سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - نژلا نژادی: عنوان کتاب در نگاه اول حس یک داستان فانتزی یا مهیج را القا میکند. انگار قرار است وارد دنیایی پر از وسوسه و بازیهای جادویی بشویم؛ جایی که شیطان وارد عمل میشود تا جهان را بههم بریزد. اما آندرییف دقیقاً از همین انتظار استفاده میکند تا خواننده را غافلگیر کند؛ او شیطان را نه «شخصیتِ جذاب»، بلکه «زاویه دید» میکند: دوربینی که قرار است سازوکارهای قدرت، ایمان، عشق، پول، و تحقیر را بیرحمانه عریان کند. داستان بهجای قصهگویی کلاسیک، بیشتر شبیه یک پروندهی باز است؛ محاکمهای علیه انسان مدرن، با نگاهی طعنهآمیز و خالی از رواداری. شیطان در این روایت نه برنده است نه حاکم. او فقط ناظری ناکام است که آمده تا قواعد بازی را بههم بریزد، اما در عوض خودش درون بازی گیر میافتد. این چرخش دیدگاه، همان نقطهایست که کتاب را از یک داستان سرگرمکننده به یک اثر تفکربرانگیز تبدیل میکند: شیطان قرار نیست به انسان درس بدهد؛ قرار است خودش با انسان درس بگیرد، و این برای غرورِ یک موجودِ متافیزیکی، شکست سنگینی است.
شرارت شیطانی و شرارت انسانی
هسته ایده ساده و حسابشده است: شیطان برای «تفریح» و «شناخت» بشر به زمین میآید، بدنِ یک میلیاردر آمریکایی (گرنی واندرهود) را تصرف میکند و با سر و صدا وارد اروپا میشود. از نخستین یادداشتها، راوی اعتراف میکند که ده روز است انسان شده و تنهاییاش عظیم است؛ نوشتن را آغاز میکند تا فکرهایش را مرتب و ردیف کند و به آن نظمِ لعنتیای که آدمها اسمش را منطق و سازگاری گذاشتهاند برسد. اما اوضاع بر وفق مرادش پیش نمیرود، نه به این خاطر که انسانها ذاتاً خوباند، بلکه چون در اجرای شر، از خودش ماهرتر شدهاند.
درست همینجاست که پیام اصلی رمان خودش را نشان میدهد: شر بیرونی و نمایشی، پر سر و صداست اما دیگر تأثیر ندارد. شر در دنیای انسان، اداری، سازمانیافته و قانونی شده و در چارچوب فرمها، قراردادها و روالها، بیهزینه و بدون عذاب وجدان، پیش میرود. شیطان هنوز در حال و هوای وسوسههای سنتیست، ولی انسان مدرن شر را به نسخهای مؤثرتر ارتقا داده و همین عقبماندگی شیطان، طنز تلخ رمان را میسازد. آندرییف با یک تمهید وارونهساز، اسطوره را خلع سلاح میکند: شیطان به جای اینکه انسان را سقوط بدهد، خودش در مناسبات انسانی سقوط میکند و این سقوط، طنز کتاب را به تراژدی وصل میکند.
قالب روایی
رمان مجموعهای از یادداشتهای روزانه است؛ این قالب دو مزیت مهم دارد: اول اینکه ما بهطور مستقیم وارد ذهن راوی (شیطان) شده و با تردیدها، کابوسها، لحظههای شهودی، و خودگوییهای شیطان شریک میشویم. دوم اینکه فرایند تدریجی شکست و زوال او را از درون حس میکنیم. مثلاً در دوم آوریل مینویسد: «هیچ توجه کردهای که دیگر اسمم و ضمیر من را با حروف بزرگ و تاکید نمینویسم؟ …این نشانهی برابری من با توست، میفهمی؟»
ضربه فرمیِ مهم کتاب این است که وقتی شیطان جسمیت پیدا میکند، ضعیف میشود. دردِ ایستادن، تپش قلب، ترس از بیماری و مرگ، محدودیت واژهها و زمان… انسانیشدن برای او سقوط است؛ نه سقوط از پاکی، بلکه سقوط از بینیازی. قلبِ تپنده برای این موجودِ متافیزیکی، هم نشانه حیات است هم ساعتشمار مرگ. همینجاست که طنز آرامآرام به اضطراب وجودی تبدیل میشود: ترس نه از جهنم، که از بدن؛ نه از کیفر، که از فنا.
پازل فکری
در این رمان، شخصیتها بیش از آنکه آدمهایی با گذشته و آیندهی کامل باشند، هرکدام یک ایده فکری، موقعیتی غیراخلاقی یا بخشهایی از انسانیت شکسته و فروپاشیده را نمایندگی میکنند. اما آندرییف با دقتی مثالزدنی آنها را چیده تا این تمثیل خشک و انتزاعی نشود. با نشاندن این قطعات در جای خود میبینیم آندرییف قصد ندارد ثابت کند «انسان از شیطان بدتر است»، بلکه نشان میدهد انسانبودن یعنی همزمان قابلیت عشق داشتن و تحقیر کردن، ستایش کردن و معامله کردن. در لحظههایی از کتاب، این تضاد به شکلی هولناک بیرون میزند. مثل جایی که راوی از تکراری بودنِ جملات عاشقانه حالش بههم میخورد، از تودهی گوشت و عصب خودش متنفر میشود، و همزمان، خیال میکند ماریا را مثل یک کالا به بازار ببرد و بفروشد. اما بلافاصله، زیر همان شوخی، دوباره همان خلأ آشنا دهان باز میکند.
نقد سرمایهداری
آندرییف در «یادداشتهای شیطان» با نگاهی نقادانه نشان میدهد که در دنیای مدرن، حتی حقیقت هم اگر قابل مصرف نباشد، دور انداخته میشود. شیطان حقیقت را میگوید اما به سخره گرفته میشود، چون نیازی به آن حقیقت احساس نمیشود. نقد سرمایهداری در این رمان حالت شعاری ندارد، بلکه در موقعیتهای خاص خودش را نشان میدهد. فقط کافیست نام واندرهود در کنار عددهای درشت قرار بگیرد، تا رسانه، سیاست و مردم به سوی او سرازیر شوند. شیطان لازم نیست اغوا کند؛ جامعه خودش به سمت پول خم میشود. آندرییف با همین جابهجایی ساده، نشان میدهد شرّ مدرن چقدر کمزحمت شده است. همه نقش بازی میکنند: از شیطان تا مردم تا نهادها، اما هیچ کارگردانی وجود ندارد. صحنه با ترس، حیثیت، طمع، و قواعد سیستم خودگردان میشود؛ این شاید یکی از تیرهترین ایدههای کتاب باشد: حذفِ «مرکز» و باقیماندنِ «مکانیسم».
ادبیات و سینمای شر
در «فاوست» گوته داستان یک قرارداد روشن دارد: فاوست از محدودیت دانش و زندگی بهتنگ آمده، مفیستوفلس میآید و «معامله روح» شکل میگیرد. اینجا شرّ یک عامل بیرونیِ فعال است که انسان را به حرکت میاندازد. اما آندرییف، شیطان را با یک ترفند مدرنتر وارد میکند: او بدنِ گرنی واندرهود را تصرف میکند و وارد اروپا میشود. مرکز ثقل این نیست که انسان روحش را میفروشد؛ این است که خودِ شیطان با انسانبودن آلوده و ضعیف میشود. یعنی قرارداد، به جای فتحِ انسان، تبدیل میشود به فرسایشِ شیطان.
یادداشتهای شیطان، یادِ داستایفسکی را زنده میکند چون هر دو نویسنده یک چیز را جدیتر از «قصه» میدانند: محاکمه انسان از درون. آندرییف از داستایفسکی «دادگاه درونی» را وام میگیرد اما حکم را عوض میکند، چون داستایفسکی حتی در تاریکترین زوایای داستانهایش یک امکانِ اخلاقی / ایمانی را زنده نگه میدارد؛ اما آندرییف تمایلش این است که امید را هم آلوده کند: عشق، تله و اعتراف نمایش است، و حقیقت در نهاد قدرت کالایی بیش نیست.
آندرییف شیطان را انسان میکند تا نشان دهد انسانبودن فینفسه جهنمساز است؛ و شیطان در نهایت مغلوب میشود. بولگاکف شیطان را وارد شهر میکند تا نشان دهد شهر از قبل جهنمی است؛ شیطانِ او بیشتر از آنکه اغواگر باشد، افشاگر است؛ یک آینهی جادویی که جامعه را وادار میکند خودش را ببیند.
در فیلم «وکیلمدافع شیطان» (۱۹۹۷)، شیطان کارفرماست؛ اما در رمان «یادداشتهای شیطان»، انسان کارفرمای شرّ است. در فیلم شیطان صحنه را میچیند، و انسان با انتخابهای خود سقوط میکند. اما در رمان صحنه از قبل چیده شده؛ انسانها آنقدر شر را حرفهای کردهاند که شیطان هم دیر میرسد.
فیلم «کنستانتین» (۲۰۰۵) قصهی مردی است که میخواهد در یک جهانِ ماوراییِ قانونمند، تکلیفِ روحش را روشن کند، اما «یادداشتهای شیطان» قصهی موجودی است که میفهمد جهان مدرن دیگر حتی برای شیطان هم جای ابهت نگذاشته: شرّ، زمینی و مدیریتی و روزمره شده و آن جملهی مگنوس خطاب به شیطان که «دیر آمدهای» عملاً پایانِ اسطوره را اعلام میکند.
در «شاهنامه» ابلیس با فریب تدریجی قدرت پیدا میکند. نمونهی بارز آن در روایت ضحاک دیده میشود؛ در مقابل، شیطانِ آندرییف به جهانی مدرن پا میگذارد که شر پیشاپیش در آن تثبیت شده و او خود به سیاهیلشکر بدل میشود. این وارونگی است که اثر آندرییف را واجد ویژگیهای مدرنیستی و تلخ میسازد.
از سوی دیگر، در سنت عرفانی ادبیات فارسی، بهویژه در اشعار مولوی، تصویری متفاوت و عمیقتر از شیطان ترسیم میشود. در این چارچوب، شیطان نه هیولایی مطلق بلکه مسئلهای فکری و اخلاقیست؛ نمونهای شاخص از این نگاه، حکایت «معاویه و ابلیس» در مثنوی است. ابلیس، معاویه را بیدار میکند تا نماز صبحش قضا نشود؛ اما همین کنش بهظاهر خیرخواهانه، با تردید معاویه مواجه میشود: «گفت نی نی این غرض نبود تو را / که به خیری رهنما باشی مرا». در این نقطه، شباهت میان رویکرد مولوی و آندرییف برجسته میشود: در هر دو روایت، شیطان صرفاً اغواگر نیست، بلکه موجودی اهل گفتوگو و مجادلهی اخلاقی است. با این تفاوت که در جهانبینی مولوی، هنوز امکان هدایت، معنا و رستگاری وجود دارد در حالیکه در جهان آندرییف، این افق بهطور کامل محو شده و جای خود را به سردی ساختارها، منطق سرمایه، مناسبات قدرت و نمایش داده است.
آندرییف در آینهی آثارش
آندرییف با جسارت و دقت روانشناسانه، مرز باریک بین جنون، مرگ، ایمان و عقل را میکاود. در «یادداشتهای اینجانب» با وضعیت روانی کارمندی که آرامآرام از واقعیت فاصله میگیرد روبهرو میشویم. در «خندهی سرخ» با روایت بریدهبریده، ترسناک و شاعرانهی افسری دیوانه همراهی میکنیم. در «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند» دغدغهها و تحلیلهای روانشناسانهی هفت محکوم به اعدام بهصورت همزمان روایت میشود. در «زندگی واسیلی» قصهی کشیشی را میخوانیم که ایمانش را آرامآرام از دست میدهد و «تنگنا» در قالب هشت یادداشت از پزشکی قاتل روایت میشود و آنقدر هوشمندانه پیش میرود که نمیتوان فهمید مرز دیوانگی و خودفریبی انسان کجاست. فرم دفترچهای، یکی از انتخابهای همیشگی آندرییف است، چراکه در آن میتوان هم دروغ گفت، هم لو رفت؛ هم افشا کرد هم اعتراف؛ گاه گفتوگویی درونی و زمزمهوار داشت، گاه خطابهای اسطورهای.
ریشههای هجویهنویسی آندرییف
آندرییف دوران سخت دانشجوییاش را در سنپترزبورگ با فقر و گرسنگی میگذراند. در این ایام نخستین داستانش را با گریه مینویسد و با تمسخر سردبیر مواجه میشود. در ۱۸۹۴ دست به خودکشی میزند و شکست میخورد؛ زخمی که پیامدهایش تا سالها در بدن و روانش میماند. مدتی نقاشی میکند و پرتره میکشد؛ حقوق میخواند و وکیل میشود اما دوام نمیآورد. بالاخره بهصورت جدی وارد دنیای ادبیات میشود. در سالهای شهرت هم آسوده نبود زیرا او را به فساد روح جوانان متهم کردند؛ اتهامهایی که بهجای سانسور آثارش، بهنحو متناقضی باعث شهرت بیشتر او شد.
به یاد داشته باشیم آندرییف در جهانی مینویسد که جنگ، انقلاب، و فروپاشیِ نظمهای قدیمی، امید به اخلاق جمعی و دین رسمی را خشکانده است. «یادداشتهای شیطان»، آخرین اثر او، در دوران تبعید او به فنلاند نوشته و اندکی پیش از مرگش در ۱۹۱۹ کامل شده است. نویسندهای که چند سال «محبوبترین و موفقترین» نویسنده روسیه بود، سرانجام «تقریباً بیپول»، دلشکسته و سرخورده از «تراژدی روسیه» از دنیا رفت. این زندگینامهی فشرده، مهم است چون نشان میدهد چرا «یادداشتهای شیطان» در نهایت یک شوخیِ سبک نیست؛ کتابی است که از همان ابتدا روشن میکند با یک تسویهحسابِ شخصی طرف نیستیم؛ اینجا پای بشریت در میان است، و این هجویه فلسفی با نیشخند و به تلخی هر چه تمامتر انجام میشود.

در مجموع
در مجموع، یادداشتهای شیطان رمانی است تلخ و عمیق که در مرز میان ادبیات، فلسفه، و روانکاوی حرکت میکند. اگرچه ممکن است بهدلیل ساختار پراکنده و جهانبینی بدبینانهاش برای برخی مخاطبان دشوار باشد، اما بدون شک یکی از تأثیرگذارترین آثار در نقد تمدن و اخلاق بشر مدرن بهشمار میرود. نکتهای که این اثر را از سایر آثار تمثیلی درباره شیطان متمایز میکند، رویکرد اگزیستانسیالیستی آن است. شیطان نهفقط نماد شر، بلکه بازتابی از آگاهی در برابر پوچی هستی است. او همانگونه که با شر انسان مواجه میشود، با بیمعنایی جهان نیز درگیر میشود. بارها در طول رمان از اینکه نمیتواند واقعیت بزرگ را با زبان انسان بیان کند، شکایت میکند. او از محدودیت واژگان، منطق، و حتی خودآگاهی مینالد و اعتراف میکند که انسانبودن، به معنای اسارت در قفس زبان و زمان است. درواقع، تجربه انسانی برای او یک نوع زندان فلسفی است؛ جایی که حقیقت گم شده و همه چیز به تقلید، نمایش و دروغ تبدیل شده است. این کتاب، همزمان هم دعوتی به اندیشه و هم آینهای برای بازتاب واقعیتهای ناخوشایند دنیای انسانی است. خواندن آن فرصتی است برای تأمل دوباره در باب معنای «انسانبودن»، «قدرت»، و «آزادی».
«یادداشتهای شیطان» با ترجمۀ حمیدرضا آتشبرآب در بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شده است.
نظر شما