مريم مقيمي- آهنگ هستي نواخته و هر لحظه ساز عشق كوك ميشود تا نتهاي وجود انسان موزون، در جان جهان جاي گيرد. چنانكه ميتوان ترانه خداوند را در ذره ذره خلقتش با گوش جان شنيد و پايكوبي آسمانها و زمين را با ملودي عدل و قدرتش به نظاره نشست. موسيقي زندگي با «چنگ» هيچ «قانوني» جز قانون الهي ساخته نميشود، وصل را در قالب «شور» ميريزد و فاصلهها را در «گاههاي» زمان و مكان. «گوشههاي» جهل را كنار ميزند تا گام به گام «راههاي» معرفت گشوده شود. نواي هستي انسان را با «نوا» ميسرايد تا بينوايي را از تار و پود او بزدايد. يگانه تكنواز جهان، آهنگ هستي را مينوازد، بايد آن را شنيد و شناخت تا فراز انسانيت را در «سماع» درآورد و فرودش را در «ني» ناله كرد. تورج زاهدي موسيقي آفرينش را ميشناسد و از سازهاي اين جهاني تا حكمت معنوي موسيقي پيش ميرود. گفتگوي ما با او، زمزمه همين نواها و آواهاست.
وي درباره زندگياش ميگويد: «من یک هنرمند چند رسانهايام. به تعبير غربيها،هنرمندي كه به چند جنبه بپردازد، هنرمندي چندرسانهاي است. منتقدم و در اين حوزه در نقد كتاب، نقد سينما و نقد موسيقي كار كردهام و بنيانگذار نقد موسيقي فيلم هم هستم. هرمان هسه معتقد است كه آدمها يا مادرياند يا پدري. مرداني كه مادرياند ،هنرمند و شاعر خواهند شد، و مردان پدري حسابگر و تاجر مسلك و عقل گرايند. البته درباره خانمها عكس اين قضيه صادق است. به اين تعبير، من مادري بودم. وي يك زن عشيرهاي بود از ايل بختياري كه تا آخر عمرش نوع پوششاش را حفظ كرد و حتي زماني كه در تهران با من زندگي ميكرد، همان پوشش عشيرهاي را داشت. من فرزند كوچك خانواده و از همان كودكي اهل كتاب و كتابخواني بودم. سه فرزند ديگر، همه بزرگتر، و باسواد بودند و به من خواندن و نوشتن ياد دادند به گونهاي كه ميتوانستم قبل از رفتن به مدرسه بعضي از نشريات ويژه بچهها را بخوانم. اين نشريهها تازه منتشر شده بودند؛ هم داستان دنبالهدار داشتند و هم مصور بودند. در جايي كه ما زندگي ميكرديم (هفتگل خوزستان) به دليل وجود شركت نفت، هم برق داشتيم، هم لولهكشي گاز؛ گاز 24 ساعته در لولهها بود و نميتوانستيم آن را خاموش كنيم. به دليل وجود برق، راديو هم داشتيم و در نتيجه من داستانهاي شب آن سالها و برنامههاي صبح جمعه آن زمان را دنبال ميكردم. خوانندگان و آهنگسازان را هم ميشناختم. با ورود به مدرسه، ديگر كاملاً كتابخوان شدم. چندين مدرسه عوض كردم كه همه در خوزستان بودند. اولین مدرسه «آسماري» نام داشت ، كه از نام كوههاي آسماري از سلسله كوههاي بختياري، برداشته شده بود. در سن 6 سالگي من را با انجام آزموني پذيرفتند. زيرا كاملاً خواندن و نوشتن را بلد بودم. در همان دوره ابتدايي، به دليل اينكه پدرم در شركت نفت كار ميكرد، از هفتگل به اهواز رفتيم. شركت نفت دو محله داشت به نام زيتون. يكي زيتون كارگري و يكي زيتون كارمندي. پدرمن كارگر بود و طبعا ما در بخش كارگرنشين ساكن شديم، و در من آنجا به مدرسه «فروغي بسطامي» رفتم. نخستين كتابي كه خواندم، تأليف نويسندهاي بود به نام امير عشيري ، و من به پاس اينكه كتابهاي او مرا كتابخوان كرد، در يكي از كتابهايم از نام كتابهاي او استفاده كردهام. او كتابي داشت به نام «مردي كه هرگز نبود»، من جلد نخست «خانه پريان» را به «زني كه هرگز نبود» نامیدم ، و نيز كتابي داشت به نام «نفر پنجم» که من نام جلد دوم كتاب خانه پريان را «نفر هشتم» گذاشتم. البته اسمهايي كه گذاشتهام، بيارتباط با موضوع نبودند. اما اداي ديني هم بود نسبت به امیر عشيري.
تا كلاس ششم در مدرسه فروغي درس خواندم. بعد از آن به دبيرستاني رفتم به نام «دكتر كريم فاطمي» كه در محله اعياننشين اهواز بود و ما با اينكه در بخش كارگرنشين اهواز بوديم، اما به علت اينكه نمرات خوبي داشتم، در آن جا ثبت نام شدم. آن دبيرستان، كسي را زير نمره هفده ثبت نام نميكرد، و از اين جهت پرستيژ خوبي داشت. بعد از آن به دليل تغيير شغل پدرم، ساكن دزفول شديم. در ادامه، دوره دبيرستان را در مدرسه «قطب» گذراندم و ديپلم گرفتم و پس از آن به سربازي رفتم. در دوره سربازي براي مطبوعات مطلب ميفرستادم و با هنر، ادبیات ،سينما ، و موسيقي آشنا بودم. كمكم پيشنهاد شد كه حرفهاي كار كنم و اين تقريباً آغاز كارم به طور حرفهاي بود.
چگونه با موسيقي آشنا شديد؟
موسيقي را كه از راديو پخش ميشد گوش ميدادم و دوست داشتم. در محل زندگيم يك كتابفروشي بود به نام «معرفت» و من مدام به آن جا ميرفتم و كتاب ميگرفتم. شايد تنها كودك خريدار آن كتابفروشي بودم و البته كتابهاي بزرگسالان را خريداري ميكردم. كتابي بود به نام سرگذشت موسيقي ايران؛ آن زمان اصلاً شناختي از موسيقي ايراني نداشتم و فكر ميكردم هر چه راديو پخش ميكند، همه موسیقی این سرزمین را تشکیل می دهد ، و آن هم موسيقي پاپ بود. و تنها بخشهاي اندکی از آن به موسيقي سنتي تعلق داشت . لذا ما هم فكر ميكرديم موسيقي اصيل همين است و در نتيجه دوستش نداشتيم و معتقد بوديم راكد است. بعدها ديدم آنچه به نام موسيقي اصيل وجود دارد ، اصلااز راديو پخش نمی شود . در هر صورت من اين كتاب را خواندم و خيلي جذب شدم. در آن كتاب، از نخستين مدرسه موسيقي ايران گفته شده بود و من هميشه در پي اين بودم كه اين مدرسه كجاست. در آن زمان، دور و برم «ساز» نبود و اگر بود من نميدانستم؛ نه نت ميدانستم و نه اصول موسيقي را، اما عاشق موسيقي شده بودم و ميخواستم در نخستين مدرسهاي كه به سبك علمي موسيقي را تدريس ميكرد، حضور پیدا کنم و نفس بكشم؛ مدرسهاي كه در فضاي آن ، افرادي مثل ابوالحسنخان صبا، روحا... خان خالقي، موسيخان معروفي، درويشخان و كلنل وزيري تنفس كرده بودند. آن زمان هرچه در راديو پخش ميشد، براي خودش حدی داشت، یعنی موسیقی کاباره ای ، که مبتذل تر ، و موسیقی اصیل که ارزشندتر بود ، از رادیو پخش نمی شد . و لذا برای من که در پي بهترينها بودم ، پيداكردن اين مدرسه تبدیل به یک هدف شد .
كجا بود؟
پيداكردن اين مدرسه داستاني دارد، در تهران مستاجر بودم. در اوايل انقلاب ، كلنل وزيري كه از مدرسين آن مدرسه و در واقع بنیان گذارش بود درگذشت . او انسان بزرگي بود. براي پيدا كردن مدرسه نزد پسر عمويش به نام عبدالعلي وزيري ، و نيز دامادش به نام حسينعلي ملاح رفتم . ولی در اين جستجوها تنها حدود مدرسه را پيدا كردم، و متوجه شدم كه نزديك خانهاي است كه در آن زندگي ميكنم. بعداً به واسطهي شخصي به نام سيدعليرضامیر علي نقي ـ منتقد موسيقي ـ متوجه شدم همان خانهاي كه در آن زندگي ميكنم مكاني است كه سالها پيش نخستين مدرسه موسيقي ايران بوده است. 4 سال در آنجا زندگي ميكردم و در تمام اين مدت به دنبالش ميگشتم!
بعد از ديپلم وارد دانشگاه شديد؟
خير ، زيرا من مدركش را نميخواستم، دانشاش را ميخواستم. در نتيجه بدون رفتن به دانشگاه شروع به خواندن كردم و حتي در دانشگاه مشغول به تدريس هم شدم. در دانشگاه سوره اركستراسيون را درس دادم. اما متأسفانه وقتي براي گرفتن امتياز يك مجله اقدام كردم، به دليل نداشتن مدرك، مجوز ندادند. حال آنكه خدا ميداند اگر اين امتياز را داشتم، چقدر ميتوانستم از فرهنگ اصيل و نيز از قوميت ايراني و اسلامي خود دفاع كنم و آن را اشاعه دهم.
در چنين مواقعي از نرفتن به دانشگاه و نداشتن مدرك پشيمان نميشويد؟
اين جور موقعها، بسيار آزاردهنده است.
از كتابي كه درباره مرتضي حنانه نوشتهايد، بگوييد.
سال 68 حنانه درگذشت و آقاي گلمكاني از من خواست به خاطر علاقهاي كه به حنانه داشتم كتابي برايش بنويسم. شايد اين سرنوشت من بود كه موضوع كتابهايم منحصربهفرد باشد. زيرا نوشتن درباره حنانه منحصر به فرد بود ، چون تا آن موقع درباره يك آهنگساز فيلم در ايران، كتابي نداشتيم و هنوز هم نداريم. اين كتاب به نام به رهبري مرتضي حنانه چاپ شد و انتشارات ماهنامه فيلم، آن را در سال 69 منتشر كرد .
در مورد اولين كتاب نقد موسيقي كه نوشتيد، بگوييد.
بهزاد رحيميان، كه پيشتر مجله ای به نام «دفترهاي فيلم» را داشت و با هم در آنجا كار ميكرديم، انتشارات «فارياب» را راه انداخته بود. وي از من خواست كتابي درباره موسيقي فيلم بنويسم كه نخستين كتاب موسيقي فيلم در ايران بود و الآن تجديد چاپ شده است. كتاب نخست، با روي جلدي مشهوری كه از آيدين آغداشلو بود، چاپ شد و بسيار هم زيبا بود. هیچ نمونه ای از آن، حتي ترجمه هم نداشتيم، فقط رسالهاي بود نوشته آقای ضابطي جهرمي كه دربارة همكاري آيزنشتاين و پركوفیف . البته درباره موسيقي متن ، به طور کلی نبود ، فقط همكاری یک کارگردان و یک آهنگساز را شرح ميداد. بعداً، كتابهايي با همين عنوان يعني موسيقي فيلم در ايران به چاپ رسيدند، بدون اينكه يادي از من كنند! از لحاظ اخلاقي هم، رسم بر اين است كه اجازه بگيرند و به پيشكسوتتان ارج و بها دهند ، چون اولین بار ، من از این اسم استفاده کرده بودم .
درباره كتابتان به نام «حكمت معنوي موسيقي» توضيح دهيد.
اين كتاب را در سال 76 منتشر كردم و تا امروز، كتاب ديگري در اين باره نداريم؛ كه از رابطه حكمت معنوي اسلام و موسيقي ايران حرف زده باشد. در حالي كه موسيقي ما با فرهنگ اسلامي آميخته است و حتي در رديف های سازی اش نیز ، جنبههاي عرفاني وجود دارد. موسيقي ما عرفاني است و وجه تمايز آن نسبت به موسيقي پاپ یا کلاسیک ، همين ؛ و ارزش آن هم به همين دلیل است . اما چرا عرفاني است؟ به دليل اينكه شعر حافظ را در رديف آواز ميخوانند؟ قطعا موضوع باید فراتر از این باشد . حكمت بسیاری در موسيقي ما وجود دارد كه اگر نمينوشتم، كشف نشده باقي ميماند . و آن هم به يك دليل بسيار ساده . و آن، اينكه متنهاي كهني داريم كه عرفاي ما نوشتهاند و بسياري، از وجود آنها بيخبرند.
مثل چي؟
مثل مجالس سبعه مولانا و مناقب العارفين شيخ احمد افلاكي.
بعد؟
چنين كساني، درباره موسيقي بسيار مطلب دارند و اين نوع مطالب، را منتقدان موسيقي نميخوانند و فقط كتابهاي موسيقي را مطالعه ميكنند. كساني هم كه اين كتابها را ميخوانند، مانند خرمشاهي ، محقق، نجیب مایل هروی ، و امثال آنها ، مسألهشان موسيقي نيست. من، هم اهل حكمت و فلسفهام و هم اهل موسيقي ؛ و به همين دليل، در هر دو زمینه فوق ، مطالعه و تحقیق داشتم ، و لذا كشف كردم كه ريشههاي موسيقي ما كجاست و اينكه چه چيزهايي در اين زمينه داريم.
بنابراين، موسيقي ايراني ،از ديد يك موسيقيدان هم ، به حلال و حرام تقسيم ميشود؟
بله. هرچه فقهاي عاليقدر ما درباره موسيقي مبتذل ميگويند، تمام استادان موسيقي سنتي ميپذيرند. اگر 100 قطعه موسيقي را، هم به فقيه و هم به استاد موسيقي بدهيم، و از هر يك جداگانه نظر بخواهيم، از فقيه حلال و حرام را و از استاد موسيقي، ارزشمند و مبتذل را طلب كنيم ، فهرست اين دو ، که هر دو نفرشان متخصص تلقی می شوند، قطعاً يكي خواهد بود. به اين معني كه آنچه فقيه آن را حلال ميداند، استاد موسيقي آن را به عنوان موسيقي ارزشمند تلقي ميكند ، و آنچه از آن به عنوان حرام نام ميبرد، استاد موسيقي آن را مبتذل ميخواند. هنر و موسيقي فاخر، جايگاه خاص خود را دارند و از موسيقي مبتذل و عاميانه جدا ميشود.
آيا در موسيقي غرب، هيچ ردپايي از عرفان ديده نميشود؟
در موسيقي غرب، ترتيب ارزشي اينگونه است كه موسيقي بالاترين ارزش را دارد و بعد موسيقيدان، ( كه شامل نوازنده اركستر سمفونيك، خوانندگان و آهنگسازان و ... ميشود ) و آخرين درجه ارزش متعلق به مخاطب است. درحالي كه در موسيقي ما ، اين تقسيمبندي درست برعكس است . يعني ابتدا ارزش بر مخاطب است، بعد موسيقيدان ، و بعد خود موسيقي. به همين دليل، ظاهر موسيقي غرب باشكوه به نظر ميرسد ، ولی ظاهر موسیقی ما فقیرانه است . موسيقي ما از فرهنگ شهادت گرفته شده است ، يعني موسيقي، خود را به نفع شنونده به شهادت ميرساند ، تا او به تكامل برساند. و اگر اينگونه نباشد، ميشود لهو و لعب، و در این صورت حرام است.
منظورتان از موسيقي، ساز به تنهايي است يا آواز؟ خواه غربی یا ایرانی .
به طور كلي ميگويم. الآن آنچه سمفونيك است و آوازي در آن نيست، نميتواند موسيقي مبتذل باشد. زيرا كسي كه ميخواهد لهو و لعب داشته باشد، سمفوني بتهوون گوش نميدهد.
اگر، هم زمان با نواختن ساز اصيل، آواز خوبي خوانده نشود، از نظر شما كدام مهمتر است و چگونه از هم مجزا ميشوند؟
درصد دارد ، و به هر حال با هم ادغام ميشوند. در بعضي از موسيقيها، بخشي خوب است و بخش ديگر خوب نيست . اما چون ما در پي كمال هستيم، بر درصد ناخالصي آن خط قرمز ميكشيم ؛ زيرا اصل، تكامل انسان است.
دربارة نشانهشناسي هم كار كردهايد؟
بله، آخرين كتابي كه منتشر كردهام، كتاب نشانهشناسي موسيقي فيلم است.
نشانهشناسي چيست؟
اصولاً يك اثر هنري خوب، زماني خلق ميشود كه در آن، نشانهها خوب به كار رفته باشند. نشانهها قراردادهايياند كه بشر ، خود آنها را ساخته ، و يكي از آنها «سمبل» است. اينكه ميگوييم زيتون نشانه صلح است يا كبوتر سفيد نشانه آزادي است، اين يك نشانه و سمبل است. گاهي نشانهها شمايلیاند. از جمله نشانههاي راهنمايي و رانندگي مثل پارك ممنوع. در هنر هم اينگونه است ، مثلاً كلاه شاپو در فيلمهاي جنايي، به عنوان نشانه خاصي به كار ميرود. يا مثلاً در فرهنگ خودمان، كلاه نشانه خاصي است. در دورهاي، اگر كسي سرش را برهنه ميكرد، يعني خودش را بيآبرو كرده و بايد كلاه بر سر ميگذاشت. الآن، بسياري از روحانيون ما هنگام ذكر مصيبت براي اهل بيت(ع) ، از شدت مصيبت، عمامه را برميدارند و سر برهنه ميشوند، يعني خرجكردن آبرو در راه امام حسين(ع) . اينها نشانهاند، يعني به همين سادگي ، عمامه ميشود نشانه . همانطور كه عمامه در فرهنگ اسلامي ما، نشانه فضل و كمال هم هست. در سينما هم همينگونه است، فيلمي كه خوب ساخته ميشود يعني نشانه در آن به خوبي به كار رفته است . وقتی یک منتقد، فيلمی را نقد ميكند ، از دانش نشانه شناسی استفاده می کند ؛ حتي اگر اصلاً نشانهشناسي را نداند و نشناسد . نشانهشناسي در زمان افلاطون هم بوده است. در سينما ، در يك فيلم ، يك لحظه دلهرهآور را اولاً در شب نشان ميدهند. ديگر اينكه رعد و برق و باران هم به صحنه نمايش اضافه می کنند ، در حالي كه اينها فينفسه ، و به تنهایی اين معني را نميدهند ، اما در سينما نشانه اضطراب و ترس به حساب می آیند ؛ چرا که تمام اجزا سينما، نشانهاند.
نشانهها در موسيقي چگونهاند؟
همان طور كه در سينما و هنرهاي ديگر، تمام اجزاء نشانه محسوب می شوند، در موسيقي هم همين گونه است. هر سازي نشانه خاص خودش را دارد. تار نشانهشناسياي دارد كه كمانچه ندارد ، و كمانچه نشانهشناسياي دارد كه ني فاقد آن است . من در كتابم، هر بخش را به اسم يكي از ابزارهاي موسيقي نامگذاري كردهام. مثلاً اينكه در فرهنگ موسيقي فيلم ، «تار» چه كرده و چه نقشی را بر عهده داشته ؛ و یا سنتور در موسیقی فیلم چه عملکردی داشته است ؛ و بعد ني را بررسي كردهام ؛ و به همین ترتیب به سایر سازهای مسیقی اصیل پرداخته ام .
اصلاً چرا وارد اين حوزه شديد؟
نشانهشناسي خيلي در ايران فقير است و برخورد مناسبي با آن نشده است. در هنر، درباره خود نشانهشناسي هیچ تألیفی نداريم، البته ترجمههايي شده كه در مأخذ آوردهام ؛ اما در مورد نشانه شناسی سينما فقط 2 كتاب منتشر شده است. يكي نشانهها و معناها، از پيتر ولن ، ترجمه ناصر زراعتی ؛ و يكي هم نشانهشناسي سينما از کریستین متز ، ترجمه روبرت صافاریان . درباره نشانه شناسی موسيقي فيلم هم اصلاً کتابی نداريم ، در حالي كه در زبان انگليسي، حداقل صد كتاب در این مورد وجود دارد. دلم ميخواست در اين حوزه، ما هم كتابی به زبان فارسی داشته باشيم.
اين نشانهشناسي، چقدر به فرهنگ مربوط است؟
هرچيزي، نشانهشناسي است ، حتي اگر ما ندانيم. مثلاً چادر، يك نشانه و براي ما فرهنگي قومي است، يا روسري يك نشانه است. امروز در كشورهاي غربي، اگر زني را با روسري ببينيم ، به نشانه زن مسلمان است ؛ و اگر چادر هم داشته باشد، يعني به كشور ايران تعلق دارد. اگر نشانه نباشد، اصلاً هنري هم بوجود نميآيد ؛ و همهاش هم قراردادي است. مثلاً همين رعد و برقي كه بيان شد، قراردادي است كه در سينما گذاشته شده. در موسيقي هم قراردادهايي داريم. يعني اگر آهنگساز بخواهد حالت عشقي را نشان دهد، نشانههايي براي آن دارد. ممكن است خودش نداند كه به لحاظ نشانهشناسي چه كاري ميكند ، اما بخواهد يا نخواهد، براي ايجاد موسيقي عاشقانه ، همان نشانهها را به كار ميبرد.
منظورم از رابطه نشانه با فرهنگ، اين است كه آيا در هر فرهنگ، نشانه خاصي وجود دارد؟ يا اينكه نشانهها هميشه يك گونهاند؟
بله ، نشانه هایی هست که در فرهنگهاي مختلف، متفاوت است. مثلاً ويلن يك ساز غربي است كه آن را به طور افقي در دست ميگيريم و مينوازيم. يعني غربيها اينگونه عمل ميكنند. اما در ایران كمانچه را عمودي ميگيرند. نشانهشناسي در نواختن ، به اين معني است كه اگر آن ساز را نبيني و از دور نوازندهاي را نگاه کني، آن ساز را بشناسي. در مورد ويلن، اگر از دور نگاه کنیم و ببنیم كه نوازنده آن را روي شانه گذاشته ، ببنابراين می فهمیم آن ساز ، ويلن است. در مورد كمانچه هم همينطور است ؛ اگر نوازنده آن را عمودي گرفته باشد، يعني كمانچه است. ويلن نخستين بار در دوره قاجار وارد ايران شد ، و هنوز نميدانستند آن را چگونه بنوازند. از آنجا كه سيمهايش مانند كمانچه است، آن را مانند كمانچه نواختند. بنابراين اگر ديده شود یک نوازنده ، ويلني را عمودي گرفته و آن را مانند كمانچه می نوازد، اين نشان را دارد كه مربوط به دوره قاجار است . البته اين ساز كمكم بطور صحيح نواخته شد. دليل جهاني شدن ويلن اين است كه هيچ پردهاي ندارد، ميتواند ربع پردههايي را هم كه در موسيقي شرقي وجود دارد، بنوازد. اين ساز غربي است، اما از لحاظ نشانهشناسي، با فرهنگ ما همخوانی دارد ، زيرا ميتواند يكي از نشانههاي موسيقي ما را كه ربع پرده است، اجرا كند.
اگر يك ساز غربي را فردي ايراني با فرهنگ ايراني خود بنوازد، نشانهها در آن تغيير خواهند كرد يا خير؟
خير، پيانو مثلاً نشانههايي را دارد كه جهاني است. اما نشانههايي هم دارد كه فقط در ايران جواب ميدهد . الآن ترومپتي كه ما استفاده ميكنيم ، دقيقاً همان ترومپتي نيست كه در غرب استفاده مي شود.
يعني ميشود نشانهها را عوض كرد؟
بله، خود به خود در بستر زمان عوض و با فرهنگ هر كشوري همخوان ميشود. الآن يك ساز جديد اختراع شده كه هنوز نميدانيم چيست . بايد در تالار وحدت و جاهای دیگر اجرا شود، تا آن را کاملا بشناسیم . زماني اين ساز كاملاً ايراني خواهد شد كه بتواند تمام نشانههاي موسيقي ايراني را جوابگو باشد ، چرا كه اگر نباشد، به لحاظ نشانهشناسي ناقص است. سنتور و ني دو سازند كه حتي در خود موسيقي ايراني ناقصند. تار ميتواند همه چيز را بنوازد. اما سنتور نميتواند ، و اگر بخواهد پا به پاي تار پيش رود، حتماً بايد 2 يا 3 سنتور بياورند ؛ يا اينكه كوك يك سنتور را عوض كنند. اما تار همه نشانهها را دارد. از طرفي، تار همه آنچه را كه گيتار ميتواند بنوازد دارد. اما چيزهايي هم دارد كه در گيتار نيست . بنابراين، تار بر گيتار غربي ارجح است. البته «زرياب رازي» در كتاب خود نوشته كه اين سازها از ايران به اعراب و فرهنگ اسلام رفته ، و بعد، از طريق اسپانيا به فرهنگ غرب راه پیدا کرده اند. به اين صورت كه پيانو ، مادر سنتور است ؛ و تار ، مادر گيتار ؛ و تنبور خراساني نيز، مادر ويلن.
در صحبتهاي شما بود كه «اگر نشانهها نباشند اصلاً هنري به وجود نميآيد»، اين مسأله، به موضوعات هرمنوتيكي و نشانه در زبان، بسيار نزديك است.
اصلاً نشانهشناسي از درون زبانشناسي برگرفته شده. درباره مسأله هرمنوتيك كه همان تأويل است، در كتاب حكمت معنوي مقالهاي دارم به نام تأويل، كه حدود سال 65 در كيهان فرهنگي به چاپ رسيد. هرمنوتيك در واقع، خود نوعي نشانه شناسی است و از هرمس ميآيد ، و هر دو از زبانشناسي نشأت گرفتهاند. نخست در معماري و كمكم در ساير هنرها هم وارد شد. منتقدان هم براساس هرمنوتيك و نشانهشناسي عمل ميكنند حتي اگر خودشان ندانند نشانهها چه کارکردی دارند. براي فهميدن نشانه در فيلمها هم همينگونه است ـ همانطور كه گفتم، مثلاً در فيلم قيصر ، «فرمان» خود نشانه فرهنگ سنتي متعصب و جاهليزم ايرانی است. راه رفتناش، كلاه شاپو و پيشبند قصابي اش، نشاندهنده شخصيت اوهستند . توبه كردنش و كنار گذاشتن چاقو كه خود نشانه است و برگشت به آنچه از آن توبه كرده، شرايط و تعهداتش، همه اينها نشانهاند. اين نشانهها در دل نقدها كشف ميشوند.
در فيلمهاي اين دوره هم از نشانهها خوب استفاده ميشود ؟ به نظر ميآيد كمي از فرهنگ ايراني دورمان ميكنند.
اشكال زياد است. با وجود تلاش بسيار، اما هنوز آنگونه كه بايد و شايد نيست. يكي از بزرگترين نشانههاي فيلم ايراني اين است كه موسيقياش هم ايراني باشد. اما در بعضي جاها اينگونه نيست. اگر فيلم ديده نشود و از دور صدايش به گوش برسد، بايد از نوع موسيقي آن معلوم شود كه ايراني است . اما الآن اگر ديالوگها شنيده نشوند، ايراني بودن فيلم نيز معلوم نيست. متأسفانه خيلي از نشانهها از غرب گرفته شده. مثلاً در يك فيلم ديده ميشود يك كارآگاه باراني پوشيده و يك كلاه شاپو دارد. همان كه ما در فيلم هاي جنایی ميبينيم ( كه ساموئل فولر كارگرداني كرده )، در حالي كه كارآگاهان ما نوع ديگري لباس ميپوشند و نشانهاش فرق ميكند. در بعضي از فيلمها نشانههاي فيلم غربي به كار رفتهاند. يكي از موفقيتهاي فيلم قيصر، اين بود كه نشانهشناسي فرهنگ ايراني به خوبي در آن به كار رفته بود. انگيزه و انتقامش ايراني بود. الآن در بعضی فيلمهای ایرانی ، وقتي شخص ثروتمندي را نشان ميدهند، مانند يك تاجر در بازار بورس نيويورك به نظر می رسد ، تا یک تاجر ایرانی .
شايد به اين دليل است كه ما آدمهاي اين دوره، واقعاً اينگونه شدهايم و فرهنگي غربي در ما رسوخ كرده!
اتفاق ناگواري كه وجود دارد، اين است كه غرب همراه با نشانههايش، فرهنگش را به همه جا تزريق ميكند. ماهوارهها و فيلمهاي مختلف DVD كه در دست مردماند. همه اينها باعث ميشوند كه تفكر غربي نفوذ كند ؛ و اين آزاردهنده است. نبايد غيرت را به اسم تعصب كنار گذاشت. تعصب بد است ، اما غيرت خوب. به دليل اينكه تعصب بد است، عدهاي بيغيرتي ميكنند و اسمش را آزادمنشي ميگذارند. لباس بعضي از زنان ايراني با زنان غربي يكي شده، منش ايراني با منش فرهنگ غربي شبيه شده. ما بايد بدانيم خلاف هایي كه حتی نیروهای باز دارنده ای مثل پليس ، شلاق ، زندان ، و حتی اعدام هم نميتوانند در برابرشان بايستند ، اعتقاد و مذهب آنها را مهار ميكنند. اگر انسانهاي پستي مرتکب این خلاف ها شوند، فكر تمدن برايشان خندهدار است ؛ و متمدن بودن نيز نميتواند آنها را از خلاف باز دارد ، و امنیت جامعه را تأمین كند . آنچه در برابر فساد و فحشاء ميايستد، فقط و فقط دين است و ترس از آخرت. دين هويت ماست، فرهنگ ماست. ضد هويت ديني عمل كردن ، نشانه متمدن بودن نيست. مثلاً چندي پيش يك زن هنرمند ايراني در فستيوال فيلمهاي خارجي ظاهر شد ؛ آن هم بدون پوشش مناسب يك زن مسلمان ايراني. اينكه ما چقدر به حجاب و پوشش يا روسري معتقد هستیم ، يا اصلاً اعتقادي نداریم ، در اینجا ملاک نيست . شاید خود من هم در این مورد زیاد سخت گیر نباشم ، ولی حرف من اين است كه این خانم به عنوان نماينده كشور ايران، به خصوص که خیلی هم شهرت داشت ، بايد با فرهنگ و با پوشش يك زن ايراني مسلمان ظاهر ميشد، آن هم در دورهاي كه بين ما و غرب نزاع است و آنها ذرهبين دست گرفتهاند و بهانهگيري ميكنند. حضوري اين چنيني، نوعي خيانت به كشور و فرهنگ ايراني و اسلامي است. اين زن هنرمند ايراني نبايد اجازه ميداد كه كشورش به خاطر بيپوشش بودن او، این چنین تحقير شود . امروزه متأسفانه گاهي شرافت و منافع ایران و اسلام به کناری گذاشته میشود و همه بر اساس جناح سیاسی خودشان برخورد می کنند ؛ بسیاری از دست راستی ها موافق ، و دست چپی ها مخالف این نکته اند ؛ بدون اینکه به شأن و شرافت کشور توجه جدي شود.
درباره موسيقي مذهبي هم كار كردهايد؟
بله
موسيقي فيلم در فيلمهاي مذهبي ما چگونه است؟
فيلم مذهبي خاصي، جز سفیر و روز واقعه نداشتهايم ؛ که به ترتیب ، کار آقایان کامبیز روشن روان و مجید انتظامی ، در این دو فیلم ، خوب بود . سريالهايي هم بودهاند كه به دست آهنگسازان خوب سپرده شدهاند. مجموعه امام علي(ع) هم بود كه موسيقي اثر گذار آن توسط فخرالدين ساخته شده است . البته فيلمهاي مذهبي ما نسبت به فرهنگ مذهبي كشورمان كماند ؛ و بايد فيلمهايي ساخته شوند كه نشان دهند مذهب چقدر تكامل دارد. زماني بود كه در همين كشور، روشنفكر به كسي گفته ميشد كه ديني و مذهبي باشد و به خدا اعتقاد داشته باشد ؛ وگرنه از كسي كه مسأله ديني نميدانست ، و از ایمان به توحید ( که مستلزم برخورداری از یک فرهنگ متعالی و نکال یافته است ) خبر نداشت ، انتظاري نمی رفت . روشن فكر كسي بود كه بداند ابنسينا كيست، بداند تأویل چیست . سهروردي و فلسفهاش را میشناخت ، و با پیچ و خم های تکامل معنوی انسان آشنایی داشت . شناخت این مسایل نیاز به سواد دارد ، نیاز به دانش و فرهنگ دارد . در حالي كه الآن روشنفكر ظاهراً كسي است كه بيدين باشد! مذهب و دين تكامل مييابد و عليه تحجر است ؛ و انسانهاي فرهيختهای هستند كه با آزادي مطلق راه ایمانی و اعتقادی خود را انتخاب ميكنند. الآن كسي كه حرام و حلال را رعايت نميكند، روشنفكر است؛ در حالي كه وقتي بچه بودم، مادرم به عنوان يك ارزش ميگفت: «فلاني حلال و حرام سرش ميشود». وقتي بزرگتر شدم، ديدم اين يك فرهنگ است . رعايت حلال و حرام ، يعني رعايت حد ؛ و حد نيز مشخص کننده تمايز بين انسان و حيوان ، بین بی فرهنگ و با فرهنگ ، و بین کوته فکر و روشنفکر است. نبايد بيديني را نشانه روشنفكري دانست. بايد ياد بگيريم به جز خانواده، از شهر و كشورمان هم دفاع كنيم ؛ و همينطور از حقوق همه انسانها. هرقدر كسی وسيعتر فكر كنيد، روشنفكر تر است .
خودتان هم كار موسيقي انجام دادهايد؟
بله
حرفهاي؟ چقدر؟
به سختي انجام دادهام زيرا به جايي وابسته نيستم و هيچگونه حمايتي از من نميشود. چند كاست دارم كه هم آهنگ ساز و هم خواننده، خودم بودهام. نخستين كاستم به نام «عاشقانه» بود كه در سال 1368 بيرون آمد ؛ و بعد در سال 1370 كاست «بخت بيدار» را منتشر کردم ؛ تا سال 1381 كه « از عالم غيب » را درآوردم . « از عالم غيب » در مدح مولي علي (ع) بود ، اما متأسفانه حتي يك كلام هم درباره آن نوشته نشد.
در زمينه موسيقي عاشورايي چه آثاري را براي گوش فرادادن توصيه ميكنيد؟
اگر شما دوستي داريد كه خيلي به شما وفادار است و حاضر است تا پاي مرگ براي شما استقامت كند، تا چه برسد به اينكه از منافعش بگذرد، اين را مديون آقا ابولفضليم. اگر پدر و پسري تا آخرين لحظه زندگي خود پشتيبان هماند ، و از همه چیز خود براي ديگري ميگذرند، يا اگر شخصي تا پای جان بر روی اعتقاداتش استوار است ، همه اين ارزشهای قابل ستايش را مديون قمر بنی هاشم در عاشوراييم. حضرتابوالفضل العباس(ع) رفاقت را به ما آموخت. بنابراين، در کنار اشك که في نفسه نجات بخش ماست ، بايد رفاقت و وفاداری را هم ياد گرفت و به آن متعهد ماند. بنابراين، فرهنگ عاشورا، فرهنگي است كه بايد بر روی آن كار كرد. يك سوئيت داريم براي پيانو كه جواد معروفي آن را ساخته به نام عاشورا؛ و من بر آن نقد نوشتهام. علاوه بر نقد آثار جواد معروفي، نقدي هم بر قطعه نینوا دارم ، که آقای علیزاده آن را به صورت کنسرتو براي اركستر بزرگ و ويلن و ني نوشتهاست .
درباره سوئيت جواد معروفی بگوييد.
در اين قطعه که عاشورا نام دارد ، و شروع آن در سي مينورSi min است ، مرتباً با تغيير گام مواجهیم .
مثلاً در گام (min(# - fa فا ديز مينور و گامهاي ديگري ميرود. تمامی این تغییر گام ها ، به گوش شنونده ايراني حالت دستگاه شور و آواز دشتي را ميدهد (دشتي يكي از متعلقات چهارگانه شور است) . اما باز هم تغییر گام می دهد و به جايي ديگري كه ميرود، که گام مينور- re را افاده ی کند .گامی كه حالت چهارگاه را براي ما ايرانيان تداعي ميكند. چهارگاه، اصولاً دستگاهي است كه متعلق به حضرت ابوالفضل(ع) است. در تعزيه، مثلاً شبيهخوان عبدالله ابن الحسن « راک عبدا...» ميخواند. شبيهخوان، زينب «گوري» يا «گبري» ميخواند ( که از گوشههاي آواز ابوعطا ، یکی دیگراز متعلقات چهارگانه شور است) . شبیه خوان حر «عراق» می خواند . و شبيهخوان حضرت ابوالفضل (ع) هم هميشه « چهارگاه » ميخواند. آقاي جواد معروفي از طريق اين دستگاه چهارگاه، تهور و شجاعت در ميدان رزم و رفاقت و وفاداري را تا پاي مرگ نشان ميدهد كه از خصوصيات حضرت ابوالفضل(ع) است. و می دانیم که این ها خصوصیات دستگاه چهارگاه هم هست .
خودتان درباره موسيقي عاشورا چه كردهايد؟
قطعهاي خواندهام به نام لالايي عاشورا ـ كه آهنگ آن از سيدمحمد ميرزماني است و شعر آن از آقاي مصطفي رحماندوست ، و چندين ويدئو كليپ از روي آن ساخته شده و حتي در يكي دو برنامه زنده راديويي نيز به عنوان آثار ماندگار درباره اين اثر از من سؤال كردند. گزيده جواب من در اين مورد، اين است كه اين اثر زندگي هنري من را به دو بخش تقسيم كرد. پيش از لالايي عاشورا و بعد از آن؛ به طوري كه بعد از خواندن اين قطعه، بسيار سختگير شدم و احساس ميكنم ديگر هر آوازي را نبايد بخوانم و هر اثري را نبايد بسازم و حتي هر كتابي را نبايد بنويسم. و تنها آثاري را بنويسم كه پس زمينه مباحث معنوي داشته باشند. كتابي دارم به نام موسيقي عاشورا كه در آغاز محرم امثال توسط حوزه هنري و به همت و حمایت مرتضی گودرزی دیباج منتشر شد و در آن، رابطه موسيقي را با واقعه عاشورا بررسي كردهام و اين كه در نوحهها و روضههايش، چقدر از موسیقی اصیل ایرانی كمك گرفته ميشود.
درباره موسيقي دفاع مقدس چه كار كردهايد؟
چند مقاله نوشتهام كه يكي از آنها در دهمين سالگرد انقلاب اسلامي در كيهان فرهنگي به چاپ رسيد. خاطراتي را كه از امام(ره) درباره موسيقي از دوستاني مثل حسامالدين سراج و ... شنيدم، نوشتهام و مقالهاي كامل درباره مرحوم شاهرخي و سبزواري و سرودههايش و همچنين درباره گلريز، نوشتهام. چندين مصاحبه با من انجام شد كه در سايت دفاعمقدس منتشر شدند، به نام موسيقي انقلاب. در اين حوزه دو سروده هم كار كردهام كه يكي را گلريز در راديو و تلويزيون اجرا كرد. درباره خود دفاعمقدس نيز آهنگسازي كردهام، و چندین مطلب در نشریه پایداری نوشته ام.
به نظرتان فعاليت سايران در موسيقي دفاعمقدس چگونه بوده است؟
اهل موسيقي شاهكار كردهاند. چه شاعران، چه آهنگسازان و چه خوانندگان. يعني حقشان را ادا كردهاند و من به عنوان يك منتقد موسيقي ميگويم كه ارزشمندترين كارها در اين زمينه ساخته شدهاند. اين كارها تحت تأثير دو جانبه بودهاند كه توانستهاند موفق شوند. يعني جبههها تحت تأثير كارهاي اهل موسيقي بودند و اهل موسيقي هم در اين حوزه تحت تأثير سرودههايي كه در جبههها خوانده ميشد قرار داشتند . در حقيقت اين فعاليت در روابط دو طرفه در ميدان تأثير و تأثر بود و اين بالاترين حد يك كار هنري است.
از ابتداي انقلاب تا كنون، موسيقي ما در زمينه دفاع مقدس چقدر متفاوت شده است؟
الآن، ديگر آن شور و نشاط وجود ندارد.
اصلاً، در حال حاضر در اين حوزه كار ميشود؟
بسيار كم. يك هفته مانده به هفته دفاعمقدس، سفارشها ميآيد. در زمان جنگ، وقت زياد بود و ما با فرصت بيشتري كار ميكرديم و تأثيرش هم بيشتر بود. كاري كه با عجله و سرعت صورت بگيرد، تأثير كمتري خواهد گذاشت. متأسفانه الآن ديگر مثل آن زمان دنبال نميشود. بايد مرد ميدان را پيدا كرد كه دلش براي ارزشها بسوزد، هنرمند هم باشد، آهنگ هم بسازد، تحت تأثير جبههها هم باشد و جناحي هم نباشد. به اين دلايل سطح كارها پايين آمده. كارهايي كه در آن زمان ساخته ميشدند، عالي بودند و هنوز هم وقتي پخش ميشوند، ارزشمندند.
رمانهايتان را به چه انگيزهاي نوشتهايد؟
در كودكي براي دوستانم فيلم تعريف ميكردم . گاهي هم داستان آن را گسترش ميدادم و با فكر خودم، به آن فيلم اضافه ميكردم ، و ماجراي داستان آن را ادامه ميدادم. بعدها اين عادت تبديل به رماننويسي شد. قبلاً گفته بودم كه یک هنرمند چند رسانهايام ؛ و اين چندرسانهاي بودن، در رماننويسي برايم مفيد بود.
چطور؟
فرهنگ غربي به تخصص بها ميدهد، به اين معني كه بايد همه علوم را ترك كرد و فقط در يك علم تخصص داشت. مثلاً در تاريخ ، آن هم مثلاً فقط تاريخ ايران ، بعد فقط يك سلسله را مورد بررسي قرار داد ، و ميان آن سلسله فقط قاجار و بين شاهان قاجار فقط ناصرالدين شاه ، و زندگي او را هم، مثلاً فقط 20 سال اولش را باید مورد مطالعه قرار داد . اين طبقهبندي در فرهنگ غرب، براي تمدن اجتماعي خوب است ، اما براي تمدن فردي خير. ما در فرهنگ و تاريخمان حكيم داشتيم ، و او كسي بود كه همه كاره بود. ابنسينا ، هم فيلسوف بود، هم نويسنده و هم موسيقيدان. رساله حيابن يقضان را هم نوشته كه به عقيده من، اگر امروز بود ، حتماً آن را رمان ميكرد. يا مولانا، حتماً مثنوي را تبديل به رمان ميكرد. مولانا، موسيقيدان هم بود ميگويند: «دستور داد رباب را ششگوشه ساختند» يعني براي آن 6 سيم گذاشتند كه شايد منظور تار باشد كه 6 سيم دارد. (از شيخ احمد افلاكي در مناجات العارفين) ـ يا مثلاً فارابي نخستين كسي بود كه در ايران ارسطو را شناخت، به همين علت هم به او معلم ثاني ميگويند زيرا در فلسفه، نخست ارسطو است ، که معلم اول است . موسيقيدان هم هست و يك رساله به نام موسيقي كبير هم دارد. هم ساز ميزد و هم حكيم بود. بنابراين، چندرسانهاي بودن بد نيست ، و همين براي من در رماننويسي بسيار کارساز بود. زيرا در نوشتن رمان، بايد بر همه چيز اشراف داشت تا بتوان واقعيت زندگي را عميق تر نشان داد.
نظرتان درباره رمانهايي كه اين دوره نوشته ميشوند، چيست؟
الآن بعضي از رماننويسان تصور ميكنند اگر داستاني را به طور عادي و معمولي بگويند، پيش پا افتاده جلوه ميكند، در حالي كه اگر داستاني خوب تعريف شود، ديگر پيش پا افتاده نيست. بعضي در داستاننويسي، زمان را برعكس ميكنند ؛ مثلاً از لحظه مرگ شروع كرده و تا تولد ميروند! مثل كاري كه کارلوس فوئنتس كرده. يا مثلاً زمان را در داستان ميشكنند، يعني در فصل اول ، امروز را ميگويد ؛ و در فصل بعد ، ديروز را ؛ و در فصل بعد مثلاً 3 سال بعد را ؛ و ... يا اينكه راوي را عوض ميكنند. اين گونه رماننويسي، رمان را نجات نميدهد. البته منتقدان تحت تأثير غرب، همينها را ارزشگذاري كردهاند. من با اين نوع داستاننويسي مشکل دارم، و ميخواهم داستاني بنويسم كه فرماليزم غربي در آن نباشد ؛ و حكمت و فرهنگ و فروتني و سادگي در آن نمايان شود. این ویژگی را البته منتقدین ایرانی ، که به شهادت نقدها و بحث ها و آثارشان ، خوش نمی دارند ، و همان آثار فرمالیستی را می پذیرند . داستانهاي مولانا پيش پا افتادهترين داستانهاي عاميانهاياند ، كه پر از حكمتاند. بايد ظاهر، داستان ساده و زيربنايش عميق باشد. در رمانهاي امروز ، موضوع برعكس است، يعني در زيربناي آن خيري نيست، اما در ظاهرش پيچيدگيهاي زيادي وجود دارد. سایر رمانهایی هم كه فرمالیستی نیستند ، فقط در حد دختران مدرسهاي هستند و به همان موضوعات کلیشه ای عشق و عاشقي میان پسر ثروتمند و دختر فقیر ، یا بر عکس، می پردازند. یعنی يا آنقدر پيچيدهاند كه پر از اوهام و وهماند، یا آن قدر سطحی اند که قابل تحمل نیستند. در یک رمان امروزی، مثلاً از زماني كه تلفن زنگ ميزند، تا لحظه ای که راوی گوشي را برمی دارد 75 صفحه در باره اوهام و خیالات راوی نوشته شده است ، و خواننده بايد با شكنجه آن را بخواند. در نشریه « ادبیات و فلسفه » که توسط وزارت ارشاد اسلامی منتشر می شد ، دقیقا همین اوهام 75 صفحه ای ، به عنوان مثالی از یک شاهکار مدرن ، مورد تحسین و تقدیر قرار گرفته بود! اين فرهنگ خوبي نيست كه یک اثر ، هرچه سختتر باشد، بهتر است. بايد به گونهاي نوشت كه هر كسي به اندازه ادراك خود آن را بفهمد ، و در عین حال ارزشمند هم باشد. این هدف است که خیلی دشوار است ؛ و به همین دلیل ، بسیار دور از دسترس خیلی از نویسندگان است . حافظ ميگويد:
«تو را، چنان كه تويي ،هر نظر ، كجا بيند؛
هركس، به قدر بينش خود ، می كند ادراك»
به همين دليل خواستم رمان بنويسم و تمامي حكمت و فلسفه و عرفان اسلامي را در قالب داستان بيان كنم. با همه تكنيكهاي رمان آشنايم و اگر به كار نميبرم، به اين دليل است كه جايش در رمان ايراني نيست. رمان ايراني بايد تكنيك خودش را داشته باشد. بنابراين كار من هر قدر هم كه پيش پا افتاده باشد، به علت اينكه تقليدي نيست، خوب است. كلاً، اينكه هيچكس تقليد نكند و براساس فرهنگ خودش ساختاري بيافريند، مطلوب است.
مرشدي از عالم غيب چيست؟
يك سلسله كتابي منتشر شد از نويسندهاي به نام كارلوس كاستاندا ، كه يك جوان آمريكايي است و دكتراي مردمشناسياش را از دانشگاه Ucla كاليفرنياي جنوبي گرفته و براي تز دكترايش دربارة گياهان دارويي نزد سرخپوستان مكزيك تحقيق كرده است. در آنجا، شخصي به نام خوآن ماتيوس راهنمايش ميشود و او در كتابش از اين راهنما به نام دون خوان ياد ميكند. بعد، ميفهمد اين شخص وارث دانش كهني است كه بيش از دههزار سال سابقه دارد. اين ماجرا دنيا را تكان داد. در غرب تصور ميکنند اين دانش، دانش جادوگري است ، و به دون خوآن هم لقب جادوگر دادهاند. در حالی که اين عرفان است . زيرا آنها عرفان مسيحي را ميشناسند و عرفان هندي و چيني و بوديسم و ذن و ... را عرفان ميدانند، و چون در اين عرفانها، نوعي ایستایی و خمودگي وجود دارد ، و لذا بر این باورند که عرفان یعنی خمودگی و ریاضت . عرفان مسيحي اصلاً رهبانيت و گوشهگيري و كنارهگيري است، بنابراين دانش دون خوآن را جادوگري ميدانند نه عرفان . در حالي كه اين دانش دقيقاً مشابه عرفان اسلامي است ، البته بدون اينكه دست اندرکاران آن ،اسلام را بشناسند. يعني اصلاً ديني را به اين نام نميشناسند ، تا متوجه شوند فرهنگشان تا چه انذازه شبیه حکمت معنوی اسلام است . حدود 12 كتاب دربارة دون خوآن و فرهنگش نوشته شده كه در همان زبان اصلی به چاپ بيستم هم رسيده ، و بسيار اثرگذار بوده است. در ایران ترجمه های این کتابها، چندین بار تجدید چاپ شده است . من ديدم همه اينها در اسلام و در فرهنگ ما وجود دارد ، ولی ما نميدانيم و با آن آشنا نيستم. بنابراين، از ديدگاه عرفان تطبيقي، فرهنگ دون خوآن را با عرفان اسلامي تطبيق دادم. درباره بسياري از مسايل مطرح شده آن، از قرآن مجید و احاديث مختلف ، سند آوردهام. بعد اينكه خود اين كتابها را هم به طور خلاصه در يك رساله كوچك در قسمت اول کتاب آوردهام ، و لذا جلد نخست آن مانند يك داستان به شدت پركشش است ، البته یک داستان کاملا واقعی نه تخیلی ؛ و جلد دوم شامل بررسي تطبيقي عرفاني است ، كه ثابت ميكند در فرهنگ ما، نه فقط همه ديدگاه دون خوآن وجود دارد ، که علاوه بر آن، در حكمت اسلامي چيزهايي است كه دون خوان ندارد و وارد اين مسايل نشده است.
شعر هم ميگوئيد؟
بله
ديوان داريد؟
خير، هنوز اندازه ديوان نشده.
كدام شاعر را دوست داريد؟
حافظ ، مولانا ، سعدی ، نظامی ، و فردوسی از شاعران قديم ؛ و از معاصران، علي معلم، يوسف ميرشكاك، سهیل ثابت محمودی ، پرویز عباسی داکانی ، اکبر بهداروند ( که این دو شاعر اخیر ، اغلب زنگ می زنند و اشعارشان را تلفنی برایم می خوانند ) ، شهریار ، مهدي اخوان ثالث، سهراب سپهري، هوشنگ ابتهاج ؛ و نیز بخشهايي از فروغ فرخزاد و احمد شاملو .
با توجه به اينكه شما اهل آواز هم هستيد، صداي چه كسي را ميپسنديد؟
صديف، شجريان، ناظري، جهاندار ، افتخاری و رضايي. صدای استاد لطفی و استاد مجید کیانی و داود آزاد را هم به رغم این که نوازنده اند نه خواننده ، دوست دارم .
تابلوهايي كه روي ديوار ميبينيم، كار خودتان است؟
اين نقاشيها را خودم كشيدم ، و همه، فقط با يك خودكار است. چهرههايي كه كشيدهام و شما ميبينيد چايكفسكي و گوستاو مالر، دو استاد بزرگ موسیقی اند كه به آثارشان علاقهمندم . و نيز جان فورد و ژان رنووارن ، که دو كارگردان بزرگ آمریکایی و فرانسوياند.
چقدر در روز مطالعه ميكنيد؟
چون منتقد فيلم هستم، ديدن فيلم جزئي از كارم و مطالعهام محسوب ميشود. اما در روز يا مطالعه ميكنم ، يا ساز مينوازم ، يا آهنگ ميسازم. همه زندگيم به اين چيزها ميگذرد. به هرحال چون در هنرهاي مختلفی فعالیت دارم، كارم فقط مطالعه نيست. البته تا آنجايي كه ميتوانم سعي دارم با انواع سیر انديشههاي مختلف آشنا باشم. كتابهاي جديد را بخوانم و بدانم چه افکار و چه ایدؤلوژی هایی وارد كشورم ميشوند ، چقدر به نفع ماست و چقدر به ضررمان ، و چه اثری بر جوانان ما دارند .
يك سؤال از تورج زاهدي بپرسيد و پاسخ دهيد!
آيا توقع داريد كه از شما حمايت شود؟ بله ميخواهم حمايت شوم. زيرا فقط كارم همين است و كار فرهنگي هم كم درآمدترين كار روي زمين است. نميتوانم كار ديگري انجام دهم. لازم است از امثال من دفاع شود. نميخواهم با بيگانه دست دهم. با بيبيسي و با ايرانيان مقيم خارج كه وطنفروشي كردهاند، مخالفم. بايد كسي از نيروي خودي دفاع كند. 5 سال كار ميكنم تا کتابی بنویسم که دستمزدش حداکثر 2 ميليون تومان است ! و تقسيم به ماه كه ميشود تقريباً هيچ چيزي نيست. طبيعي است كه انتظار حمايت دارم.
آثار
1ـ موسيقي فيلم، فارياب، تهران، چاپ اول، 1363 [ناياب]
2ـ به رهبري مرتضي حنانه، انتشارات ماهنامه فيلم، 1369
3ـ حكمت معنوي موسيقي، فردوس، 1376
4ـ موسيقي فيلم، انتشارات فردوس، چاپ دوم با اضافات، 1376
5ـ مجموعه آثار ناوال كارلوس كاستاندا، فكر روز، 1376 [ناياب]
6ـ مرشدي از عالم غيب (بررسي آراء و عقايد كارلوس كاستاندا)، انتشارات فكر روز، چاپ اول، 1378 [ناياب].
7ـ جذابيت عشق، انتشارات فردوسي، چاپ اول، 1378.
8ـ سينماي معناگرا در ايران، انتشارات بنياد سينمايي فارابي، 1384.
9ـ خانه پريان، انتشارات كتاب نيستان، چاپ دوم، 1386.
10ـكلنل وزيري، شركت سهامي كتابهاي حبيبي، 1387.
11ـ نشانهشناسي موسيقي فيلم، انتشارات سوره مهر، 1388
12ـ دعوت به ماوراء، كتاب نيستان، 1388.
13ـ موسيقي عاشورا، سوره مهر، 1388.
14ـ جذابيت عشق، انتشارات توسعه كتاب ايران (تكا)، چاپ دوم، 1388.
نظر شما