سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ در چند سال اخیر، سینمای ایران نشان داده که در مواجهه با شخصیتهای تاریخی و پرترههای بیوگرافی، دچار ضعف بنیادین است. فیلم «مست عشق» به کارگردانی حسن فتحی، آخرین نمونه این ناتوانی است؛ آثاری که به جای کندوکاو در لایههای عمیق شخصیتها، به سطحیترین شکل ممکن به اسطورههایی میپردازند که قرنهاست جان تشنه مخاطبان را سیراب کردهاند.
اکران آنلاین «مست عشق» بار دیگر حساسیتها، ناکامیها و ناتوانی سینمای ایران در به تصویر کشیدن زندگی بزرگان ادب و فرهنگ را نشان میدهد. فیلمی که با حاشیههای زیاد سرانجام به اکران رسید ولی نتیجه نهایی و خروجی آن فیلمی ضعیف بود که نمیتواند کمکی به مخاطب داخلی و خارجی جهت معرفی این شخصیتهای بزرگ کند.
ضعف در ساختن فیلمهای بیوگرافی
سینمای ایران در ساخت فیلمهای زندگینامهای، همواره از دو آفت رنج برده است. اول، اسطورهسازی کلیشهای که شخصیت را از هرگونه کشمکش انسانی تهی میکند و دیگری، غرق شدن در جزئیات حاشیهای به جای تمرکز بر هسته دراماتیک زندگی قهرمان.
«مست عشق» هر دو آسیب را تمام عیار نشان میدهد. مولانا و شمس در این فیلم نه انسانهایی با لایههای روانشناختی پیچیده، بلکه پیکرههایی قالبی و تکبعدیاند که تعلیمات عرفانی در لفافه و دیالوگهای شعاری از زبانشان خارج میشود. مخاطب هیچگاه به درون این شخصیتها راه نمییابد و تنها نظارهگر حرکاتی از پیش تعیین شده است.
ضعفهای فیلمسازی فتحی
حسن فتحی، کارگردانی که روزگاری با آثارش توانسته بود نگاهها را به خود جلب کند، در سالهای اخیر روند نزولی آشکاری را تجربه کرده است.
«مست عشق» از نظر فرمی نیز اثری شکننده و بیثبات است. فضاسازی فیلم علیرغم هزینههای ظاهری، عمیقاً مصنوعی است؛ لوکیشنها حس اصالت تاریخی را منتقل نمیکنند و طراحی صحنه چنان حالتی مصنوع دارد که هر آن تماشاگر را یاد این میاندازد که در حال تماشای یک بازسازی تلویزیونی است، نه سفری به قونیه در قرن سیزدهم.
کارگردانی فتحی در این فیلم فاقد انسجام لازم است؛ نیمه اول با ضرباهنگی شتابزده شخصیتها را معرفی میکند و نیمه دوم چنان در حاشیههای عاشقانه و درگیریهای جنگی گم میشود که اصل ماجرا یعنی تحول روحی مولانا در اثر برخورد با شمس، به فراموشی سپرده میشود.
پژوهشهای ضعیف فیلم
نکته تأسفبارتر آنکه فیلم در شرایطی ساخته شده که منابع غنی و ارزشمندی برای پرداختن به زندگی مولانا و ارتباط معنویاش با شمس تبریزی در دست است. کتابهایی چون «پله پله تا ملاقات خدا» و «مست عشق» معروفترین آنها هستند و در کنار این دو، تاکنون صدها کتاب و مقاله دیگر در رابطه با زندگی مولانا و شمس انجام شده است که دست هر پژوهشگری را برای تحقیق باز میگذارد.
هرکدام از این متنها به فراخور خود، ابعاد مغفولماندهای از این رابطه عرفانی را واکاوی کردهاند. اما فیلم نه تنها به عمق این کتابها نمیرسد، بلکه حتی از آنها عقبتر است و اطلاع تازهای به مخاطب نمیدهد. انگار فیلمساز تصور کرده صرفاً به تصویر کشیدن اتفاقات مشهور، بدون تحلیل و تفسیر درست، برای ساختن یک اثر ماندگار کافی است.
مشکل اصلی فیلم جایی خود را نشان میدهد که از میانههای داستان، تمرکز از شمس و مولانا به کلی پرت میشود. آنچه آغاز شده بود همچون روایتی از عشق عرفانی، کم کم تبدیل به درام عاشقانهای سطحی میان شخصیتهای فرعی و کشمکشهای جنگیِ بیارتباط با اصل داستان میگردد.
گویی فیلمساز جسارت مواجهه با عمق این رابطه را از دست داده و به حاشیههای امن پناه برده است. سکانسهای مربوط به جنگ و عشقهای زمینی چنان بسط پیدا میکنند که انگار فیلمی دیگر را نظاره میکنیم؛ فیلمی که تنها به واسطه حضور بازیگرانی چون پارسا پیروزفر و شهاب حسینی، پیوندی سطحی با پرونده مولانا پیدا کرده است.
یک فرصتسوزی بزرگ
«مست عشق» را باید یک فرصتسوزی بزرگ لقب داد. فرصتی که میشد با آن گنجینهای از معنا و شناخت را پیش روی مخاطب ایرانی و حتی جهانی گشود، اما به واسطه سطحینگری، فضاسازی مصنوعی و گریز از عمق دراماتیک، به اثری بدل شده که نه تنها کمکی به شناخت مولانا و شمس نمیکند، بلکه گاه با تقلیل این رابطه والا درگیر کلیشههای تکراری و گمراه کننده میشود. مخاطب پس از دیدن فیلم، همچنان با پرسشهای بنیادین درباره چیستی این تحول عظیم روحانی، درباره ماهیت این عشق آسمانی، و درباره فرآیند دگردیسی شمس به مولانا، تنها میماند.
همچنین این فیلم در قالب یک همکاری مشترک با سینمای ترکیه، میتوانست فتح بابی جهت همکاریهای مشترک بعدی باشد؛ کاری که در سینمای جهان به وفور میافتد و کشورها برای تولید فیلم دست به سرمایهگذاری مشترک میزنند. به ویژه آنکه صنعت سینما در ترکیه از ایران بسیار جلوتر است و این همکاری مشترک میتوانست کمک زیادی به صنعتی شدن سینمای ایران کند، اما تمام این فرصتها به راحتی سوخت و از دست رفت.
سینمای ایران اگر میخواهد در ژانر بیوگرافی و پرترههای تاریخی موفق باشد، ناگزیر از بازتعریف رویکرد خود است. باید از سطح به عمق رفت، از تصویر به معنا رسید و به جای تکیه بر المانهای تزئینی و کلیشههای شعاری، جرأت کند کشمکشهای انسانی شخصیتهای بزرگ تاریخ را به تصویر بکشد. «مست عشق» نشان داد که بدون چنین بازنگری اساسی، حتی سوژههایی به عظمت مولانا جلالالدین بلخی نیز نمیتوانند سینمای ایران را از بحران روایت و شخصیتپردازی نجات دهند.
نظر شما