سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، فاطمه رهبر، نویسنده: کتاب «نمک در چشمانم میریزم» به قلم حسینعلی جعفری در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات خط مقدم به چاپ رسیده است. کتاب نامبرده درقالب داستان بلند و رده سنی نوجوانان قرار دارد. در کارنامه آثار جعفری کتابهای «افرا»، «من سرباز هخامنشی بودم»، «دقیقاً نیمه شب» و «الو لیلی» نیز ثبت شده است.
خواندن، اوقات فراغت آدمی را از بطالت دور نگه میدارد. برای فردی که کتابی در دست میگیرد، امکانی فراهم میشود که بدون برداشتن قدمی، آغازگر سفری باشد. مقصد این مسافرت معلوم نیست. گاهی سر از جهانی در میآورد که پر از عاشقانههای بغضآلود است و گاهی هم انباشه از ترس و وحشت. اما در نهایت درمییابد انسانها در هر نقطه این جهان با موقعیتها و بحرانهای پیشرو چگونه گلاویز میشوند و همین یکی از جذابیتهای همسفر شدن با کتاب است؛ سفر به جایجای دنیا.
جغرافیای داستانی «نمک در چشمانم میریزم»، آمرلی است. روستای کوچکی که برای مدتی آماده میشوند و تعدادی هم برای خارج شدن از محل زندگیشان تلاش میکنند. روایت این تنشها و بیتعادلیها در زندگی روزمره بر دوش هاشم است. داستان در پنج فصل که هر فصلش شامل پنج یا شش بخش کوتاه است، مخاطب را همراه خود میسازد.
هاشم چهارده سال دارد. او پس از شهادت پدر و مجروح شدن داییاش در برابر جنگ با داعش به یک باره بزرگ میشود. شخصیت اصلی داستان بعد از مطلع شدن از رسیدن داعش به سرزمین مادری درصدد انجام کاری میشود. او با کمک چند تن از دوستان نزدیکش با نامهای داوود، جمیل و مرتضی، خود را برای امری آماده میسازد که به نوعی پایان دهنده دوران نوجوانیاش است.. نوجوانانی که تا چند روز قبل روزهاشان در مدرسه و زمین فوتبال شب میشد. به یکباره در شرایطی قرار میگیرند که باید همواره به پاسداری از وطن و ناموس مشغول باشند.
روایت داستان بر عهده شخصیت اصلی است. راوی در همان خطهای ابتدایی کتاب خود را به مخاطب معرفی میکند. او با لحن صمیمی و بیریا که هنوز ردی از دنیای بیآلایش کودکی دارد، از علاقهمندیها و ترسهایش حرف میزند. هاشم وقتی پدرش را از دست میدهد، مراقبت از مادر و دو خواهرش را وظیفه خودش میداند. او با وجود سن کم متوجه دنیای تاریک و دردناک مادر شده است. پی به دلتنگیها و دلشورههای مداوم مادر میبرد. در جایی از داستان میگوید من هم مثل مادر از اتفاقهایی که در حال رخ دادن هستند زودتر مطلع میشوم و دلشوره میگیرم. هاشم در شبی تابستانی وقتی آسمان شهرش زیر درخشش ستارهها زیباتر از همیشه به چشم میاید، دچار حس عجیبی میشود. به نوعی تعلیق داستان از همینجا در دل سطرها جا میگیرد. تعادل و آرامش نسبی زندگی مردمان امرلی با خبر شهادت پسر همسایه دچار تنزل میشود. رسیدن پیکر شهید جوان از سوریه پایان دلنگرانیهای هاشم نیست. خبر پیشروی داعش و حمله آن به آمرلی انگیزه ادامه دادن داستان را افزایش میدهد. استرس و دلواپسی از آمدن دشمن و تصور جنگیدن و احتمال اسیر شدن زنان آن سرزمین، نقطه تعلیقی است که نویسنده به خوبی ازآن استفاده کرده است. ذهن مخاطب در حین خواندن مدام با این سوال که چه خواهد شد و چه خواهند کرد درگیر میشود
نویسنده در بخشهای ابتدایی داستان با معرفی شخصیتهای فرعی، نظیر اقوام، دوستان و همسایهها کمی فضای داستان را شلوغ و به نوعی انباشته از اسامی کرده است. اما از نیمههای کتاب با قرار دادن آنها در چالشهای کنشمند، به پیشبرد داستانش کمک میکند. راوی با ورود و نزدیکی شخصیتها به محور اصلی داستان، با راویت کردن خاطره یا نقل شنیدهای، مخاطب را با او اشنا میسازد. روایتهایی که گاهی چندان به بدنه اصلی داستان جفت و بست نشده اند، اما حضورشان بیتاثیر و خالی از لطف نیست.
نیروی مخالف همیشه در پیشبرد و همچنین گرهافکنیهای بیشتر به مدد داستان میآید. این امر در ایجاد کشمکش و همچنین طی کردن روندی پرچالش نیاز داستان محسوب میشود.. آمادگی اهالی برای مقابله با دشمن، نظرات افراد مخالف را پررنگترمیسازد. کسانی که در خود و دیگران نیرو و قدرت جنگیدن با دشمن را ندارند. این اشخاص سعی در تخریب روحیه دارند. آنها ایستادگی در برابر داعش را کاری بیهوده میدانند. در این بخش بهتر بود نویسنده از عنصر مخالف کمک بیشتری میگرفت. پرداختن و نزدیک شدن به نیروی مخالف که به نوعی شرارت جهان داستانی را عهدهدار بودند میتوانست باورپذیری تغییرات و تحول آنها را بیشتر کند. در بخشهای پایانی به کمک و همراه ایرانیان و همچنین سردار قاسم سلیمانی اشاره شده است. این موضوع میتواند به نوعی نشانگر و تایید کننده این امر باشد که با همیاری و همفکری شکست دادن دشمن راحتتر است.

لحن در داستان به پرداختن شخصیت کمک شایانی میکند. آدمهای داستانی با لحن و نوع رفتار خود، محیطی که در آن پرورش یافتهاند و اینکه از کدام قشر هستند را نشان میدهند. در «نمک در چشمانم میریزم» گاهی لحن و رفتار شخصیتها یکشکل میشوند. در بخشهای شخصیت کم سن و سال مانند پیرمرد دنیادیده صحبت میکند. در این امر که انسانها بر اثر چالش پختهتر میشود، هیچ شکی نیست. به شرطی که مراحل روند این دنیادیدگی برای مخاطب آشکار و باورپذیر باشد.
نویسنده تا پایان داستان زبان و نثر را در سطح خوبی نگه داشته است. توالی و انسجام در تمامی بخشها حفظ شده و مخاطب دچار سردرگمی نمیشود. ریتم داستان در بخشهایی کند میشود. پرداختن به مسایل تکراری و گفته شده سرعت خواننده را کم میکند.
محافظت از خاک و ناموس، حفظ مقاومت حتی با دستان خالی، موضوعات مهمی هستند که قسمتهای زیادی از اثر به آنها تعلق دارد. دغدغههایی که نویسنده گاهی مستقیم و گاهی با به تصویر کشیدن موقعیتها به آن پرداخته است. حسین علی جعفری با سوژهای که انتخاب کرده توانسته تا حد زیادی از نشان دادن نقش نوجوانان و جوانان در شرایطهای بحرانی بر بیاید. همفکری، مشورت، کمک گرفتن دیگر موضوعاتی هستند که در این اثر نقش بسزایی دارند. در سطرهایی از کتاب به موقعیت اجتماعی و سیاسی اشاره شده است. این امر به درک کردن هاشم و تمام کسانی که در محاصره بودند، کمک میکند.
در وقایع پیشبینی نشده، نمیتوان نقش زنان را نادیده و کم شمرد. نویسنده به مدد هاشم در بخشهایی به فعالیت و قدرت مدیریت زنان در مسایلی نظیر جیرهبندی کردن آذوقه و فراهم کردن طعام با اندک موادی که در دسترسشان بود به حضورشان اشاره کرده است. این امر میتوانست با اختصاص دادن یک یا دو بخش در هر فصل بیشتر باشد. به عنوان مثال وقتی فاطمه خواهر هاشم برای کمک به مجروحین در بیمارستان مشغول کار میشود، میشد در چند پارگراف حس و حال و اشفتگی آن محیط را به تصویر کشید.
«نمک در چشمانم میریزم» در ۱۶۵ صفحه به مقاومت و گذشتن از راههای سخت میپردازد. و خواندن آن به افرادی توصیه میشود که دوست دارند در ادبیات داستانی همیشه ردپایی از واقعیتهای تاریخ را ببینند. اتفاقهایی که در قالب داستان پررنگتر در یادشان میماند.
نظر شما