دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۳
«ماموریت ناخوانده» به زودی منتشر می‌شود

کتاب «ماموریت ناخوانده» خاطرات خلبان آزاده محمدابراهیم باباجانی با مصاحبه، پژوهش و تدوین محمد قبادی به زودی منتشر خواهد شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «ماموریت ناخوانده» مصاحبه، پژوهش و تدوین محمد قبادی به زودی منتشر خواهد شد. این اثر درباره سرهنگ محمدابراهیم باباجانی است؛ خلبان هوانیروز و فرزند بابل که در اوایل جنگ تحمیلی اسیر شد و به مدت ۱۰ سال در اسارت باقی ماند. وی که دارای دیپلم فنی بود و پیشینه خانوادگی‌اش در زمینه کارهای برقی بود، به همراه ۵۷ افسر دیگر در فهرست اسرای مخفیانه قرار داشت و در شرایطی دشوار نگهداری می‌شدند.

در بخشی از متن کتاب می‌خوانیم: «خبر شروع جنگ را از رادیو شنیدم. آن روزها در پایگاه پروازی هوانیروز کرمان خدمت می‌کردم، اما برای دیدن خانواده‌ام چند روزی به شهرمان بابل آمده بودم. یگان‌های نظامی فوری فراخوان بازگشت به محل خدمت دادند. من هم وسایلم را جمع‌وجور کردم و راه افتادم به طرف کرمان.

حمله عراقی‌ها، مردم را غافلگیر و نگران کرده بود. نگرانی خانواده‌ من هم قابل درک بود. آنها با دلواپسی می‌پرسیدند و من که بی‌خبر نبودم، تلاش می‌کردم با پاسخ‌های دم‌دستی آرام‌شان کنم. در ماه‌های اول انقلاب، کشور از نظر تامین سوخت و بطور مشخص بنزین در مضیقه قرار داشت و حالا، جنگ شده بود مزید بر علت؛ مگر می‌شد به‌سادگی بنزین پیدا کرد! به هر دری زدم. بالاخره توانستم با کمک چند نفر از بچه‌های کمیته بنزین تهیه کنم و از بابل راه بیفتم و خودم را به کرمان برسانم!

فرزند ارشد بودم و پدر و مادرم راضی به رفتنم نبودند. پیش از رفتن، خانواده را دورهم جمع کردم و برای‌شان حرف زدم؛ بیشتر حرفم رو به پدر و مادرم بود. کمی از واقعیت‌های جنگ و عوارض آن گفتم. این‌که نظامی‌ام و برای چنین روزهایی آموزش دیده‌ام، این وسط هر اتفاقی ممکن است برایم بیفتد؛ کشته، مجروح یا حتی معلول شوم. هرچه به ذهنم می‌رسید و لازم بود، گفتم، مگر اسارت! اصلا به اسارت و اسیری فکر نمی‌کردم که حالا بخواهم به آنها بگویم. به همه ممکنی فکر می‌کردم جز اسارت. نمی‌دانم چرا! در ظاهر پدر و مادرم پذیرفته بودند باید بروم، اما می‌دیدم درون‌شان غوغایی است.

«ماموریت ناخوانده» به زودی منتشر می‌شود

با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین ‌راه افتادم. می‌خواستم زودتر به کرمان برسم. به هر شهری می‌رسیدم دربه‌در بنزین می‌شدم. یا جایگاه‌ها بنزین تمام کرده بودند یا صف‌های کیلومتری جلوی پمپ بنزین‌ها کشیده شده بود اگرچه، بسیاری از مردم و جایگاه‌داران وقتی متوجه می‌شدند، کادر نظامی هستم کمکم می‌کردند و من با باک پُر به راهم ادامه می‌دادم. فاصله بابل تا کرمان زیاد بود، اما این‌بار به‌نظر طولانی‌تر شده بود؛ هم به ‌علت کمبود بنزین و هم به دلیل ایست بازرسی‌های شهری و بین‌شهری. انگار تامین امنیت سخت‌تر از تامین سوخت شده بود!

سه هفته از جنگ که گذشت از اصفهان اعلام کردند، منطقه نیاز به نیروی پروازی جدید دارد، هر کس مایل است در ماموریت‌ شرکت کند، خودش را به اصفهان برساند. آن‌زمان پایگاه اصلی ما اصفهان بود. من و چند نفر از دوستان داوطلب شدیم و با اتوبوس خودمان را به اصفهان رساندیم.

در پایگاه اصفهان وقتی ماموریت‌ها ابلاغ شد، با گروهی که از آنجا راهی منطقه بودند، گروه بزرگ‌تری تشکیل دادیم و با بالگرد 214 راهی سقز در استان کردستان شدیم و از همانجا ماموریت می‌رفتیم. آن‌زمان، هم در جبهه جنوب مقابل دشمن قرار داشتیم و هم در جبهه غرب، بخصوص در کردستان که دشمن دست‌ در دست ضدانقلاب گذاشته و مرزها و شهرها را آشفته کرده بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها