سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - رضا اسماعیلی، پژوهشگر و شاعر آیینی: محمدرضا سهرابینژاد از شاعران نسل اول انقلاب و از یاران و همراهان زندهیادان سلمان هراتی، سیدحسن حسینی و قیصر امینپور است. این شاعر نامآشنای روزگار ما، دارای گواهینامه درجه یک هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.
سهرابینژاد از نوجوانی و در سال ۱۳۵۲، گام در وادی شعر و ادب گذاشت و از آن زمان تاکنون، سرودههایش افزون بر انتشار در مجموعههای مستقل، بهگونهای پراکنده در نشریات، جنگهای ادبی و گزیدههای شعر نیز به چاپ رسیده است. هرچند او در قالبهای گوناگون شعری طبعآزمایی کرده، در حافظه ادبی جامعه بیش از هر چیز با رباعیهای ناب و دوبیتیهای اصیل و هویتمندش شناخته میشود؛ سرودههایی که بازتابدهنده ذوق، اندیشه و نگاه ویژه او به جهان پیراموناند.
از وی تاکنون بیش از ۲۵ اثر منتشر شده است که در میان آنها، مجموعههای شعر و آثار پژوهشی به چشم میخورد.
ناگهان زلال، اشارات اشک، خلوت است همیشه خیابان بهشت، شقالقمر، گزیده ادبیات معاصر (شماره ۲۲)، نفرین به دستی که قفس ساخت، باران کبوتر، پرواز چلچلهها، از صاعقه تا باران، در خون زلال کربلا ریشه ماست، یاقوت شکسته، گل شیپوری، نیلوفرهای مهتابی، بر شانههای رود دریاها شناورند، اقیانوسهای مستطیل، فواره گل، وطنم ابراهیم، به قول معروف، این همه باران (دفتر رباعیها و دوبیتیها) و تجلی قرآن در غزلیات سعدی از جمله آثار این شاعر است.
همچنان که اشاره شد، سهرابینژاد را از سالهای آغازین انقلاب، با رباعیهای ناب و دوبیتیهای اصیل و شناسنامهدارش میشناسم؛ شعرهایی که در روزگار خود، جایگاهی درخور در مطبوعات ادبی داشتند و نام او را بهعنوان شاعری صاحبسبک بر سر زبانها انداختند. البته در دیگر قالبهای شعری نیز آثار ارزشمندی از او خواندهام، اما گمان میکنم در ذهن و خاطره جامعه ادبی ما، سهرابینژاد پیش و بیش از هر چیز، با رباعیها و دوبیتیهایش شناخته میشود؛ بهویژه رباعیهای فاخر و استخوانداری که در دهه نخست انقلاب، با استواری زبان و استحکام اندیشه، جلوهای ویژه به شعر او بخشیدند.
در این یادداشت، نگاهی خواهیم داشت به تازهترین مجموعه شعر این شاعر نام آور انقلاب با عنوان «نفرین به دستی که قفس ساخت». دفتری که توسط نشر «همسایه» در سال ۱۴۰۵ در ۱۰۸ صفحه انتشار یافته و جلوههایی از نگاه اجتماعی و انسانی شاعر را بازتاب میدهد.
این مجموعه شعر دربردارنده ۶۱ سروده در قالبهای غزل، مثنوی و چهارپاره است که در گسترهای از درونمایههای اجتماعی، آیینی و توحیدی شکل گرفتهاند. زبان بیشتر سرودههای این دفتر، زبان گفتار و محاوره است و شماری دیگر با زبان معیار سروده شدهاند. بهرهگیری از زبان محاوره، افزون بر ایجاد صمیمیت و نزدیکی با مخاطب، به شعرها آهنگی دلنشین و بیانی روان بخشیده است. بسیاری از این سرودهها، بهویژه از دیدگاه آهنگ و ساختار کلام، از ظرفیت ترانهشدن و اجرا در قالب سرود برخوردارند و میتوانند افزون بر خواندهشدن، در پیوند با موسیقی نیز مخاطبان خود را بیابند.
شاعر، در این مجموعه نیز همچون آثار دیگرش، در کنار شعرهای دینی و آیینی، به سراغ موضوعاتی رفته است که با زندگی، رنجها، آرزوها و دغدغههای انسان امروز پیوندی ناگسستنی دارند. ما در این مجموعه جهان متنوعی از تجربههای انسانی، باورهای دینی، خاطرات کودکی و دغدغههای اجتماعی را به تماشا می نشینیم. زبان ساده و صمیمی، بهرهگیری از زبان محاوره و گرایش به روایتهای عاطفی، از ویژگیهای برجستهٔ این سرودههاست.
در ادامه، با خوانش و بررسی نمونههایی از سرودههای این دفتر، میکوشیم دریچهای به جهان معنایی و ادبی آن بگشاییم و جلوههای گوناگون اندیشه و احساس شاعر را بازشناسیم. در این مسیر، افزون بر واکاوی درونمایهها و مضامین، به ویژگیهای زبانی، شگردهای ادبی، ظرفیتهای تصویری و چگونگی بازتاب دغدغههای اجتماعی و انسانی در شعرها نیز خواهیم پرداخت تا از این رهگذر، شناختی روشنتر از جهان شعری و شیوه بیان شاعر به دست آوریم.
همچنان که اشاره شد، بخش قابل توجهی از آثار شاعر در این دفتر، در قاب و قالب ترانه و به زبان محاوره سروده شدهاند. در این شعرها، زبان محاوره (گفتاری) تنها وسیلهای برای سادهگویی نیست، بلکه با فضای عاطفی و روایی اثر تناسب دارد. برای نمونه بازخوانی بخشی از شعر «زوّار خراسان» خالی از لطف نیست:
از در خونه ما روزی دو بار
قطاری رد میشه با سرعت برق
میره و دور میشه از چشمای ما
میره سمت آفتابِ توی شرق!
زن و مرد و بچّه پشت پنجره
وایسادن دس واسهمون تکون میدن
شادی دلاشونو مسافرا
با گل خنده به ما نشون میدن
چشم مادرم کمی که خیس میشه
گریههاش دل منو چاک میکنه
زیر لب یواش میگه: «آقا سلام!»
چشمشو با چادرش پاک میکنه!
قطاری که از کنار خانه میگذرد، به نشانهای از اشتیاق زیارت و حسرت دوری تبدیل میشود. نگاه کودکانهٔ راوی به اشکهای مادر، بهتدریج معنای عمیقتری مییابد و روشن میشود که این قطار، افزون بر جابهجایی مسافران، آرزوی زیارت را نیز با خود میبرد. امتیاز شعر، در تبدیل یک رویداد سادهٔ روزمره به روایتی عاطفی و باورپذیر است؛ روایتی که زبان محاوره در صمیمیت آن نقشی اساسی دارد.
در شعر «چرخ فلک» نیز شاعر از تجربهای آشنا آغاز میکند و آن را به تمثیلی از فرازونشیب زندگی بدل میسازد. بالا رفتن، غرور، بیم از فرود و سرانجام حسرت جوانی، اجزای این روایتاند. زبان گفتاری و لحن طنزآمیز شعر، در پایان جای خود را به اندوه گذر عمر میدهد:
چرخ فلک بازی جالبی بود
تجربهای خوب واسۀ آدما
راحت تورو بالا میبرد، اما تو
پایین نمیخواستی بیای از بالا!
بالا که بودی غرورت گُل میکرد
باد توی آستین دلت میافتاد
پایین که میاومدی، میترسیدی
کنف بشی یه وخ پیش رفیقاد
کرایۀ چرخ فلک چقد بود؟
یه سکّه بیارزش «دوزاری»
به صاحب چرخِ فلک میدادی
تا آرزوت واز دلت درآری!
در «دلم میخاد بچه بشم دوباره» نیز خاطرات بازیهای کودکانه، خانههای قدیمی، کبوترها و آرزوهای کوچک، فضایی نوستالژیک میآفرینند. اما شعر در میان این یادها، به دشواریهای زندگی خانواده و نگرانی کودک از نداشتن پول دارو برای پدر میرسد. این چرخش، خاطرهٔ کودکی را از قلمرو حسرت شخصی بیرون میآورد و به تجربهای اجتماعی پیوند میزند..
