سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- نجمه شمس: انتشار یادنامه علیرضا طبایی، بیش از آنکه صرفاً بازگشت به نام و کارنامه یک شاعر باشد، فرصتی است برای بازخوانی بخشی از تاریخ شعر، ترانه و مطبوعات ادبی چند دهه اخیر ایران؛ فرصتی برای مکث بر زندگی شاعری که شعر برای او نه یک دلمشغولی گذرا، بلکه شیوهای برای زیستن و دیدن جهان بود.
در یادنامه «باید به آفتاب بگویم» از خلال یادداشتها، مقالات و سخنرانیهایی که درباره استاد طبایی نوشته شده با شاعری آشنا میشویم که بخش بزرگی از عمر خود را با شعر، ترانه، روزنامهنگاری و ادبیات گذراند و در تمام این سالها، به شکلهای گوناگون با کلمه زندگی کرد.
علیرضا طبایی در ۱۴ آذر ۱۳۲۳ در شیراز متولد شد. شعر را از نوجوانی آغاز کرد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۷، زمانی که هنوز نوجوان بود، در مجله «سپید و سیاه» منتشر شد. از همان سالها مسیر زندگی او با ادبیات گره خورد؛ مسیری که بعدها او را از شیراز به تهران کشاند و به یکی از چهرههای فعال شعر و مطبوعات تبدیل کرد.
طبایی سالها مسئول صفحات شعر مجله «جوانان امروز» بود. چهارده سال حضور در چنین جایگاهی، تنها یک مسئولیت مطبوعاتی ساده نبود. او هر هفته با انبوهی از شعرهای شاعران جوان روبهرو میشد، آثار را میخواند، انتخاب میکرد و زمینه انتشار آنها را فراهم میآورد. از همین منظر، بخشی از اهمیت حضور او در ادبیات معاصر، نه فقط در شعرهایی است که خودش سروده، بلکه در نقشی است که در دیدهشدن شاعران دیگر ایفا کرده است.
او در کنار فعالیت مطبوعاتی، شعر میسرود و تجربههای مختلفی را پشت سر گذاشت. از قالبهای سنتی شعر فارسی آغاز کرد و بعدها به شعر نیمایی و قالبهای دیگر نیز پرداخت. این حرکت میان سنت و تجربههای تازه، یکی از ویژگیهای مسیر ادبی اوست. طبایی شاعری نبود که خود را به یک قالب محدود کند. غزل، چهارپاره و شعر نیمایی در کارنامه او حضور دارند و در کنار آنها، ترانه نیز بخش مهمی از تجربه ادبی او را تشکیل میدهد.

نخستین مجموعه شعر او، «جوانههای پاییز»، در سال ۱۳۴۴ منتشر شد. پس از آن مجموعههایی چون «از نهایت شب»، «خورشیدهای آن سوی دیوار»، «شاید گناه از عینک من باشد»، «مادرم ایران» و «تندر اما ناگهانیتر» منتشر شدند. هر کدام از این کتابها را میتوان بخشی از مسیری دانست که طبایی در آن تلاش کرد زبان شخصی خود را در مواجهه با جهان پیرامون پیدا کند.
طبایی تنها شاعر کتابها نبود و بخش دیگری از شهرت او به ترانهسرایی بازمیگردد. او از اواخر دهه ۱۳۴۰ وارد فضای ترانه شد و در این زمینه نیز آثاری پدید آورد. «طلسم آرزوها»، «کوچه میعاد»، «عشق تو نمیمیرد»، «تنها با گلها» و چندین ترانه دیگر از جمله آثاری هستند که نام او را در حوزه ترانه نیز مطرح کردند.
ترانه برای طبایی تجربهای جدی بود؛ تجربهای که او را با مخاطبان گستردهتری روبهرو کرد و شعر را از فضای کتاب و مجله به فضای موسیقی و اجرا برد. با این حال، او در ادامه مسیر، بیش از پیش به شعر بازگشت. شاید بتوان گفت که در نهایت، شاعر بودن برای او بر دیگر عنوانها غلبه داشت.
آنچه در بازخوانی زندگی طبایی اهمیت دارد، فقط تعداد کتابها، سال انتشار آنها یا فهرست ترانههای او نیست. مسئله مهمتر، استمرار حضور او در ادبیات است. او از نوجوانی تا سالهای پایانی زندگی، ارتباط خود را با شعر قطع نکرد. در طول این سالها، فضای فرهنگی و ادبی کشور بارها دگرگون شد، نسلهای تازهای از شاعران آمدند و رفتند، قالبها و زبانهای شعری تغییر کردند، اما طبایی همچنان در این میدان حضور داشت.
یادنامه «باید به آفتاب بگویم» که به کوشش احمد طبایی منتشر شده، تصویری گسترده از زندگی ادبی ترانهسرای برجسته کشورمان ارائه میکند. این کتاب با حضور و نوشتههای شمار زیادی از شاعران، نویسندگان، پژوهشگران و اهالی فرهنگ، تلاش کرده بخشی از خاطره جمعی پیرامون طبایی را ثبت کند.
عنوان «باید به آفتاب بگویم» نیز عنوانی شاعرانه و متناسب با جهان طبایی است؛ عنوانی که میتواند یادآور زبان تصویری و عاطفی شعر او باشد. آفتاب در شعر فارسی همواره حضوری پررنگ داشته است؛ نشانهای از روشنایی، زندگی، امید و رهایی. انتخاب چنین عنوانی برای یادنامه شاعری که سالهای بسیاری از عمرش را با کلمات گذرانده، خود بخشی از فضای شاعرانه کتاب است. این کتاب فقط درباره گذشته نیست؛ درباره نسبت امروز ما با گذشته ادبیمان نیز هست. درباره اینکه چه کسانی را به یاد میآوریم، چرا آنها را به یاد میآوریم و چگونه میتوانیم بخشی از حافظه فرهنگی خود را به نسلهای بعد منتقل کنیم.
در این یادنامه آثاری از قریب به یکصد نفر از اهالی شعر و ادب و فرهنگ از جمله علیاصغر شیرزادی، عبدالعلی دستغیب، سیمین بهبهانی، ر.اعتمادی، ابوالقاسم فقیری، عمران صلاحی، محمدعلی بهمنی، شمس لنگرودی، فیض شریفی، جلال سرفراز، محمود معتقدی، امیرهمایون یزدانپور، هرمز علیپور، فرهاد عابدینی، احمد طالبینژاد، اکبر اکسیر، اکبر آزاد، اکبر بهداروند، سهیل محمودی، موسی بیدج، رضا رفیع، بهروز یاسمی و... درباره زندگی و کارنامه ادبی این شخصیت تاثیرگذار عرصه شعر و ادب معاصر منتشر شده است.
این کتاب شامل چهار بخش با عناوین یک نکته از این معنی (در محضر استاد علیرضا طبایی)، در حدیث دیگران (یادداشتها، مقالات و سخنرانیها)، آستان حضرت دوست (شعرهای تقدیمی) و جلوههای حُسن (آلبوم تصاویر) است.
در مقدمه کتاب به قلم جلال رفیع آمده است: شعر استاد علیرضا طبایی، وجه غالباش زبان ظاهرا احوال شاعر، اما باطنا بیان دردها و رنجها و غمهای انسان است. تقریبا از آغاز تا پایان، همین طریقت را طی کرده است. او «قبل از انقلاب» و «بعد از انقلاب» نمیشناخت. در هر زمان و مکان، به انسان میاندیشید و به غمهای انسان. زیرا این لحن و لسان را و این ذهن و زبان را برای «زندگی حقیقی» به کار میگرفت، زندگی انسان و زندگی انسانی. هرچه بهار زندگی را تهدید و تحدید میکرد، مطرود او بود...
در یادداشت محمدعلی بهمنی با عنوان «نفس مسیحایی شعر طبایی» در این کتاب میخوانید: «من یکی از شاگردان جناب طبایی هستم و همواره این را گفتهام که سالی که ایشان از شیراز به تهران آمد یکی از سالهای پرانرژی برای شعر ما بوده است. همه کسانی که آن سالها را به یاد دارند میدانند که ایشان چه زحمتی برای برگزاری نشستهای شعری کشیدند و چه وقت گرانبهایی را برای شاعران جوان صرف کردند.
به خاطر دارم در سال ۱۳۵۰ که اولین مجموعه شعر من و حسین منزوی عزیز منتشر شد با همت جناب طبایی جایزه فروغ که بهترین جایزه شعر آن روزگار بود نصیب «حنجره زخمی تغزل» حسین منزوی شد. ما هیچگاه این محبتها و زحماتی که استاد طبایی برای یاد دادن به شاعران جوان چه در حوزه شعر نیمایی و چه غزل کشیدند را از یاد نخواهیم برد. اگر نفس شعر جناب طبایی در آن روزگار به من نمیخورد تا امروز نفسی نداشتم. خوشبختانه همه عزیزانی که آن روزها به جلسات شعری استاد میآمدند امروز از نامآوران شعر ما هستند.
جناب طبایی درهر حوزه شکلی شعر که کارکردهاند این کار را به درستی انجام دادهاند. در غزل هم همین طور بوده است. شاید من از شاگردانی بودم که همیشه دوست داشتم استادم کارهای نیمایی را ادامه دهند. در گذشته غزلهای پراکندهای از ایشان خوانده بودم و به یادداشتم اما وقتی که مجموع این غزلها را در کنار هم دیدم متوجه شدم که نگاه طبایی عزیز در غزل هم نگاه متفاوتی است.
او در غزلهایش جامعه و پیرامون خود را در یک شکل تغزلی بیان کرده است. ما نمونههای بسیار زیاد و خوبی از غزلهایی که با رویکرد تغزلی صرف سروده شدهاند داریم اما متاسفانه کمتر شاهد غزلهایی بودهایم که به بیان دردها و رنجهای روزگار میپردازند. اغلب غزلها یا با تغزل پیوند خوردهاند یا با مووعات فرازمینی اما جناب طبایی واقعا توانستهاند درد روزگار، رنج روزگار و حرف روزگار را در غزلشان برای ما به یادگار بگارند.
از سوی دیگر نباید توانایی جناب طبایی در ترانهسرایی را از یاد برد. به خاطر دارم روزی که به اتفاق جناب مشیری خدمت دکتر نیر سینا رفتم تا مجوزی برای ورود به کار ترانه بگیرم جناب طبایی مدتی بود که کار ترانهسرایی میکرد و یکی از شیفتگیهای من برای سرودن ترانه جوهرهای بود که در ترانههای ایشان وجود داشت. در واقع باید اعتراف کنم که من کار ترانهسرایی را با انرژی جناب طبایی آغاز کردم.»

طبایی اعتقاد داشت که برترین هنر ما در این مملکت از گذشتههای دور تا امروز شعر است و در نظر وی شعر به همان پری افسانهای بینشان میماند که تا امروز نه چهره خود را به تمامی بر کسی گشوده و نه نشانی کامل خود را برای کسی فاش ساخته است. تنها گاهگاه در خلوت چند تن انگشتشمار از اشعارن حضور یافته و جلوهای از زیبایی و افسون خود را برای آنان بازنموده است.
در نظر طبایی شعر خوب یا شعر ناب برآیند یا حاصل آمیختگی هنرمندانه و شاعرانه اندیشه و شعور و حس و عاطفه با عنصر خیال در زبانی کمالیافته، موزون و یا آهنگین است که از زلالی افسون شعریت و جادوی شوریدگی و شاعرانگی سیراب شده و تصویرگر متعهدانه روح زمان و آینه نیازها و دردهای مشترک مردم عصر خود باشد.
دو سال است که دیگر طبایی را کنار خود نداریم، شاعری متواضع و مهربان و بیادعا که ترانه و غزل به احترامش کلاه از سر برمیداشتند و تا ابد عاشقان و آزادگان این سرزمین سرودههایش را زمزمه خواهند کرد.
«با من بگو بدانم
آیا تو از کدام ستاره
یا از کدام افلاک
این گونه پاک
خاستهای از خاک»
روحش شاد.
نظر شما