه او در فضای ادبی روسیه قلم می‌زد، اما نگاهش همواره به سوی خراسان بزرگ و تاریخ پرفراز و نشیب آن بود. ولوس نخستین بار در سال ۱۹۹۸ با مجموعه داستان‌های درهم‌تنیده‌ی خود تحت عنوان «سه‌گانه خرم‌آباد»، توانست جایزه معتبر ادبی ایتالیایی «مسکو-پن» را از آن خود کند؛ افتخاری که پیش از او نصیب بزرگان ادبیات روسیه همچون والنتین راسپوتین و لیودمیلا اولیتسایا شده بود. اما درخشش او به همین‌جا ختم نشد و یک سال بعد، برای نسخه‌ی خطی رمان «خرم‌آباد»، جایزه ادبی «آنتی‌بوکر» را به دست آورد؛ اثری که بعدها در سال ۲۰۰۰ به صورت کتاب منتشر شد و جایگاه او را به عنوان یک نویسنده‌ی صاحب‌سبک تثبیت کرد.

شاهکار بی‌بدیل آندری ولوس که دلبستگی او را به فرهنگ پارسی به اوج می‌رساند، رمان «بازگشت به پنج‌رود» است. این کتاب، روایتی است جان‌کاه و در عین حال شکوهمند از زندگی ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی، پدر شعر فارسی. شاعری که هزار سال پیش با نغمه‌ی «بوی جوی مولیان»، جانِ زبان فارسی را تازه کرد، در این رمان در شمایلی متفاوت ظاهر می‌شود. ولوس داستان را از نقطه‌ی حضیض زندگی شاعر آغاز می‌کند؛ زمانی که رودکی پس از سال‌ها جلال و حشمت در دربار سامانی، مورد غضب امیر نوح قرار گرفته، چشمانش را از دست داده و حالا در پیرانه‌سر، راهی زادگاهش، قریه‌ی پنج‌رود است.

«بازگشت به پنج‌رود» فراتر از یک سرگذشت‌نامه‌ی معمولی، شبیه به یک اتوبیوگرافی است که رودکی فرصت نوشتنش را نیافت. ولوس در این اثر، گویی خودِ رودکی است که در تاریکی چشمانش، روشنیِ کلمات را جست‌وجو می‌کند. همراهی شاعر نابینا با نوجوانی که عصاکش اوست، نمادی از تقابل جوانی و پیری، و بینایی و بصیرت است. نویسنده با مهارتی خیره‌کننده، از دل تاریخ و روایات، داستانی بیرون کشیده که در آن سیاست، مذهب، عرفان و جدل‌های ادبی به هم می‌آمیزند تا تصویری زنده از عصر زرین سامانی ارائه دهند.

با توجه به این پیشینه‌ی درخشان و نگاه ویژه‌ی ولوس به مفاخر ادبی ایران‌زمین، تصمیم گرفتیم به سراغ این نویسنده‌ی خوش‌قریحه برویم. در ادامه، گفت‌وگوی اختصاصی ما با آندری ولوس را می‌خوانید که در آن از انگیزه‌هایش برای نوشتن درباره‌ی رودکی و چالش‌های بازآفرینی فضای قرن چهارم هجری سخن گفته است.

آقای ولوس چه چیزی شما را به سمت رودکی، اولین شاعر بزرگ پارسی‌زبان، جلب کرد؟ چرا زندگی او برای شما به عنوان یک نویسنده‌ی روس اهمیت پیدا کرد؟

سؤال‌هایی هست که پاسخ ساده‌ای ندارند. من در شهر دوشنبه به دنیا آمدم، پایتخت جمهوری تاجیکستان شوروی. این شهر در سال‌های کودکی من تقریباً به طور کامل یک شهر روسی بود. در این مورد به من اعتماد کنید و اگر باز هم نیاز به جزئیات و توضیحات بیشتری هست، می‌توانید آنها را از رمان خرم‌آباد من استخراج کنید که درباره‌ی این شهر است. تا جایی که می‌دانم این رمان به فارسی منتشر شده است، ولی اطلاع دقیقی ندارم، چون ایران پیمان بین‌المللی حقوق مؤلف را امضا نکرده است.

من تا زمان پایان مدرسه مطلقاً زبان تاجیکی بلد نبودم و با فرهنگ سنتی تاجیکی آشنایی نداشتم، جز در روزمره‌ترین جلوه‌های آن، مثل لباس و غذا و...، و تازه آن هم بسیار سطحی.

برای تحصیلات عالی به مسکو رفتم، آنجا ازدواج کردم و ماندگار شدم، ولی دو بار در سال، با استثناهای کم‌شمار، به دوشنبه می‌رفتم که خانواده‌ام آنجا بود. زندگی ادبی من هم در دوشنبه شروع شد: شعرهایم اولین بار در سال 1979 در مجله‌ی پامیر دوشنبه به چاپ رسید.

کسانی که تجربه‌اش را داشته‌اند می‌دانند اولین آثاری که منتشر می‌شوند به‌هیچ‌وجه عطش بیمارگونه‌ی انتشار اثر را فرونمی‌نشانند، بلکه برعکس، آن را بسیار تیزتر می‌کنند. از طرف دیگر، در آن سال‌های زندگی ما در شوروی، من فقط سالی یک‌بار می‌توانستم شعرهایم را در مجله‌ی پامیر ببینم (آرزوی هیچ مجله‌ی دیگری را هم در سر نداشتم). به این ترتیب، حق داشتم به این امید دل ببندم که در 1980 هم اثری از من آنجا منتشر شود... و در 1981... و به همین منوال. این ضرباهنگ کمی شبیه به مارش عزا بود، ولی چه کار دیگری از دستم برمی‌آمد؟

اما پس از مدت کوتاهی خبردار شدم که از قرار معلوم، می‌شود سالی یک‌بار شعرهای خودت را در مجله منتشر کنی و یک‌بار دیگر هم در همان سال ترجمه‌های منظومت از شعرهای تاجیکی را! این کشف شگفت‌انگیزی بود و درخواست کردم برایم متن ترجمه‌ی تحت‌اللفظی شعرهایی را برایم بفرستند تا آنها را به شعر دربیاورم.

کلاً در آن زمان خیال می‌کردم که همه‌ی شعرها از ترجمه‌های تحت‌اللفظی ترجمه می‌شوند. این سنت ترجمه‌ی شعر در روسیه بود. فلان معلم شیمی بازنشسته که معمولاً دو زبان را در حد ابتدایی می‌دانست برای دستمزدی اندک متن شعر فلان هموطنش را کلمه به کلمه به روسی ترجمه می‌کرد: هر طور که از دستش ساخته بود، به نثر، بدون کوچک‌ترین دغدغه‌ای درباره‌ی مسائل ظاهری شعر یا چندوجهی بودن معناهای نهفته در آن. سپس متن به یک مترجم روس داده می‌شد تا ققنوس شعر والا را از این خاکستر به پرواز درآورد و شعری به زبان روسی بسراید. مطمئن بودم که شعر همه‌ی اقوام شوروی، از آبخازها گرفته تا یاکوت‌ها، به همین روش ترجمه می‌شود. در واقع همین‌طور هم بود و اطمینان من عملاً درست بود، اما این فکر که چه خوب می‌شد کسی هر دو زبان را بداند و همزمان شعر را از زبان اصلی ترجمه کند اصلاً به مغزم خطور هم نمی‌کرد.

وقتی چند ترجمه‌ی تحت‌اللفظی وحشتناک و کاملاً نامفهوم به دستم رسید، فهمیدم که انتظارم چیز دیگری بوده، ولی دیگر راه بازگشتی نداشتم. نکته‌ی خاصی که مایه‌ی حیرتم می‌شد این بود که چقدر نام شهر و قوم و وقایعی در این ترجمه‌ها بود که اصلاً به گوش من هم نخورده بود و به همین دلیل، نمی‌توانستم بفهمم شاعر با چه هدفی از آنها نام برده است. با خودم می‌گفتم: برای چه باید درباره‌ی این چیزها شعر بگویند! واقعاً چه موضوعاتی غریبی به سرشان می‌زند! به هر حال، بعد از کلی عرق ریختن، به لطف استعداد قافیه‌پردازی‌ام توانستم سه شعر از چهار متنی را که برایم فرستاده بودند ترجمه کنم، البته اگر بتوان آن ثمره‌ی زحمت‌های فراوانم را «ترجمه» نامید. ولی شعر آخر که عنوانش «وطن» بود مرا در بن‌بست کامل گذاشته بود.

از نگاه آن زمان من، آن متن اصلاً شعر نبود، بلکه سه بند مسئله‌ی ریاضی مغشوش بود. در بند اول گفته می‌شد که اگر جسم زمین را به جسم من بیفزایند، حاصل جسم وطن خواهد بود. اگر جسم مرا از جسم وطن کم کنند، حاصل تفریق جسم زمین خواهد بود و به همین ترتیب ادامه می‌یافت. مطلقاً سر درنمی‌آوردم با پیروی از منطق متن اصلی، یا دقیق‌تر بگویم: با پیروی از منطق ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن، می‌شود این متن نامربوط را به روسی به شعر درآورد. همین شد که سرانجام از آن متن دست شستم و با چنگ انداختن به موضوعی که در عنوان شعر مشخص شده بود تمام قوایم را به کار بستم و پاره‌شعری انتزاعی درباره‌ی عشق به میهن قلمی کردم. یک بند آن تا ابد در ذهنم حک شده است: «بر زمینت گام برمی‌دارم، از خدایانت طلب سعادت می‌کنم، یک مو از پشم تو را برای دوری از گزند به مچ دستم می‌بندم.» (بعدها فهمیدم که این شعر اصولاً ترجمه‌ناپذیر بوده و به نقش‌ونگار پیچیده‌ای می‌مانسته که در آن هیچ کلمه‌ای را نمی‌شود از کلمه‌ی دیگر جدا کرد. واقعاً مترجم با بیتی که در آن «روح وطن» و «رو و تن» در کنار هم آمده‌اند چه می‌تواند بکند؟)

ترجمه‌هایم چاپ شد و مرتبه‌ی بعدی که به دوشنبه رفتم، یکی از رفقایم که در آن زمان دیگر خیلی خوب زبان تاجیکی را یاد گرفته بود با لحن تندی گفت: «مسلماً می‌فهمم که از محتوای شعر سر درنیاورده‌ای، ولی این موی پشم چه بود که وارد شعر کردی؟»

دست‌وپایم را گم کردم و حتی کمی احساس حقارت کردم: «صبر کن، ببینم، موی پشم چه اشکالی دارد؟»

جواب داد: «جناب مترجم! خودت قضاوت کن! آخر موی پشم؟ کاش قبلش لااقل یک‌کم تحقیق می‌کردی! موی پشم مخصوص شعر قبایل ترک‌زبان است که دام‌دارند. تمام این موی پشمی که به گوش روس‌ها خورده از استپ آمده، از قپچاق‌ها! در حالی که تاجیک‌ها آریایی هستند! کشاورزند! آنها کلاً عادات و رسوم متفاوتی دارند!»

توضیح او تأثیر غیرمنتظره‌ای بر من گذاشت: چنان خجالت کشیدم که بلافاصله شروع کردم به یاد گرفتن زبان تاجیکی. متأسفانه آن را در مسکو یاد گرفتم و به همین دلیل، سرانجام هم نتواستم درست‌وحسابی به این زبان صحبت کنم، ولی به هر حال، بعد از یک سال شکسته‌بسته روزنامه‌های تاجیکی و بعضی متون نثر را می‌خواندم. علاوه بر آن، فهمیدم احساس روسی بودن شهر زادگاهم احساس نادرستی است. مسئله صرفاً این بود که ما روس‌ها در رویه‌ی سفتی از مواد مذاب زندگی می‌کردیم که زیر آن، خودِ مواد مذاب در جوش و خروش بودند و حیاتی جریان داشت که من آن را نمی‌شناختم.

خیلی زود، ترجمه‌ی سروده‌های شاعران معاصر تاجیکستان اهمیت و جاذبه‌ی خودش را برایم از دست داد و بیشتر تمایل پیدا می‌کردم درباره‌ی تاریخ ماوراءالنهر و مناطق مجاور آن مطالعه کنم. از جمله به کتاب خاورشناس مشهور شوروی، ایوسیف براگینسکی، به نام دوازده مینیاتور برخوردم که جستارهایی بود درباره‌ی دوازده شاعر برجسته‌ی شرقی. اولین آنها هم مسلماً ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی بود.

زندگی‌نامه‌ی مختصر او چنان بر من اثرگذار شد که همان موقع به خودم گفتم: کاش درباره‌اش چیزی بنویسم!

ولی چه بنویسم؟ چطور این کار را انجام بدهم؟ بخارای قرن دهم چگونه بوده؟ اطلاعات لازم را از کجا پیدا کنم؟ و اصلاً به چه اطلاعاتی احتیاج دارم؟ کاش فوری می‌توانستم بفهمم درست چه چیزی در سرم است!

ولی هیچ‌چیز «فوری» به دست نمی‌آید. ممکن است برای بعضی‌ها خنده‌دار به نظر برسد، ولی از زمانی که اولین بار به این فکر افتادم تا زمان انتشار رمان بیش از ربع قرن طول کشید.

مسلم است که تمام این مدت مشغول نوشتن نبودم (دقیق‌تر بگویم، مشغول نوشتن بودم، اما نوشتن چیزهایی کاملاً بی‌ارتباط به این رمان) و فقط به هر چیزی که کوچک‌ترین ارتباطی با موضوع موردعلاقه‌ی من داشت دست می‌انداختم و امیدوار بودم بالاخره ساقه‌کاه یا تکه‌کلوخی را که لازم دارم پیدا کنم. در حقیقت، داشتم کم‌وبیش ناخودآگاه برای کتابی که خودم هنوز نمی‌دانستم چیست ماده‌ی خام جمع می‌کردم. در طول این سال‌ها، یک قفسه‌ی بزرگ پر از انواع و اقسام نوشته‌های مختلف گردآوری کردم و هر چیزی را که فکر می‌کردم ممکن است حتی برای نوشتن یک سطر به کارم بیاید در آن جا می‌دادم!

جوابم طولانی شد. این را هم پرسیده بودید که دقیقاً زندگی رودکی برای من، یک نویسنده‌ی روس، توجه‌برانگیز شد.

در مجموع، حق با شماست. خودِ روسیه در قرن بیستم پر است از شاعران تراژیک. تراژیک نه از لحاظ جهان‌بینی‌شان، بلکه از لحاظ زندگی مصیبت‌بارشان که بسیاری از اوقات نیز رشته‌ی آن با قوه‌ی قهریه پاره می‌شد. کشورهای دیگر حتی در کابوس‌هایشان هم نمی‌توانند چنین چیزی را ببینند. من به عنوان یک نویسنده‌ی روس می‌توانستم به‌راحتی شاعر دیگری را انتخاب کنم که از لحاظ قریحه‌ی شعری کم‌وبیش همپای رودکی باشد، ولی از لحاظ زمان و مکان این‌قدر از ما دور نباشد.

شاید بتوان دلیل انتخابم را در این جست که بر خلاف روسیه، رودکی در ایران از لحاظ مصائبی که چشید شاید شخصیت منحصربه‌فردی باشد... ولی بی‌درنگ به یاد فردوسی بزرگ می‌افتم که سلطان محمود، بنا به روایاتی، دستور داد زیر پای فیل مست بیندازندش. حتماً کسان دیگری هم هستند که من از آنها بی‌خبرم.

خلاصه، نمی‌توانم پاسخ دقیقی به این سؤال بدهم. این امکان هم منتفی نیست که دلیل انتخابم فقط این بوده که رودکی هموطن من است.

رودکی خود منم

بازگشت به پنج‌رود بیشتر شبیه به خودزندگی‌نامه‌ی نانوشته‌ی رودکی است تا یک رمان تاریخی صرف. آیا این رویکرد در روایت حاصل انتخابی آگاهانه بود یا در جریان نگارش به شکلی طبیعی پدید آمد؟

این سؤال برایم قدری گنگ است. اولاً منظور از «رمان تاریخی صرف» چیست؟ رمان همیشه رمان است، فارغ از آنکه نویسنده چقدر بکوشد آن را به واقعیت نزدیک کند. رمان چیزی است که به هیچ عنوان نه‌تنها نمی‌توان آن را واقعیت نامید، بلکه حتی «گزارشی از واقعیت» هم نیست (بگذریم از اینکه گزارش‌های واقعی هم خیلی وقت‌ها از اشتباه‌های هولناک در امان نیستند). رمان همواره چیزی نیست جز خیالات نویسنده. رمان بازتاب زندگی نیست، بلکه بازتاب‌دهنده‌ی نگاه نویسنده به زندگی و تصور او درباره‌ی زندگی است. مسلم است که رمان می‌تواند وقایع تاریخی را هم توصیف کند (و لابد هر چه میزان این وقایع تاریخی بیشتر باشد، رمان «تاریخی»تر می‌شود)، ولی این وقایع، هرقدر هم که باشند، عناصری کمکی هستند: اگر بخواهم از زبان ادیبان کلاسیک شرقی صحبت کنم، این وقایع در حکم میخ‌هایی هستند که نویسنده پارچه‌ی تخیلش را بر آنها می‌گسترد تا خیمه‌ی اثر ادبی‌اش را برافرازد.

از دید نویسنده، رودکی چهره‌ای بی‌نقص است برای آنکه شخصیت یک رمان بشود: درست به همین دلیل که زمان هیچ‌یک از جزئیات و اطلاعات مربوط به زندگی واقعی او را از گزند خود در امان نگذاشته و حتی به میراث هنری او نیز رحم نکرده است. مهم‌ترین آثاری که پس از سده‌ها از او بر جا مانده بیش از حدود هزار بیت نیست که آنها را هم متخصصان روزگار ما ذره‌ذره از لابه‌لای منابع کهن مانند تذکره‌ها و لغت‌نامه‌ها و کتاب‌های تاریخی بیرون کشیده‌اند، در حالی که آن‌طور که محمد عوفی از رشید سمرقندی نقل می‌کند (و تازه هر دو آنان دست‌کم یک قرن بعد از رودکی می‌زیسته‌اند)، رودکی نزدیک به یک میلیون و سیصدهزار بیت سروده بود و نمی‌دانیم از چه بیشتر حیرت کنیم: از حجم سروده‌های شاعر یا اینکه نام او با چنین سماجتی از تاریکی و فراموشی قرون بیرون می‌جهد.

نوجوانی که رودکی نابینا را همراهی می‌کند یکی از عنصرهای کلیدی رمان شماست. این شخصیت در ساختار اثر چه نقشی بازی می‌کند؟ آیا می‌توان او را «چشم» شاعر دانست یا حتی نمادی از آینده‌ی شعر و زبان؟

نه، نمی‌شود گفت پسربچه چشم شاعر است. برعکس، شاعر نابینا در رمان بسیار بیشتر و دقیق‌تر از پسرک بینا می‌بیند، تا آنجا که اجرام آسمانی را به او نشان می‌دهد (آن هم در روز روشن) و حرکتشان را برای او توصیف می‌کند و نام‌هایشان را می‌گوید... مناسبتی در رمان نیست که بخواهیم بر پایه‌ی آن، پسرک را «آینده‌ی شعر و زبان» بدانیم. شیرافکن نماد چیزی نیست؛ صرفاً یک بلد و راهنماست، اما نابینایی که همراه اوست یک انسان عادی نیست و پسرک به‌تدریج این را درک می‌کند.

در رمان، بسیار به مضمون‌هایی مانند شعر و زبان، مذهب و تصوف، قدرت و سیاست و نیز جایگاه شاعر در دربار پرداخته شده است. آیا بازتاب دادن مسائل روز از طریق این رمان تاریخی نیز در زمره‌ی هدف‌های شما بوده است؟

نه، من برای خودم چنین هدفی تعریف نکرده بودم، ولی مسائل روز این خاصیت ناخوشایند را دارند که رهایتان نمی‌کنند. از در بیرونشان بیندازی، از پنجره وارد می‌شوند.

شما درباره‌ی شاعری کتاب نوشته‌اید که به زبان فارسی قدرت و هویت داد، اما رمانتان به زبان دیگری نوشته شده است. رابطه و نگرش شما به زبان فارسی بر شکل یافتن رمان چه تأثیری گذاشت و برای دریافتن روح شعر فارسی با چه چالش‌هایی روبه‌رو بودید؟

هیچ تأثیری نگذاشت، چون من زبان فارسی را بلد نیستم. هیچ‌وقت هم آن‌قدر به خودم مطمئن نبوده‌ام که تلاش کنم روح شعر فارسی را در رمانم بازتاب بدهم.

اصولاً به نظرم می‌رسد شعر نه روح فارسی خاصی دارد، نه روح روسی و نه هیچ روح دیگری. مسلماً اقوام و ملل و زبان‌های مختلف هر کدام در هنر شعرشان قالب‌های سنتی و صور خیال معمول خودشان را دارند، ولی همه‌ی اینها، به طور کلی، فقط جلوه‌ی ظاهری شعر است که بیشتر به ابزارهای شعرسرایی مربوط می‌شود تا به خود شعر و ماهیت آن. شعر نه در سطور و ابیات، بلکه در فاصله‌ی خالی میان آنها نهفته است؛ ضمن آنکه ممکن است شاعری در فوت‌وفن شعرسرایی به مرحله‌ی استادی هم برسد، ولی هیچ شعری در سروده‌هایش احساس نشود.

فکر می‌کنم روح شعر در همه‌جا یکی است، ولی خود شعر فقط در نهان‌ترین اعماق زبان زیست می‌کند، درست همان‌طور که ماهی فقط در آب قادر به زندگی است و اگر آن را از طبیعتش دور کنند می‌میرد. ترجمه نمی‌تواند نه آواهای شعر را منتقل کند و نه غنای معناهای آن را. حرف غم‌انگیزی است، ولی شعر در ترجمه جادوی انتقال‌نیافتنی خود را از دست می‌دهد.

رودکی در رمان شما شخصیتی چندوجهی دارد: شاعر، درباری، مطرود و رنج‌کشیده. در مقام نویسنده، با کدام‌یک از این جنبه‌ها قرابت بیشتری احساس می‌کردید؟

سؤال سختی است، چون من با قهرمان حاضر و آماده‌ای سروکار نداشتم و ناگزیر بودم آن را ذره‌ذره جمع کنم و بسازم. قاعدتاً مهم‌ترین جنبه‌هایی را که به نظرم رسیده بود کنار هم جمع کرده‌ام. اصولاً فکر می‌کنم هر نویسنده‌ای به روش خاص خودش کار می‌کند و از اصول و انگیزه‌هایی پیروی می‌کند که شاید برای خودش هم چندان روشن و واضح نباشند و سر درآوردن از آنها برای دیگران به‌مراتب سخت‌تر است. درباره‌ی نویسندگان دیگر چیزی نمی‌گویم، ولی خودم شخصاً فقط یک راه برای تلاش کشف حقیقت بلدم: این‌که خودم را جای کسی بگذارم که درباره‌اش می‌نویسم، خودم را با او یکی تصور کنم و باور داشته باشم که احساسات و تجربه‌های من همان چیزهایی است که او از سر گذرانده. به این ترتیب فقط می‌توانم با تحریف گفته‌ی مشهور گوستاو فلوبر بگویم که رودکی خود منم. و البته باید این نکته را هم یادآور شوم که فراتر بردن حیات واقعی از چارچوبِ زندگیِ شخصی کاری است هم شادی‌بخش و هم عذاب‌آور.

فکر می‌کنید اگر رودکی امروز زنده بود و بازگشت به پنج‌رود را می‌خواند، چه چیزی بیش از همه مایه‌ی تعجبش می‌شد یا شاید اعتراضش را برمی‌انگیخت؟

گفتنش سخت است. امید دارم که برآشفته نمی‌شد، بلکه این متن را همچون قصه‌ای سرگرم‌کننده می‌پذیرفت، یعنی درست همان برداشتی که باید این متن کرد. اگر نمی‌رنجید، می‌توانستیم با هم به بعضی از مهملات من بخندیم. البته مسلم است که من نمی‌توانم از زبان رودکی جواب بدهم، ولی اگر می‌توانستم جای او باشم، برایم مایه‌ی خوشوقتی و افتخار فراوان بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها