سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – رضا دستجردی: «هرمنوتیک: درآمدی کوتاه» بهقلم ینس زیمرمن فیلسوف آلمانی - کاندایی با ترجمه ابراهیم فتوت از تازههای نشر حکمت کلمه است. زیمرمن در این کتاب، ابتدا به تاریخچه هرمنوتیک پرداخته و سپس مفاهیم بنیادی آن را تبیین کرده و درباره چگونگی اعمال آن بر دیگر علوم دیگر همچون الهیات، ادبیات، حقوق و علوم تجربی سخن میگوید. تبیین اهمیت تاریخی و ضرورت جهانشمول تأویل در زندگی اجتماعی و سیاسی نیز از دیگر بخشهای حائز اهمیت کتاب است. ایبنا بهمناسبت انتشار این کتاب با ابراهیم فتوت به گفتوگو نشسته است. از فتوت، «کلوپ شانس و شادی»، «فانوس دریایی» و «کلاه کافکا» نیز انتشار یافته است.
چرا این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید؟ لطفاً قدری در خصوص نویسنده کتاب توضیح بفرمایید.
انتخاب این کتاب ناشی از یک نیاز جدی در بازار نشر ما بود. ببینید، ما در زبان فارسی یا متون بسیار کلاسیک و سنگین در باب هرمنوتیک داریم (مثل آثار گادامر یا ریکور که خواندنشان کار هر کسی نیست) و یا آثاری که بیش از حد سطحی هستند. مجموعۀ Very Short Introductions آکسفورد، و بهطور خاص این کتاب ینس زیمرمن، پلی است میان این دو. من این کتاب را انتخاب کردم چون زیمرمن موفق شده پیچیدهترین مفاهیم فلسفی را بدون آنکه از عمقشان کاسته شود، بهزبانی «روایتگونه» و قابلفهم بیان کند.
در مورد نویسنده، ینس زیمرمن، باید بگویم او یک چهرۀ منحصربهفرد است. او استاد الهیات و فلسفه است و رویکردش نوعی «اومانیسم تجسدی» (Incarnational Humanism) است. او فقط یک فیلسوف خشک نیست؛ بلکه دغدغۀ فرهنگ، مذهب و معنای زندگی دارد. زیمرمن کسی است که تلاش میکند نشان دهد هرمنوتیک فقط ابزار خواندن متون قدیمی نیست، بلکه راهی برای «انسان بودن» در جهان امروز است.

کتابهای متعددی در حوزه هرمنوتیک تألیف یا ترجمه شده است. آیا این اثر رویکردی تازه یا متفاوت با آثار پیشین دارد؟
سوال بسیار دقیقی است. تفاوت اصلی این اثر در «جامعیت در عین ایجاز» و «رویکرد وجودی» آن است. بسیاری از کتابهای مقدماتی، هرمنوتیک را صرفاً بهعنوان یک «روششناسی» (Methodology) برای تفسیر متون معرفی میکنند؛ یعنی به شما یاد میدهند چگونه یک متن حقوقی یا ادبی را تحلیل کنید. اما زیمرمن – با تکیه بر سنت هایدگر و گادامر – رویکرد متفاوتی دارد. او هرمنوتیک را فلسفه زندگی معرفی میکند. او نشان میدهد که ما انسانها موجوداتی هستیم که «تفسیر میکنیم» تا زنده بمانیم. تفاوت دیگر این کتاب این است که زیمرمن سعی کرده بین هرمنوتیک مذهبی (که ریشه در تفسیر کتاب مقدس دارد) و هرمنوتیک فلسفی سکولار آشتی برقرار کند و نشان دهد این دو چقدر به هم مدیون هستند. این نگاه تلفیقی، در کمتر کتاب مقدماتیای دیده میشود.
در کتاب، تاریخچه هرمنوتیک بررسی شده است. کدام دوره یا متفکر را نقطه عطف در تکامل این رشته میدانید؟
اگر بخواهم تنها یک نقطۀ عطف را نام ببرم که همه چیز را زیر و رو کرد، بیشک باید به مارتین هایدگر و آنچه «چرخش هستیشناسانه» نامیده میشود، اشاره کنم. تا پیش از هایدگر (مثلاً در دوران شلایرماخر و دیلتای)، سوال اصلی این بود: «چگونه میتوانیم درست بفهمیم؟» (مسئلۀ شناختشناسی). اما هایدگر سوال را تغییر داد و پرسید: «فهمیدن اصلاً چه نوع بودن و هستنی است؟» این لحظهای بود که هرمنوتیک از یک «ابزار علمی» به «نحوه بودن انسان» (دازاین) تبدیل شد. البته نباید نقش هانس گئورگ گادامر را فراموش کنیم که این ایده هایدگر را پروراند و با مفهوم «امتزاج افقها»، آن را به عرصۀ گفتوگو و فرهنگ آورد. اما زلزلۀ اصلی را هایدگر ایجاد کرد.
فصول میانی کتاب به ارتباط هرمنوتیک با حوزههای مختلف میپردازند. آیا میتوان نقطه اشتراکی میان هرمنوتیک با این حوزهها یافت؟
بله، قطعاً. نقطه اشتراک تمام این حوزهها – از حقوق و الهیات گرفته تا تاریخ و هنر – مسئلۀ «کاربرد» (Application) است. در تمام این علوم، ما با یک «متن» یا «واقعه» از گذشته روبهرو هستیم که باید در «اکنون» معنا پیدا کند.
- قاضی باید قانون (متن گذشته) را برای پروندۀ امروز (اکنون) تفسیر کند.
- الهیدان باید متون مقدس (گذشته) را برای مؤمن امروزی (اکنون) معنا کند.
- مخاطب هنر باید اثر هنری را در زیستجهان خود درک کند.
نقطه اشتراک اینجاست که هرمنوتیک به ما میآموزد معنا چیزی نیست که در گذشته منجمد شده باشد و ما آن را مثل یک شیء عتیقه بیرون بکشیم؛ بلکه معنا در فرایند آوردن گذشته به حال و گفتوگوی میان این دو ساخته میشود.
تفسیر همیشه تحت تأثیر پیشفرضهای ماست. چگونه این ایده میتواند به چالشهای تفسیر متون خاص در دنیای امروز کمک کند؟
این شاید کاربردیترین درس هرمنوتیک برای دنیای پر از تضاد امروز باشد. ما در عصر «جنگ روایتها» زندگی میکنیم. هرمنوتیک، بهویژه با مفهوم «پیشداوری» (Prejudice) در اندیشۀ گادامر، به ما میآموزد که هیچکس دارای «نگاه از ناکجا» (View from nowhere) یا نگاه کاملاً بیطرف نیست.
پذیرش این واقعیت دو فایده دارد: ۱. فروتنی: وقتی میپذیرم که فهم من مشروط به پیشفرضهای تاریخی و فرهنگی من است، دیگر ادعای حقیقت مطلق و انحصاری نمیکنم. این پادزهرِ تعصب و بنیادگرایی است. ۲. امکان گفتوگو: وقتی میپذیریم همه ما پیشفرض داریم، دیگر طرف مقابل را بهخاطر داشتن دیدگاه متفاوت سرزنش نمیکنیم، بلکه وارد گفتوگو میشویم تا ببینیم افقهایمان کجا میتوانند با هم ترکیب شوند. این ایده به ما کمک میکند تا در تفسیر متون سیاسی و دینی، بهجای حذف صدای مخالف، بهدنبال فهم بستر شکلگیری آن باشیم.
چه نمونههایی وجود دارد که نشان دهد اصول هرمنوتیک میتواند به حل معضلات امروز کمک کند؟
زیمرمن در کتاب مثالهای جذابی میزند، اما بگذارید من با توجه به روح کتاب چند مورد ملموس را عرض کنم:
- در حوزۀ حقوق بینالملل و حقوق بشر: هرمنوتیک به ما کمک میکند بفهمیم چگونه میتوانیم اصول جهانشمول حقوق بشر را بدون نادیده گرفتن تفاوتهای فرهنگی بومی تفسیر و اجرا کنیم (تفسیر در بستر).
- در حوزه پزشکی: امروزه بحث «هرمنوتیک پزشکی» بسیار داغ است. پزشک فقط نباید دادههای آزمایشگاهی (متن علمی) را بخواند، بلکه باید «روایت بیمار» از درد و رنجش را تفسیر کند. تشخیص درست، حاصل امتزاج افق علمی پزشک و افق زیستۀ بیمار است.
- گفتوگوی بینادیان: هرمنوتیک ابزاری است که به پیروان ادیان یاد میدهد چگونه متون خود را بازخوانی کنند تا ظرفیت صلح و همزیستی را در آنها بیابند، بدون اینکه هویت دینی خود را از دست بدهند.
با توجه به پیشرفتهای صورت گرفته در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی، فکر میکنید هرمنوتیک در آینده چگونه تکامل پیدا کند؟ آیا ماشینها میتوانند تفسیر واقعی انجام دهند؟
این سوالی است که اگر زیمرمن امروز کتاب را بازنویسی میکرد، حتماً فصلی به آن اختصاص میداد. ببینید، هوش مصنوعی در «تحلیل داده» و «یافتن الگوهای زبانی» شاهکار میکند. این بخشی از هرمنوتیک دستوری است. اما هسته مرکزی هرمنوتیک مدرن، «فهم» (Understanding) است که با «تجربۀ زیسته» گره خورده است. ماشین، «جهان» (World) ندارد؛ ماشین دغدغۀ مرگ، عشق، ترس یا امید ندارد. تفسیر واقعی نیازمند این است که مفسر خود را در خطرِ معنا قرار دهد و با متن درگیر شود. هوش مصنوعی میتواند «کمکمفسر» فوقالعادهای باشد (مثلاً در کنار هم چیدن تمام تفاسیر موجود)، اما تا زمانی که ماشین «دازاین» (موجود در جهان) نباشد، نمیتواند «معنا» را به مفهوم انسانیاش تجربه کند. آیندۀ هرمنوتیک احتمالاً بر تمایز میان «پردازش اطلاعات» و «حکمت تفسیری» تمرکز خواهد کرد.
مولف هرمنوتیک را رویکردی انسانی توصیف میکند. این دیدگاه با نقدهای پستمدرن که تفسیر را نسبی میدانند، چگونه تعامل دارد؟
اینجا دقیقاً جایی است که زیمرمن موضعگیری میکند. او اگرچه دستاوردهای پستمدرنیسم (مثل ساختارشکنی دریدا) را در نقد قدرت و ایدئولوژی ارج مینهد، اما با «نسبیگرایی مطلق» مخالف است. پستمدرنیسم افراطی میگوید: «هیچ معنای نهایی وجود ندارد و همهچیز بازی زبان است.» اما زیمرمن بهعنوان یک اومانیست (انسانگرا)، معتقد است که تفسیر باید هدفی داشته باشد: «حقیقت» و «همبستگی انسانی». از نظر او، هرمنوتیک تلاشی است برای رسیدن به یک فهم مشترک، هرچند این فهم ناقص و موقتی باشد. اگر همهچیز کاملاً نسبی باشد، گفتوگو و اخلاق بیمعنا میشود. زیمرمن نشان میدهد که هرمنوتیک واقعی، راهی میانه است: نه جزماندیشی مدرنیته که فکر میکرد به حقیقت مطلق رسیده، و نه پوچگرایی برخی جریانهای پستمدرن که حقیقت را انکار میکنند. او به دنبال «حقیقت در گفتوگو» است.
امیدوارم این توضیحات توانسته باشد تصویری از اهمیت و جذابیت کتاب زیمرمن ارائه دهد. ترجمه این اثر برای من تلاشی بود برای دعوت مخاطب فارسیزبان به ضیافت فهم و گفتوگو.
نظر شما