به گزارش خبرنگار سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، رمان «بهمن» روایت ایستادن در حاشیه زندگی است؛ روایت مردی که نه قهرمان است و نه ضدقهرمان، بلکه انسانی است فرسوده از فقدان، شکست و رؤیاهایی که یکییکی دفن شدهاند. بهمن، روزنامهنگاری که قرار بوده حقیقت بیرون را جستوجو کند، بیش از هر چیز درگیر آشوبهای درونی خودش است؛ انسانی که میان خانواده، جامعه و میلهای سرکوبشدهاش دستوپا میزند و هر بار یک قدم دیگر به مرز فروپاشی نزدیک میشود.
در دل این فرسایش، بهمن روی پروندهای بهظاهر ساده کار میکند: تحقیق درباره بهروز ملکی، نخستین کارگردان سینمای صامت ایران؛ مردی که سالها پیش مرگش قطعی اعلام شده است. اما دریافت نامهای از زنی ناشناس که مدعی زندهبودن ملکی است، مرز میان واقعیت و توهم را مخدوش میکند و بهمن را وارد مسیری میکند که دیگر صرفاً یک تحقیق تاریخی نیست؛ مسیری که او را ناچار به مواجهه با گذشته، فقدان و حقیقتی میکند که شاید آماده پذیرشش نباشد.
«بهمن»، تازهترین رمان سید مرتضی امیری که بهتازگی توسط انتشارات صاد منتشر شده، بیش از آنکه داستانی درباره کشف حقیقت باشد، روایتی از زیست انسان معاصر است؛ انسانی که با ۹۹ بار شکست زنده مانده و همچنان، به حرکت فکر میکند. با مرتضی امیری درباره این کتاب گفتوگویی داشتهایم که در ادامه میخوانید:
معمولاً اولین سؤال در مصاحبهها این است که «چرا نوشتید و چرا نویسنده شدید»، اما در مورد «بهمن» این سؤال شکل دیگری پیدا میکند. این رمان بیش از آنکه حاصل خیالپردازی باشد، به زیست شخصی شما نزدیک است. چه مسیری طی شد که بهمن، با این حجم از شکست و فرسودگی، به شخصیت محوری رمان شما تبدیل شد؟
جواب به این سوال پیش از هرچیزی نیاز به چند لیوان چای و یک حوصله نامتناهی دارد. اگر خلاصه بگویم من هم شبیه دیگران با یک حادثه ناگوار سر از ادبیات در آوردم و خیلی اتفاقی فهمیدم چقدر نوشتن را دوست دارم. آدمی که میفهمد به نوشتن علاقهمند است، درست شبیه کسی است که میفهمد انواع و اقسام مرضهای لاعلاج مختلف را باهم دارد. حالا بیا بنشین و خودت را درمان کن. میتوانی مگر؟
از چهاردهسالگی نوشتن را شروع کردم و سالها فقط مشق کردم. صادقانه بگویم، امروز هیچکدام از دو اثر قبلیام را دوست ندارم. اگر دستم میرسید، تکتک نسخههایشان را از روی زمین جمع میکردم. اما «بهمن» با آنها فرق دارد؛ بهمن حاصل همهی آن شکستها و تمرینهاست. عجیب است اما این اولین کاریست که واقعاً دوستش دارم.
برخلاف آثار قبلی که محصول خیالپردازی یک نوجوان بودند، «بهمن» حاصل زیست من است. فروردین ۱۴۰۱ و در مدرسهی رمان نشر صاد، به لطف استادم میرشمسالدین فلاحهاشمی، فرصتی جدی برای نوشتن پیدا کردم. من یک ایده داشتم آن هم بهمن بود. ایده روزنامهنگاری شکستخورده، عاشقی شکستخورده و درنهایت فرزندی شکستخورده… اما با همهی این شکستها، بهمن زنده میماند و ادامه میدهد؛ درست مثل من، درست مثل شما. سفر قهرمان اینجا نه از صفر، که از «منفیِ چند شکستِ پیدرپی» آغاز میشود.
«بهمن» روایت رنج، تنهایی و حرکت در مرز فروپاشی انسان معاصر است. از نظر شما این رمان قرار است کدام تجربه یا زخم مشترک نسل امروز را لمس کند و چرا فکر میکنید این رنج، امروز خواندنی است؟
رضا امیرخانی یکبار به من گفت: «من با ۹۹ بار شکست و یک بار موفقیت، رضا امیرخانی شدم». «بهمن» هم دقیقاً دربارهی همان ۹۹ بار شکست است، نه یک موفقیت نهایی.
ما همیشه قلهها را نشان میدهیم؛ نویسندههای موفق، بازیگرهای موفق، شاعرهای موفق. اما هیچکس از گورستان هنرمندان شکستخورده حرفی نمیزند؛ از آنهایی که دیده نشدند و دوام نیاوردند. بهمن یکی از همان آدمهاست؛ کسی که با هزار آرزو بزرگ شده و در هر مقطع، بخشی از آرزوهایش را دفن کرده تا زنده بماند.
بهمن همیشه در مرز فروپاشی حرکت میکند. چه بسا بارها و بارها هم به فروپاشی میرسد اما چیزی که بهمن را نگه میدارد نیل به حرکت است. بهمن جنازهایست که هربار خودش را از یک گوری بیرون میکشد و ادامه میدهد و ادامه میدهد. من فکر میکنم این همان رازیست که بزرگترین انسانهای تاریخ داشتهاند: «تابآوری».
بهمن مدام در حال تقابل با خانواده، جامعه و حتی خودِ خویش است. تا چه حد این شخصیت را میتوان نماینده زیست نسلی دانست که شما به آن تعلق دارید؟ آیا آگاهانه به دنبال تصویر کردن یک «نسل» بودهاید یا این بازتاب، ناخواسته و طبیعی شکل گرفته است؟
پیش از انتشار کتاب، چند نفر از دوستانم «بهمن» را خواندند. دو نفرشان گفتند بخشهایی از کتاب، دقیقاً داستان زندگی خودشان است. این برای من هم ترسناک بود و هم امیدوارکننده.
من فکر میکنم که زخمهای آدمیزاد با دیگران مشترک است. یعنی همنسلهای من حداقل دهها زخمِ مشترک دارند که همیشه میتوانند باهم راجع به آنها صحبت کنند. خوشیها، غمها و زخمهای هر نسل شبیه به همان نسل است. من فکر میکنم اگر یک انسان پنجاهساله بهمن را بخواند نهتنها چیزی از آن نمیفهمد بلکه فکر میکند من از یک سیاره دیگری آمدهام و هیچ درکی از انسان ندارم. درعوض وقتی یک جوان، یک مرد یا زن بیست-سی ساله بهمن را مطالعه میکند همذاتپنداریاش با اثر شگفتانگیز است.
نویسنده درست شبیه قورمهسبزی است، هرچه جا افتادهتر میشود، بهتر میشود. اما در عین حال وقتی نویسنده پا به سن میگذارد دیگر نسلهای بعد از خودش را درست نمیفهمد و جامعه خوب، نیاز دارد که در هر نسلی نویسنده خودش را داشته باشد. متاسفانه در جامعه ما اصلاً کسی نویسنده جوان نمیشناسد و این اعتقاد غلط شکل گرفته است که نویسنده حتماً باید رو به موت باشد تا اثرش ارزش خواندن داشته باشد.
من یک دهه هشتادی هستم و اگر میرشمسالدین فلاح هاشمی نبود اولین اثرم را شاید در چهل سالگی مینوشتم نه در چهاردهسالگی. این آدم به من فرصت نوشتن داد اما حالا چند نفر مثل او داریم که به یک نوجوان چهاردهساله فرصت نوشتن بدهند و بگویند تو هم میتوانی نویسنده شوی؟
یادم میآید فراتر از جنون را که نوشته بودم از قضا یکی از همان نویسندههای پا به سن گذاشته نیز آمده بود انتشارات. وقتی دید کتاب نوشتهام و منتشر شده است با کنایه حرف تلخی به من زد که نمیخواهم به زبان بیاورمش. خب تا زمانی که این نویسندهها بر مسندِ قدرت نشستهاند معلوم است وضع جوانی که درک نمیشود در جامعه چقدر آشفته است.
فضای «بهمن» تلخ، بیپرده و عاری از تعارف است. آیا در فرایند نوشتن نگران این نبودید که این میزان صراحت، بخشی از مخاطبان را پس بزند؟ یا برعکس، فکر میکنید مخاطب امروز بیش از هر چیز تشنه همین صداقتِ بیرحمانه است؟
بزرگترین گمشدهی زندگی امروز ما، صداقت است. اگر کسی به من بگوید «بهمن» کتاب بدی است، دستش را هم میبوسم؛ اما اگر دروغ بگوید، دیگر هیچ حرفی از او را باور نمیکنم. حالا بعداً هرچقدر هم که میخواهد راست بگوید. من واقعیت زشت زندگی را همانطور که هست جلوی مخاطب میگذارم. اگر جایی زیبا میشود، آنوقت باورپذیر است. زندگی ترکیبی از زخم و شادیست.
مخاطب امروز آنقدر بالغ شده که صداقت بیرحمانه را پس نزند؛ اتفاقاً دنبالش هم میگردد. بهمن انسانیست که میشود هر روز در خیابان، کافه یا حتی در آینه دید.
و در پایان، اگر قرار باشد مخاطبی که هنوز «بهمن» را نخوانده فقط با یک دلیل به سراغ این کتاب برود، آن دلیل از نظر شما چیست؟
در پیشگفتار بهمن نوشتهام: «من پیغمبر زارگرفتهای هستم که به نوشتن از تو مبعوث شدم. کلمات من آینهایست شکسته و هزارتکه شده که تا ابد خودت را میان آنها خواهی دید».
آدم وقتی خودش را از چشم دیگران میبیند، تازه میتواند خودش را بشناسد و درک کند. آدم وقتی دیگران نقدش میکنند تازه میفهمد چه خوبیها و بدیهایی دارد. من فکر میکنم شاید مهمترین ویژگی بهمن نشان دادن همنسلهایم به خودشان است. صادقانه و بیرحمانه، درست با همان خوبی و بدیهایی که همهمان داریم.
نظر شما