یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۴
در ایام بحران؛ اتحاد، سپری در برابر دشمن است

خراسان‌رضوی - در کوران روزهای سخت جنگ و در هنگامی که دشمنان قسم‌خورده، در کمین گسستن پیوندهای اتحاد ملی نشسته‌اند، ندای همدلی، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی حیاتی است. هنرمندانِ متعهد خراسان، این بار نه با خلق آثار هنری، که با قلم حقیقت‌نگار دلنوشته‌ها و سروده‌هایشان، بر لزوم همبستگی مردم ایران در برابر تهدیداتِ خارجی، فریاد می‌کشند.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): در روزهایی که سایه‌ سنگین جنگ، بر تنِ زخم‌خورده‌ میهنمان سنگینی می‌کند و دشمنانِ قسم‌خورده از دور و نزدیک، در کمینِ تکه‌تکه کردن استخوان این مرز و بوم نشسته‌اند، ندای همدلی نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی حیاتی است. روزهایی که مردمی رنج‌دیده، زیر بار مشکلاتِ اقتصادی کمر خم کرده‌اند و داغِ از دست دادنِ عزیزان، بر دلشان تازگی دارد، اما در برابر تهدید بیگانگان، چون کوهی استوار، آماده‌ دفاع از هویت و تمامیت‌ارضی کشور خود هستند. در چنین ایامی، هرگونه تفرقه و رخنه در اتحادِملی، شمشیر دشمن را تیزتر می‌کند و از این رو، همبستگی و همدلی، نه تنها یک شعار، بلکه چکیده‌ منطقِ بقا و پیمانی است که با وطن بسته‌ایم.

هنرمندانِ متعهد خراسان، در این برهه‌ حساس، با قلمِ خود، نه تنها اندوه دیرینه‌ ملت را فریاد می‌زنند، بلکه با نجوای همدلانه، بر ضرورتِ اتحاد در برابر خصم مشترک تاکید می‌کنند. این دلنوشته‌ها، نه صرفاً بیان رنج‌ها و تلخی‌های دوران جنگ و مشکلاتِ داخلی، بلکه فریادی است برای هوشیاری، اتحاد و همدلی. هنرمندان ما، با تکیه بر تجربه‌ زیسته‌ خود و درک عمیق از زخم‌های ملت، پیام روشن «با هم بودن» را در این روزهای سخت، منتشر می‌کنند. این یادداشت‌ها، تلنگری است بر وجدان همه‌ ما که چگونه می‌توانیم با کنار گذاشتن اختلافات کوچک، در برابر تهدید بزرگ بیگانگان، چونان سدی استوار بایستیم و حماسه‌ مقاومت را دوباره تکرار کنیم و چگونه اتحادِ ما، تضمین‌کننده‌ شکوه دوباره‌ سرزمین‌مان خواهد بود.

این خاک زرخیز، ققنوس‌وار از خاکسترش سر برمی‌آورد

عباس جانفدا هنرمند تئاتر کشورمان در خصوص روزهای سخت جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل بر ایران یادداشتی را برای خبرگزاری ایبنا به رشته تحریر در آورد:

روزهای سختی در حال گذر است. مردمی که زیر بار مشکلات بزرگ اقتصادی کمر خم کرده‌اند، مردمی که صبر و نجابتشان در برابر سوءمدیریت‌ها و بی‌کفایتی‌ها لبریز شده، مردمی که داغ بزرگ از دست دادن هزاران جوان سیاه‌پوششان کرده، حالا باید زیر باران بمب و موشک، اشک‌ریزانِ حال ناخوش وطن‌شان باشند و در میان این همه مصیبت و اشک باید مویه کرد بر حال هنر و هنرمندان این دیار که همیشه بار بزرگ مشکلات وطن بر دوششان بوده و هیچ‌کس غم‌شان را ندیده و غمگسارشان نبوده.

ایران پرشکوه، در تاریخ پرافتخارش رنج‌های بسیار دیده و پرشمار چشم نامحرم درپی فتح این خاک بوده، سرداران و نامداران بسیاری را به خاک سرد سپرده اما همیشه استوار مانده و ذره‌ای از این خاک پرمهر طعمه‌ چنگال بیگانه نشده، این‌بار هم این خاک زرخیز، ققنوس‌وار از خاکسترش سر برمی‌آورد و در جهان نامور می‌شود.

خدایا خودت حافظ میهنم از شر پلشتی‌ها و کینه‌ورزی‌ها باش.

پیمان ناگسستنی است؛ پیمان با وطن

محمد ملتجی هنرمند پیشکسوت تئاتر مشهد نیز این سروده را برای این روزهای سخت سرود:

آهنگ جاودانه رسد از سرای مان
یعنی وطن به فخر بماند برایمان
پیمان ناگسستنی است پیمان با وطن
هستیم استوار به عهد و وفای‌مان
بیگانه را قدم به این خاک پاک نیست
بنگر به دشت‌های پر از لاله های مان
ای سبز ایستاده به دوران، بمان به فخر
پا وامکش ز معرکه، ای جان جانمان
آرش! هزار چِشمه‌ی خورشید چَشم توست
بر مرگِ شب بتاب به نور دعایمان
ماآرشیم وجان به سرِسرزمین کنیم
ما وارث صلا و شکوه پدرهایمان

دشمن وقتی به مردم حمله کند، یعنی از شکست می‌ترسد

فرشید تمری، نویسنده و کارگردان تئاتر نیز برای ایبنا نوشت:

عجب نسل عجیبی هست این نسل ما! ایران بعد از جنگ جهانی جنگی ندید تا نوبت به نسل ما رسید، دوبار جنگ دیدیم و هر دوبار هم با ابرقدرت‌های جهان، فقدان رهبر ایران را دوبار به چشم دیدیم، در کنار درد و غم‌های بی‌پایان، این نسل ما احساسی را تجربه کرد که منحصر به‌فرد بود و هست.
حس غرور و قدرت، این‌بار هم مثل قبل گویی رهبرمان به تعداد مردم ایران تکثیر شده.

جنگ هرگز خوب نبوده و نیست اما وقتی این جنگ به تو تحمیل می‌شود چاره‌ای نداری جز ماندن و نسل من در جنگ هشت ساله ماند و خوب ماند. با بزرگ‌ترین قدرت‌های نظامی آن روزگار جنگیدیم و ماندیم.
امروز سرنوشت نسل من و نسل امروز به‌ هم گره خورده هر ۲ نسل خسته‌ایم از سوءمدیریت‌ها، حق‌کشی‌ها و دردها، دردهایی که هرگز باعث نشده از جنگ امروز غفلت کنیم، این‌بار در کنار تو جوانِ نسل امروز، وارد نبردی شدم که برای من آشناست.
دشمن وقتی از شکست می‌ترسید ابتدا به مردم حمله می‌کرد و بعد ستون پنجم‌اش درون شهر را نا آرام می‌کرد و امروز درست همان روش و همان مسیر با این تفاوت که بیشتر ترسیده و غافلگیر شده و این غافلگیری به‌خاطر نگاه هوشیار نسل امروز ماست.
دشمن وقتی ناامید می‌شد رفتارش از نبرد مردانه و روبه‌رو به‌سمت زنان و کودکان می‌رفت درست مثل امروز.
گویی فراموش کرده که اینجا ایران است، اینجا ونزوئلا نیست که بتوانی معادن‌اش را به‌سرقت ببری. اینجا می‌گویند:
اگر سربه سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

اگر پشت یکدیگر نباشیم، دمار از روزگارمان در می‌آورند

هدا حشمتیان، دیگر هنرمند خراسانی نیز، با تحریر یادداشتی برای ایبنا نوشت:

با دختر عمه و پسرعمه‌ها مثل سگ و گربه بودیم. توی حیاط بزرگِ خانه مادربزرگ، مدام تو سر و کله هم می‌زدیم. اما هیچ وقت دعوای‌مان به پای دعواهایی که با بچه‌های محله بالایی داشتیم نمی‌رسید. وقتی می‌رفتیم توی کوچه دیگر یادمان می‌رفت چند دقیقه قبلش سر چیزهای ریز و درشت با هم دعوا کرده‌ایم. یک‌بار دعوای‌مان خیلی بالا گرفت، از آن دعواهای شیش دونگ، سر ترقه چهارشنبه‌سوری بود. وقتی رفتیم داخل کوچه هرکدام‌مان از سر لجبازی با آن یکی‌ها پشت بالامحله‌ای‌ها در آمدیم. اما آخر سر همه‌مان یک کتک حسابی خوردیم، چون تک افتاده بودیم.

مادربزرگ که بهش می‌گفتیم دادا، برمان گرداند توی حیاط. ابروهاش در هم بود. دست می‌کشید به سربندش، آرام می‌گفت: «روله، استخوان هَمم اگه جویدین، اون بیرون جلو بالا محله‌ای ها پشت هم دربیاین»

حالا نه از بالا محله، از یک قاره دیگر و ۵ هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، یک آدم قلدر آمده رُس‌مان را بکشد. چه مذهبی باشیم چه غیر مذهبی، چه این‌طرفی چه آن‌طرفی، بالا محله‌ای‌ها برای‌شان توفیر ندارد. تک اگر بیفتیم دمار از روزگارمان در می‌آورند.

امروز صحبت «ایران‌مان» است

رعنا محسنی، هنرمند خراسانی نیز نوشت:

امروز وقت فکر کردن به هیچ چیزی جز وطن نیست، همه ما از بی‌کفایتی برخی مسئولان رنج دیدیم، در جوانی زیر بار مسئولیتی سنگین‌تر از سن‌مان مو سفید کردیم، به هر نقطه‌ای که خیره شدیم پشتش کلی فکر بود که اصلا قد و قواره سن ما نبود، سکانس غمگین سریال‌ها اشک‌مان را درآورد نه اینکه با فیلم ارتباط گرفته باشیم، نه!

ما بهانه‌ای برای زار زدن می‌خواستیم. امروز پول جمع می‌کردیم که فردا آرزوی کوچک‌مان را برآورده کنیم اما، فردا ده قدم از آرزوی‌مان دور می‌شدیم، حسرت خیلی چیزها به دل‌مان ماند، از سفرهای پر از ریخت و پاش، تا مهمانی‌های رنگارنگ که خب کمترین توقع در یک زندگی معمولی‌ست.

از چهارچرخ ناامنی برای رفت و آمد، تا سقفی برای زندگی که لازمه یک زندگی معمولی‌ست. می‌بینی، ما همدردیم. من این لحظه‌ها را از زبان کسی نشنیدم بلکه در این لحظه‌ها زندگی کردم، پس خوب می‌فهمم اما امروز صحبت هیچ جناح و جبهه‌ای نیست، امروز فقط بحث وطن است، وطنی که سگ‌های هار پشت دروازه‌هایش صف کشیده‌اند تا تکه‌تکه اش کنند.

امروز صحبت «ایران‌مان» است ایرانی که هویت و آبروی ماست. من با هیچ‌کس سر هویت و آبرویم شوخی ندارم، شما چطور؟

تا ثبات و امنیت کامل حتی اگر ماه‌ها و سالی طول بکشد در خیابان‌ها هستیم، امیددارم که خدا با ماست و به گفته رهبرانمان خون بر شمشیر پیروز است مرگ و نابودی صهیون و اسراییل و آمریکا فرا رسیده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها