سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمد فنائی اشکوری، استاد فلسفه و عرفان تطبیقی؛ فلسفه در جانمایهٔ حقیقی خود، هنر نیک زیستن و دانش روشناندیشی برای ساختن حیاتی انسانیتر است. اگر فلسفه را تنها در حصار مفاهیم انتزاعی و مجرد محبوس کنیم، آنرا از رسالت اصلیاش تهی کردهایم. بیگمان، مباحث پایهای در هستیشناسی، معرفتشناسی و انسانشناسی، سنگبنای ضروری این بنای رفیع هستند؛ اما این سنگبناها برای برپایی قصر زندگی است، نه آنکه خود، غایت نهایی باشند.
فلسفه را نه با "موضوع" که باید با "روش" تعریف کرد. روش عقلی و تفکر نظاممند، چراغی است که میتواند همهٔ عرصههای زندگی انسان را روشن کند: از سیاست و اقتصاد و تمدنسازی گرفته تا اخلاق، هنر و روابط روزمره. فلسفهٔ مطلوب، فلسفهای است که پا به عرصهٔ عمل میگذارد و دغدغهاش "چگونه زیستن" است. فیلسوف حقیقی، همچون طبیبی حاذق و دلسوز، نباید تنها به تشریح نظری بدن بپردازد، بلکه باید درد جامعهٔ بشری را تشخیص دهد و برای درمان آن نسخهای بیندیشد.
فیلسوف متعهد، "دردمند" است. او نسبت به رنجها، بیعدالتیها، سلطهگریها و نیازهای واقعی انسانها حساس است. وقتی بمباران شهرها را ویران میکند و انسانها را تکهتکه، فیلسوف نمیتواند در برج عاج خویش نشسته و دربارهٔ "جزء لایتجزا" بحث کند. وقتی هیولای استکبار و ستم جهانی، به جنایت و بردگیکشی مشغول است، فیلسوف مسئول نمیتواند صرفاً به بحثهای تاریخی دربارهٔ "هیولای ارسطویی" بسنده کند.
پرسش او این نیست که "آیا هیولا وجود دارد؟ "؛ هیولا وجود دارد. بدجوری هم وجود دارد. مشکل اینجاست که اگر این هیولا وجودش ادامه یابد، آنگاه ما وجود نخواهیم داشت. پس پرسش فوری و حیاتی این است: "اکنون که این هیولای واقعی وجود دارد، چگونه باید با آن مقابله کرد و جان انسانها را نجات داد؟ " همچنان بحث وجود و عدم است منتهی در ساحتی دیگر و بس مهمتر!
این نگرش، فلسفه را از یک بازی فکری لوکس و بیثمر، به یک نیروی پیشبرنده و تغییردهنده تبدیل میکند. همچنان که مولانا اشاره میکند، باز کردن عقدههای کیسهٔ تهی، اگرچه ممکن است از نظر فنی عملی باشد، اما سود واقعی ندارد. فلسفه باید به سراغ گرههای واقعی زندگی برود؛ گرههایی که گشودنشان رنج را میکاهد، عدالت را میگستراند و سعادت فردی و جمعی را ممکن میسازد، البته این هرگز به معنای نفی ارزش مباحث بنیادین و اعتقادی نیست. این مباحث، زیرساختهای فکری هر تمدنی را شکل میدهند، اما خطر آنجاست که فلسفه در این مباحث متوقف شود و از پرداختن به مسائل زنده و ملموس حیات انسان غافل بماند. فلسفه نباید "هدف" خود را فراموش کند: هدف، کنجکاوی محض نیست، بلکه کمک به تحقق زندگی اصیل و شکوفا برای انسان است؛ هم در دنیا و هم در پیوند با آرمانهای متعالی.
در نهایت، ما با دو سنخ فیلسوف روبرو هستیم: فیلسوف بیدرد و برج عاجنشین که فلسفه را محدود به مباحث انتزاعی میداند، و فیلسوف دردمند، متعهد و مسئول که حکمت را چراغی برای تفسیر هستی و وسیله ای برای تغییر جهان به سوی نیکی میشناسد. فلسفهٔ حیاتبخش، فلسفهای است که از آسمان انتزاع به زمین زندگی فرود میآید، دستش را به زخمهای بشریت میزند و با عقل و تدبیر، در پی التیام آنها برمیآید.
اگر فلسفه بخواهد لقب «اسلامی» را داشته باشد، نمی تواند فقط تماشاچی صامت بیعدالتیها و رنجهای بشر باشد! وقتی جامعه در نبرد و جنگ است، فلسفه و فیلسوف هم باید وارد میدان معرکه نبرد شود، مهمات عقلانی نبرد را تامین کند و با سلاح عقلانیت دشمن را ازپای درآورد.

بازخوانی جایگاه و رسالت فلسفهٔ اسلامی
۱. تقدم فلسفه بر سایر علوم و معارف
همهٔ علوم و معارف انسانی، بهدلیل نیاز به مبانی، مفروضات و روششناسیِ مستدل، بهنحوی متوقف بر فلسفهاند. فلسفه با پرداختن به پرسشهای بنیادین دربارهٔ وجود، معرفت و ارزش، زیرساختِ فکری سایر دانشها را فراهم میکند و از این حیث، بر آنها تقدم رتبی و منطقی دارد. به زبان گذشتگان اثبات موضوع و مبادی علوم دیگر برعهده فلسفه است، از این رو کلیه معارف بر فلسفه ابتنا دارند.
۲. ماهیت فرآیندی فلسفه
فلسفه را باید بیش از هر چیز یک فرآیند و مهارتِ تفکرِ عقلیِ نظاممند دانست، نه صرفاً مجموعهای از نظریهها و مکاتب تاریخی. این نگاه، فلسفه را از باور به یک دسته اصول و نظریهها رها کرده و آنرا به یک فعالیت زنده و مستمر تحلیلی و استدلالی تبدیل میکند.
۳. هویت در عین گشودگی
فلسفه اسلامی سنتی اصیل و دیرپاست. تفکر فلسفی ما در چارچوب این سنت جریان دارد. با این حال، فلسفه بهمثابه میراث مشترک عقلی بشری، جهانی است. وفاداری به هویت فلسفی اسلامی، هرگز به معنای انزوا و بستن درها بر دستاوردهای دیگر مکاتب فلسفی نیست. بهرهگیری انتقادی و خلاق از این دستاوردها، برای پویایی فلسفهٔ ما ضروری است.
۴. فلسفه بهمثابه فنّ نیکو زیستن
فلسفه نظام فکری فراگیر است که شامل حکمت نظری عملی است و هدف نهایی آن، کمک به نیکزیستی فردی و جمعی است. از این رو به جامعیت فلسفه باید توجه داشت.هم بعد نظری (تأمل در مبانی) آن را باید جدی گرفت، هم بعد عملی (هدایت کنش و تمدنسازی) آنرا. چنین فلسفهای هرگز ایستا نیست، بلکه همراه با تحولات زندگی و مقتضیات زمانه، پویا و متحول میشود.
۵. دو گونه فلسفه
تفکر فلسفی معمولاً یکی از دو مسیر را پیشِ روی انسان میگذارد: یا افقهای تازهای از معرفت را بر او میگشاید و او را به منابعی فراتر از عقل محدود بشری رهنمون میشود، یا بر این نتیجه پای میفشارد که انسان جز عقل تجربی و استدلالی خود راه دیگری برای شناخت جهان در اختیار ندارد. بر همین اساس، میتوان از دو نوع کلی فلسفه سخن گفت:
۱. فلسفهٔ خودبسنده و سکولار
این نوع فلسفه، عقل را تنها مرجع معتبر معرفت میداند و همهٔ منابع دیگر، مانند وحی و شهود را یا نامعتبر میشمارد یا بیرون از قلمرو شناخت میگذارد. در این نگرش، انسان تنها با اتکای بر خرد استدلالی و تجربهٔ حسی میکوشد به جهان معنا بدهد و نظام معرفتی خود را بنا کند.
۲. فلسفهٔ پیونددهندهٔ عقل و وحی
در نوع دوم، فیلسوف حرکت خود را از عقل آغاز میکند، اما در نقطهای به این درک میرسد که عقل به تنهایی برای درک همهٔ ابعاد هستی کفایت نمیکند. در این گونه فلسفه فیلسوف از عقل شروع به حرکت می کند، اما در مقطعی به دین می رسد و از آنجا با بعد همراه با دین سیر می کند. در این مسیر، وحی الهی و شهود معنوی بهعنوان مکملهای ضروری عقل افقهای تازهای از معرفت را پیش روی انسان میگشایند. فلسفهٔ اسلامی از این سنخ است؛ نظامی معرفتی که برای تفسیر جهان و هدایت انسان به سوی سعادت، از دو منبع عقل و وحی بهره میگیرد.

۶. ضرورت همراهی حکمت نظری و عملی
هر دو گونهٔ فلسفه، چه سکولار و چه دینی، دارای دو بُعد نظری و عملیاند. هیچ نظام فلسفیِ رشدیافتهای نباید خود را در چارچوب مباحث صرفاً انتزاعی و ذهنی محبوس کند؛ بلکه لازم است میان حکمت نظری و حکمت عملی توازن برقرار کند و سازگاری این دو حوزه را همواره در نظر داشته باشد. حکمت نظری باید افق و بنیان لازم را برای حکمت عملی فراهم آورد، و حکمت عملی نیز باید بر پایهٔ اصول و مبانی حکمت نظری بنا شود تا مجموعهٔ آن دو یک جهانبینی منسجم و یک نظام فکری هماهنگ پدید آورند.
فلسفهٔ راستین فلسفهای است که از دلِ چنین هماهنگیای زاده میشود؛ فلسفهای که در زندگی نقشآفرین است، توان ساختن تمدن دارد، هم به کمال و سعادت فرد میاندیشد و هم به رشد جامعه و پیشرفت تمدن بشری.
فلسفهٔ اسلامی، که از دو منبع عقل و وحی بهره می برد، امکان بیشتری برای ساختن یک نظام فکری جامع و کارآمد در مسیر نیکو زیستن در اختیار دارد. در جایی که عقل به بنبست میرسد و توانایی آن در کشف راههای تازه محدود میشود، وحی افقهای نو میگشاید و نوید گشودگی میدهد. چراغ وحی فضاهای تاریک برای عقل را منور میکند و راه را ادامهپذیر میسازد. به این ترتیب، عقل و وحی در کنار یکدیگر منظومهای معرفتی میسازند که هم استواری عقلانی دارد و هم عمق الهامی، و از این رو میتواند بنیانی مطمئن برای ساختن زندگی فردی و جمعیِ رشدیافته و سعادتمحور باشد.
رسالت فیلسوف اسلامی معاصر، نظریهپردازی، طراحی و تدوین چنین نظام فکری فراگیر براساس یافتههای عقلانی و دادههای وحیانی است.
برخی محدودیتهای تاریخی فلسفه اسلامی
آیا فلسفهٔ اسلامی میتواند بار دیگر به یک نظام فکری زنده، الهامبخش و اثرگذار در جهان امروز بدل شود؟ آری، اما بشرطها و شروطها.
فلسفهٔ اسلامی صرفاً یک میراث تاریخی نیست، بلکه سنتی زنده است که نیازمند بازنگری و بازسازی است. این فلسفه به جهت شرایط سیاسی، اجتماعی و نهادی در برخی زمینه ها دچار محدودیت هایی شده است. بازسازی فلسفه اسلامی نیازمند شناخت محدودیتهای تاریخی، نوسازی روش، بازسازی قلمرو، و اتصال دوباره فلسفه به زندگی و زمانه است.
یک. محدودیتهای تاریخی و ساختاری
۱. محدودیت قلمرو
فلسفهٔ اسلامی بهتدریج به حوزههایی مانند هستیشناسی، الهیات و علم النفس محدود شد و از پرداختن به حوزههای دیگری معرفت بشری مانند علوم طبیعی، سیاست، جامعه، اخلاق کاربردی، هنر و زیباییشناسی بازماند. در حالی که در دورهٔ فارابی و ابنسینا و نیز در سنت یونانی و مدرن، گستردگی قلمرو یکی از عوامل اصلی توان تمدنسازی فلسفه بود.
۲. محدودیت تعامل با دیگر سنتها
پس از دورهٔ ترجمه و ارتباط با فلسفهٔ یونانی، فلسفهٔ اسلامی از گفتوگوی زنده با سنتهای فکری شرق و غرب فاصله گرفت. این انزوا مانع رشد، مقایسه، نقد و نوآوری شد؛ هرچند آثار فیلسوفان مسلمان بر غرب اثر گذاشت، اما این تأثیر یکسویه و بدون تعامل دوسویه بود؛ حتی خود فیلسوفان مسلمان تا دورۀ معاصر از چنین تأثیری بی خبر بودند.
۳. ضعف پیوند با زندگی و افول حکمت عملی
فلسفهٔ اسلامی از مسائل عینی جامعه فاصله گرفت و بیشتر به مباحث مابعدالطبیعی پرداخت. فقه و عرفان نیز عمدتاً به سلوک فردی توجه داشتند و به بُعد جمعی و تمدنی کمتر توجه داشتند.
۴. مخالفتهای تاریخی
برخی متکلمان، فقها و صوفیان با فلسفه مخالفت کردند و در نتیجه، فضای منفی نسبت به فلسفه در حوزههای دینی و اجتماعی ایجاد شد. این امر پیوند فلسفه با علوم اسلامی و نیازهای زمان را تضعیف کرد و مانع رو آوردن بسیاری از طالبان علم به فلسفه شد؛ معضلی که همچنان وجود دارد.
۵. محدودیت روششناختی
در سدههای اخیر فلسفه ورزی به شرح و حاشیهنویسی تبدیل شد و از نوآوری و مسئلهمحوری فاصله گرفت. در حالیکه فیلسوفانی چون فارابی، ابنسینا و ملاصدرا خود روششکن و نواندیش بودند. امروز فلسفهٔ اسلامی باید از روشهای جدید مانند تحلیل مفهومی، هرمنوتیک، پدیدارشناسی و نقد اجتماعی در حدی و جایی که معقول و مفید است بهرهبرداری سنجیده داشته باشد تا مسائل واقعی انسان معاصر نقطهٔ تمرکز تفکر فلسفی باشند، نه صرفاً متون کلاسیک.
۶. محدودیتهای نهادی
نبود برنامههای درسی مسئلهمحور، مراکز پژوهشی بینرشتهای، حمایت مالی مناسب، و ضعف نشر و ترجمه، توسعهٔ فلسفه را محدود کرده است. اصلاح این وضعیت نیازمند سیاستگذاری، سرمایهگذاری و ایجاد ارتباط نهادی میان فلسفه، علوم، جامعه و حکومت است.
دو. چالشهای زبان و صورتبندی مفهومی
زبان پیچیده و دستگاه اصطلاحشناسی سنت فلسفهٔ اسلامی گاهی انتقال و گفتوگو با دیگر سنتها را دشوار میکند. ایجاد پلهای زبانی و مفهومی برای تعامل جهانی فلسفهٔ اسلامی ضرورتی بنیادی است.
همچنین باید میان جوهرهٔ حکمی فلسفهٔ اسلامی و قالبهای تاریخی آن تفکیک قائل شد. بسیاری از نظریات فلسفی در جهان اسلام، قابلیت بیان و بازخوانی در قالبهای نوین را دارند و این تفکیک به فیلسوف معاصر امکان نوآوری و حل مسائل میدهد.
سه. ضرورت پیوند با مسائل معاصر
فلسفهٔ اسلامی باید با مسائل واقعی جهان امروز درگیر شود: بحران هویت، پیشرفت، عدالت، رابطهٔ سنت و مدرنیته، زندگی دیجیتال، محیط زیست و چالشهای اخلاقی، معنوی و تمدنی جدید. این درگیری خود زمینهساز زایش فلسفی و مانع انتزاعیگرایی میشود.
چهار. نقش نقد درونی و الگوهای نوآوری
احیای فلسفهٔ اسلامی نیازمند نقد درونی مستمر و منسجم است. همانطور که در تاریخ این سنت نقدهایی مانند نقد غزالی یا فخر رازی دیده میشود، امروز این نقد باید ساختاری، سازنده و آیندهنگر باشد.
الگوگیری از نوآوریهای فارابی، ابنسینا و ملاصدرا و همچنین بررسی تجربهٔ نوسازی در سنتهای دیگر (مانند نوزایش کانتی یا توماسی) میتواند راهنمایی عملی برای نوسازی درونزا باشد.
حاصل سخن
فلسفه اسلامی با گسترش موضوعات فلسفی به همهٔ عرصههای نظری و عملی، گفتوگوی نقادانه و خلاق با همهٔ مکاتب فلسفی، بازسازی پیوند فلسفه با جامعه، علم، تکنولوژی، اخلاق اجتماعی و نیازهای واقعی انسان معاصر، بهره گیری از روشهای نوین و بازسازی و نوسازی زبان فلسفی میتواند بار دیگر به یک نظام فکری زنده، الهامبخش و اثرگذار در جهان امروز بدل شود.
نظر شما