چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۵
وداع تلخ با آشپز پنجه طلا در یک ماموریت

سرانجام پس از یک ساعت انتظار، در کنار جادهای که سروتهش بسته شده بود، سروکله هواپیما ابروکماندر دو ملخه کوچک جثه،که تنها مسافرش یک آشپز بود، از پس ابرهای جنوب آسمان شهر  مراغه پیدا شد.  ​​​​​​​

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، محمود پورعالی، روزنامه‌نگار، مترجم و تکنسین هلی‌کوپتر کبراست که خاطراتش توسط محمدعلی علومی در کتاب «پرواز در گذرگاه حوادث» تدوین و بازنویسی شده و در انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. باید اعتراف کنم خاطرات زیادی را درباره جنگ عراق و ایران خواندم اما خاطراتی که به اعتراف زنده‌یاد علومی در این کتاب تدوین و بازنویسی شده از نوع دیگری است. نثر پخته و ساده و روان که مخاطب را وا می‌دارد خاطرات کتاب را بخواند و طعم خاصی از خواندن را تجربه کند. در بخش نخست جزییاتی از کتاب «پرواز در گذرگاه حوادث» را منتشر کردیم و در این قسمت بخشی از خاطرات ساده اما خواندنی یک آشپز در یک منطقه جنگی را برگزیدم تا بخوانید.

سرانجام پس از یک ساعت انتظار، در کنار جاده‌ای که سروتهش بسته شده بود، سروکله هواپیما ابروکماندر دو ملخه کوچک جثه،که تنها مسافرش یک آشپز بود، از پس ابرهای جنوب آسمان شهر مراغه پیدا شد.

هواپیما، پس از دوری بلند، روی آسفالت کهنه و فرسوده جاده ماشین رو؛ که از قبل بسته شده بود، فرود آمد. آشپز قبلی ما که ماموریتش تمام شده و یک ماه را در منطقه گذارنده بود، به طرف هواپیما رفت. پیش از اینکه پایش را روی پلکان متحرک که به بدنه هواپیما متصل بود، بگذارد،آشپز تازه از راه رسیده، س/ فرم ساک به دست، در چارچوب در هواپیما ظاهر شد، نگاه ما به طرف او چرخید. برخلاف آشپز قبلی که مردی لاغراندام و ریزچته بود، او درشت هیکل بود. فرم بدون و حالت صورتش بیشتر شبیه قصابها بود، شکمی برآمده، سری تاس و صورتی اصلاح کرده داشت.

آشپز قدیمی و ریزجثه برای چندمین بار برگشت، نگاهی به ما انداخت و بعد از مقابل پلکان فاصله گرفت تا آشپز جدید، که هاج و واج نگاهمان می‌کرد و هوز اضطراب فرود روی جاده در چهره‌اش هویدا بود، از پلکان پایین بیاید.آشپز فربه پایین آمد و آشپز خسته دستی برایمان تکان داد و وارد هواپیما شد. خلبان که موتورها را روشن نگه داشته بود، با بسته شدن در هواپیما، دستی تکان داد و هواپیما را برای بلند شدن به انتهای جاده کشاند. بعد با شتاب به طرف ما سمت گرفت و با عبور از کنار ما و طی چند صد متر از جاده کنده شد و در دل چند لکه ابری که هنوز در گوشه آسمان خودنمایی می‌کرد، ناپدید شد.

اشپز جدید مثل کودکی مظلوم و خجالتی منتظر ایستاده بود تا کمکش کنیم. چهره‌اش حدودا پنجاه ساله به نظر می‌رسید. ما به طرف هلیکوپتر رفتیم و او ساک در دست به دنبال ما راه افتاد.

وداع تلخ با آشپز پنجه طلا در یک ماموریت

از ماموریت تیم ما در کردستان پانزده روز می‌گذشت و همگی از واحد رزمی کرمان اعزام شده بودیم. خوابگاه‌مان در پادگان شهر سقز بود و آشپز ریزجثه قبلی پیش از ورود تیم ما در محل مستقر شده بود. خوابگاه سالن بزرگی بود در مجاورت خوابگاه سربازان، ماپانزده نفر خدمه فنی و پروازی بودیم که برای گذراندن یک ماموریت عازم این شهر ناآرام شدیم که ماه‌ها درگیر گروهک‌ها و احزاب دموکرات و کومله شده بود. سال 1359 بود و داشتیم ماه آخر تابستان را پشت سر می‌گذاشتیم.

در داخل خوابگاه، حدود بیست تخت تدارک دیده شده بود. دورتادور میز بزرگی قرار داشت که هم رویش تنیس بازی می‌کردیم هم میز غذاخوریمان بود. در مجاورت خوابگاه اتاقکی بود که آشپرخانه بود.روزی که به کردستان قدم گذاشتیم و در پادگان سقز مستقر شدیم، اولین کسی را که دیدیم، همین آشپز ریزجثه بود. او پانزده روز زودتر به منطقه آمده بود و ادعا می‌کرد که هنرش در طبخ غذاهای فرنگی است و در بخش غذاهای ایرانی هم کسی به گرد پای او نمی‌رسد. در رژیم گذشته آشپز دربار بوده و مقامات سلطنتی به هر کشوری سفر می‌کردند، او را با خودشان می‌بردند تا دلتنگ طعم غذاهای ایرانی نشوند. البته ادعاهایش هم بی‌ربط نبود. چون وقتی وارد پادگان شدیم، از زبان همرزمان قدیمی همین تعریف را شنیدیم. آنها مزه غذاهایشان را چشیده بودند.

همان شب اول، او ما را در جریان پخت غذا و دست‌پختش قرار داد و عنوان کرد با این جیره‌ای که ارتش برای غذا در نظر گرفته، فقط میشود همان غذاهای خانگی را پخت. اما اگر روزانه نفری ده تومان بدهیم، نوع غذا عوض خواهد شد و او برای خرید مواد غذاهای فرنگی به شهر خواهد رفت و مواد اولیه را تامین خواهد کرد.

همان شب همگی با پیشنهادش موافقت کردیم و وقتی پرسید برای ناهار فردا چی درست کنم«چیکن فراید» میل دارید یا «چیکن کنتاکی» ؟ همگی ما که این جور غذاها را در رستوان‌های بالاشهر خورده یا اسمش را شنیده بودیم، دستمان را بالا آوردیم و هر کدام نام یکی از غذاها را بردیم. سرانجام قرار شد برای ناهار فردا چیکن کنتاکی پخته شود...

پروازها روزانه ادامه داشت و غذاها هر روز خوشمزه‌تر از گذشته می‌شد و ما بیشتر شیفته می‌شدیم. تا اینکه پانزده روز گذشت و روز پانزدهم هم آشپز خبره ما اعلام کرد ماموریتش تمام شده و باید به تهران برگردد. این خبر ما را دمق کرد، اما چاره‌ای نبود و باید می‌رفت. او هم خانواده و اقوامی داشت که چشم به راهش بودند. برای خروج آشپز از منطقه کردستان قرار شد روز بعد یک فروند هلی کوپتر او را تا مراغه ببرد و بعد با تماسی که با ستاد تهران گرفته شدف یک فروند هواپیما از تهران یک آشپز بیاورد و آشپز پنجه طلای ما را ببرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها