دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
وقتی میل به شنیدن همه‌چیز انسان را به جنون می‌کشاند

رمان «شاه گوش می‌کند» نوشته ایتالو کالوینو درباره‌ پادشاهی تنها و وسواسی است که در قصر خود زندگی می‌کند و بیش از هر چیز، از این می‌ترسد که مردم درباره‌اش حرف بزنند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- نسیبا عظیمی، منتقد ادبی: داستان «شاه گوش می‌کند» نوشته ایتالو کالوینو درباره‌ پادشاهی تنها و وسواسی است که در قصر خود زندگی می‌کند و بیش از هر چیز، از این می‌ترسد که مردم درباره‌اش حرف بزنند. او دلش می‌خواهد بداند مردم واقعاً در موردش چه می‌گویند، اما درعین‌حال از شنیدن حقیقت وحشت دارد. برای همین، هر شب یکی از وزیران و جاسوسانش را می‌فرستد تا میان مردم برود و گوش بدهد که چه می‌گویند.

صبح، وزیران گزارش می‌دهند: بعضی تعریف می‌کنند، بعضی بد می‌گویند، و بعضی چیزی نمی‌گویند اما هیچ‌کدام حقیقت کامل را نمی‌گویند، چون خودشان هم از شاه می‌ترسند. شاه، گرفتار این وسواس می‌شود که «حقیقت» را بشنود. او دستور می‌دهد دیوارهای قصر سوراخ‌دار شود تا بتواند صدای مردم را بشنود اما هرچه گوش می‌کند، صداها در هم می‌آمیزند، زمزمه، خنده، فریاد، باد... تا جایی که دیگر نمی‌فهمد چه کسی راست می‌گوید و چه کسی نه.

درنهایت، شاه چنان در شنیدن صداها غرق می‌شود که مرز میان واقعیت و خیال را از دست می‌دهد. همه‌جا صدای مردم را می‌شنود، حتی وقتی هیچ‌کس حرف نمی‌زند. او به‌تدریج دیوانه می‌شود، چون نمی‌تواند تحمل کند که همه چیزی برای گفتن درباره‌اش دارند.

ایتالو کالوینو در این داستان با زبانی نمادین و طنزآمیز، درباره‌ی موضوع‌های عمیقی حرف می‌زند:

قدرت و ترس: شاه نماد قدرتی است که همیشه از مردمش می‌ترسد.

کنترل و وسواس: هر چه بیشتر بخواهد حقیقت را بداند، کمتر آن را می‌فهمد.

جنونِ دانستن: میل به شنیدنِ همه‌چیز، او را به جنون می‌کشاند.

وقتی میل به شنیدن همه‌چیز انسان را به جنون می‌کشاند

در این داستان شاهی است که گوش می‌دهد، اما نمی‌فهمد. نمادی از حکومتی است که صدای مردم را فقط برای کنترلشان می‌خواهد، نه برای فهمیدنشان. در یک جمله «شاه گوش می‌کند» داستان قدرتی است که از شنیدن حقیقت می‌ترسد، اما نمی‌تواند از وسوسه‌ دانستن آن بگذرد و همین او را نابود می‌کند.

باید در نظر داشته باشیم که کالوینو از نویسندگان پست‌مدرن و تمثیلی ایتالیاست و عمدی‌بودن ابهام در داستان یا قطع ناگهانی آن خود، بخشی از سبک اوست. در داستان فقط صدای شاه و ناظر دانای کل را می‌شنویم؛ صدای مردم که محورِ ماجرا هستند هیچ‌وقت مستقیماً وارد روایت نمی‌شود. این باعث می‌شود تنوع صدا و دیدگاه در داستان کم باشد و فقدان چندصدایی و فاصله‌ زیاد میان قدرت و مردم حتی در سطح روایت نیز وجود دارد. پایان داستان نسبتاً ناگهانی و مبهم است؛ کالوینو عمداً شاه را در مرز جنون رها می‌کند، بدون نتیجه‌گیری صریح. این سبک پست‌مدرن است، اما بعضی منتقدان معتقدند پایان، احساس ناتمامی و سردی به داستان می‌دهد و نبودِ گره‌گشایی یا تحول قابل لمس در پایان مواجه هستیم. داستان بر پایه‌ یک ایده‌ فلسفی و نمادین ساخته شده که قدرت می‌خواهد همه‌چیز را بشنود، اما از حقیقت می‌ترسد.

کالوینو این ایده را عالی مطرح می‌کند، اما روایت گاهی خشک و تکراری می‌شود چون داستانِ بیرونی با کنش و تغییر چندان پیش نمی‌رود و سنگینی پیام بر روایت وجود دارد که گاهی حس «مقاله‌وار» به اثر می‌دهد. فضای داستان (زمان و مکان) تقریباً انتزاعی است ما نمی‌دانیم این شاه کیست، کشور کجاست، و چه دوره‌ای است. البته این عمدی است، اما در نگاه کلاسیک، باعث می‌شود داستان از حس واقعیت تهی شود. درعین‌حال نداشتن جزئیات عینی در روایت باورپذیری را برای مخاطب سخت می‌کند بااین‌حال باید توجه کرد که کالوینو عمداً از این ساختار استفاده کرده تا داستان حالت تمثیلی، جهانی و فلسفی پیدا کند بنابراین عیب‌ها در خوانش کلاسیک ضعف محسوب می‌شوند، اما در خوانش مدرن، بخشی از سبک آگاهانه‌ او هستند.

در دید کلاسیک، شاه شخصیتِ ناقص‌پرداخته‌ای است اما در نگاه ساختارگرا، او نشانه‌ای از یک ساختار قدرت است، نه یک فرد خاص. شاه مفهومِ گوشی که می‌خواهد بشنود، اما نمی‌فهمد. یعنی بونین (کالوینو) عمداً او را از فردیت تهی می‌کند تا قانونی عام درباره‌ قدرت را بیان کند. در نتیجه، «فقدان شخصیت‌پردازی» در این دیدگاه، ابزار تمثیلی است، نه ضعف.

در نقد پست‌مدرن، وقتی فقط صدای شاه را می‌شنویم و مردم در سکوت‌اند، این دیگر ضعف نیست؛ بلکه بیان هنریِ سکوت و سرکوب است. نبود صدای مردم نشان جامعه‌ای است که صداهای دیگر در آن حذف شده‌اند. کالوینو از سکوت مردم به‌عنوان شکل رواییِ سانسور و ترس استفاده می‌کند و درواقع، خودِ این حذف، یک معناست.

در داستان‌های پست‌مدرن، مهم‌تر از داستانِ بیرونی، فرایندِ تفکر و چگونگی ادراک حقیقت است. کالوینو نمی‌خواهد «اتفاق» تعریف کند، می‌خواهد نشان دهد که چگونه دانستن، خودش تبدیل به جنون می‌شود. اینجا داستان بیشتر شبیه یک تمثیل فلسفی درباره‌ی آگاهی و قدرت است بنابراین مینیمالیسم روایی بخشی از طراحی آگاهانه‌ اوست. خوانش مدرن، اینکه ندانیم کشور کجاست یا چه زمانی است، باعث می‌شود داستان از محدودیت تاریخی آزاد شود و به نماد هر قدرتی در هر زمان و مکان تبدیل شود. شاه کالوینو می‌تواند هر دیکتاتوری باشد از روم باستان تا امروز بنابراین، حذف جزئیات واقعی باعث عمومیت و تأثیر جهانی داستان می‌شود. در ظاهر، شاه فقط می‌خواهد بشنود که مردم درباره‌اش چه می‌گویند اما در عمق داستان، این شنیدن وسیله‌ای برای کنترل ذهن مردم است. او گوش می‌دهد نه از عشق به مردم، بلکه از ترس از آنها؛ وقتی حاکم همه‌چیز را می‌خواهد بشنود، درواقع دارد بر ارتباطات جامعه سلطه می‌یابد یعنی حتی کلمات مردم دیگر متعلق به خودشان نیستند پس گوش دادنِ شاه، شنود، جاسوسی و نظارت است.

صداهای مردم مثل موج‌اند، شاه نمی‌تواند آنها را از هم جدا کند؛ در نتیجه، صداها تبدیل به دیوار می‌شوند. دیواری از نویز، از ترس و بی‌معنایی. گوش شاه درنهایت فقط پژواک خودش را می‌شنود بنابراین ساختار صدا در داستان، استعاره‌ای از ساختار قدرت است؛ قدرتی که فقط صدای خودش را بازمی‌تاباند.

در روان‌شناسیِ داستان، گوش دادن شاه دوگانه است؛ او هم می‌خواهد بداند، هم نمی‌خواهد بشنود. گوش دادنِ او ترکیبِ کنجکاوی و وحشت است. این پارادوکس (میل و ترس هم‌زمان) دقیقاً همان چیزی است که او را دیوانه می‌کند چون هیچ انسانی نمی‌تواند هم شنونده‌ حقیقت باشد، هم از آن فرار کند. شاه در پایان دیگر نمی‌داند کدام صدا از بیرون می‌آید و کدام از درون؛ مرز میان مردم و ذهن خودش فرو می‌ریزد و در «دنیای صدا» گم می‌شود و این یعنی قدرت درنهایت در پژواک خودش می‌میرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها