پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۵۸
قراری که لو رفت!

خاطرات احمد احمد، تمام زندگی کسی را در بر می‌گیرد که در جایگاه معلمی و در خانواده‌ای آشنا با مسائل سیاسی زندگی می‌کرد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «پنجشنبه 1356/2/6 ساعت 12/5 با میثم در کوچه قائن حوالی میدان بهارستان قرار داشتم، خودم را به او رساندم و بعد قدم زنان در حال صحبت به طرف خیابان ژاله (مجاهدین) حرکت کردیم. سپس وارد کوچه‌ای در ضلع شرقی بیمارستان شفا یحیاییان شده و به طرف مدرسه رفاه رفتیم. در ضلع غربی مدرسه رفاه، زمین خاکی، خالی و وسیعی بود. داخل این ضلع شدیم تا پس از گذار از آن به کبابی که در یکی از کوچه‌های آن اطراف بود، برویم. در حالی که با هم درباره قرار روز یکشنبه آینده با سیدعلی اندرزگو صحبت می‌کردیم، من متوجه شدم که وضع اطراف مشکوک است و حالت عادی و طبیعی ندارد. انتظار نداشتم هنگام ظهر این همه آدم در آنجا باشند. آنها بلافاصله از ما در گرداگرد زمین دو به دو در حال قدم زدن بودند. دوباره نگاهی به اطراف کردم. شک و تردیدم تبدیل به یقین شد.»این سطور بخشی از خاطرات «احمد احمد» فعال و زندانی سیاسی در دوره پهلوی دوم است، احمد احمد، سال ۱۳۴۴ به دلیل فعالیت در حزب مخفی ملل اسلامی (به رهبری سید محمد کاظمی بجنوردی) دستگیر شد.

خاطرات «احمد احمد»، تمام زندگی کسی را در بر می‌گیرد که در جایگاه معلمی و در خانواده‌ای آشنا با مسائل سیاسی زندگی می‌کرد. این خاطرات برای اولین بار با نثر و روایت جدیدی شکل گرفت. در واقع این کتاب آغازگر گونه خاطره‌نویسی تدوینی است. احمد احمد از مبارزان در دوره پهلوی دوم است. به دلیل نوع مبارزاتش با گروه‌های مبارز بسیاری همکاری و فعالیت داشته و به سبب آن چندین بار دستگیر، شکنجه و زندانی شده است. او در آخرین برخورد با مأموران ساواک از ناحیه پا تیر خورد و مصدوم و معلول شد. احمد احمد بیش از ۷۰ ساعت مصاحبه کرد و محسن کاظمی بیش از دو سال وقت گذاشت تا ماحصلش این کتاب شد. روایت حاضر، خاطرات تلخ و شیرینی است از کسانی که برای رسیدن به فجر، بهایی سنگین پرداخته و البته از مدعیانی که در نیمه راه تغییر جهت دادند. کار نگارش این کتاب که ۴ سال به طول انجامید، با مصاحبه‌های طولانی مدت احمد احمد، در تابستان ۷۶ آغاز شد. گزارش زیر برشی از کتاب «احمد احمد» است.

سایه‌ها دنبال ما می‌آیند

میثم پرسید: «احمد چه شده؟» گفتم: «فقط پشت سرت را نگاه نکن! از زیر جشم دست راستت را ببین! دو نفر سایه به سایه دنبال ما می‌آیند. دست چپت نیز همین طور، فکر می‌کنم ما محاصره شده‌ایم!» او نگاه کرد و گفت: «آره، توی دام افتادیم. هیچ وقت اینجا این‌طوری نبود. چه کار کنیم احمد؟» گفتم: «کارمون تمومه، تعدادشون یاده. فقط عادی جلوه کن! نه تند و نه کند راه برو! عادی قدم‌هایت را بردار! یک راه بیشتر نداریم و باید خودمان را به سر کوچه برسانیم (کوچه‌ای که به خیابان عین‌الدوله باز می‌شد) چون کوچه تنگ است آنجا می‌توانیم باسرعت فرار کرده و خود را نجات دهیم.» همان‌طور که به رفتن خود ادامه می‌دادیم ، کسی از پشت سر، ما را صدا کرد:«آقا!آقا!... آقا». گفتم: «میثم گوش نده و به روی خودت نیاور که با ما هستند.» بعد از میثم پرسیدم که مسلح هستی یا نه! گفت: «نه! ولی یک چاقوی ضامن دار به ساق پایم بسته‌ام.» به شوخی گفتم: «حتما ضامنش هم خودت هستی.» میثم خنده آرامی کرد و گفت: «احمد! حسابی تو هچل افتادیم.» گفتم: «اگر تا سر کوچه خود را برسانیم. از آنجا با سرعت وارد خیابان عین‌الدوله می‌شویم. در آنجا من به سمت چپ می‌دوم و تو به سمت راست فرار کن. تو به سمت چهارراه سرچشمه می‌روی و من به عین‌الدوله. شب ساعت 8 قرار ما باشد. اگر هر یک نیامدیم می‌فهمیم که دیگری را زده و یا دستگیر کرده‌اند.»

دکمه کت را به آرامی باز کرده و خود را آماده درگیری کردم. در حالی که به سر کوچه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم، خودروی پیکانی با سرعت از نقطه‌ای به نقطه حرکت درآمد. سر کوچه، به شدت ترمز کرد و در قسمت آسفالته زمین توقف کرد. ما هنوز در قسمت خاکی زمین بودیم. گفتم: «میثم توجهی نکن، راهت را برو، من درگیر می‌شوم و تو با تمام قدرت بدو و فرار کن.» ما در فاصله پنج متری با پیکان بودیم که مردی قوی هیکل، بلندقامت و ورزیده از آن پیاده شد و در حالی که اسلحه یوزی به دست داشت، با سرعت به پشت قسمت جلویی ماشین رفت و اسلحه را به حالت آماده برای تیراندازی به روی کاپوت گذاشت. یک دفعه به لفظ جاهلی گفت: «سالار! دستا بالا.»

شمارش معکوس و شلیک برق‌آسا

شمارش معکوس آغاز شد. با توجه به این فاصله نزدیک، فکر می‌کردم که دیگر کارمان تمام است. نفس در سینه‌مان حبس شده و عرق بر پیشانی مان نشسته بود. صدای مسلح شدن اسلحه‌های افرادی را که دورو بر بودند، می‌شنیدم. دیدم که محاصره‌کنندگان دارند به ما نزدیک می‌شوند. هیچ امیدی نبود. در همین افکار بودم که دیدم، میثم، دست‌هایش رابالا برده است. نمی‌دانستم که باید چه کار کنم. در لحظه‌ای و آنی تصمیم گرفتم که درگیر شوم. یا می‌زنند یا می‌زنم! اگر زدند سیانور را که در گردنم آویزان است درآورده می‌بلعم. ساواکی تکرار کرد: «گفتم دستا بلا!» دست‌ها را جمع کرده و آرام به سمت بالا آوردم. آنها حس کردند دارم تسلیم می‌شوم، کمی خودم را شل کردند. در همین لحظه که دست‌ها را بالا می‌آوردم با سرعتی باور نکردنی دست راستم را به زیر کت برده اسلجه را خارج و برق‌آسا شلیک کردم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها