سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: غروب چهارم اسفندماه ۱۴۰۴، ادبیات ایران یکی از بازیگوشترین، جسورترین و نوگراترین فرزندان خود را از دست داد. غزل باباچاهی، دختر این شاعر بلندآوازه، خبر کوچ ابدی مردی را تأیید کرد که دههها با کلمات، نه فقط شعر، که «وضعیتهای دیگر» را خلق میکرد. علی باباچاهی، شاعری که از کرانههای نیلگون بوشهر برخاسته بود، پس از ۸۳ سال زیستن در تلاطم کلمه و نقد، سرانجام در سکوتی که به تلخی طنزهای سیاهش میمانست، به دریا پیوست.
باباچاهی متولد ۱۳۲۱ در بندر کنگان بود؛ مردی که الفبای شاعری را در بوشهر آموخت، در شیراز صیقل داد و در فضای روشنفکری تهران به بلوغ رساند. او از تدریس در کلاسهای درس بوشهر تا سردبیری مجلهی «تکاپو» و مسئولیت صفحات شعر «آدینه»، همواره در جستجوی افقهایی بود که دیگران از دیدنش هراس داشتند.
کارنامهی ادبی باباچاهی، اقیانوسی از تنوع است. او که در دههی چهل با مجموعههایی چون «در بیتکیهگاهی» و «جهان و روشناییهای غمناک» به عنوان شاعری عاطفی و تصویرگرا شناخته میشد، در دهههای بعد با چرخشی شگفتانگیز، جریانی را نمایندگی کرد که خود آن را «شعر در وضعیت دیگر» نامید. او با انتشار بیش از ۳۰ مجموعهی شعر، از جمله «نمنم بارانم»، «عقل عذابم میدهد» و اثر تحسینشدهی «این کشتی پراسرار» (برگزیدهی جایزه احمد شاملو)، ثابت کرد که شعر پسانیمایی میتواند همزمان هم عمیق باشد و هم با طنزی رندانه، ساختارهای صلب زبان را در هم بشکند.
اما باباچاهی فقط یک شاعر نبود؛ او محققی خستگیناپذیر و منتقدی تیزبین بود. اثر سترگ او، «گزارههای منفرد»، به عنوان یکی از مراجع اصلی بررسی انتقادی شعر معاصر ایران، گواهی بر اشراف بینظیر او بر جریانهای ادبی است. او حتی از ادبیات کودک و پژوهش در موسیقی بومی جنوب (شروهسرایی) نیز غافل نماند. مستندهایی چون «این قیافه مشکوک» و «این هم یک شوخی بود»، تلاشهایی سینمایی بودند تا چهرهی این «شاعر وضعیت دیگر» را در قاب تصویر ماندگار کنند؛ شاعری که معتقد بود دنیا همیشه اشتباه میکند و زیباییاش دقیقاً در همین است.
امروز اگرچه جسم باباچاهی از میان ما رفته، اما میراث او در سطرهای بازیگوش، در نقدهای جسورانه و در نگاهی که همواره به دوردستها دوخته شده بود، جاری است. او با لبخندی که در عمق کلماتش پنهان بود، به ما آموخت که میتوان در عین جدیت، با جهان شوخی کرد و حتی در غارهای پر از نرگس، ردپای پیکاسو را در آبهای خلیج فارس جستوجو کرد.
به بهانه پرواز این «دریامردِ» جنوبی، به سراغ بهزاد خواجات - شاعر، پژوهشگر و منتقد ادبی - رفتیم و در گفتوگو با او به واکاوی میراث ماندگار باباچاهی پرداختهایم. با ما همراه باشید:

مرحوم باباچاهی نظریهای با عنوان «شعر در وضعیت دیگر» دارند. ایشان با این نظریه به دنبال چه تغییری در ذائقه شعری مخاطب بودند و تا چه حد در این مسیر موفق عمل کردند؟
برای بررسی جایگاه ایشان، باید جریانهای شعری پس از نیما و تحولات دهههای اخیر را در نظر گرفت. این تحولات پیوندی تنگاتنگ با شرایط سیاسی، فلسفی و اجتماعی تاریخ ما دارند. بعد از دهه هفتاد، فضایی تکثرگرا در عرصههای اجتماعی و سیاسی پدید آمد که با ترجمه آرای فلاسفه پستمدرنیست همراه شد. این امر، شعر فارسی را به سمت «زبانمحوری» سوق داد؛ یعنی اعتنا به بازیهای زبانی و استقلال متن، و کمرنگ شدن مسائل برونمتنی.
نقش آقای باباچاهی در این میان بسیار پررنگ بود. ایشان در نظریات خود این شرایط جدید را تبیین و آکادمیک کردند. شعر خود ایشان نیز همواره پشتوانه نظریاتشان بود و به نوعی یک کلاس آموزشی برای درک شعر پیشرو محسوب میشد.
پس از آقای باباچاهی، جامعه شعری ما دچار چه خلئی خواهد شد؟
تاریخ همیشه شخصیتهای خودش را میسازد. مقاطع ادبی هیچگاه از چهرههای برگزیده خالی نمیمانند. همانطور که نیما برآیند یک مقطع تاریخی بود، من معتقد نیستم که صرفاً شخصیتها تاریخ را میسازند؛ بلکه وضعیت سیاسی و اجتماعی است که شخصیتهای خود را برمیگزیند و آنها را به نماد آن دوران تبدیل میکند. آقای باباچاهی نقشی بیبدیل در پیشبرد شعر زبانی پس از نیما داشتند و نبود ایشان ضایعهبار است، اما شعر امروز به مسیر خود ادامه داده و شخصیتهای جدیدش را خواهد یافت.

باباچاهی از معدود شاعرانی بود که همواره بهروز ماند و با نسل جوان همراه بود. این پویایی ناشی از چه ویژگی در شخصیت ایشان بود؟
دقیقاً همینطور است. در حالی که بسیاری از همنسلان ایشان در پی حفظ پرستیژ سنتی خود بودند، باباچاهی با یک هوشمندی غریزی، خطرِ ورود به ورطه «شعر تجربی» را پذیرفت. این کار برای شاعری جاافتاده بسیار خطرناک است، چون اگر شکست بخورد، داشتههای پیشین خود را هم از دست میدهد. اما ایشان این جسارت را داشتند. بهویژه زمانی که مسئول صفحات شعر مجله «آدینه» بودند، با معرفی هوشمندانه شاعران جوان، پیوندی عمیق با نسل نو برقرار کردند و همپای آنها در تجربهگرایی پیش رفتند.
لطفا درباره طنز خاصی که در شعر ایشان وجود دارد و تجلی آن در زندگی روزمرهشان هم بفرمایید.
شخصیت شاعرانه است که شگردهای شعری را رقم میزند. در شعری که ایشان «وضعیت دیگر» مینامند (و به شعر پستمدرن شهرت یافته)، طنز نقشی کلیدی دارد؛ زیرا روایتهای کلان و مقدس را به چالش میکشد. در این فضا، مفاهیم جنبهای زمینی و غیرقدسی پیدا میکنند. برای مثال، معشوق که در شعر سنتی امری قدسی و دستنایافتنی بود، در شعر باباچاهی به شخصیتی عادی و روزمره تبدیل میشود که شاعر با او رابطه انسان با انسان دارد.
نکته دیگر اینکه شعر ایشان بیش از آنکه وامدار گزارههای استدلالی و منطقی باشد، شعری «افشانشی» و القایی است. ایشان کشفهای زبانی خود را به شکل پرتابگونه در اختیار خواننده قرار میدهند. باباچاهی معتقد بود زبان رسمی و عادی، درگیر مناسبات سیاسی است؛ لذا برای رهایی، باید علیه این نظم زبانی شورید.

دلبستگی باباچاهی به جنوب و بوشهر چقدر در ساختن هویت شعریاش نقش داشت؟
شعرهای اولیه ایشان متأثر از اتمسفر بوشهر و عناصر بومی جنوب بود. اما در دورههای بعدی، بهویژه پس از دهه هفتاد، تأثیر محیطی کمرنگ شد و جای خود را به بازیهای زبانی داد؛ هرچند گاهی از قابلیتهای لهجه بوشهری در ساختارهای زبانی شعرشان بهره میبردند.
جایگاه کتابهای تحقیقی و نقدهای ایشان را در تبیین شعر معاصر چطور ارزیابی میکنید؟
ایشان شاعری «ذووجهتین» بودند که نشان از وسعت اندیشه ایشان داشت. کمتر شاعری را داریم که هم شعر سنتی و هم شعر پیشرو را به خوبی بشناسد و در عین حال آثار تئوریک آکادمیک موفقی داشته باشد. زبان نقد ایشان دوگانه بود؛ گاهی آکادمیک و بسیار رسمی (مثل کتاب «شعر و شاعران در جنوب») و گاهی غیررسمی، پویا و آمیخته به طنز (مثل کتاب «گزارههای منفرد»).

شما با ایشان معاشرت نزدیکی داشتید. دغدغه سالهای اخیر ایشان چه بود؟
رابطه من با ایشان از سال ۱۳۷۳ و دوران مجله «آدینه» آغاز شد؛ زمانی که ایشان با رویکردی متفاوت، شعر من و چند نفر دیگر را چاپ کردند که تأثیر زیادی در دیده شدن ما داشت. در سالهای اخیر هرچند ارتباطشان با مطبوعات کمتر شده بود، اما همچنان نگاه منتقدانه و تیزبین خود را حفظ کرده بودند. من در چندین جشنواره با ایشان داور بودم و میتوانم به شرافت و نگاه سلامت ایشان نسبت به شعر گواهی دهم.
اگر بخواهید آقای باباچاهی را در یک عبارت خلاصه کنید، آن چیست؟
«شیداییِ زبانِ محزون».
نکته ناگفتهای درباره ایشان مانده است؟
باباچاهی شخصیتی «جامعالاطراف» داشت. شاید از نظر گستردگی فعالیت (روزنامهنگاری، کار فولکلوریک، نقد و ترجمه) کسی به پای شاملو نرسد، اما باباچاهی گزینهای قابل اعتناست که میتواند در کنار بزرگی چون شاملو یا در افقی دیگر در کنار رضا براهنی قرار بگیرد.

صحبت از رضا براهنی شد؛ گویا ایشان با آقای براهنی هم چالشهایی داشتند. تفاوت نگاه این دو در چیست؟
در دهه هفتاد که بحث شعر زبانی مطرح شد، آقای براهنی در کارگاههای خود رویکردی بسیار تجریدی و صنعتمدار داشتند؛ یعنی میخواستند نظریات فلسفی ترجمهشده را مستقیماً در شعر پیاده کنند. اما نگاه آقای باباچاهی و همراهان ایشان این بود که ما این نظریات را به عنوان یک «امکان» (و نه یک پیشفرض صلب) بررسی کنیم و معتقد به حفظ پیوستگی با سنت در کنار نوآوری بودیم.
همچنین ایشان چالشی جدی با جریان «سادهنویسی» داشتند. به یاد دارم مناظرهای میان ایشان و آقای شمس لنگرودی شکل گرفت. من هم در آن مقطع مقالهای مفصل در دفاع از جبهه شعر زبانی نوشتم که بعدها آن را به یک مقاله علمی-پژوهشی بر پایه نظریه «ریزوماتیک» دلوز تبدیل کردم و در مجله دانشگاه تبریز به چاپ رسید تا تفاوتهای مبنایی شعر باباچاهی و شمس لنگرودی را تبیین کنم.

نظر شما