چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۴۷
رمانی که مانند یک نقاشی است

«زندگی رویایی سوخانوف» یک اثر داستانی خیره‌کننده و کتابی است که به ما یادآوری می‌کند سنت روسی چه سهم فوق‌العاده‌ای در هنر ادبی داشته و هنوز هم می‌تواند داشته باشد، در مقایسه با دنیای ادبی سقوط کرده و کسالت‌بار خودمان.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - وحید اسلام‌زاده: «زندگی رویایی سوخانوف» اولین رمان یک زن روسی است که در ایالات متحده زندگی می‌کند و به زبان سوم خود می‌نویسد. اولگا گروشین به ما یادآوری می‌کند که چه چیزی باعث می‌شود بهترین‌های فرهنگ روسیه به ارتفاعات خارق‌العاده‌ای برسند، و موضوع رمان او از بعضی جهات دقیقاً همین است: جدیت استعداد.

سال‌ها پیش، آناتولی سوخانوف انتخابی کرد. او زندگی خود را به عنوان یک هنرمند زیرزمینی به خاطر پول و امنیت رها کرد. اکنون، ارواح گذشته‌اش او را تعقیب می‌کنند. سال ۱۹۸۵ است و زندگی آرام آناتولی سوخانوف در آستانه‌ی چندین فاجعه، از جمله گلاسنوست، قرار دارد. او در ابتدا یک پیرمرد بی‌احساس و کسل‌کننده به نظر می‌رسد، سردبیر ۵۶ ساله مهم‌ترین مجله هنری روسیه، هنر جهان، که تقریباً تمام هنر جهان را به نفع نقاشی‌های دور از دسترس دختران دهقانی که با افتخار سیب‌زمینی حمل می‌کنند، نادیده می‌گیرد. سوخانوف وقت خود را صرف سانسور مقالات، حذف ارجاعات به کتاب مقدس یا هنرمندان فهرست سیاه، وارد کردن نقل قول‌هایی از مارکس و لنین و انتقاد وظیفه‌شناسانه از نقاشی رنسانس (مذهبی) و امپرسیونیست‌ها (بورژوا) می‌کند.

در نتیجه، سوخانوف از امتیازات زیادی برخوردار است: او و همسرش نینا به همراه دو فرزندشان در آپارتمانی بزرگ در منطقه‌ای مرفه در مسکو زندگی می‌کنند. وقتی برای اولین بار آنها را ملاقات می‌کنیم، در راه مراسم افتتاحیه‌ی باشکوه نمایشگاهی از نقاشی‌های احمقانه اما محبوب سوسیالیستی-رئالیستی پدر نینا هستند. اولگا گروشین مشتاق است تا نشان دهد که در آن زمان در مسکو صحنه‌ی فرهنگی کم نبوده، فقط آنقدر محدود و درون‌گرا بوده که بی‌معنی بوده است. این ریشه‌ی فروپاشی سوخانوف است که ابتدا خود را در قالب رویاها و خاطرات گذشته نشان می‌دهد.

سوخانوف نقاشی است که قلم‌موهایش را کنار گذاشته. درآمدش کم بوده، آنها می‌خواستند بچه‌دار شوند. همسرش به زندگی بهتری عادت کرده بود. در آپارتمانش فضای کافی برای یک استودیو وجود نداشت. نقاشی برای چیست؟ آیا واقعاً می‌توان عشق هنرمند به زیبایی و رنگ را در برابر تمام الزامات زندگی راحت توجیه کرد؟ اگر نقاش یک هنرمند تجربی در عصری بی‌روح باشد، آیا احتمال ندارد که برای مخاطبی که وجود ندارد نقاشی کند؟ اینها سوالاتی هستند که نه تنها در مورد تحقق یا ترک رویاهای هنری مطرح می‌شوند بلکه جوهره اصلی جوانی در مقابل میانسالی هستند. اما در بافت روسی، به دلیل نیروهای شکل‌دهنده مضاعف تاریخ و استبداد، تأثری دلخراش پیدا می‌کنند.

از برخی جهات، این رمان که الهام‌بخش آن، شاگال، نقاش و خیال‌پرداز شگفت‌انگیز، است، تاریخچه نیروی نقد هنریِ میان‌مایه‌گرایانه و وحشتناک در روسیه در طول سال‌های شوروی است. این رمان نشان می‌دهد که چه بر سر هنرمندان و استعداد آنها آمده است.

شاگال پس از انقلاب به دلیل انزجار از آنچه «دیکتاتوری پرولتاریا» برای هنر در نظر داشت، مهاجرت کرد. نقاشان - یا هر کسی که استعداد یا اصالتی داشت - در دوره استالین در تلاش برای زنده ماندن سکوت کردند. دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ مبهم بودند و سوخانوفِ گروشین درست به موقع به بلوغ رسید تا امیدهایش با این آب شدن یخ کوتاه دوباره زنده شود و سپس دوباره از بین برود. تولیا سوخانوف در ۳۳ سالگی، نقاشی به سبک خود را کنار گذاشت و به منتقد رسمی و مزدور حزب تبدیل شد.

وقتی آناتولی سوخانوف را در روسیه دهه ۱۹۸۰ ملاقات می‌کنیم، دنیایی زمستانی و پر از خاطرات است. او زندگی گرم و دلنشینی دارد، پول و خانواده دارد. اما همه چیز تغییر می‌کند وقتی با هنرمندی روبه‌رو می‌شود که ۲۰ سال پیش بهترین دوستش بوده است، ناگهان او مجبور می‌شود استدلال‌هایی را که باعث انتخاب‌هایش شده‌اند به چالش بکشد.

در ابتدا، سوخانوف اظهار می‌کند که چیز زیادی از گذشته‌اش به یاد نمی‌آورد. او چند خاطره‌ی مجزا را در ذهنش نگه می‌دارد و بنابراین نسخه‌ی گلچین‌شده‌ای از زندگی‌اش خلق می‌کند که تقریباً هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد. اما از طریق مواجهه با دوست گذشته‌اش، خاطرات ناگهان بر او غلبه می‌کنند. خاطراتی از دوران کودکی‌اش، خاطراتی از دوران هنرمندی فقیر و سرکش:

«این فکر کوچک و سرگردان، پژواکی از گذشته را در او آزاد کرد، نُتی لرزان و تنها که صدایش در سینه‌اش بلندتر و بلندتر می‌شد، آرزوهای نامفهوم و جدانشدنی از آنها، اندوهی نافذ و ناآشنا را بیدار می‌کرد.»

رمانی که مانند یک نقاشی است

او احساس می‌کند که غرق در این خاطرات است و نمی‌تواند خود را از احساساتی که با هر خاطره جدید بازیابی شده به سراغش می‌آیند، نجات دهد. اغلب اوقات خاطرات توسط مکان‌ها برانگیخته می‌شوند و خواننده بدون هیچ هشداری به زمان دیگری از زندگی سوخانوف منتقل می‌شود. خاطرات، شخصیت‌ها، مکان‌ها و احساسات، ترکیبی وهم‌آور و کلاستروفوبیک ایجاد می‌کنند، جایی که گاهی اوقات مشخص نیست چه چیزی واقعی است و چه چیزی نیست. آیا ممکن است برخی از افرادی که او با آنها روبه‌رو می‌شود، خود او در زمان‌های مختلف زندگی‌اش باشند؟

چیزی که اولین اثر گروشین را از بحران هویت معمول میانسالی فراتر می‌برد، نحوه برخورد او با سوخانوف است که از طریق تحقیر دیگران شکوفا می‌شود. او عادت بدی دارد که در تمام موقعیت‌های دشوار، صرفاً با ترک اتاق، با او برخورد می‌کند، اما با این حال شما با او همدردی می‌کنید. او در کودکی شاهد بود که پدرش از پنجره به پایین پریده و جان خود را از دست می‌داد و شاهد بود که چگونه دیگران توسط مقامات به تبعید یا اردوگاه‌های زندان یا بدتر از آن فرستاده می‌شدند. او استعداد زیادی به عنوان یک هنرمند داشت، که با شور و شوق روسی در اینجا به عنوان «نبوغ» توصیف می‌شود، اما به خاطر امنیت مالی و جایگاه اجتماعی آن را سرکوب می‌کرد. بنابراین وقتی یک شب به خانه می‌رسد و می‌بیند که دخترش یک مهمانی زیرزمینی غیرقانونی برگزار کرده - جایی که اوضاع آشفته و از کراوات‌های سوخانوف به عنوان نمادی از بوروکراسی استفاده می‌شود - فروپاشی او قطعی است.

کاری که در این کتاب بسیار درخشان انجام شده، روشی است که گروشین تصویر سیاه و سفیدی از سوخانوف ترسیم نکرده است. از بسیاری جهات، شخصیت او کاملاً ناقص است، او مردی مغرور و فرصت‌طلب است که با او آشنا می‌شویم، اما با این وجود باعث شد تا گروشین واقعاً به او اهمیت بدهد. همچنین او هرگز انتخاب‌هایی را که سوخانوف داشته و مجبور به انجام آنها بوده، ساده نمی‌کند. مبارزات او واقعی و معتبر هستند. وقتی برای تصمیم او برای کنار گذاشتن زندگی به عنوان یک هنرمند استدلال می‌کند، به نظر نمی‌رسد که آنها انتخاب‌هایی باشند که بدون فکر انجام شده‌اند. از بسیاری جهات، دلایلی که سوخانوف ارائه داد، باعث شد که من بیشتر به این شخصیت اهمیت بدهم: «… تنها زندگی‌ای که ارزش زیستن دارد، زندگی بدون تحقیر، زندگی آزاد، زندگی امن است - و تنها راه مطمئن برای جلوگیری از چیده شدن بال‌هایمان این است که اصلاً بال درنیاوریم.»

اما همه چیز خیلی طول می‌کشد و به تدریج از شدت تأثرش کاسته می‌شود. میل گروشین به ربط دادن همه چیز و توضیح چیزها، افراطی است. رویاها (که در رمان‌ها همیشه پرخطر هستند) با توصیفات او از نقاشی‌های خیالی، در تلاشی آگاهانه برای تقلید از تصاویر شاگال، ادغام می‌شوند. اما ایده گروشین از هنر، که مبتنی بر جست‌وجوی «زیبایی» است، بیش از حد ساده‌انگارانه بوده و او تمایل دارد هر استعاره‌ای را تا مرز فروپاشی اغراق کند. آرزو می‌کنید که کاش هرگز به فرهنگ لغت دست پیدا نمی‌کرد: «در حالی که باران شروع به کاهش، رقیق شدن، کند شدن… و بازگشت به همان نم‌نم باران بی‌ضرر کرد». با این حال، دلسوزی او برای سوخانوف جالب است، همانطور که مجموعه او از عجیب و غریب‌های شوروی جالب است. یکی از رفقای قدیمی با تمسخر می‌گوید: «این روزها دیگر فایده‌ای در روزنامه خواندن نیست». «یادم هست… وقتی هر روز از خواب بیدار می‌شدی و درباره یک قهرمان جدید کار سوسیالیستی یا یک مزرعه اشتراکیِ پررونق می‌خواندی. قلب یک مرد همیشه پر از شادی و غرور در کشورش بود…» آه، آن مزارع پررونقِ گذشته!

بدیهی است که هنر بخش مهمی از کتاب است. شخصیت‌ها درباره آن صحبت می‌کنند، آن را قضاوت می‌کنند، آن را خلق می‌کنند و بارها و بارها از هنرمندان مختلف نام برده می‌شود تا روابط متغیر شخصیت‌ها با هنر در طول زندگی‌شان نشان داده شود. دالی و شاگال در اینجا مهم‌ترین نقش‌ها را ایفا می‌کنند. گروشین همچنین توضیح می‌دهد که چگونه هنر در روسیه در زمان‌های مختلف قرن گذشته درک می‌شد. برای من این موضوع دیدگاه جدیدی در مورد ارتباط بین هنرمند و محیطی که در آن زندگی می‌کند، گشود: «روزهای ما به شب‌ها ختم می‌شد، شب‌های ما بی‌پایان بود و هر فرد پرحرفی که درباره روسیه، خدا و هنر صحبت می‌کرد، یک برادر بود، هر هنرمندی یک نابغه، هر نقاشی یک معجزه - و دنیا هنوز ما را نمی‌شناخت، اما ما با هم بودیم، ما درخشان بودیم، ما مقدر شده بودیم که آسمان‌ها را روشن کنیم.»

موضوعی که در مورد این رمان بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، شیوه‌ی نگارش گروشین است. توصیفات او تقریباً مانند فیلمنامه‌ی یک فیلم است، او تصویری بسیار دقیق (و این به هیچ وجه به معنای بد بودن نیست) از موقعیت شخصیت‌ها در هر زمان مشخص خلق می‌کند. آغاز کتاب یکی از قوی‌ترین نوشته‌هایی است که امسال خوانده‌ام. نوشته‌ی او، که در ابتدا واضح و دقیق است، زندگی درونی شخصیت اصلی‌اش را دنبال می‌کند. وقتی او خود را در گردابی از خاطرات می‌بیند، نوشته نیز سوررئال‌تر می‌شود. بدون هشدار بین خطوط زمانی می‌پرد و در جایی که انتظار ندارید، تجربی می‌شود.

رمانی که مانند یک نقاشی است

این رمان مانند یک نقاشی است. هر چه بیشتر به آن نگاه کنید و در مورد آن فکر کنید، راه‌های بیشتری برای خواندن آن پیدا می‌کنید. در ظاهر، این رمان درباره‌ی یک مرد و انتخاب‌های اوست، اما بسیار فراتر از آن است. همچنین تأملی است بر هنر و اینکه چرا آن را خلق می‌کنیم، برای چه چیزی مبارزه می‌کنیم و چقدر حاضریم برای آن فداکاری کنیم: «اما شما هم اشتباه می‌کردید، زیرا با وجود همه بی‌عدالتی‌ها و وحشت‌ها و حماقت‌ها، زیبایی همیشه زنده می‌ماند و هیچ ماموریتی بالاتر از افزودن زیبایی بیشتر به آن، با به گریه انداختن یک نفر مانند یک کودک در سن پنجاه و سه سالگی، وجود نخواهد داشت.»

اما آنچه در مورد این رمان نگران‌کننده است، طرح داستانی بی‌نقص آن نیست، بلکه کیفیت الهام نویسنده است. گروشین برای روایت این داستان، ما را با سبکی چنان بی‌عیب و نقص که حتی یک تناقض در آن خودنمایی می‌کند، به سفری باشکوه در قلمروهای جادویی آگاهی می‌برد. «رویای سوخانوف» ناشران خوشحال او را به یاد کوندرا و گارسیا مارکز و جی. ام. کوتزی می‌اندازد، اما چیزی که هر خواننده روسی فوراً تشخیص می‌دهد، جعبه اسباب‌بازی جادویی ادبیات روسیه است که او از آن ترفندهایی را بیرون می‌کشد که گاهی یادآور نابوکوف، گاهی بولگاکف و دیگران است.

به همین دلیل، این رمان ممکن است کمی کمتر از آنچه که پس از جدا شدن از ریشه‌های فرهنگی‌اش به نظر می‌رسد، اصیل باشد. این رمان همچنان یک اثر داستانی خیره‌کننده است و کتابی است که به ما یادآوری می‌کند سنت روسی چه سهم فوق‌العاده‌ای در هنر ادبی داشته و هنوز هم می‌تواند داشته باشد، در مقایسه با دنیای ادبی سقوط کرده و کسالت‌بار خودمان.

رمان «زندگی رویایی سوخانوف» با ترجمه مینا صفار در نشر نیماژ منتشر شده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها