سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- اردلان کوزهگر، منتقد: انقلاب آرام ایران سقوط حکومت پهلوی اثری است از علی میرسپاسی که اخیر با ترجمه روان و برازنده محمدرضا بیگدلی از سوی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه به ایران عرضه شده است. «انقلاب آرام ایران» عمدتا متمرکز بر دو دهه پایانی عمر حکومت محمدرضاشاه است. آنچه در این اثر بدیع به نظر میرسد ردگیری چرخشهای فکری و ایدئولوژیک است که نهایتا در ایدههای انقلابیون و شکلگیری حکومت اسلامی اثرگذار بوده و به باور نویسنده «انقلاب آرام را در بطن جامعه ایران رقم زد که فروپاشی پادشاهی پهلوی را تسریع کند.» به دیگر سخن، انقلاب اصلی نخست در شیوه اندیشه نخبگان ایران پدید آمده بود و این انقلاب فکری سرانجام در چرخش سیاسیی انقلاب اسلامی تبلور یافته است.
بنیاد نظری کتاب عمدتا بر پایه جهان نظام امانوئل والرشتاین قرار گرفته است. کتاب در هشت فصل نگاشته شده و در هر فصل پروندهای طرح میشود از نشریه «بنیاد» که تحت حمایت اشرف پهلوی نشر میشد تا چرخش سینمای ایران، هنر و بررسی زندگی نامه افرادی چون احسان نراقی و محمدرضاشاه، بسیاری از این فصول خود میتواند فتح بابی جهت تالیف آثاری مستقل و مفصل در تعمیم نظریه شکلگیری انقلاب آرام در دوران پهلوی باشد.
دقت تاریخی
متاسفانه در برخی بخشهای کتاب، دقت تاریخی فدای تبیین اثر گشته یا نویسنده به کل به جای مراجعه به نص تاریخ اسیر پروپاگاندا یا کلیشههای افسانهآلود یا ایدئولوژیک تاریخی شده است و شوربختانه این موضوع به بنیاد اثر آسیب آورده است. در ادامه برای تبیین بهتر، چند نمونه از این لغزشهای تاریخی مورد بررسی قرار میگیرد.
در فصل سوم کتاب که با تمرکز بر حمله احسان نراقی به رشته تحریر درآمده است، مولف در جایی که اتفاقا نقدی کاملا صحیح بر نراقی آورده دچار لغزشهای تاریخی میشود. میرسپاسی در این بخش ضمن اینکه وجود مستقل ایران سیاسی را در سدههای دوازدهم و سیزدهم میلادی منکر میشود، تاکید میکند در این دوران ترکها و عربها بر ایران حکومت میکردند(ص ۱۳۳). این مطلبی چالشبرانگیز است، از منظری میتوان پذیرفت که ایران سیاسی مانند آنچه در ایرانشهر ساسانی وجود داشت و در آینده با احیای ایران سیاسی در روزگار صفویان رخ نمایان کرد، وجود نداشته است؛ ولی مسئله لزوما وجود مرزهای سیاسی یا دولت ملی نیست، شیوه کشورداری ویژه و فرهنگ ایرانی همواره در این سرزمین امتداد داشته است و آنچه به سخن نراقی در این بخش مرتبط میشود هم ارجاع به همین موضوع دارد. وانگهی آقای میرسپاسی در اینجا نگاهی نژادی به مسائل تاریخی دارد، برای تعیین ایرانی بودن یا نبودن یک حکومت گرفتن تست ژنتیک برای تعیین نژاد حکومتگر مرسوم نیست از سوی دیگر درباره بازه زمانی یاد شده عمدتا سه سلسله سلجوقیان، خوارزمشاهیان و ایلخانان بر بخش اعظم ایران فرمان میراندند. اینکه این دودمانها تا چه اندازه ایرانی شدند و شیوه کشورداری ایرانی در دستگاه آنان چه رواجی داشته به کنار، دو سلسله نخست اصولا ترکمان بودند و ایلخانان مغول، اگر با چشمپوشی هر کسی را که خاستگاهش دشتهای آسیای میانه بوده هم ترک بخوانیم، باز هم معلوم نیست مراد آقای میرسپاسی از سلسله عربی که در قرون دوازدهم و سیزدهم بر ایران فرمان میراند، چیست؟ احتمالا با اغماض بتوان نظارت صوری خلیفه عباسی بر سلجوقیان و خوارزرمشاهیان را به عنوان حکمرانی اعراب بر سرزمین ایران در آن ایام را دستمایه تحلیل میرسپاسی دانست و جالب اینکه او در ادامه نراقی را «نسبت به هر واقعیت تاریخی» بیاعتنا معرفی میکند!

در مهمترین بخش کتاب یعنی «چرخش گفتمان وسیع در ایدئولوژی حکومت پهلوی طی دهههای ۱۳۴۰- ۱۳۵۰ » هم خود میتواند محل بحث وسیعی باشد. نویسنده باید در ابتدا نشان میداد که دستگاه دولتی ایدئولوژی مشخص تبیین شده ای داشته و آنگاه آن ایدئولوژی مشخصا در تضاد با آنچه بومیگرایی خوانده میشود بوده و سپس شواهد مستدلی از این چرخش گفتمانی را ارائه کند. با این همه حتی در مستندات طرح شده در این کتاب، در سالهای پایانی حکومت پهلوی، ایدئولوژی واحدی مشاهده نمیشود. برای نمونه در فصل پنجم پراکندگی دیدگاههای هنری بومیگرا و متجدد خود نشانهای برای آرای متنوع در این دوران است که نظریه اساسی کتاب را تهدید رودرو میسازد. در همین راستا انتساب مفهوم «غربزدگی» به دستگاه پهلوی هم شگرف مینماید خاصه آنکه نویسنده در اینکه اصلا شاه شناختی از فردی مانند فردید داشته یا نه هم تردید میکند(ص۲۹۵).
نقد نظری انقلاب آرام ایران
نویسنده محترم کتاب در شرح زندگانی بسیاری از افرادی که در تقابل با غرب این «انقلاب آرام» را روشن کردهاند، یا به قول نویسنده «تجددستیز» یا ضدمدرنیسم بودهاند، اظهار شگفتی میکند که بیشتر آنان یا دانش آموخته غرب بودهاند یا تماسی موثر با غرب داشتهاند. گویا ایشان به این نکته ظریف توجه نداشتهاند که آن نگاه معنوی به شرق، خود برخاسته از نظرات غربیان بوده است؛ نگاهی که شرق را سراسر معنویت پنهان و رازآمیز تلقی میکرد. نمونههای بسیاری از این نوع نگاه به ویژه در میان شرقشناسان غربی میتوان یافت، نگاهی که تا به امروز هم حتی به صورت گروش کالتهای مختلف شرقی نزد غربیها رواج دارد. مثالهای بسیاری میتوان از این موارد زد، از اروپاییانی که در دورههای مختلف از ایران دیدن کردهاند تا حتی مثالهایی متاخرتر، مثلا از مرحوم پرویز رجبی نقل است که هنگامی که به نزد استادش والتر هیتس مراجعه کرده بوده، هینتس به او گفته بوده که مدتها بوده که احساس میکرده که شاگردی از شرق به نزد او خواهد آمد! گو آن چنانکه مشعل فلسفه یونان را ایرانیان نخستین بار برفروختهاند و ولادت عیسی مسیح را سه مغ نوید دادهاند، هنوز هم از شرق قرار است اسرار معنوی بیشتری فاش شود! نتیجتا جای شگفتی ندارد که منشا نظری که شرق را معنوی و بیآلایش و در مقابل غرب فاسد و گم گشته قرار میداد، دانشآموختگان ایرانی در غرب بوده باشند...

نقد دیگری که میتوان به این اثر وارد کرد روشن نکردن صریح موضع است. «واقعیات موجود» تا به آخر چون راز مکنون باقی میماند. مرز میان بومیگرایی و مدرنیته به درستی آشکار نمیشود تا آنجا که ممکن است نزد خواننده این شائبه پیش آید که نویسنده اثر سراسر فرهنگ غربی را با مدرنیته برابر گرفته است!

وسعت پژوهش و سطحینگری
در نظریه چنین بدیع میتوان به ابعاد مختلف زیست فرهنگی ایرانیان نگریست، منتها هنگامی که این بررسیها سریع، گسترده و بدون غور یا تبحر لازم در زمینه مورد بحث باشد، برداشتهای سلیقهای یا سطحی ناگزیر خواهد بود. برای نمونه مولف محترم در جایی به یکی از پروژههای شهرسازی روزگار پهلوی استناد میکند و پس از انتساب عبارت نامفهوم «سفسطههای هویت محور» به یک سازه عمرانی میافزاید که «سازههای این پروژه به لحاظ ظاهری هیچ ارتباطی با معماری ایرانی و اسلامی ندارند، بلکه بیشتر شبیه دیگر ساختمانها و برجهای تهران هستند» (ص ۸۲). در زمینه معماری هویت تنها وابسته به ظاهر یک بنا نیست و اتفاقا و به خصوص خانههای ایرانی درون مایه خانه و ترتیب قرار گرفتن بخشهای مختلف منزل اهمیت بیشتری دارند. برای نمونه، حفظ اندرونی از نگاه فرد بیگانهای که به در منزل مراجعه میکند حائز اهمیت بالایی است و این از چالشهای اصلی ساختمانسازی مدرن است. برخلاف این تصور تا حدودی سطحی، بنا نیست برای یک پروژه ساختمانی مبتنی بر عناصر هویتی گنبد و مناره سردرکاشی کاری طراحی کرد!
لحن اثر
اصولا در نگارش هیچ متنی از جمله متون تاریخی و جامعه شناختی، بیطرفی تمام و کمال میسر نیست، ولی لازمه پژوهش آکادمیک و غیرایدئولوژیک، حکمرانی نگاه منصفانه، روشمندانه و علمی در آن است. همچنین می بایست در زمینه استفاده از واژگان با وسواس و احتیاط برخورد کرد، استفاده بیجا یا سلیقهای از عباراتی مانند «کودتا»، «قیام»، «دیکتاتور» و ... که هر کدام بار معنایی ویژه ای داشته و مشخصا مورد مناقشه هستند، خواننده را در حین مطالعه متنی، که انتظار درون مایه علمی از آن دارد، به این شبهه وامیدارد که مشغول خواندن یک بیانیه سیاسی است! متاسفانه این شیوه حملات لفظی حجم قابل توجهی از کتاب را دربرگرفته است و خواننده در جای جای اثر با «کوررنگی»روشنفکران در قبال «واقعیتهای حاکم بر زندگی معاصر مردمان ایرانی» مواجه میشود و در آخر هم جزئیاتی از این «واقعیات حاکم» که گویا این قدر بدیهی بوده که نیاز به سخن گفتن از آن هم مشاهده نشده، دیده نخواهد شد.!
منبع ششمین شماره مجله گواه
نظر شما