سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - یکی از بازیهای فوتبال جام جهانی فردا چهارشنبه 27 خرداد، بین آرژانتین و الجزایر در جریان خواهد بود. این متن، گزارش این مسابقه نیست، فوتبال در اینجا نقشی موقت دارد؛ ابزاری برای همزمان دیدن دو نظام فکری که معمولاً در کنار هم قرار نمیگیرند. هدف، دیدن نوعی «حرکت» است، حرکتی که در متنها اتفاق میافتد، نه در جدول امتیازهای جام جهانی.
آرژانتین و الجزایر در این خوانش، دو سنت ادبیاند که هرکدام جهان را از مسیری متفاوت صورتبندی کردهاند. یکی درگیر وسواس فرم و امکانهای روایت است، دیگری درگیر زبان، تاریخ و تنشهای مداوم بازنمایی. قاب فوتبالی فقط به ما اجازه میدهد این دو مسیر را در یک لحظه ببینیم؛ بدون اینکه ادبیات را به استعارههای ورزشی تقلیل دهد.
آرژانتین؛ مسئلهی فرم و جهانهای تو در تو
در ادبیات آرژانتین، روایت کمتر بهعنوان «گزارش یک اتفاق» عمل میکند و بیشتر شبیه «بازسازی امکانهای اتفاق» است. متنها اغلب به جای حرکت مستقیم، در خودشان پیچ میخورند؛ انگار داستان از همان ابتدا میداند که مقصد، مهمتر از مسیر نیست. اینجا ادبیات بیش از آنکه به دنبال روایت کردن جهان باشد، در حال طراحی دوباره آن است.
در چنین فضایی، نامهایی مثل خورخه لوئیس بورخس صرفاً بهعنوان نویسندههای شاخص مطرح نمیشوند، بلکه بهعنوان نقطههای گرهی یک شیوه فکر کردن ظاهر میشوند. در این شیوه، واقعیت ثابت نیست؛ شاخهدار است. یک روایت میتواند همزمان چند روایت دیگر را در خود حمل کند، بدون اینکه یکی بر دیگری غلبه کند. کتابها گاهی بیشتر شبیه نقشهاند تا داستان؛ نقشههایی از مسیرهایی که میتوانستند اتفاق بیفتند اما نیفتادند.
اگر بخواهیم این منطق را به زبان همان قاب فوتبالی نزدیک کنیم، ادبیات آرژانتین کمتر به حمله مستقیم علاقه دارد و بیشتر در میانه میدان بازی میکند؛ جایی که کنترل ریتم، مهمتر از سرعت است. تصمیمها در لحظههای کوتاه شکل نمیگیرند، بلکه در طراحی کلی زمین از پیش تعبیه شدهاند. حتی وقتی روایت به جلو حرکت میکند، همزمان دارد ساختار خودش را زیر سؤال میبرد.
در این سنت، متن همیشه کمی از خودش فاصله دارد. انگار نویسنده همزمان در حال تماشای امکانهای دیگر همان داستان است. همین فاصله است که به ادبیات آرژانتین حالتی از چندلایگی میدهد؛ متنی که به جای یک مسیر، چند مسیر همزمان را روشن نگه میدارد، بدون اینکه الزاماً یکی را انتخاب کند.
الجزایر؛ زبان، تاریخ و تنش روایت
در ادبیات الجزایر، متن از همان ابتدا در وضعیت آرام قرار ندارد. روایت معمولاً در نقطهای آغاز میشود که زبان خودش مسئله است، نه صرفاً ابزار. نوشتن در این سنت، اغلب به معنای انتخاب میان زبانها نیست، بلکه زیستن در تنش میان آنهاست: عربی، فرانسوی، و تجربهای که هیچکدام بهتنهایی توان حملش را ندارند.
این وضعیت تاریخی از استعمار تا پساساختارهای سیاسی بعدی، باعث شده ادبیات الجزایر کمتر به سمت بازیهای فرمیِ صرف برود و بیشتر درگیر این باشد که «چه کسی روایت میکند» و «با چه زبانی امکان روایت وجود دارد». در نتیجه، متنها اغلب حامل نوعی فشار درونیاند؛ فشاری که از تاریخ جدا نیست و در سطح جملهها هم قابل ردیابی است.
در چنین فضایی، نویسندگانی مثل کاتب یاسین یا مالِک حدّاد درگیر خودِ امکان روایتاند. متن گاهی شبیه مکانی است که در آن زبانها به هم برخورد میکنند، بدون اینکه یکی دیگری را کاملاً حذف کند. این برخورد، به جای آرامش، نوعی ریتم ناپایدار تولید میکند؛ ریتمی که بیشتر از آنکه به انسجام فکر کند، به حفظ شدت فکر میکند.
اگر این وضعیت را در همان قاب فوتبالی تصور کنیم، الجزایر تیمی نیست که بازی را با مالکیت طولانی کنترل کند. بیشتر در فازهایی از بازی ظاهر میشود که فشار بالا است، فضا محدود است و تصمیمها باید در لحظههای فشرده گرفته شوند. حرکتها مستقیماند، اما نه ساده؛ متکیاند بر انرژی موقعیت، نه بر طراحی طولانیمدت.
در ادبیات الجزایر، متن از همان ابتدا در وضعیت آرام قرار ندارد. روایت معمولاً در نقطهای آغاز میشود که زبان خودش مسئله است
در این ادبیات، زبان همیشه کمی در حال مقاومت است. حتی وقتی روایت پیش میرود، حس میشود چیزی درون آن هنوز حل نشده باقی مانده است. همین ناتمامی، بخشی از منطق زیباییشناسی آن است؛ ادبیاتی که به جای تثبیت جهان، دائماً در حال یادآوری شکافهای آن است.
تقاطع: دو مدل فکر کردن به جهان
اگر آرژانتین را در یک سوی میدان بگذاریم و الجزایر را در سوی دیگر، با یک تقابل ساده طرف نیستیم؛ با دو شیوه متفاوت از «سازمان دادن تجربه» روبهرو هستیم. یکی جهان را از مسیر فرم میفهمد، دیگری از مسیر تاریخ. یکی تلاش میکند امکانهای روایت را تکثیر کند، دیگری درگیر این است که اصلاً چه چیزی میتواند روایت شود.
در آرژانتین، متن اغلب پیش از آنکه به محتوا برسد، با ساختار درگیر است. روایت مثل یک معماری پیچیده عمل میکند که در آن هر اتاق به اتاق دیگر راه دارد، اما هیچ مسیر واحدی برای خروج وجود ندارد. این نگاه، جهان را به مجموعهای از امکانها تبدیل میکند؛ چیزی شبیه یک شبکه که در آن هر نقطه میتواند آغاز یا پایان باشد.
در الجزایر، نقطه شروع اغلب خودِ جهان است؛ جهانی که از دل تجربه تاریخی سنگین شده و زبان را هم درگیر کرده است. روایت در اینجا از ضرورت گفتن شکل میگیرد. مسئله این است که چگونه میتوان چیزی را گفت که همیشه در آستانه حذف شدن بوده است.
این دو رویکرد در ظاهر ممکن است شبیه دو سبک متفاوت باشند، اما در عمق، دو پاسخ به یک پرسشاند: جهان چگونه قابل فهم میشود؟ یکی پاسخ میدهد از طریق ساختن ساختارهای پیچیدهتر؛ دیگری از طریق ثبت تنشهایی که هنوز حل نشدهاند.
در این نقطه، تقابل از سطح «تفاوت» عبور میکند و به نوعی همنشینی میرسد. چون هر دو سنت، به شکلی متفاوت، با مسئله ناتمام بودن جهان درگیرند: یکی آن را در فرم حلنشده نگه میدارد، دیگری در تاریخ حلنشده.
چهرهها؛ نویسندگان و تفاوتهای سبک در دو سنت
اگر این دو سنت ادبی را از سطح ایدهها پایین بیاوریم و به چهرهها نگاه کنیم، تفاوتها ملموستر و کمتر انتزاعی میشوند. ادبیات آرژانتین و الجزایر مجموعهای از نویسندگاناند که هر کدام این منطقها را به شکلهای متفاوتی ساختهاند.
در آرژانتین، خورخه لوئیس بورخس نقطهای است که تقریباً نمیتوان از آن عبور کرد. در آثار او، داستان بهجای حرکت خطی، در شبکهای از ارجاعها، نسخههای ممکن و واقعیتهای موازی شکل میگیرد. خواننده همیشه کمی عقبتر از متن حرکت میکند؛ چون متن از ابتدا بیش از یک مسیر را همزمان فعال کرده است. در کنار او، آدولفو بیوئی کاسارس با روایتهای ژانریتر و داستانهایی که مرز خیال و واقعیت را جابهجا میکنند، این بازی با فرم را به سطحی روایتپذیرتر میبرد. در هر دو، مسئله اصلی «چگونه نوشتن جهان» است، نه صرفاً «گفتن درباره جهان.»
خوان خوسه سائر؛ زبان بسیار فشرده، ضدروایت کلاسیک، تجربهگرایی سنگین
ریکاردو پیگلیا؛ پیوند ادبیات، نظریه و روایت پلیسی
مانوئل پوییگ؛ رمانهای پاپفرهنگی/سیاسی، تجربه روایتهای چندصدایی
سیزار آیرا؛ تولید مداوم، فرمهای کوتاه و غیرقابل پیشبینی، ضدجدیت
آرژانتین شبیه تیمی است که بازی را از طریق طراحی پیش میبرد؛ هر حرکت بخشی از یک نقشه بزرگتر است که حتی خودش هم میتواند بازنویسی شود
در الجزایر، چهرهها بیشتر درگیر تنش زبان و تاریخاند. کاتب یاسین در آثاری مثل نجمه، روایت را از دل یک حافظه جمعی و پرتنش بیرون میکشد؛ جایی که زبان فرانسوی خودش به مسئله تبدیل میشود. در سوی دیگر، مالِک حدّاد نمونهای است از نویسندهای که حتی نسبتش با زبان فرانسوی به مسئلهای وجودی تبدیل میشود و در نهایت به سکوت ادبی میرسد. اینجا نوشتن همیشه در مرز یک انتخاب دشوار حرکت میکند: نوشتن به زبانی که هم امکان بیان است و هم نشانه فاصله.
آسیه جبار؛ یکی از مهمترین صداهای زنانه جهان عرب/فرانکوفون، تاریخ و حافظه جمعی
مولود فرعون؛ روایتهای انسانی از استعمار و زندگی روزمره
رشید بوجدرا؛ رادیکال، ساختارشکن، زبان تند سیاسی
احلام مستغانمی؛ رمانهای پرخواننده، پیوند عشق/سیاست/حافظه
اگر در آرژانتین نویسندهها بیشتر با «امکانهای فرم» درگیرند، در الجزایر نویسندهها اغلب با «هزینههای زبان» مواجهاند. یکی جهان را از درون ساختارهای روایی بازآفرینی میکند، دیگری در تلاش است جهانی را روایت کند که پیشاپیش با شکافهای تاریخی تعریف شده است.
قاب فوتبالی
اگر بخواهیم برای لحظهای از زبان نقد فاصله بگیریم و به همان قاب اولیه برگردیم، فوتبال اینجا بیشتر یک ابزار دیدن است تا یک منبع معنا. یعنی قرار نیست ادبیات به زمین مسابقه تبدیل شود؛ فقط میخواهیم ببینیم چگونه میشود دو منطق متفاوت را همزمان در یک قاب نگه داشت.
در چنین نگاهی، آرژانتین شبیه تیمی است که بازی را از طریق طراحی پیش میبرد؛ هر حرکت بخشی از یک نقشه بزرگتر است که حتی خودش هم میتواند بازنویسی شود. توقفها، مکثها و تغییر مسیرها، بخشی از خودِ منطق بازیاند، نه انحراف از آن.
در مقابل، الجزایر بیشتر در لحظههایی دیده میشود که بازی فشرده میشود؛ جایی که فضا کم است و تصمیمها باید بدون امکان بازگشت گرفته شوند. ریتم، نه از کنترل طولانی، بلکه از شدت موقعیت ساخته میشود. چیزی در بازی دائماً در وضعیت فشار باقی میماند، حتی وقتی توپ در حرکت نیست.
اما نکته مهم این است، اینها توضیح ادبیات نیستند، فقط یک زبان موقتاند برای کنار هم دیدن دو منطق. اگر بیش از حد جدی گرفته شوند، متن به همان چیزی تبدیل میشود که از آن فاصله گرفته بود، یعنی تقلیل ادبیات به استعاره.
فوتبال در نهایت کنار میرود، اما ادبیات نه. چون ادبیات، برخلاف بازی، به سوت پایان وابسته نیست. هر بار که فکر میکنی تمام شده، فقط از یک زاویه دیگر شروع میشود.
نظر شما