سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
سرنوشتی به کوتاهی یک نفس

ارمغان جان - منتقد ادبی اهل ترکیه - در یادداشتی که در اختیار ایبنا گذاشته، از مجموعه داستان «قاصدک» سینان سولون - نویسنده معاصر ترکیه - نوشته است؛ مجموعه داستانی که متن فارسی آن به‌تازگی با ترجمه رضا اهرابیان در نشر ثالث به چاپ رسیده است. در بخشی از یادداشت ارمغان جان آمده است: «قلمِ سینان سولون روایتی می‌سازد که فریاد نمی‌زند، اما گفته‌هایش تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند. آگاهانه از جمله‌های پرطمطراق و مواجهه‌های دراماتیک پرهیز می‌کند و در عوض، دل‌شکستگی‌های نهفته در امرِ روزمره را آشکار می‌سازد.»

‌سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ارمغان جان، منتقد ادبی اهل ترکیه / مترجم: رضا اهرابیان: قاصدک گیاهی است شبیه آسمان. با گل‌های زردش، خورشید است؛ به خاکستری که می‌زند، ماه می‌شود. و دانه‌هایی که با یک نفس به پرواز درمی‌آوریم، ستاره‌ها هستند. دست یافتن به ستاره‌ها زمان می‌برد. خورشید و ماه را که به‌قدر کافی دیدیم، نوبتِ آنها می‌شود. بر هر ستاره آرزویی از دل می‌نشانیم و روانه می‌کنیم. بعد، دیگر رد پاهایی که چشمک‌زنان در تاریکی پیدا می‌شوند در انتظارمان است.

در اندیشه‌ی یونان باستان، قاصدک اگر به خدایی نسبت داده نشود هم، با باد پیوند دارد. در روایت‌های سرخ‌پوستی امّا، از عشقِ بادِ جنوبی که در مقایسه با برادرانش ملایم‌تر است و برای چشیدن طعم زندگی نرم و آرام می‌وزد به این گل گفته می شود: بادی که در نگاه نخست عاشق شده اما جرئت ابراز ندارد؛ در انتظار، دگرگونیِ محبوبش را می‌بیند و تنها زمانی که گل ناپدید می‌شود، درمی‌یابد که دل‌باخته‌ی قاصدکی بوده است.

آرزو کردن با فوت کردنِ دانه‌های قاصدک، بر این باور استوار است که سرنوشت در دست باد است. از این رو، نمادی است از سبُکیِ تقدیر، شکنندگیِ اراده‌ی انسان و سفرِ مهارنشدنیِ آرزو. درست همان‌گونه که در داستان «قاصدک» سینان سولون که نام کتاب نیز از آن گرفته شده می‌بینیم، این گیاهِ صبورِ خاموش که گذر زمان، گذر از آستانه‌ی کودکی تا جوانی و آغاز دوباره را به تصویر می‌کشد، به آینه‌ی نیّات ما بدل می‌شود.

قاصدک که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، نخستین کتابِ سینان سولون است. نویسنده دانش‌آموخته‌ی دانشکده‌ی اقتصادِ دانشگاه استانبول است و سپس در رشته‌ی علوم ارتباطاتِ مؤسسه‌ی علوم اجتماعیِ دانشگاه مرمره تحصیل کرده است. او به‌عنوان دبیر در چند نشریه فعالیت داشته و نوشته‌ها و داستان‌هایش در مجلات، روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های بسیاری منتشر شده است. داستانی که نام کتاب از آن گرفته شده، در سال ۲۰۱۴ به‌وسیله‌ی گروه نمایشی ماسک‌کارا به صحنه برده شد. دومین کتاب و نخستین رمان او «بازگشت پرستو» در سال ۲۰۱۵ و «اضافی‌ها» در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. سینان سولون همچنان فعالیت‌های خود را در زمینه‌ی آموزش و مشاوره در حوزه‌ی قصه‌گویی در کسب‌وکار ادامه می‌دهد.

سرنوشتی به کوتاهی یک نفس

قاصدک از سه داستان تشکیل شده است. هر سه تأثیری عمیق بر خواننده می‌گذارند. تأثیرِ رویدادهایی که در زندگی روزمره بسیار می‌شنویم یا شاهدشان هستیم و از فرط تکرار عادی به نظر می‌رسند، بر انسان‌هایی که آنها را از سر می‌گذرانند، با حسی قوی از همدلی به خواننده منتقل می‌شود. زندگی‌هایی که در یک جمع خانوادگی یا دورهمیِ دوستانه با چند جمله‌ی سرسری از کنارشان می‌گذریم، در این داستان‌ها به روایت‌هایی بدل می‌شوند که ردّی عمیق بر جا می‌گذارند.

هر داستان ابتدا با موضوعش خواننده را به درون می‌کشد. زبان نویسنده روان و آرام است؛ حتی دراماتیک‌ترین صحنه‌ها نیز با بیانی نرم اما تکان‌دهنده از کنار خواننده می‌گذرند. این داستان‌ها با ساختاری پست‌مدرن، با نوعی پوچ‌گرایی «پذیرفتنی از سوی خواننده» بافته شده‌اند. اما از جایی به بعد، اتفاقاتی چون بیکاری، عشقِ ناممکن و خیانت صحنه را ترک می‌کنند و آن‌چه باقی می‌ماند پرسش‌هاست. پس از خواندن بسیاری از جمله‌ها، خودم را در حالِ بازاندیشیِ نظر و موضعم درباره‌ی آن موضوع یافتم. به تعبیر اومبرتو اکو در کتابِ «اثرِ گشوده»، متن هرچه بیشتر خواننده را به اندیشیدن دعوت کند، بیشتر تکثیر می‌شود. هر سه داستانِ «قاصدک» از این حیث متن‌هایی گشوده و تکثیرشونده‌اند. هر قدر هم که داستان‌ها بلند باشند، باز در پایان‌شان این احساس که انگار هنوز برای کلمات بیشتر جا هست، در خواننده ادامه خواهد داشت.

اصالتِ روایت و تصویری بودنِ صحنه‌ها، خواننده را در دل متن نگه می‌دارد. چنان‌که در داستان «پلیکانِ آبی»، نُعمان با تی‌کشیدنِ زمین وارد صحنه می‌شود:

«تی را در آبی که حالا گِل شده بود فرو می‌کرد، در می‌آورد و در حالی‌که از نخ‌های خاکستری‌اش آب کثیف می‌چکید، به زمین می‌زد؛ انگار نه دکان، که بخواهد همه‌ی زندگی‌اش را تمیز کند، تی را با شدت به جلو، به عقب؛ به راست و به چپ می‌کشید.»

در ادامه، این‌که چگونه تیِ خیس گردوغبار را به زمین می‌چسباند، رنگِ آبِ سطل و تصویرِ زمینِ تی‌کشیده‌شده، پیش چشم‌تان جان می‌گیرد. از این‌جا به بعد، همراه نُعمان در صفحه‌ها قدم می‌زنید؛ عاشق می‌شوید، فکر می‌کنید، دل‌زده می‌شوید، می‌پذیرید و گریه می‌کنید. این واقع‌گراییِ قوی، حتی عشقی ناممکن را نیز پذیرفتنی می‌کند.

(بد نیست اینجا پرانتزی باز کنم و تعریفی از عشق را که لابه‌لای سطرها می‌درخشد، نقل کنم: از این‌که عاشق کسی بشن که شبیه خودشون نیست می‌ترسن. در حالی‌که مگه عشق، دوست‌داشتنِ کسی که شبیه خودت نباشه نیست؟)

آخرین جمله‌ای که از دید ماوی، که روی دوشِ سرآشپز است، بر زبان می‌آید، خواننده را هم زیرورو می‌کند: «دنیای وارونه خیلی زیبا به نظر می‌آمد.»

سینان سولون در صفحه‌ی سپاس‌گزاریِ پایان کتاب، نامِ قهرمان‌های هر سه داستانش را می‌آورد. شخصیت‌هایی که نویسنده چنین به آن‌ها دل بسته، در واقع خودِ ما هستیم. این نزدیکی باعث می‌شود در دل داستان‌ها جایی برای خودمان باز کنیم. بازوی شخصیت‌ها را می‌گیریم و با آن‌ها راه می‌رویم.

در داستان «فاصله»، کنارِ رفعت پشت یک میز می‌نشینیم، «طی غذا خوردن، جز موضوع اصلی، دربارهِ‌ی همه چیز حرف می‌زنیم»؛ ما هم مثل رفعت به همان نتیجه می‌رسیم و با خود می‌گوییم «انگار انسان شبیه کسانی می‌شود که اصلاًنمی‌خواهد». با پیش‌رفتن داستان، به رفعت که می‌گوید «سکوت از هر صدایی بهتر است» حق می‌دهیم. این زندگیِ از هم گسیخته، وقتی در همان ماهِ آخر سال - که داستان در آن می‌گذرد - خوانده می‌شود، بیش از پیش با واقعیت هم‌پوشانی پیدا می‌کند. گویی شنونده‌ی اتفاقیِ گفت‌وگویی بوده‌ایم، با جمله‌های ناتمام، سکوت‌ها و نگاه‌هایش.

داستان «قاصدک» نیز همچون خودِ قاصدک، با گذر زمان دگرگون می‌شود و در هر دگرگونی اندکی زیباتر. روایتی که در یک نفس خوانده می‌شود و چون نفس را رها می‌کنیم، کلماتش به اطراف پراکنده می‌شوند. این بار بازوی عدنان چوبوک را می‌گیریم؛ با او بیکار می‌شویم، بیمار می‌شویم، به نوشتن و ادبیات پناه می‌بریم، غصه‌ی مادرمان را می‌خوریم و از پدرمان دلگیر می‌شویم.

وقتی می‌فهمیم عدنان چگونه در کودکی در زمینِ بایرِ روبه‌روی خانه‌شان قاصدک‌ها را فوت می‌کرده و چه آرزویی داشته، درمی‌یابیم که بسیاری از آدم‌ها این رویا را در دوره‌ای از زندگی در سر پرورانده‌اند. از این‌جا به بعد، خیال‌پردازی‌مان گسترش می‌یابد: اگر رؤیاهای کودکی‌مان به حقیقت می‌پیوست چه می‌شد؟ اگر در یکی از بزنگاه‌های زندگی تصمیم دیگری می‌گرفتیم، سرنوشت‌مان به کجا کشیده می‌شد؟

با جاری‌شدنِ کلمات، ناخودآگاه‌مان هم دست به کار می‌شود، رویاها و آرزوهای نیمه‌تمام‌مان را به رویمان می‌آورد. این آگاهی حتی پس از تمام‌شدنِ کتاب نیز ادامه دارد. ما را هم، همچون نویسنده، به قهرمان‌های داستان نزدیک‌تر می‌کند و به‌سادگی اجازه‌ی گسستن از آن‌ها را نمی‌دهد.

قلمِ سینان سولون روایتی می‌سازد که فریاد نمی‌زند، اما گفته‌هایش تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند. آگاهانه از جمله‌های پرطمطراق و مواجهه‌های دراماتیک پرهیز می‌کند و در عوض، دل‌شکستگی‌های نهفته در امرِ روزمره را آشکار می‌سازد. سادگیِ بیان، بارِ داستان‌ها را سبک نمی‌کند؛ که برعکس، امکان نفوذِ عمیق‌ترِ خواننده به متن را فراهم می‌آورد. سولون خواننده‌اش را هدایت یا قضاوت نمی‌کند؛ جاهای خالی‌ای می‌گذارد، که با زندگیِ خودِ خواننده پُر می‌شوند. از همین روست که داستان‌های «قاصدک» نه در لحظه‌ی خوانده‌شدن، که پس از آن به بسط خود ادامه می‌دهند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها