سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۶
خاطرات یک نظامی از روزهای پر حادثه بهمن 57

نمی‌دانم چرا هر بار که در بیمارستان بستری می‌شدم یا در منزل در حال استراحت پس از عمل جراحی بودم، به یاد نوشتن خاطرات و سیر زندگی گذشته‌ام می‌افتادم، قلم به دست می‌گرفتم و چند صفحه‌ای یادداشت برمی‌داشتم

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «سفر به روزهای جنگ»، خاطرات امیر سرتیپ سیدحسام هاشمی؛ هم‌رزم شهید علی صیاد شیرازی است. این کتاب با مصاحبه و تدوین سعید علامیان در انتشارات خط مقدم به چاپ رسیده است.

حسام هاشمی اهل آمل است. او از علاقه‌اش به لباس افسری و نظامی رئیس شهربانی آمل و ترغیب برای افسر شدن گفته است. البته داییِ راوی هم در این علاقه نقش داشته و درباره دبیرستان نظام به راوی توضیح می‌داد؛ افرادی که وارد دبیرستان نظام می‌شدند، علاوه بر دریافت حقوق ماهانه، شانس قبولی در دانشگاه افسری هم داشتند. راوی همان سال به پیشنهاد دایی یوسف برای گرفتن دیپلم به تهران می‌آید؛ در آزمون قبول شده و از مهر ۱۳۴۵ کلاس‌هایش شروع می‌شود. خرداد ۱۳۴۶ پس از گرفتن دیپلم ریاضی دبیرستان نظام، در کنکور دانشگاه افسری شرکت می‌کند. سپس نقبی به دوران کودکی خود می‌زند و از والدین و ثبت‌نام در دبستان و تولدش در دهم تیر ۱۳۲۶ می‌گوید. کمی از خاطرات کودکی، تا کلاس هفتم در آمل، دست‌فروشی و کار در مزارع برنج می‌گوید و دوباره به دانشکده افسری و دانشکده باز می‌گردد.

راوی پس از بیان خاطرات دوره تحصیل دانشکده افسری، از ازدواج خود در فروردین ۱۳۵۳ می‌گوید. مهر ۱۳۵۶ درجه سروانی گرفت. پس از گذراندن دوره عالی و نقشه‌خوانی که استادش سروان علی صیاد شیرازی بود، بیشتر او را شناخت. پس از آن به تظاهرات انقلاب و گوش کردن نوار سخنرانی امام خمینی می‌پردازد.

سید حسام هاشمی را بیشتر همراه با شهید صیاد شیرازی می‌شناسند. آن دو با هم دوران انقلاب، دفاع در کردستان و هشت سال جنگ را سپری کردند و دوستی شان تا ۲۱ فروردین ۱۳۷۸، روز شهادت صیاد شیرازی، ادامه یافت. صیاد شیرازی، پس از پایان جنگ، خود را فارغ از آن ندید و هیات معارف جنگ را در ارتش تاسیس کرد تا تجارب دوران نبرد را به نسل جوان و دانشجویان دانشگاه افسری منتقل کند. او برای بازخوانی دقیق عملیاتها، فرماندهان و پیشکسوتان را به صحنه نبرد برد تا با یادآوری خاطراتشان، حقایق و واقعیتهای تلخ و شیرین عملیاتها را گردآوری و تدوین کند. سید حسام اما در این کار هم در کنار صیاد شیرازی و از بنیانگذاران این حرکت پژوهشی، آموزشی و فرهنگی بود.

او درباره نوشتن خاطراتش می‌نویسد: «نمی‌دانم چرا هر بار که در بیمارستان بستری می‌شدم یا در منزل در حال استراحت پس از عمل جراحی بودم، به یاد نوشتن خاطرات و سیر زندگی گذشته‌ام می‌افتادم، قلم به دست می‌گرفتم و چند صفحه‌ای یادداشت برمی‌داشتم و همین که بهبود حاصل می‌شد و مشغول کار رزوانه می‌شدم، قصه را فراموش می‌کردم.

از سه سال دانشجویی در دانشکده افسری خاطرات خوب و بد دارم؛ رفتارهای خوب و حتی رفتارهای بد برخی از فرماندهان و سال بالایی‌ها، بعدها سرمایه زندگی‌ام شد. سعی کردم به رفتارهای خوب عمل کنم و از رفتارهای بد درس بگیرم و هیچ‌گاه در مورد زیردست‌ها به کار نگیرم. یکی از رفتارهای خوب فرمانده دانشکده افسری دوران ما سرلشکر علاءالدین ناظم، شخصیت دادن به دانشجو بود. می‌گفت: دانشجویدانشکده افسری فردا که می‌خواهد افسر شود، باید کرامت داشته باشد و باوقار و متین باشد.»

خاطرات یک نظامی از روزهای پر حادثه بهمن 57

او خاطراتی از دورانی دارد که کشور صحنه اعتراضات راهپیمایی مخالفان شاه است و او نیز در حاشیه نیست و با اینکه ارتشی است به میان مردم می‌رود: «بیشتر پنجشنبه‌ها به تهران می‌رفتیم و با لباس شخصی در تظاهرات شرکت می‌کردیم و جمعه شبها برمی‌گشتیم در یکی از راهپیمایی‌ها دیدم چند سرباز با لباس نظامی وسط جمعیت آمدند. مردم، آنها را روی دوش گرفتند و شعار «ارتش برادر ماست» سر دادند و مسافتی به همین شکل رفتند. ناگهان یکی از سربازها چیزی گفت که به یکباره مردم آنها را از دوش‌شان پایین آوردند، دورشان حلقه زدند، لباس نظامی‌شان را درآوردند و لباس شخصی تنشان کردند. بعد هم سربازها بین جمعیت متفرق شدند. صحنه زیبایی بود.»

او سپس در بخشی از خاطراتش به تشریح علت حضور نظامی‌ها در تظاهرات علیه شاه می‌پردازد: «حضور ارتشی‌ها در خیابان‌ها از اشتباهات رژیم شاه بود. افسر و درجه‌دار و سربازی که برای کنترل مردم به خیابان می‌رفت. وقتی شب به خانه برمی‌گشت، می‌دید برادر، خواهر و حتی پدر و مادرش در تظاهرات آن روز شرکت کرده‌اند و از اتفاقات روز صحبت می‌کنند. در اولین راه‌پیمایی شهر آمل که می‌گفتند ۵۰ نفر در خیابان تظاهرات کرده‌اند، از خانواده خود من چهار نفر حضور داشتند. این مساله در خیلی از خانواده‌های نظامی وجود داشت، آن نظامی در مقابل استدلال پدر، مادر، برادر و خواهرش حرفی برای زدن نداشت. مجبور بود به پادگان برود یا در حکومت نظامی شرکت کند؛ ولی دل خوشی از نظام نداشت و دستش روی ماشه سلاح نمی‌رفت.»

خاطرات یک نظامی از روزهای پر حادثه بهمن 57

حسام هاشمی به عنوان یک ارتشی مخالفتش را با حکومت تنها با رفتن به تظاهرات نشان نمی‌دهد، او سعی می‌کند در پادگان هم ارتشی متفاوتی باشد و بر اساس عقایدش وظایفش را انجام دهد: «روز هفدهم بهمن، مرا افسر نگهبان توپخانه لشکر گذاشتند. از وظایف افسر نگهبان این بود که یک ساعت قبل از شامگاه، همه نگهبانان توپخانه لشکر را جلوی جایگاه جمع کنند و پس از بازدید از وضع ظاهری شان، آنها را برای بازدید افسر نگهبان، جلوی ستاد لشکر به خط کند. بازدید که تمام شد، به طرف توپخانه لشکر رفتم. وظیفه دیگر افسر نگهبان، اجرای شامگاه بود. نمی‌خواستم شامگاه را من اجرا کنم. برایم سخت بود. در آن اوضاع برای سلامت شاه هورا بکشم! فکری به ذهنم رسید: در مسیر بین ستاد لشکر و توپخانه لشکری فرمان ایست دادم؛ گفتم می‌خواهم بار دیگر از همه نگهبان‌ها بازدید کنم. از گروهبان و پاس بخش‌ها وظایف‌شان را پرسیدم. از تک تک نگهبان‌ها، مخصوصاً آنهایی که مسلح بودند، می‌پرسیدم محل پست شما کجاست؛ چند عدد فشنگ داری؛ تا به حال تیراندازی کرده‌ای یا نه؛ به میدان تیر رفته‌ای؛ چند ماه خدمت کرده‌ای و سوال‌هایی از این قبیل. هدفم این بود که وقت بگذرد و افسر نگهبان قبلی، شامگاه را اجرا کند. همین طور هم شد، وقتی به توپخانه لشکر رسیدیم، شامگاه اجرا شده بود!»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها