پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۵
پوسته‌ آهنین نخل

نمایش «گردبادک» به‌ نویسندگی و کارگردانی رحیم رشیدی‌تبار در خانه‌ هنرمندان ایران روی‌صحنه است و به نمایشنامه آن به تازگی توسط نشر افراز منتشر شده است.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)-هومن معتمدنیا؛ اسطوره‌ها در اقلیم ما با لفاظی بادها می‌چرخند. شبیه به خاطره‌ گنگی از گردبادک، که پوست نحیف تن زن را به زره آهنین مرد تحول می‌بخشد. گردآفرید پیش از آنکه گیسو بگشاید و در میدان بماند، در چشمان حریف چه دیده بود؛ حقیقتی را که آنتیگونه در راه گورستان می‌دید؟ سخت است که موازات را به مساوات تبدیل کرد. اما گاهی برای بودن، باید تمام قوانین زیستن را لگدمال کرد. در یاد پیران این دیار چنین گفته‌اند که این خاک تشنه، تنها با ریختن تقدس تن است که به سبز شدن تن می‌دهد؛ اما درخت آسوریک از ایثار آدمی زاده می‌شود.

رسمش نیست اما می‌خواهم متنم را بی‌مقدمه آغاز کنم. اما پس از حدود یک سال اجرایی مرا به وجد آورد. کارگردان در این اثر، راهی را رفته که کمتر کسی جرات قدم گذاشتن در آن را دارد. حذف اضافات، پالایش صحنه تا تقاطع مینیمالیسم مطلق، مقدم دانستن متن بر پرفورمنس و ساخت فضایی که در آن نور، جوهره‌ نمایش و جراح روح شخصیت‌هاست.

پالت رنگی نمایش به شدت خاکی، بی‌تکلف و خیره‌کننده است؛ خیره کننده! همچنین استفاده‌ بهینه از آکسسوار در این نمایش انتخابی جالب است. کارگردان از تجمل‌گرایی پرهیز کرده. تعویض‌ نور، نبض نمایش است. تعویض فارغ از تمهیدهای گل‌درشت، شکننده‌ دگماتیسم است و تماشاگر را در تمرکزی غریب، به گوش دادن وامی‌دارند. این است هنر کارگردانی!

داستان برخورد دو قوم

در این بستر بصری ناب، داستان لایه‌ سطح برخورد دو قوم را روایت می‌کند. در یک سو خدابنده‌ بنده‌خدا، چوپان لر و در سوی دیگر شاوورنمای عرب داستان که خنثی‌ساز مین است. یکی نماینده‌ای از چابکی و دیگری ایستادگی. گله‌ خدابنده بوته‌های خرمای منطقه‌ روستای عشیره‌ شاوور را لگدمال کرده. این کنش بهانه‌ خردی‌ برای شعله‌ور شدن واکنشی میان دو شخصیت است. هرچند که ریشه‌های جدال بین این دو پرسوناژ، بسیار عمیق‌تر از سطح خاک است.

خدابنده بز است و شاوور نخل. جزئی که تقابل این دو را از یک درام سطح، به لایه‌ بعد خود می‌برد، لایه‌های پنهان روابط در روایت است که نویسنده با خساستی مثال‌زدنی آن را تا یک سوم پایانی نمایش مخفی نگه‌می‌دارد. اتفاق، چندین‌سال پیش میان پدرشاوور و خدابنده اتفاق افتاده است. بازهم گله‌ خدابنده و بازهم دیدن چشمان معصوم دخترکی که بالای بستر او نشسته بود. در این میان، فرمانده‌ قصارگو و سرباز سوفوکل‌خوان به روایت نمایش تزریق می‌شوند که به دنبال تخصص بی‌نظیر شاوور در خنثی‌سازی مین هستند. آن‌ها به پیش‌برد روایت کمک می‌کنند و فضا را برای کشش تعلیق فراهم. شاوور، ماهرترین خنثی‌کننده‌ مین منطقه است. خنثی‌سازان مین کسانی هستند که با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند و گهگداری شوخی‌های نابجا را در زندگی خود جای می‌دهند که ممکن است به قیمت جان‌شان تمام شود. در حالی که در خانه‌اش نیز در فضای میان باز ماندن و یا بسته شدن منگنه‌ سنت در تکاپو است.

در واقع شاوور هفتاد درصد روایت را پیش‌می‌برد؛ درحالی که او، زنی با نام ستیلا در حقیقت نمایش است، زنی که صورت پوشانده! از ابتدا تا لحظه‌ای که نقاب از چهره برمی‌دارد، تنها چشمانش از پس چفیه پیداست؛ چشمانی که نمادی از تاریخ رنج و استواری این قوم هستند. نماینده‌ای از ایستادگی ایران نازنین‌مان. او در کالبد یک مرد ظاهر شده تا در اقلیم مردسالار و جنگ‌زده‌ آن دوران، زنده بماند و برای نگرش و باور خود بجنگد. اینجاست که متن دست روی یکی از باورهای عامیانه‌ جنوب می‌گذارد: فسوه‌الواوی. افسانه‌ای که می‌گوید اگر زنی در میانه‌ گردبادکی ادرار کند، ظرافت زنانه را بدرود گفته و روحیاتش تغییر می‌کند. به عبارتی ستیلا، تجسم دگردیسی اسطوره‌ای است. او برای بقا در میدان مین و جنگ، ناچار است هویت زنانه و لطیف خود را در پس نقاب مردانه پنهان کند تا همچون یک جنگجو بایستد. او هم‌زمان گردآفرید میدان نبرد است و آنتیگونه‌ دردمندی که برای دفن حقیقت، باید با تمام سنت‌ها بجنگد. در این میان، خدابنده ناخودآگاه شیفته‌ قامت مبهم و اسطوره‌ای می‌شود؛ گویی که در رویا باشد. عشقی که میان بلوط و نخل شکل می‌گیرد.

هرچند که این تئاتر یک نمایش با گویش‌های سنتی جنوب است، اما مخاطب را در دیالوگ‌ها رها نمی‌کند و سیر فکری او را به گنگی وانمی‌دارد. به‌قولی حتی زمانی که ادویه‌ جز نمایش از آن کاسته یا حذف شود، بازهم قابل فهم و دیدنی است.

مهندسی وسواس‌گونه نمایش

نمایش با مهندسی وسواس‌گونه‌ علت و معلول‌ها پیش می‌رود. هیچ کنشی بی‌سبب نیست و هیچ واکنشی از سر شتاب‌زدگی و پیش‌برد نمایش رخ نمی‌دهد. شخصیت‌ها در طول درام دچار تحول و تکاملی ملموس می‌شوند. از آن گارد بسته و پر از سوءتفاهم ابتدا، تا لحظه‌ محوری نمایش که شاوور چفیه را کنار می‌زند و ستیلا چهره‌اش را به تماشاگر می‌نمایاند. آن لحظه، نقطه‌ انفجار هویت است؛ فروپاشی تمام انگاره‌های جنسیتی و سنتی که پیرامون او را شکل داده بود.

اما اوج درام، جای دیگری رقم می‌خورد؛ در نقطه‌ای که تراژدی به کامل‌ترین شکل خود می‌رسد. ستیلا به جای فرار از خطر یا تسلیم شدن در برابر تقدیر تلخ عشیره‌اش (پسرعمویش دل در گرو کس دیگری دارد، اما بار سنگین تحمل ناپذیر سنت عشیره، او را به ازدواج با ستیلا می‌خواند و خود ستیلا این ازدواج را پذیرا نیست) این‌بار همراه با پسرعموی خود و خدابنده راهی میدان مین می‌شود تا منطقه را کاملا پاکسازی کند. همه‌چیز شلاقی اتفاق می‌افتد. قدم گذاشتن او روی مین، یک انتخاب آگاهانه و ایثارگرانه توسط کارگردان است. او می‌رود تا زمین را از خشم مین‌ها پاکسازی کند تا این غدد، گریبان‌گیر دیگر مردمان نشوند.

ناگهان، انفجار رخ می‌دهد. انفجار در کشاکش تضاد گفت‌وگوی خدابنده و پسرعموی ستیلا اتفاق می‌افتد. در این بین، نورپردازی خیره‌کننده‌ کارگردان، تن تماشاگر را می‌لرزاند. اما مرگ ستیلا پایان ماجرا نیست؛ این نقطه، آغاز اسطوره است.

در اوج پایان‌بندی، معجزه رخ می‌دهد. مخاطب طبق روال رئال نمایش انتظار نیستی از ستیلا را دارد. اما نویسنده برای اسطوره‌ خود، اوج قدرتمندتری در نظر دارد. به‌جای ستیلا، نخل می‌روید. این تصویر، عصاره‌ تمام نمایش است. تماشاگران در سوگ ستیلا سر به پایین می‌افکنند و همراه با اشک، لاله‌های واژگون نمایش می‌شوند. درخت آسوریک زنده می‌شود؛ نمادی از استواری، باروری و ریشه‌داری، از لابلای خاک آلوده به خون و غده‌های مین سر برمی‌آورد. آسوریک، استعاره‌ای از بخشی از تمامی ما است که در زمین ریشه کرده و دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ریشه‌کن کند... ایران.

کارگردانی با درک درست از ریتم، تنفس صحنه، سکوت‌های به‌جا و بازی‌های متکی بر درون‌نگری و در جاهایی برون‌ریزی در خدمت نمادگرایی بازیگران، اثری فراتر از تئاتر مرسوم امروزه را به مخاطب ارائه می‌دهد. متن، هیچ‌گاه به دام شعارزدگی نمی‌افتد و کلمات، وزن خود را از قلم سیال و روان نویسنده دریافت می‌کنند. اعتراف به ندانستن برای هرکسی سخت است، اما من نیز از کارگردانی و متن رحیم رشیدی‌تبار چیزهای زیادی از پیرامونم آموختم و دوچندان به جنوبی بودنم افتخار می‌کنم... چرا که در اساطیر جنوب، هیچ تنی بی‌ثمر نمی‌میرد؛ یا به خاک برمی‌گردد، یا به درخت.

نمایش «گردبادک» به‌نویسندگی و کارگردانی رحیم رشیدی‌تبار در خانه‌ هنرمندان ایران روی‌صحنه است و به تازگی نمایشنامه آن توسط نشر افراز منتشر شده است. نمایشنامه «گردبادک» اقتباسی از داستان کهن «درخت آسوریک» و داستان گردآفرید است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها