سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: هفته دفاع مقدس که میرسد، دوباره همهچیز بوی سنگر و خاک میگیرد؛ بوی پوتینهای خاکی، نامههای تاخورده، عکسهای سیاهوسفید و جوانهایی که یک روز از خانه بیرون رفتند و بعضیهایشان دیگر برنگشتند. اما گاهی کتابی پیدا میشود که دستت را میگیرد و از همان خاکریز آشنای همیشگی، کمی دورتر میبرد؛ آنقدر دور که تازه میفهمی جنگ فقط آن چیزی نبوده که سالها در قاب عکسها دیدهایم.
«خط مقدم» فائضه غفارحدادی از همان کتابهاست. کتابی که قرار نیست فقط زندگی شهید حسن طهرانیمقدم را برایت تعریف کند؛ قرار است تو را ببرد به روزهایی که ایران، وسط جنگ، هنوز برای خیلی از چیزهایی که امروز بدیهی به نظر میرسند، دستش خالی بود. به روزهایی که «موشک» فقط یک واژه نظامی نبود؛ یک مسئله بود، یک نیاز بود، یک آرزوی دور و حتی گاهی شبیه یک شوخی بزرگ!
«خط مقدم» روایت داستانی و مستند شکلگیری یگان موشکی ایران است؛ روایتی که محورش حسن طهرانیمقدم است اما قهرمانش فقط او نیست. آدمهای زیادی در این کتاب راه میروند، خسته میشوند، اشتباه میکنند، دوباره بلند میشوند، چیزی یاد میگیرند و بخشی از آن را برای آدم بعدی به جا میگذارند. و شاید هنر فائضه غفارحدادی همین باشد؛ اینکه «دستاورد» را از روی ویترین برنمیدارد و جلوی چشم مخاطب نمیگذارد. او ما را میبرد پشت ویترین! جایی که هنوز خبری از تصویرهای براق و پرابهت امروز نیست و همهچیز از اضطراب، آزمون و خطا، کمبود امکانات، سفر، آموزش، بیخوابی و دوباره از نو شروع کردن ساخته میشود.
اینجاست که «خط مقدم» برای من از یک کتاب دفاع مقدسی معمولی جدا میشود. چون ما عادت کردهایم جنگ را از پشت خاکریز ببینیم؛ اینجا اما باید آن را از پشت میزهای جلسه، داخل هواپیما، در فرودگاههای غریب، میان جزوههای آموزشی و حتی در دل رابطههای خانوادگی ببینیم. بعضی جنگها صدای انفجار ندارند. بعضی جنگها با یک مداد شروع میشوند؛ با یک نقشه، یک جزوه، یک محاسبه، یک «باید بشود» که هنوز هیچ دلیل محکمی برای شدنی بودنش وجود ندارد!
یکی از جذابترین بخشهای کتاب برای من همین مواجهه آدمهای ایرانی با جهان بیرون بود؛ جهانی که قرار نیست بهراحتی چیزی را به تو بدهد. حتی وقتی قرار است چیزی یاد بگیری، باید برایش بجنگی، چانه بزنی، صبر کنی و گاهی تحقیر شوی و باز هم کارت را ادامه بدهی. کتاب در جایی از همین فضا مینویسد: «رد نگاهشان ... روی ردیف دوم صندلیها و بچههای ایرانی بود.» و همین چند کلمه برای من کافی بود تا تصویر یک سالن، چند ردیف صندلی و چند جوان ایرانی را ببینم که وسط یک دنیای ناآشنا نشستهاند و هنوز کسی نمیداند قرار است از همین چند نفر، چه چیزی متولد شود.
اما «خط مقدم» فقط کتابِ موشک نیست. اتفاقا اگر فقط به موشک نگاهش کنیم، بخش مهمی از کتاب را ندیدهایم. این کتاب درباره آدمهایی است که یاد گرفتند «نمیشود» را خیلی زود باور نکنند. جایی از کتاب، وقتی بحث توانایی پرتاب موشک مطرح میشود، یکی از دیالوگهای مهم این است: «شما مطمئنین که خودتون میتونین موشکو پرتاب کنین؟» و جواب حسن طهرانیمقدم، همان چیزی است که کمکم ستون فقرات کتاب را میسازد: اطمینان به اینکه باید کاری را انجام داد، حتی وقتی همهچیز هنوز مهیای انجام دادنش نیست.
نمیدانم دقیقا چقدر زمان بُرد اما «خط مقدم» را که میخواندم، بیشتر از آنکه به موشک فکر کنم، به «شروع» فکر میکردم. به اینکه چند نفر آدم، در وسط یک جنگ واقعی، باید تصمیم بگیرند چیزی را از هیچ بسازند. و چه جمله ترسناکی است این «از هیچ»! ما معمولا نتیجهها را دوست داریم. موشکی که بالا میرود، صدای موفقیت، تصویر یک آزمایش موفق. اما کتاب، تو را مجبور میکند قبل از همه اینها، به شبهایی فکر کنی که هیچکس نمیدانسته فردا چه میشود. به آدمهایی که خسته بودهاند اما حق نداشتند خستگیشان را پایان راه بدانند. به کسانی که باید یاد میگرفتند، بعد همان یادگرفتهها را تبدیل به آموزش میکردند و بعد آن آموزش را برای آدمهای بعدی به میراث میگذاشتند. این بخش برای من از همه چیز کتاب مهمتر بود؛ اینکه «خط مقدم» فقط روایت یک پیروزی نیست، روایت ساختهشدنِ امکانِ پیروزی است. و این دو تا خیلی با هم فرق دارند.

فائضه غفارحدادی در روایتش از حسن طهرانیمقدم هم او را از آن تصویر دستنیافتنی و مجسمهوار بیرون میکشد. حسن اینجا فقط یک «فرمانده» نیست. آدمی است با خانه، همسر، دغدغه، خستگی، شوخی، نگرانی و تصمیمهایی که گاهی باید میان زندگی شخصی و مسئولیتی بسیار بزرگ، یکی را انتخاب کند. شاید به همین دلیل است که وقتی به پایان کتاب نزدیک میشوی، «موشک» دیگر برایت فقط یک وسیله جنگی نیست. پشت آن، صورت آدمهایی را میبینی که برای رسیدن به همان چند ثانیه پرواز، شبهای زیادی را بیدار ماندهاند. و اینجا کتاب آرامآرام از «موشک» عبور میکند و به «آدم» میرسد. آدمی که اگر یک بار زمین بخورد، شاید چیزی جز یک تجربه برایش باقی نماند؛ اما اگر تجربهاش را ثبت کند، به دیگری یاد بدهد و دیگری آن را کاملتر کند، شکست خودش را تبدیل به پله میکند.
«خط مقدم» برای من، روایت همین پلههاست. روایت آدمهایی که شاید اسم خیلیهایشان هیچوقت روی جلد کتابی نیاید، اما اگر یکی از آنها یک قدم عقب میکشید، شاید قدم بعدی دیگری هرگز برداشته نمیشد و شاید این همان چیزی باشد که دفاع مقدس را فقط به یک «هشت سال» محدود نمیکند. جنگ یک روز شروع شد، اما بعضی از کارهایی که در آن روزها آغاز شدند، سالها بعد ادامه پیدا کردند. «خط مقدم» هم از همین جنس است و وقتی آن را میبندی، حس نمیکنی یک کتاب درباره چند عملیات و چند موشک تمام شده است؛ حس میکنی چند آدم را دیدهای که وسط یکی از سختترین روزهای این سرزمین، تصمیم گرفتهاند کمبود را دلیل ناتوانی ندانند. شاید «خط مقدم» آمده تا همین را روایت کند؛ نه فقط اینکه چه شد، بلکه چطور شد. چون بعضی پیروزیها، خیلی پیشتر از آنکه صدای پرتابشان بلند شود، در سکوتِ آدمهایی شروع شدهاند که فقط میدانستند یک کار روی زمین مانده است؛ و باید انجامش میدادند.
نظر شما