به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «جادههای ناتمام» خاطرات خدیجه بشردوست، همسر محمدعلی (عزیز) جعفری یکی از فرماندهان دفاع مقدس است که از زبان او روایت میشود؛ روایتی زنانه که لحظات مهم زندگی مشترکشان را در دل سالهای جنگ بازگو میکند. این اثر نشان میدهد که همسران آنها چگونه در کنار مردانشان، رنجها و دشواریهای این سالها را تحمل کردهاند. کتاب با روایت این تجربهها، سهم زنان در جنگ را یادآور میشود و بر اهمیت نگاه زنانه به جنگ تأکید میکند؛ نگاهی که چهره جنگ را ملموستر میسازد.
کتاب روایت زندگی خدیجه بشردوست از تیرماه سال ۱۳۶۰تا انتهای تیرماه سال ۱۳۶۷ یعنی تا زمان پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و بازگشت سردار جعفری بهسمت شمال (بابلسر) است. راوی در این اثر، چگونگی زیست بانویی را توصیف میکند که همسر یکی از فرماندهان جنگ بوده و در شهرهایی مانند اهواز، اسلامآبادغرب، اندیمشک و تهران زندگی کرده است.
بخشی از خاطرات خدیجه بشردوست را انتخاب کردیم که در بحبوبحه علمیات خیبر است و زنان منتظرند تا عملیات تمام شود و همسرانشان برگردند اما برای همه همسران منتظر این چنین نیست.
میدانستم عملیاتی در پیش است
«دوباره باردار بودم. روزهای آخر بهمن ۱۳۶۲ بود. بیحوصله و کلافه، تنهایی به خانه و زندگیام می رسیدم. دست و دلم به کار نمیرفت. نگران آقاعزیز بودم بتول هم مدام بیتاب بود و بهانه پدرش را میگرفت. چند ماهی میشد دائم توی منطقه بود. چیزی به من نمیگفت، ولی میدانستم عملیاتی در پیش دارند.
یک روز ظهر ساعت دو تلویزیون اعلام کرد: «عملیات بزرگ خیبر در منطقه هور شروع شده است. مدام فیلم بسیجیها را نشان میداد که سوار قایقها از آبراههای میان نیزار میگذشتند و بادگیرهای آبی و خاکی رنگ تنشان بود توی یکی از فیلمها دیدم روی یک تابلو نوشته بودند: «لبخند بزن بسیجی برایم جالب بود. همهشان سوار قایق میخندیدند و از لای نیزارها برای دوربین دست تکان میدادند. فکرم پیش آقاعزیز بود. برای همین، مدام اخبار گوش میدادم. گوینده خبر میگفت: «اولین بار است که ایرانیها عملیات آبی خاکی انجام دادهاند.»

تازه فهمیدم عزیز توی این چند ماه، بدون اینکه به من چیزی بگوید توی همین منطقه بوده و با بقیه فرماندهان برای این عملیات برنامهریزی کردهاند.
این روزها را با نگرانی برای عملیات و بیخبری از آقا عزیز پشت سر میگذاشتم دوری از خانوادهام هم اذیتم میکرد. کم کم با خانهتکانی همان دو اتاقی که داشتیم، سرم را گرم کردم که این یکی دو هفته آخر سال هم بگذرد. توی دلم خدا خدا میکردم این آخرین عملیات باشد. جنگ تمام شود و ما سر خانه و زندگی خودمان برگردیم. مدام دلشوره آقا عزیز را داشتم. بعضی شبها خوابم نمیبرد یا نیمه شب با ترس از خواب میپریدم.
وقتی عملیات می شد، کابوس ما آمدن پیکی بود که خبر شهادت فرماندهی را میآورد اول که صدای دویدن در پلهها میآمد، تنمان میلرزید که الان زنگ کدام خانه را میزنند و خبر شهادت عزیز کدام خانواده را میدهند! در این ساختمان بیشتر فرماندهان زندگی میکردند؛ برای همین خبرهای زمان عملیات اینجا زیاد شنیده میشد. توی هر عملیات چند نفر از این فرماندهها شهید میشدند و خانوادهشان از ساختمان میرفت و یکی از همسایههایمان کم میشد.
حمیدآقا دلش نمیخواست از همسر و بچههایش دور باشد!
این جور وقتها، کمی بعد از دادن خبر، استیشنی میآمد و همان اسباب و اثاثیه مختصر خانواده شهید را بار میزد و میبرد شهر خودشان. این صحنه تلخ و غمانگیزی برای همه ما بود. این خبرها نگرانی همیشگیمان بود که مثل باری روی شانهمان سنگینی میکرد و با خودمان این طرف و آن طرف میبردیم. نمیدانستیم فردا نوبت کداممان است!
یکی از همین روزهای اسفندماه بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم آقا عزیز بود صدایش میلرزید سلام کرد. گفتم: سلام خوبی؟ جواب داد: «خدیجه حمید آقای باکری هم شهید شد برو پیش خانم امیرانی که تنها نباشه.» زود قطع کرد. همان جا پای تلفن نشستم باورم نمیشد. قیافه، آقا حمید همهاش جلوی چشمم بود. وقتی حسن آقای باقری هم شهید شد، یاد اولین باری افتادم که دیدمش. حالا نوبت حمید آقای باکری بود. یاد روزی افتادم که خانمهایشان مهمان ما بودند و خانم او میخواست برگردد ارومیه، پیش خانوادهاش. میگفت: «زندگی با دو تا بچه اینجا برام سخته.» اما حمیدآقا دلش نمیخواست از همسر و بچههایش، احسان و آسیه، دور باشد.
حالا چه کسی این خبر را به فاطمه خانم میدهد؟ واقعاً سختتر از این کار هم هست؟ گفتم بروم اتاقشان چه بگویم؟ روشن خانم داشت با بنول بازی میکرد. خبر را به گفتم. او هم شوکه شد. گفتم: «تا حکیمه خوابه و شما پیش بتول هستی، برم سری به خانم حمیدآقا بزنم.»
از پلهها که پایین رفتم دیدم پشت درشان چند جفت کفش است. رفتم تو. انگار اول، خبر را به خانم آقامهدی که در ساختمان کناریمان بود، داده بودند تا بیاید به او بگوید و پیشش بماند. همه گریه میکردند.

ناراحتیشان از این بود که آقاحمید جسد نداشت
بیشتر ناراحتیشان از این بود که آقا حمید جسد نداشت مثل برادرش، علیآقا که زمان شاه شهید شده بود. کم کم همسایهها هم خبردار شدند و آمدند پایین. ناراحت و مضطرب بودیم که دفعه بعد همسایهها در اتاق کدام یک از ما جمع میشوند!
آن روز هم با خانمها و همسر آقامهدی کمک کردیم اثاث ضروری خانه حمیدآقا را جمع کردیم و فاطمه خانم امیرانی با اثاثشان همراه دو بچه و جاریاش، خانم آقامهدی، برگشتند ارومیه. بعد از رفتن آنها، تا چند روز پکر بودیم. جایشان خالی بود. بعد از هر عملیات چند همسایه را از دست میدادیم. با اینهمه چارهای نبود؛ باید هر جوری بود، زندگی میکردیم و بچه ها را از آب وگل در میآوردیم.

بتول و حکیمه جلوی چشممان بزرگ و بزرگتر میشدند و دیدنشان ناراحتیمان را کمتر میکرد. بتول تازه بلند میشد و چند قدم کوتاه برمیداشت و دوباره زمین میخورد. دیدن تلاش او برای راه رفتن، زندگی را در دل جنگ شیرین میکرد. کاش آقاعزیز بود و این افتادن و بلند شدنهای دخترش را میدید و کیف میکرد.
دو هفته مانده به عید، هنوز عملیات خیبر تمام نشده بود. رادیو دائم مارش میزد و خبرهای عملیات را میگفت. بعضیها شهید شده بودند. بعضی خانوادهها هم چون بمباران شهرها زیاد بود، رفته بودند شهرشان. ساختمان خلوت بود من و روشن خانم مانده بودیم و خانواده دیگری که شوهرش در تدارکات کار می کرد.
هنوز غم آقاحمید تازه بود که شنیدیم آقا ابراهیم همت هم شهید شده است. عملیات خیبر در فاصله کمتر از دو هفته، همسر دو تا از دوستانمان را ازشان گرفته بود. خانم همت رفته بود شهرشان. این بار، این غم برایمان سنگینتر بود. چون صاحب عزا و بقیه همسایهها در ساختمان نبودند. شهادت ابراهیم آقا توی ساختمان غریبانه بود. گفتم: «خدایا، چقدر غم روی غم بذاریم؟! خدا لعنت کنه صدام رو که آتیش به جون و زندگیمون انداخت!» با روشن خانم شام غریبانی برایش گرفتیم و گریه کردیم.
چند روزی که به عید مانده بود هم گذشت. راستش شوقی برای عید و تازه شدن طبیعت نداشتیم! برای همین، وقت نکردیم برویم بابلسر. دلم برای خانوادهام تنگ شده بود. هوای بهار شهر خودم و شکوفههای خانه پدرم را کرده بودم. میخواستم زودتر بروم بابلسر. خدا کند ننهآقا بگذارد دوباره دستهایش را حنا بگیرم! رنگ و بوی دستهای حنا گرفتهاش سرحالم میکرد. ننه آقا نمیدانست باردارم. سر بتول، هر وقت میرفتم، بابلسر میگفت: «دخترجان، سنگین شدی. بیشتر استراحت کن.» خوشم میآمد حواسش به من بود. قربان صدقهاش میرفتم. اگر دوباره می رفتم بابلسر و میفهمید باردارم، لابد همین حرفها را میزد و من هم از شوق بغلش میکردم و میبوسیدمش.
توی همین حال و هوا بودم که برادر شوهرم، آقامحمود، تلفن کرد و گفت: «مادرتون اومده تهران و میخواد بیاد پیش شما. دلش براتون تنگ شده. من و همسرم هم برای کاری میخوایم بریم ایلام، اون رو با خودمون میاریم.» این خبر، دل تنگیام را شست و برد. انگار دنیا را به من داده بودند...
نظر شما