در سوی دیگر این جهان شعری، طبیعت بستری برای بازتاب اندیشههای دینی و انسانی است. در «قیامت بهار»، رویش دوبارهٔ طبیعت به نشانهای از رستاخیز تبدیل میشود:
کلاغا یواش یواش کوچ میکنن
مثل کولیایِ در به در میشن
صدای چلچههارو میشنون
از رسیدن بهار خبر میشن
باغ افسرده و دشت خشکیده
کفن برفی رو پاره میکنن
زمین مُرده نفس میکشد باز
مرگِ زندگی روچاره میکنن
پیرهن برف و در آوردن، حالا
پیرهن سبزی میپوشن شاخهها
برای دیدن فصل عاطفه
سبزهها قدمیکشن، میان بالا

وقتی آفتاب روی شمشاد میباره
رنگ پیری شو، می شوره میبَره
دوباره باغچه جوون میشه، بازم
نازشو پرنده با جون میخره!
مخمل سبز پُر از گل شده خاک
سایه انداخته پرستو رو زمین
کنار زمزمۀ جویِ روون
رقص دلربای گلهارو ببین!
*
حالا باور میکنی قیامی هس
مُردهها زنده میشن تو روزگار؟
تا قیامتِ بزرگ و، «رو» کُنه؛
یه قیامتِ «کوچیکیهِ» بهار!
اشاره به سخن پیامبر اسلام(ص) در پانوشت شعر دربارهٔ یادآوری رستاخیز هنگام دیدن بهار نیز پشتوانهٔ معنایی شعر را آشکار میکند. با این همه، چون پیوند بهار و رستاخیز در سنت دینی و ادبی ما پیشینهای دیرینه دارد، ارزش هنری سروده بیش از اصل اندیشه، به تازگی تصویرها و چگونگی بازآفرینی آن وابسته است.
تاملی در شعرهای آیینی و رضوی
یکی از ویژگیهای درخور توجه در سرودههای دینی و آیینی سهرابینژاد، برخورداری از سلامت مضمونی و اعتقادی است؛ ویژگی ارزشمندی که میتوان ریشه آن را در دانش قرآنی و بینش دینی شاعر جستوجو کرد.
انس عمیق و مأنوس بودن شاعر با آموزه های وحیانی و قرآنی و معارف اهل بیت(علیهم السلام)، به او این امکان را داده است که در بازآفرینی مفاهیم دینی، از لغزشهای معنایی و کژتابیهای اعتقادی به دور بماند و میان شور شاعرانه و شعور دینی پیوندی متعادل و سنجیده برقرار سازد. از این منظر، شعر آیینی او افزون بر برخورداری از عاطفه و زیبایی ادبی، از پشتوانهای معرفتی بهرهمند است که به استواری معنا و اعتبار محتوایی آن یاری میرساند.
شعرهای آیینی و رضوی نیز بخش مهمی از سرودههای این دفتر را دربرمیگیرند. در «قدمگاه» و «شعری برای امام رضا»، زبان نیایشی، آرزوی زیارت و احساس فروتنی در برابر امام، فضای عاطفی شعر را شکل میدهند. تکرار «کاش» در «قدمگاه»، زنجیرهای از آرزوها میسازد و اشتیاق گوینده را به همراهی با جهان زیارت نشان میدهد. در «شعری برای امام رضا» نیز ترکیب «سرشار از تهی شده بودم» از جمله عبارتهایی است که به سبب پیوند دو مفهوم ظاهراً ناسازگار، ظرفیت معنایی بیشتری دارد.
پنجره فولاد، آمیزه ای موفق از تصویر و روایت
شبیه برگهای پاییزی
با چمدان اندوه
پیاده شد.
ناگهان
باران گرفت
و پنجههای غریب
با «پنجرۀ فولاد»
آشنا شد!
سبز
با زمزمهای شاد
سوار شد
قطار
به راه افتاد!
در میان این آثار، «پنجره فولاد» به دلیل ایجاز و روایت تصویری، جایگاهی درخور توجه دارد. زائری با چمدانی از اندوه میآید، با پنجرهٔ فولاد پیوند مییابد و سرانجام با حالوهوایی دگرگونشده به قطار بازمیگردد. شاعر بهجای شرح مستقیم دگرگونی روحی شخصیت، آن را در سه تصویر کوتاه نشان میدهد. واژهٔ «سبز» نیز میتواند نشانهای از امید و طراوت دوباره باشد. این شعر نمونهای از توانایی شاعر در بهرهگیری از تصویر و روایت، بهجای توضیح مستقیم احساس است.
آیه تطهیر، دعوت به مهرورزی
در سروده «آیه تطهیر»، مهرورزی در کنار طهارت روح و صفای باطن، چونان دو گوهر درخشان، جانمایه و کانون معنایی شعر را تشکیل میدهند. هرچند بیان مستقیم پیام اخلاقی در بخشهایی بر ظرفیت تصویرپردازی غلبه میکند:
باز آهنگ طراوت میکنم
ازگُل و باران حکایت میکنم
از درخت مِهر، سیبی میکَنم
در میان شهرقسمت میکنم
بوسه بردست محبت میزنم
از صمیمت حمایت میکنم
عشق این تنهاغریب شهررا
دوست میدارم رعایت میکنم
با دلی روشن تراز آیینهها
هر تبسّم را اجابت میکنم
آیه تطهیر دلهامان، صفاست
روز و شب آن را تلاوت میکنم
میکنم گر مهربانی با کسی
از دل عاشق اطاعت میکنم!
در مجموع، شعرهای مورد بررسی نشان میدهند که سهرابینژاد در قلمروهای گوناگون، از ترانهٔ محاوره تا شعر آیینی و شعر کوتاه تصویری، به دنبال راهی برای پیوند عاطفه و تجربهٔ انسانی است. صمیمیت زبان، نزدیکی به زندگی مردم و توانایی روایتپردازی از امتیازهای بخشی از آثار اوست؛ در مقابل، تکرار مضمونهای آشنا، انباشت برخی تصویرها و غلبهٔ پیام بر آفرینش تصویری، در شماری از سرودهها از نیروی هنری آنها میکاهد.
البته زبان محاوره و قالب ترانه را باید با معیارهای متناسب با خودشان سنجید؛ خوشآهنگی، روانی، ضرباهنگ و تناسب زبان با فضای عاطفی، در این آثار اهمیت ویژهای دارند. بااینحال، سادگی زبان بهتنهایی ضامن ماندگاری شعر نیست. آنچه شعر ساده را به اثری ماندگار تبدیل میکند، توانایی شاعر در کشف معنایی تازه در دل تجربههای آشناست. از این منظر، «زوّار خراسان» با روایت عاطفی خود و «پنجرۀ فولاد» با ایجاز و تصویرپردازی، از نمونههای قابل تامل این مجموعهاند.
و سرانجام، آنچه از همنشینی و هم نفسی با شعرهای سهرابینژاد در ذهن و زبان مخاطب میماند، نه فقط طنین واژهها، که عطر اندیشه و صداقت جاری در جان و جهان آنهاست. همان جوهرهای که شعر را از حصار کلمات فراتر میبرد و به تجربهای مانا و ماندگار در حافظه و عاطفه بدل میکند. برای این شاعر پیشکسوت قافله شعر انقلاب، آرزومندم که چراغ آفرینش در جانش همواره فروزان بماند، چشمه طبعش از جوشش بازنایستد و در سالهای پیش رو، با سرودههایی درخشانتر، افقهای تازهای پیش روی شعر فارسی بگشاید. امید آن که واژههایش همچنان از زلال جان برخیزند، بر آستانه دلها بنشینند و چون بذری از روشنایی، در خاک تشنه روزگار ریشه بدوانند و به بار بنشینند.
نظر شما