به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ماهرخ ابراهیم پور: کتابِ «یادداشتهای بغداد»روزنوشتههای زنی در جنگ و تبعید (۲۰۰۴-۱۹۴۱) نوشته نها الراضی ترجمه مریم مومن یکی از نمونههای درخشانِ مستندنگاری است بر اساسِ خاطرات و مشاهداتِ شخصی. این کتاب روزنوشتههای نقاش و هنرمند و مدرنیست برجسته عراقی است که از ابتدای جنگِ اول خلیج فارس تا انتهای جنگِ دوم خلیج فارس را روایت میکند و یک سال بعدِ پایانِ کتابش به خاطرِ آلزایمری شتابنده، از دنیا میرود.
کتابِ یادداشتهای بغداد صرفاً خاطرهنویسی نیست، بلکه روایت رنج و تاریخ و روزگار ملتهبِ دوازده سالِ آخر حکومتِ صدام است از چشمِ زنی برخاسته از یکی از مهمترین خانوادههای روشنفکرِ عراق. نُها الراضی یکی از نقاشان مهمِ نوگرای عراقی است که در لندن و بیروت درس خواند و کار کرد و با آغاز جنگِ لبنان، در اوایلِ دهه هشتاد، به کشورش بازگشت. او در این کتابِ شگفتآور روایتی میسازد از چگونگی نابود شدنِ عراق به دستِ صدام و امریکا و نیروهای همپیمانش. نابودی که به زعمِ او کلِ خاورمیانه را هدف گرفته است. یادداشتهای او مدام به اتفاق های روز، گذشتهها و هنر و ادبیات اشاره میکنند و برای همین کتاب به یک اثر مهمِ ادبی تبدیل میشود و برای این نقاشِ برجسته اعتبارِ فراوانی به همراه میآورد. قصه پُر آبِ چشمِ رؤیاهایی که قدرتها تباهشان کردند.
جنگ سایه تاریک خود را بر این روز طولانی که به اندازه سالیان است میاندازد و نها دست به دامن واژگان میشود تا آن را برای خود و دیگران ثبت کن، درست مثل آن دوربین عکاسی که در تاریکی روزهای جنگ، با آن دوست و آشنایانش عکس میگرفت. مینویسد تا ماجرا و احوالاتی را که بر آنها رفته، برای کسانی که در آن جغرافیا و زیر حملات هوایی نبودهاند، ثبت کند. مینویسد برای ما که از پس تاریخی به قدمت بیش از ربع قرن، از لابهلای این کلمات، میخواهیم زندگی آنها را در ذهنمان مجسم کنیم. عکسهای آن دوربین، پیش از ظهور، از بین میروند، اما یادداشتهای نها باقی میمانند. در گزارش زیر سطوری از چند روز یادداشتهای نها را گلچین کردیم.
روز ۸
سکوت حکمفرماست. ساعت شش صبح است و هیچ حمله هوایی در کار نیست. دیشب آنقدر زیاد خورده بودم که خوابم نمیبرد. با فهمیدن این موضوع که دنیا از ما متنفر است و واقعا از ویران کردن ما خوسحال است، افسردگی به من حمله کرده. این طرز فکر دلگرم کنندهای نیست دنیا ناعادلانهای است. کشورهای دیگر هم اشتباه میکنند. ببینید روسیه در افغانستان چه کرده، یا ترکیه به قبرس یورش برد، یا اسرائیل چطور به فلسطین و لبنان غلبه کرد. هیچ کس آنها را بمباران نکرد، این جوری که ما را دارند احمقانه بمباران میکنند، حتی تنبیه هم نشدند. عراق بالا و پایینهای زیادی در تاریخ طولانیاش داشته، بی شک بدنام شدهایم. این بار هم نه اولی است و نه اخری.
روز ۹
بامزه است که از وقتی جنگ شروع شده یک کلمه هم نتوانستهام بخوانم حتی یک رمان هیجانی. به جایش این دفتر را مینویسم، این کاری نیست که معمولا انجام بدهم. مامان که اصولا هیچ وقت دست از بافتن برنمیدارد نمیتواند ببافد.
روز ۱۰
میگویم: «خوب گوش کن.» امروز دهمین روز جنگ است و ما هنوز این جاییم. پس چه شد آن کشتار تمیز و سریع سه تا ده روزهتان؟ با اجازهتان ویران هم شدهایم. فکر نمیکنم دیگر بتوانم پایم را در غرب بگذارم. اگر کسی مثل من که تحصیلکرده غرب است این حس را دارد، ببین دیگر بقیه چه طور فکر میکنند. شاید فقط بروم هند. نمیدانم این احساس نزدیکی که به آن کشور دارم به خاطر آن است که آنجا بزرگ شدهام یا چون آنها آدمهای پرتحملیاند و از ما عراقیها رو برنمیگردانند.
روز ۱۳
دارم با نور شمع تایپ میکنم و تقریبا چیزی نمیبینم، شاید فردا نشود این نوشته را خواند. امروز مامان و سها رفتند بازار که فانوسهای بیشتری بخرند و یک حمله هوایی شروع شد. هیچکس به خودش زحمت نداده تکانی بخورد یا برود خانه. همه به کارشان ادامه دادهاند. در واقع، آنقدر جمعیت زیاد بوده که مامان و سها توانستهاند همدیگر را گم کنند. شاید عراقیها ترس در وجودشان نیست. داشتن پل دروازه جنوبی را بمباران میکردند. موج انفجار تمام درهای ساختمانهای آن اطراف را باز کرده بود. پنجرهها همه شکست و همه جا شیشه خرده بود، یک کثافتکاری واقعی.
روز ۱۷
یک شب افتضاح، موشک بارانهای پشت سر هم و مهیبترین و پرسروصداترین انفجارهایی که تا به حالا شنیدهام. ظاهرا سرتاسر بغداد صدایش را شنیدهاند، اما انگار کسی نمیداند کجا بوده، به هر حال اتمی نبوده، هنوز زندهایم. من میتوانم بفهمم که کویتیها از ما متنفر باشند، ولی ما چه بدی به تو کردهایم جرج بوش، که اینقدر از ما متنفری؟ صدایت پر از کینه است که جلو آمریکا ایستادیم و نه گفتیم؟
نظر شما