دوشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۵۶
نورافشانی برای زیست حرفه‌ای یک داستان‌نویس

برای هر داستان‌نویسِ حرفه‌ای، روزِ نورافشانی خواهد رسید. شاید خیلی دیر، ولی بالاخره می‌رسد. اما روز نورافشانی وقتی است که جایزه جلال برد؟ نه. نورافشانی روزی است که داستان‌نویس زیستِ حرفه‌ای را مزه‌مزه می‌کند. داستان می‌نویسد چون سبک زندگی‌اش است. با داستان به خودشناسی می‌رسد.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مجتبی بنی‌اسدی، از هنرجویان نوزدهمین دوره آموزشی آل جلال خانه کتاب و ادبیات ایران: وقتی آقامهدی کفاش از بی‌سرانجامی در داستان‌کوتاهی می‌گفت، صدایی شبیه انفجار توی سالن پیچید. سه ثانیه بعد یکی از بچه‌های آل‌جلال از بیرون آمد توی دورهمیِ نقد داستان و لبخندزنان گفت «نورافشانی می‌کردن. نمی‌دونم چرا.» نقد داستان کوتاه ادامه پیدا کرد که یکی سردرگوشی گفت «توی تقویم هم خبری نیست!» اما توی ذهن پخش‌وپلایِ من خبرهایی بود. هی صفحات روزها و سال‌های تقویمِ زندگی‌ام را ورق می‌زدم. تا رسیدم به نمی‌دانم شش‌هفت سال پیش که دست از تایپ داستان کوتاهی برداشتم و خیره شدم به دیوار سفید روبه‌رویم. از ذهنم گذشته بود و به زبان آورده بودم یک چشم‌اندازِ آرزوگونه‌ای. چه بود؟ «یه سال جایزه جلال ببرم و برام نورافشانی کنن.»

آن روزها احتمالاً یک پوزخندی به رویِ خودم زده‌ام. الآن هم می‌زنم. چون یک‌روزِ تمام نشستم سرِ کلاس آقارامبد خانلری، و فهمیدم آن‌قدرها برای زندگیِ بهترم نمی‌نویسم. یا ننوشته‌ام. سر یکی از کلاس‌ها، آقارامبد در جوابِ یکی بچه‌های آل‌جلال که از چندوچونِ یک عنصرِ داستانی پرسید، چیزی شبیه این گفت «توی کتاب‌های داستان‌نویسی پیدا می‌شه…» و حق می‌گفت.

ما الآن نشسته بودیم سر کلاس برگزیده جایزه جلال چهارصد و سه که رَسم زندگی کردن با داستان را مشق کنیم نه آنچه توی کتاب‌های آموزشی داستان‌نویسی هم پیدا می‌شود. همین است که ما، بچه‌های آل‌جلال، وسط آن تجربه‌های زیسته نویسنده «دم‌اسبی»، توی زندگیِ خودمان کندوکاو می‌کردیم که ببینیم ما با داستان و قصه‌ها چطور زندگی می‌کنیم. اصلاً داستان شده زندگی‌مان؟

صبح روزِ بعد که آقامهدی کفاش، داورِ پارسال جلال و آقامجید قیصری، دبیر علمی امسال و برنده جایزه جلال پارسال، کنارِ هم روبه‌روی‌مان نشسته بودند و از زیستِ حرفه‌ای می‌گفتند، ما بچه‌های جلال کم‌وبیش به‌دنبال بهانه‌هایی بودیم که از زیرِ بارِ زیست حرفه‌ای شانه خالی کنیم. آخر سخت بود آنچه آقامجید می‌گفت. «نویسنده‌ی حرفه‌ای بودن، زیستِ حرفه‌ای هم می‌خواهد…»

باید اعتراف کنم که سرِ یک صبح تا ظهر، بارها سیلی خوردیم از آقامهدی و آقامجید. سیلی حرفه‌ای. سیلی به خود آمدن. که «بچه‌جان! به‌روز باش. فیلم زیاد ببین. زیاد بخوان. زیاد بنویس. سرِ وقت. منظم.» انگاری فقط چند دستور ساده است این زبست‌حرفه‌ای. وسطِ آن سیلی‌درمانی، دل‌خوش بودیم که آقامجید «وَرزاجنگ» را سرِ کلاس همراه خود دارد. داستانِ من و سیزده‌نفر از بچه‌های آل‌جلال هجدهم، که گلچین شده بود و زیرنظر آقاحمیدرضا شاه‌آبادی شده بود یک مجموعه. اسم‌مان توی محفل نویسندگان، اختتامیه جایزه جلال، خوانده شد. تشویق‌مان کردند.

وزیر ارشاد ترمه را از جلد کتاب‌مان برداشت. رفتیم روی سِنی که برگزیده‌های جلال، بزرگان داستان‌نویسان، بر آن قدم می‌گذارند. ذوق کردیم؟ طبیعی است، بله. اما حالا هفت‌هشت ساعت از پایان آخرین کلاس گذشته. ذوق تمام شده. خیلی زود. عکس‌هایی که آن بالا گرفتیم، فراموش شد. وقتِ اثر کردنِ سیلی‌هاست.

نشسته‌ام توی نمازخانه فرودگاه و منتظرم ساعتِ پروازم برسد و برگردم گراش. خیره‌ام به آدم‌های فرودگاه. هیچ‌کس مثل دیگری نیست. هر کدام انگار با قصه‌ای، چمدان‌شان را پشتِ سرشان می‌کشند و دور می‌شوند. به قول آقامرتضی برزگر، نشسته‌ام و قصه‌ها را از فیلترِ خودِ داستان‌نویسم رد می‌کنم و خروجی را توی ذهن به تصویر می‌کشم.

هنوز تا پرواز خیلی وقت مانده. باید کتاب داستانی از چمدانم بکشم بیرون و بخوانم. باید فیلم جدی ببینم. باید به آدم‌های دور و برم چشم بدوزم. باید داستانی زندگی کنم. حرفه‌ای زیست کنم. برای هر داستان‌نویسِ حرفه‌ای، روزِ نورافشانی خواهد رسید. شاید خیلی دیر، ولی بالاخره می‌رسد. اما روز نورافشانی وقتی است که جایزه جلال برد؟ نه. نورافشانی روزی است که داستان‌نویس زیستِ حرفه‌ای را مزه‌مزه می‌کند. داستان می‌نویسد چون سبک زندگی‌اش است. با داستان به خودشناسی می‌رسد.

به‌گمانم آقامجید قیصری و آقارامبد خانلری سال‌های سال است شب‌های زندگی‌شان نورافشانی می‌شود و ذوق می‌کنند. نه فقط پارسال که جایزه جلال بردند. آخر آن‌ها سال‌های سال است داستان‌نویسی هستند که زیستِ حرفه‌ای دارد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها