سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزایی اعتمادی: تنگه ابوقریب، در منطقه فکه خوزستان، یکی از مراکز استراتژیک جنگ ایران و عراق بود. عملیات عطش در روزهای پایانی جنگ، به دلیل کمبود آب و سوخت، با شرایط سخت و تلفات سنگین همراه بود. گردان عمار در این عملیات حدود ۵۷ شهید داشت، از جمله ۹ نفر که به دلیل تشنگی جان باختند بدون اینکه حتی تیری بخورند. این رویداد نشاندهنده سختیهای فیزیکی و روحی نظامیان در شرایط اضطراری است. کتاب «عملیات عطش» شامل گزیدهای از خاطرات رزمندگان درگیر در عملیات تنگه ابوقریب است. این روایتها از لحظات قبل از شروع عملیات تا نبردهای سخت و پیامدهای آن را دربرمیگیرد. داستانها، حول محور رزمندگانی چون گردانهای عمار، حبیب، و جعفر طیار شکل میگیرد.
یکی از بخشهای برجسته کتاب، به بازگشت رزمندگان به دوکوهه و فضای خالی و ساکت آن اختصاص دارد که حس غریبی از دلتنگی را ایجاد میکند. این خاطرات از دیدگاه افرادی چون یزدی روایت میشوند که شاهد حوادثی مانند محاصره گردان جعفر طیار و اسارت فرمانده آن، سیدمحمود حسینی، بودهاند. لحظات پراضطراب شکنجه و احتمال لو رفتن سید تحت فشار دشمن، قلب مخاطب را به درد میآورد. فضای حاکم بر کتاب مملو از جزئیات دقیق و احساسی است که مخاطب را با دنیای رزمندگان آشنا میکند. از توصیف سوتوکور شدن دوکوهه بدون بسیجیها تا خاطرات تلخ و شیرین عملیات، همه با زبانی زنده و پرکشش بیان شدهاند. با جواد کلاته عربی درباره چندوچون این کتاب و فیلم ابوقریب بحث و گفتوگو کردیم.
چه اتفاقی که باعث شد به سمت موضوع تنگه ابوقریب بروید چه بود؟ دلیل خاصی داشتید؟
واقعیت این است که ایده نگارش روایت تنگه ابوقریب از زمانی شکل گرفت که فیلم"تنگه ابوقریب" ساخته شد. من آن زمان در انتشارات ۲۷ بعثت مشغول به کار بودم. انتشاراتی که ماموریتش انتشار آثار مرتبط با لشکر۲۷ محمد رسول الله(ص) در دوران جنگ است. پس از ساخت فیلم، تعدادی از رزمندگان گردان عمار که در ماجرای تنگه ابوقریب حضور داشتند، نسبت به محتوای فیلم و میزان انطباق آن با واقعیتهای آن عملیات نقدهایی داشتند. البته تاکید میکردند که فیلم از نظر ساخت و جذابیت اثر ارزشمندی است و میتواند برای نسل جوان قابل توجه باشد، اما روایت آن را با آنچه خودشان از واقعه به یاد داشتند، چندان منطبق نمی دانستند.
در یک اکران خصوصی، فیلم برای تعدادی از همین رزمندگان نمایش داده شد و کارگردان نیز با آنها درباره میزان انطباق فیلم با واقعیت گفتوگو کرد. خود رزمندگان بعدها برای من تعریف کردند که درصد انطباق محتوایی فیلم با واقعیت را بسیار پایین میدانستند. همین موضوع باعث شد آنها به انتشارات مراجعه و درخواست کنند روایت مکتوب و مستندی از ماجرای تنگهی ابوقریب نوشته شود؛ روایتی که به خاطرات و اطلاعات خود رزمندگان نزدیکتر باشد.

در جریان این پژوهش چه چیزی برای خودتان غافلگیر کننده بود؟
آنچه که برای من در جریان پژوهش غافلگیر کننده بود، همین مساله عدم انطباق روایت فیلم "تنگه ابوقریب" با اتفاقات واقعی عملیات بود. من ابتدا فیلم را ندیده بودم و کار تحقیق را شروع کردم. برای این کار با حدود ۴۰تا ۵۰ نفر از رزمندگان حاضر در آن عملیات ۲۴ ساعته گفتوگو کردم. با بعضی از آنها، از جمله آقای رضا یزدی فرمانده گردان عمار، محمد کوثری فرمانده لشکر نیز یک جلسه گفتو گو داشتیم. بعد از اینکه بیش از نیمی از مراحل تحقیق را پشت سر گذاشتیم، تصمیم گرفتم فیلم را ببینم. آنچه دیدم واقعا برایم تعجبآور بود؛ چرا که میان آنچه رزمندگان از واقعیت عملیات روایت می کردند و آنچه در فیلم به تصویر کشیده شده بود، تناسب محتوایی چندانی نداشت.
حتی در پایان فیلم نیز جملهای درج شد که ارتش عراق در اثر مقاومت رزمندگان اسلام عقبنشینی میکند، درحالکه طبق روایتهای بدست آمده از رزمندگان، چنین عقبنشینی اتفاق نیافتاده است. در واقع، نیروهای گردان عمار پس از آنکه تعدادی شهید و مجروح شدند و دیگر امکان ادامه مقابله برایشان وجود نداشت، از دو یال تنگه عقب نشستند و به پادگان دوکوهه بازگشتند. ارتش عراق نیز در آن مقطع پیشروی نکردند؛ چرایی این مساله یعنی پیشروی نکردن ارتش عراق موضوع تحلیلهایی است که بخشی از آنها را در کتاب آوردهام.

مقدمه کتاب نوشتید بعد از جمعآوری اطلاعات، در برخی رخدادها اختلافنظر در اصل وقوع برخی از حادثهها وجود داشت که با توجه به گذشت زمان طبیعی است. اما شما به عنوان یک پژوهشگر و نویسنده در مواجهه با روایتهای متفاوت، معیارتان برای رسیدن به روایت نهایی چه بود؟
در مواجهه با اختلاف روایتها، ابتدا سعی کردم این اختلافها را دستهبندی کنم. بخشی از این اختلافها درباره نفس واقعه بود؛ یعنی اینکه اساساً یک اتفاق رخ داده یا نه. بخش دیگری هم به چگونگی، علت یا کیفیت وقوع آن حادثه مربوط میشد. دسته دیگری از این اختلافها نیز به این بر میگشت که گاهی یک راوی، واقعهای را به خودش نسبت میداد؛ یعنی میگفت من در آن حادثه حضور داشتم و خودم یکی از کنشگران آن اتفاق بودم.
برای مثال در ماجرای آن تیربارچی یا دوشکاچی ارتشی، ممکن بود چند نفر روایت کنند که خودشان با او صحبت کردهاند، یا در ماجرای کانتینری که تعدادی از مجروحان و پیکرهای شهدای ارتش در آن قرار داشتند، روایتهای متفاوتی درباره اینکه چه کسی برای نخستین بار در کانتینر را باز کرده و چه اتفاقی افتاده بود، وجود داشت. در چنین مواردی تلاش کردم به یک روایت محکمتر برسم. برای اینکار، اگر یک راوی واقعهای را به خودش نسبت می داد، فقط به همان ادعا اکتفا نمیکردم؛ بلکه سایر خاطرات و گفتههای او را هم بررسی میکردم تا دریابم روایتهای دیگر او تا چه اندازه دقیق و قابل اتکاست. مثلا اگر در بخشهای دیگر خاطراتش نشانههایی از فراموشی یا اشتباه وجود داشت، در پذیرش آن بخش خاص هم با احتیاط بیشتری برخورد میکردم.
روش دیگر این بود که بعضی از این ماجراها را با چند نفر از افراد مطلع پیگیری میکردم و درباره آنها با دو یا سه نفر مشورت میکردم تا بتوانم به جمعبندی دقیقتر برسم. با این حال، در بعضی موارد به نتیجه قطعی نرسیدم. در چنین شرایطی سعی نکردم اختلاف روایت را حذف کنم، بلکه آن را در پاورقی آوردم تا روایتهای مختلف در اختیار خواننده باشد. برای نمونه، در بحث کانتینر، دو روایت متفاوت درباره اینکه چه کسی برای نخستینبار در آن را باز کرده بود، وجود داشت که هر دو را در قالب پاورقی آوردم. اما در یک مورد اختلافنظر اساسیتر بود و نیاز داشت موضوع به شکل جدیتری بررسی شود؛ آن هم مساله تقدم درگیری میان گروهان رجایی و باهنر بود. یکی از ادعاهای مطرح شده از سوی گروهان رجایی این بود که آنها از خط گروهان باهنر عبور کردهاند، حتی از نیروهای عراقی هم گذشتهاند و دوباره برگشتهاند. در اینجا اختلاف روایت جدی بود و نمیشد صرفاً بر اساس گفته یک طرف تصمیم گرفت. به همین دلیل با حضور فرماندهان دو گروهان و فرمانده گردان جلسهای تشکیل دادیم تا روایتها مستقیما در کنار یکدیگر بررسی شود و بتوانیم به جمعبندی دقیقتری برسیم. در مجموع تلاش من این بود که در مواجهه با روایتهای متعارض، نه صرفاً یک روایت را بپذیرم و نه اختلافها را نادیده بگیرم؛ بلکه با مقایسه روایتها، بررسی میزان دقت راوی، مشورت با افراد مطلع و استفاده از شواهدموجود، تا حد امکان به روایت محکمتری برسم و هر جا هم که اختلاف همچنان باقی میماند، آن را صادقانه در کتاب منعکس کنم.
در واقع در روایتهای جنگ معمولا آنچه که منتقل میشود از فیلتر حافظه، روایت رسمی و نگاه نویسنده عبور میکند، از کجا متوجه شویم روایت تاریخی که امروز میشناسیم، فقط یکی از چند روایت ممکن نباشد؟ مولف تاریخ شفاهی چطور باید با این تردید مواجه شود؟
در مورد عملیات تنگه ابوقریب روایت رسمی مشخصی وجود نداشت که ما بخواهیم آن را مطالعه کنیم و نسبت خودمان را با آن مشخص کنیم. حتی به نظرم درباره مفهوم "روایت رسمی" هم تعریف شفافی وجود ندارد. بخشهای زیادی از تاریخ جنگ اساساً چنین روایت تثبیت شدهای ندارند و تنگه ابوقریب هم از همین موارد است. آنچه در اختیار ما بود، مجموعهای از خاطرات شفاهی ۳۹نفر از رزمندگان حاضر در این واقعه بود. تفاوت مهم این پژوهش با کار روی خاطرات یک فرد این بود که میتوانستیم اطلاعات و روایتهای این افراد را با یکدیگر مقایسه و تطبیق دهیم. هر کدام از این افراد در زمان و مکان متفاوتی از آن واقعه ۲۴ ساعته حضور داشتند و طبیعتاً همه خاطراتشان مشترک نبود. بنابراین باید این روایتهای متعدد و گاه و متفاوت را کنار هم میگذاشتیم و از میان آنها به یک روایت منسجم میرسیدیم. البته این کار خودش چالشهایی داشت؛ چون تعدد راویان به معنای تعدد خاطرات، برداشتها و گاهی اختلافنظرهاست. با این حال، همین تعدد روایتها امکان خوبی برای مقابله اطلاعات و سنجش گفتهها فراهم میکرد.
من ادعا نمی کنم آنچه در کتاب آمده، عین واقعه و دقیقاً همان چیزی است که در میدان اتفاق افتاده است؛ اما با اطمینان میتوانم بگویم بر اساس خاطرات این تعداد از افراد، تلاش کردیم به منطقیترین و معقولترین روایت ممکن از واقعه برسیم. البته بعضی از رزمندگان گردان عمار، به ویژه تعدادی از اعضای گروهان شهید رجایی، نسبت به روایت کتاب نقد و نارضایتیهایی داشتهاند و معتقدند کتاب با آنچه انتظار داشتهاند، متفاوت است. من بارها به این دوستان گفتهام که طبیعی است نتوانم نظر تکتک افراد را تامین کنم؛ چون هر کس واقعه را از زاویه خودش دیده و پس از گذشت حدود ۴۰ سال، بخشی از آن تجربه در ذهن او باقی مانده است.با این حال، همیشه تاکید کردهام که درباره نقدها و ابهامها پاسخگو هستم و حتی پیشنهاد دادهام دوستانی که نسبت به روایت کتاب نقد دارند، در جلسهای حاضر شوند تا درباره موارد مورد اختلاف با یکدیگر گفتو گو کنیم. در نهایت، ادعای من این است که با تکیه بر خاطرات تعدادی از این رزمندگان از یک واقعه واحد، به منطقیترین و معقولترین روایتی که امکان دستیابی به آن وجود داشته، رسیدهایم.
همانطور که در کتاب آمده است، تنها یک فیلم ۲۶ دقیقهای از این علملیات باقی است؟ خلا تصویری از این عملیات چه تاثیری بر مستندنگاری شما داشت؟ برای بازسازی جزئیات سهم حافظه راویان و اسناد مکتوب کفایت می کرد؟
نبود تصاویر مستقیم از خود عملیات، برای من در فرآیند تاریخ شفاهی و مستندنگاری، چالش تعیین کنندهای ایجاد نکرد. طبیعتاً اگر تصاویر و اسناد تصویری در اختیار داشته باشیم، بسیار کمک کننده بود؛ چون به پژوهشگر فضا، نگاه و تصویر میدهند و امکان درک بهتر موقعیت را فراهم میکنند. من هم از همان فیلم ۲۶ دقیقهای که در اختیار داشتم استفاده کردم. اما به نظرم تعدد راویان تا حد قابل ملاحظهای این خلاء را جبران کرد. تفاوت زیادی وجود دارد بین اینکه بخواهیم درباره یک واقعه در طول یکسال یا یک عملیات طولانی مدت پژوهش کنیم. این تمرکز زمانی و تعدد راویان، بخش زیادی از نیازهای اطلاعاتی ما را برطرف کرد.به همین دلیل در کتاب جزئیات زیادی از واقعه آمده است. این جزئیات حاصل تخیل نویسنده نیست؛ بلکه برگرفته از تجربیات و مشاهدات راویان است. سعی کردم هر کدام از آنها را تا حد امکان با حفظ حتی حس و حال در آن لحظه ثبت کنم. همه این عوامل دست به دست هم دادند تا بتوانیم تصویری نسبتاً دقیق از فضای عملیات ارائه دهیم.
به نظر می رسد اسامی عنوان شده در کتاب، بیش از حد معمول است. فکر نمی کنید این موضوع برای خواننده و مخاطب کمی باعث سردرگمی شود؟ هر چند که پاورقی به کمک معرفی اشخاص می آیند؟
درست است که اسامی زیادی در کتاب آمده و بعنوان یک خواننده ممکن است این تعدد اسامی باعث سردرگمی شود، اما ملاحظاتی که من به عنوان یک مستندنگار داشتم، با نگاه یک خواننده متفاوت است. «عملیات عطش» رمان نیست که بتوانم اسامی را صرفاً بر اساس ملاحظات روایی و با اتکا به ساخت ذهنی خودم حذف کنم. بسیاری از این افراد در مقطعی از ماجرا حضور داشتند و بعد از آن دیگر در روایت دیده نمیشوند. من تلاش کردم هر کس به اندازه سهمی که در واقعه داشته، در کتاب حضور داشه باشد. مخاطب باید بداند که با یک اثر مستند و یک واقعه واقعی روبروست؛ آدمهایی در مقاطعی وارد ماجرا شدهاند، نقشی داشته و بعد از آن از صحنه خارج شدهاند. بنابراین نمیتوانستم صرفاً برای سادهتر شدن روایت، نام آنها را حذف کنم. در نهایت تلاش کردم کفه مستندنگاری را سنگینتر نگه دارم. البته میپذیرم که تعدد اسامی از نظر روایی نکته مثبتی نیست و ممکن است در بعضی از موارد میشد اسامی را حذف کرد؛ بدون اینکه به روایت تاریخی آسیب بخورد. شاید در این بخشها باید دقت بیشتری می کردم.

عملیات عطش از همان ابتدای صفحات، نگرانیها، گلایه، اختلافات را به عنوان بخشی از جنگ به خوبی به تصویر می کشد و این برخلاف معمول است. حتی در جایی میخوانیم که بدنه دولت در کمک به رزمندهها کوتاهی میکند و مشخصاً به مرحوم آیتالله هاشمیرفسنجانی اشاره دارد. به نظر شما نه به عنوان مولف کتاب بلکه به عنوان یک پژوهشگر در شرایطی که ایشان نیستند، چطور میتوانیم به صراحت در کتاب بنویسیم که "فلانی دوست دارد، ما جبههها را یکییکی از دست بدهیم و عقبنشینی کنیم تا مجبور شویم شرایط صلح را زودتر بپذیریم."
من تلاش کردم ماجرا را یکطرفه نبینم و چیزی به روایت اضافه و یا کم نکنم. آنچه در کتاب آمده، بازتاب فضایی است که در مقطعی در جبهه، به ویژه در لشکر۲۷ و گردان عمار، نسبت به آقای هاشمی وجود داشته است. این برداشت را از یک نفر نشنیدم؛ با افراد مختلفی صحبت کردم و به خصوص فرمانده گردان عمار، آقای رضا یزدی هم این فضا را تایید میکرد. منظورم این است که در میان بخشی از فرماندهان، نیروها و رزمندگانی که در میدان حضور داشتند، چنین نگاهی نسبت به آقای هاشمی وجود داشته و من صرفاً آن را منتقل کردم. بنابراین من در اینجا در مقام داوری درباره درست یا نادرست بودن این نگاه نیستم؛ فقط فضایی را که از زبان رزمندگان شنیدم، در کتاب روایت کردم. اینکه این برداشت تا چه اندازه با واقعیت منطبق بوده، طبیعتاً بحث دیگری است و پاسخ آن را باید از خود رزمندگان پرسید.
در بخشی از کتاب می خوانیم که شریفی میگوید، سربازهای ارتش در شهر پخش و پلا شدن و همه به شهرهای خودشون برمیگردند، در جلوتر یزدی با لحنی محکم و قاطع حرف میزند که "هیچکس تا به امروز صبح باور نمیکرد، ارتش جوری بیاید عقب که دستهدسته نیروهایش توی اندیمشک رها بشن. پس در عالم جنگ هیچی تعجب نداره" در توصیف این صحنه قضاوت اخلاقی بیرون میآید. این ناراحتی شریفی، تعجب از ماجرا، چه نسبتی با باورهای رایج آن روزها درباره شکستناپذیری جبهه داشت؟ آیا میخواستید این تقابل را نشان دهید که برخی هنوز باور نمیکردند ارتش عقبنشینی بیبرنامه داشته باشد؟
بحث شکستناپذیری مطرح نیست. من فکر میکنم این مساله را نباید از نظر دور داشت که در میان بخشی از رزمندگان سپاه، بسیجیها و پاسدارهایی که در میدان جنگ حضور داشتند، نگاه کاملاً مثبتی نسبت به نیروهای ارتش وجود نداشت و این نگاه، حاصل رفتارها و اتفاقاتی بود که این افراد در میدان دیده و تجربه کرده بودند. در ماجرای تنگه ابوقریب هم نمونههایی از این نگاه را میبینیم. رزمندگان در مسیر حرکتشان با نیروهای ارتشی مواجه میشوند که در حال عقبنشینی هستند؛ خودروها و نیروهایی را میبینند که از منطقه بر میگردند. تمام این اتفاقات نه صرفا از جانب یک رزمنده بلکه از چندین نفر شنیده شده است و همین روایتهای متعدد بخشی از تصویری است که آنها از عملکرد ارتش در آن مقطع داشتند.
در عین حال من تلاش کردم این موضوع را فقط از زاویه روایت رزمندگان سپاه مطرح نکنم. در کتاب، از خاطرات مرحوم امیر علی رزمی که خود از فرماندهان ارتش و حاضر در صحنه بوده، هم استفاده کردم. او در خاطراتش روند عقبنشینی نیروهای ارتش و چگونگی آغاز آن را توضیح میدهد و نقطه شروع این عقبنشینی شرح میدهد. به نظرم این روایت اهمیت زیادی دارد، چون از زبان یک فرمانده ارتشی حاضر در صحنه بیان میشود و میتواند در کنار روایتهای رزمندگان، تصویر کاملتری از آنچه در میدان اتفاق افتاده ارائه دهد. در ادامه تلاش کردم این موضوع را نه بر اساس یک قضاوت شخصی، بلکه با کنار هم گذاشتن روایتهای مختلف و اسناد و خاطرات موضود روایت کنم.
به نظرم صحنهای که در سوال قبل به آن اشاره شد، برای خوانندهای که جنگ را ندیده است، تداعی کننده فروپاشی یک ساختار است. آیا خودتان این صحنه را سمبلی از "شکستتاب آوری پشت جبهه" میدانید یا صرفا یک گزارش میدانی تلخ؟ و چرا این روایت را بدون هیچ داوری صریحی به خواننده تحویل میدهید؟ به عبارتی در صحنهای که یزدی به شریفی میگوید" در عالم جنگ هیچ تعجبی نداره" انگار میخواهید بگویید تلخترین حقیقت جنگ غیرقابل باور بودن آن است؛ نه خیانت و سستی. آیا این نگاه یزدی تلاش شما برای فرار از قضاوت سیاه و سفید تاریخی درباره ارتش و سپاه است؟
من در این کتاب قرار نیست درباره همه اتفاقات جنگ قضاوت کنم. موضوع کتاب مشخص است. ما یک واقعه محدود را در یک بازه زمانی مشخص، یعنی ۲۴ ساعت روایت میکنیم. هر خوانندهای هم آزاد است بر اساس آنچه میخواند، برداشت و قضاوت خودش را داشته باشد. ملاحظه من به عنوان مولف و پژوهشگر این بوده که اگر درباره روایت، سوال یا شبهه منطقی وجود دارد، تا حد امکان برای آن پاسخ و مستند پیدا کنم. یکی از همین موارد، روایت مربوط به نیروهای ارتش بود. ممکن است در ذهن مخاطب تداعی شود که روایت صرفاً نگاه رزمندگان گردان عمار و نیروهای سپاه و بسیج به ارتش است و شاید یکطرفه باشد. برای پاسخ به این مساله تلاش کردم سراغ روایت و سندی از خود ارتش بروم و همانطور که اشاره کردم به سراغ خاطرات مرحوم امیر رزمی رفتم و واقعه ابوقریب را از دید یک فرمانده ارتشی بررسی کردم. برای من مهم بود که یک گزارش میدانی و عینی از زبان فرماندهای حاضر در صحنه پیدا کنم. به نظرم این روایت میتوانست پاسخی به این شبهه باشد که کتاب صرفاً براساس نگاه رزمندگان گردان عمار نیست؛ حتی برای اینکه روایت محدود به یک یگان نباشد، یا یکی از رزمندگان لشکر ۷ولیعصر نیز گفتوگو کردم.
در نهایت تلاش من این بود که در همان محدوده زمانی و مکانی مشخص، روایتهای مختلف و اسناد موجود را کنار هم قرار دهم و برای پرسشهای منطقی و احتمالی مخاطب، تا جایی که امکان دارد، پاسخ و شاهد پیدا کنم. اینکه خواننده در نهایت چه قضاوتی خواهد داشت، به خودش مربوط است و من به عنوان یک مولف قرار نیست قضاوتی را بر او تحمیل کنم.
شما تلاش کردید به روایت شاهدان وفادار بمانید، اما هر بار که نویسندهای بین چند خاطره یکی را انتخاب میکند، ناگزیر در ساختن تصویر نهایی نقش پیدا میکند، شما شخصاً چطور مطمئن میشوید که نگاه شخصیتان جای واقعیت تاریخی را نمیگیرد؟
قبول دارم که نگاه شخصی هر مولف و پژوهشگر میتواند در نتیجه و خروجی کارش تاثیر بگذارد. هر مولفی که خودش به نتیجهگیری می رسد، طبیعتاً ممکن است نگاه خودش را در قالب روایت نشان دهد. اما مساله مهم این است که مولف با چه سازوکاری و تلاشی به ان نتیجه رسیده است. به نظرم مخاطب باید بداند هر کتابی با چه فرآیندی تولید شده تا بتواند درباره آن قضاوت و انتخاب کند. بخشی از همین دغدغهها را در مقدمه کتاب توضیح دادهام. اگرچه مقدمه مفصل نیست، اما برای توضیح روش کار اهمیت دارد. حتی اگر درباره این موضوع ابهام یا دغدغهی بیشتری وجود داشته باشد، من آمادگی دارم درباره فرآیند پژوهش و مصادیق آن توضیح بدهم. حتی میتوانیم به سراغ افرادی از خود گردان عمار برویم که نسبت به روایت کتاب نگاه انتقادی یا اعتراضی دارند و از آنها بپرسیم چرا روایت کتاب را قبول ندارند. من حتی حاضرم در این گفتوگوهاهمراهی کنم. معتقدم مخاطب باید بداند با چه اثری روبرو است و مولف برای تولید آن چکار انجام داده است. بعد از آن، قضاوت و انتخاب را باید به خود مخاطب سپرد.
از طرف دیگر، درباره این پرسش با ماهیت خود کتاب هم توجه کنیم. «عملیات عطش» بیشتر در حوزه خاطره شفاهی قرار میگیرد تا تاریخ شفاهی، هر چند طبیعتا از تاریخ خالی نیست. بنابراین برخی پرسشها درباره چگونگی شکلگیری روایت تاریخی، در اینجا موضوعیت کمتری پیدا میکند. این نوع پرسشها بیشتر زمانی اهمیت پیدا میکنند که با مسائل کلان دفاع مقدس مواجه باشیم؛ مثلاً اینکه چرا در عملیاتهایی مانند کربلای ۴، عقبنشینی اتفاق افتاد و چه عواملی در آن موثر بود. اینجا پرسشهایی هستند که مستقیماً با تاریخ جنگ و تحلیل تاریخی سروکار دارند. اما در کتابی که محور اصلی آن خاطره و روایت یک اتفاق مشخص است، این مساله اگر چه کاملاً بیموضوع نیست، اما به نظرم موضوعیت و وزن آن به اندازه یک اثر تاریخی نیست.
نظر شما