ماری داریوسک(Marie Darrieussecq) از نویسندگان رئالیسم جادویی فرانسه ، متولد سوم ژانویه سال 1969 است. وی که در دهکدۀ کوچکی از کشور باسکو-منطقه ای مرزی بین اسپانیا و فرانسه- بزرگ شد از اواخر دهه نود تا امروز بیش از 12 اثر منتشر کرده است. نخستين کتاب ماری داریوسک با نام(Chanchadas) در 1997 چاپ و یک سال بعد دو اثر دیگرش با اسم های (Pig Tales) و (Schweinerei) منتشر شد._
او آخرین کتاب خود را چند ماه پیش با عنوان (Tom Est Mort) در آوریل 2009 به چاپ رساند. یادداشت زیر در معرفی نویسنده و نگاه او در ساختار جهان داستانی اش به بهانه چاپ آخرین اثر داریوسک است تا خوانندۀ فارسی زبان نیز با رئالیسم جادویی فرانسه بیشتر آشنا شود.
رئالیسم، رئالیسم جادویی
داریوسک از نویسندگان پیشرو رئالیسم جادویی فرانسه است. از میان آثار او که نام آنها برای خوانندگان فارسی زبان آشناست می توان به «عین حقیقت»،«اقامت کوتاه در پیش مردگان»و«ابتذال» اشاره کرد. اما تنها اثر او که تا امروز به فارسی برگردانده شده «تولدی دیگر» یا همان «تولد اشباح» است. قبل از هر چیز باید دانست که به مفهوم دقیق چه آثاری را می توان شامل رئالیسم جادویی دانست. رئالیسم جادویی رئالیسمی ست که می تواند از حیطه واقعیت ها پا فراتر نهد. با نوعی شاعرانگی، ترس، توهم و کابوس می شود رئالیسم را فی المثل به سمت رئالیسم جادویی سوق داد. در این ژانر، دگرگونی هایی که نسبت به دنیای واقعی، از سوی خواننده دیده می شود به سود حقیقت روایت می شود. «تولدی دیگر» با خارج شدن شوهر از خانه برای خرید نان آغاز و برگشتن او در ادامه رمان با تردید از سوی «زن» داستان همراه می شود. شوهر به خانه باز نمی گردد و در آخر داستان او که چشم انتظار برگشتن همسرش است با شبح شوهر در لب پنجره روبه رو می شود. نوع روایت رئالیسم جادویی ست که البته در متن این تعریف نویسنده قصد بازگوکردن مشکلات واقعی یک زن را هنگام غیبت شوهرش دارد.
داستان پردازی داریوسک در این اثر به شیوه ای زنانه و با دقت، وسواس و ظرافت همراه است. اما نوع برداشت خواننده نیز از روایت داستان بنا به شیوۀ داستانسرایی نویسنده، کاملا آزاد و بدون هر گونه قيد و بند است. مباحثی چون فمینیستی یا ضد فمینیستی به هیچ وجه به اندازۀ روایت داستان اهمیت ندارد. یعنی در یک کلام داریوسک داستانش را می نویسد و خود را بی جهت اسیر چنین تقسیم بندی های اعتباری نمی کند. هدف او به عنوان خالق اثرش یک چیز و صرفاً نوشتن داستانش است. انگیزۀ روایت او اما مشکلات زنانه است. نگاه داریوسک در داستان به دور از هر گونه پیش داوری و قضاوت قطعی ست. وی ترجیح می دهد قضاوت را کنار بگذارد و به اصل موضوع رجوع کند. داستان او داستان انتظار شوهرش است و انتظار هم بی تردید محدودیت به همراه می آورد. داریوسک در رمان، به کارهای خانه از ابعاد گوناگون می نگرد. از سویی آنها را برای زن دستاویزی می داند تا به ظرافتی زنانه برای توصیف شاعرانه زندگی بپردازد و از سویی آنها را مانعی بر سر آزادی اش از قید و بند اشیاء تلقی می کند. نگاه وی البته نه انتقادیست و نه تاکیدی بر انجام وظیفه دارد. او در جایی می آورد:«در آن لحظه ای كه از فکر جارو منصرف شدم(و لحظه خیلی کوتاهی بود) آزادی را مثل صدای ویژ مانندی احساس کردم. اما این آزادی برای «من راوی» معنای خاصی ندارد. به مذاقش چندان خوشایند نمی آید و مجبور می شود خود را در غیاب شوهر سرگرم کند و به کارهای خانه پناه ببرد: «در یخچال را باز کردم تا هوای اتاق عوض شود. به دیوارها اسفنج کشیدم. به جایخی ها، حفره های تخم مرغ، قفسه بطری ها. به تمام جاهایی که آدم معمولا به آنها توجه نمی کند... همان طور ملحفه ها و رو بالشی ها و رواندازی ها را در آوردم و توی سبد انداختم.
ادبیات نویسنده، ادبیات زنانه
«داریوسک» در «تولدی دیگر» واقعیت های زندگی را به شکلی زنده پیش روی خواننده، بر سطرهای رمان خلق می کند و از سطرهای آغازین کتاب عیان است که نویسنده بر حقیقت واقع تأکید دارد. جهانبینی داستان نویس در این رمان، جهانبینی ویژه ای ست. یعنی به اشیاء و اشخاص به شکلی می نگرد که دیگر نویسنده ای تا به حال چنین تأملی بر آنها نداشته است. البته نباید در این میان ویرجیناولف را مستثنی دانست. داریوسک، اشیاء و افراد را در داستان به همان شکلی بازمی آفریند که خود می بیند و این نکته در داستان نویسی امروز دنیا نقطه قوتی محسوب می شود. مثلاً در صفحۀ 18 کتاب، از منظر همیشگی ای که همه آدم ها به یک وسیله ارتباطی(بگذاریم تلفن) می نگرند، نگاه نمی کند و می آورد: « تلفن مثل مقدمه آن کسی بود که می توانستم الان با او صحبت کنم.» یا در صفحه 20 می گوید: «خودش بی من در تلفن ابداع شد.»
در اواسط کتاب راوی از جانب نویسنده می نویسد: «روز، زبان سفیدی را از لبه بام ها نشان می داد.» در صفحۀ 78 دربارۀ ظاهر شدن صبح می گوید: «صبح توهینی بود به کم خوابی ام.» در اواخر رمان هم باز می نویسد: «خاطره قابل کشتیرانی ست و تا دلت بخواهد بزرگ است(صفحۀ 139)» و یا: «تاکسی ها لنگر می انداختند.»
یکی از عناصر دستیابی به سبک در خلق اثر ادبی، نگاه هنرمند به جهانی ست که زیستگاه اوست. با این مباحث می توان گفت که ماری داریوسک به خوبی از این معبر عبور کرده و موفق بیرون آمده؛ چرا که در داستانش به خواننده تصویرهایی ارائه می دهد که خودش به تنهایی، آنها را به طرزی متفاوت، نسبت به دیگر نویسندگان جهان، ساخته و پرداخته است.
علاوه بر همۀ این نکته هایی که گفته شد، خالق «تولدی دیگر» در ساخت لحظه های حساس داستانی اش، وسواس بیش از حدی به خرج می دهد که منجر به شکل گیری تصویرهایی بدیع می شود. به عنوان نمونه، در صفحه 22 رمان، خواننده نیز با خواندن سطرهایی از داستان به مرزهایی از جنون و ترس نزدیک می شود.(همان جا که راوی خاطرۀ روزهای انتخابات را به یاد می آورد. روزهایی که شوهرش رأی های سفید خود را به صندوق می انداخت!)
از منظری دیگر می توان گفت که رمان داریوسک، رمان موقعیت است. حتی نویسنده هرگز به خود اجازه نمی دهد تا همه شخصیت های داستانش را با اسم نامگذاری کند و تنها کسی که نویسنده برای او نامی اختیار می کند، «ژاکلین» دوست و رقیب عشقی راوی است که قبل از وقوع حادثه داستانی (گم شدن اتفاقی شوهر من راوی) تعلق خاطری به شوهر شخصیت نخست داستان داشته است. البته «ژاکلین» هم، تنها یکی دو بار نام سگی را به زبان می آورد و معلوم می شود نام او «بلارکس» است.
مؤلفه شاخص رمان «تولدی دیگر» که می توان با تکیه بر آن، نام رمانی مدرن را بر آن نهاد، تصویرگری قدرتمندانه نویسنده است. به واقع، داستان، داستانی تصویری است. رمان، رمان ترس است. ترس راوی از تنهایی که صد البته در کنار این ترس، طنزی تلخ نهفته است.
البته از منظرهای گوناگون می توان تعریف های مختلفی برای «تولدی دیگر» بیان کرد. مثلاً در عین حال، رمان، رمان سکون و توقف زمان هم هست که البته این حالت با توجه به قرار گرفتن شخصیت اصلی داستان در موقعیتی خاص برای او رخ می دهد. در صفحه 82 آمده است: کاش لااقل زمان به سپری شدن خود ادامه می داد.
با تمام گفته ها به آنجا می رسیم که در قضاوت و بررسی نهایی ساختار جهان داستانی ماری داریوسک، به نکته هایی فهرست وار و تقریباً روشن دست می یابیم. نویسنده در ساخت عبارت های داستانش که با تکیه بر دیدی متفاوت نسبت به جهان و زندگی خلق شده است، کاملاً روشن و موفق عمل می کند.
اطناب، ضعف داریوسک
نویسنده صد البته در ساخت فضاهای معنی دار مورد نظرش (چالش ها، تناقض ها، ترس، وحشت، تنهایی و از کار افتادن ساعت و زمان) به طرزی قدرتمند، همانند نویسنده ای صاحب کسوت و پخته دست به نوشتن می زند. اما به نظر می رسد نقطه ضعف داستان نیز از وسواس نویسنده در خلق عناصر داستانش سرچشمه می گیرد.
اوج ضعف ساختاری رمان، صفحه 117(آغاز فصل نهم) است. با وصف اینکه نویسنده برای داستانش از راوی دانای کل استفاده نکرده و در ضمن با نیاوردن تیپ های متفاوت و مختلف کار خلق داستانش را شلوغ نمی کند، در آمد و شدهای اثرش، هنگامی که می خواهد فضاهای معنی دار مورد نظر را به یکدیگر متصل کند و به رمانش جامه ای دلخواه بپوشاند، دچار اطناب و سردرگمی می شود. به همین دلیل به نظر می رسد با توجه به حجم کم کتاب، بعضی سطرها و بندها رمان زیاد از حد کش می آید. در آخر فراموش نکنیم که اگر مخاطبی بخواهد بر فرم داستانی«تولدی دیگر» با دیدی وسواس گونه بنگرد، به نقطه ای می رسد که داریوسک می تواند برایش داستان نویسی قدرتمند باشد؛ نه یک «رمان نویس» جهانی!
نظر شما