شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۷
راز نامه‌های صبحگاهی جان اشتاین‌بک

جان اشتاین‌بک، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، برای غلبه بر تردیدهایش و تکمیل رمان ماندگار «شرق بهشت»، هر روز صبح پیش از آغاز نوشتن، نامه‌ای می‌نوشت که هرگز به مقصد نمی‌رسید؛ آیینی روزانه که به او فرصتی برای اندیشیدن به ادبیات، زندگی و دشواری‌های آفرینش هنری می‌داد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از منتال فلوس، نویسنده پیش از آنکه جهان را در کلمات خود بازآفرینی کند، باید با جهان درونش روبه‌رو شود؛ با تردیدهایی که دستش را از نوشتن بازمی‌دارند، خاطراتی که رهایش نمی‌کنند و پرسش‌هایی که پاسخی قطعی ندارند. برای جان اشتاین‌بک، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، این رویارویی هر روز صبح، پیش از آغاز کار روی یکی از مهم‌ترین رمان‌هایش، اتفاق می‌افتاد؛ با مداد، کاغذ و نامه‌هایی که قرار نبود هرگز به دست مخاطبانشان برسند.

اشتاین‌بک در سال ۱۹۵۱ نگارش رمان «شرق بهشت» را آغاز کرد؛ اثری که بعدها آن را بلندپروازانه‌ترین تجربه ادبی خود دانست. او درباره این رمان گفته بود که گویی تمام نوشته‌های پیشینش تمرینی برای رسیدن به همین اثر بوده‌اند. اما پشت این بلندپروازی ادبی، نویسنده‌ای قرار داشت که برخلاف تصویر استوار و مطمئنی که ممکن است از یک نویسنده بزرگ در ذهن داشته باشیم، از توانایی‌های خود تردید داشت و گاه حتی جایگاهش را به‌عنوان نویسنده زیر سوال می‌برد.

شاید یکی از درس‌های مهم زندگی ادبی اشتاین‌بک همین باشد: شاهکارها لزوما از دل اطمینان و آرامش متولد نمی‌شوند؛ گاهی حاصل ادامه دادن در روزهایی هستند که نویسنده بیش از هر زمان دیگری به خودش شک دارد.

نوشتن، پیش از آنکه داستان آغاز شود

اشتاین‌بک هنگام نوشتن «شرق بهشت» آیینی روزانه برای خود ترتیب داده بود. هر صبح، پیش از آنکه به سراغ رمان برود، نامه‌ای طولانی می‌نوشت. در ابتدا قرار بود این نامه‌ها خطاب به دو پسرش، تام و جان، باشند؛ فرزندانی که می‌خواست کتاب را به آنها هدیه کند. اما به‌تدریج، مخاطب نامه‌ها به ویراستارش، پاسکال کاوِیچی، تغییر کرد.

این نامه‌ها هیچ‌گاه ارسال نشدند. بااین‌حال، شاید ارزش واقعی آنها دقیقا در همین ارسال نشدن نهفته باشد. نامه‌ای که قرار نیست به مقصد برسد، می‌تواند به فضایی برای اندیشیدن تبدیل شود؛ جایی که نویسنده مجبور نیست از همان ابتدا به فکر ساختار داستان، پسند مخاطب یا حتی زیبایی جمله‌ها باشد. او می‌تواند بنویسد تا بفهمد چه چیزی در ذهنش می‌گذرد، پیش از آنکه بکوشد آن را به اثری ادبی تبدیل کند.

اشتاین‌بک در این نوشته‌های صبحگاهی از نگرانی‌هایش درباره نویسندگی، دلتنگی برای پسرانش و دشواری‌های کار خلاقانه سخن می‌گفت. گاهی بیش از هزار کلمه می‌نوشت و پس از آن، چهار تا پنج ساعت به کار روی رمان اختصاص می‌داد. او با مداد می‌نوشت؛ کلمه به کلمه، روی کاغذ.

این شیوه را می‌توان نوعی گرم کردن ذهن پیش از ورود به جهان داستان دانست؛ همان‌طور که نوازنده پیش از اجرای قطعه‌ای دشوار، ساز خود را کوک می‌کند، نویسنده نیز می‌تواند پیش از ساختن جهان شخصیت‌ها، ذهن خویش را برای نوشتن آماده کند.

نویسنده‌ای که به خودش شک داشت

تردید برای اشتاین‌بک پدیده تازه‌ای نبود. او سال‌ها پیش، هنگام نگارش «خوشه‌های خشم»، با احساس ناتوانی و نگرانی درباره ارزش کارش دست‌وپنجه نرم کرده بود. در یکی از یادداشت‌هایش نوشته بود که ضعف‌هایش در حال آشکار شدن هستند و حتی خودش را نویسنده نمی‌داند.

چنین اعترافی از نویسنده‌ای که آثارش بعدها در شمار مهم‌ترین دستاوردهای ادبیات آمریکا قرار گرفتند، یادآور فاصله میان تصویری است که تاریخ ادبیات از نویسندگان بزرگ می‌سازد و تجربه واقعی آنان از نوشتن.

ما معمولا آثار نهایی را می‌خوانیم؛ داستان‌هایی که شخصیت‌هایشان شکل گرفته‌اند، جمله‌هایشان صیقل خورده‌اند و نویسنده سرانجام توانسته است جهانی منسجم پیش روی ما بگذارد. اما کمتر با لحظه‌های پیش از شکل‌گیری این جهان مواجه می‌شویم؛ با صفحه‌های سفید، جمله‌های نامطمئن و روزهایی که نویسنده نمی‌داند آیا تلاشش به نتیجه خواهد رسید یا نه.

اشتاین‌بک، با وجود این تردیدها، به نوشتن ادامه داد. او در یادداشت دیگری بر اهمیت انجام دادن سهم روزانه کار تاکید کرد؛ اصلی ساده که به‌راحتی فراموش می‌شود: باید هر روز کاری انجام داد، حتی وقتی نتیجه آن روشن نیست.

شاید راز ماندگاری یک نویسنده نه در غلبه همیشگی بر تردید، بلکه در توانایی ادامه دادن با وجود تردید باشد.

خیر و شر؛ داستانی برای پسران و تمام انسان‌ها

«شرق بهشت» برای اشتاین‌بک تنها یک تجربه ادبی نبود. او می‌خواست برای پسرانش داستانی درباره یکی از بنیادی‌ترین کشمکش‌های زندگی انسان روایت کند: تقابل خیر و شر.

رمان در دره سالیناس کالیفرنیا می‌گذرد و با الهام از داستان آدم و حوا و دو پسرشان، قابیل و هابیل، به سراغ پرسش‌هایی درباره انتخاب، مسئولیت، عشق، نفرت، قدرت و ضعف می‌رود. اما اشتاین‌بک نمی‌خواست صرفا روایتی از گذشته یا بازگویی داستانی آشنا ارائه کند. او در پی آن بود که تجربه‌ای خانوادگی را به روایتی جهان‌شمول تبدیل کند؛ داستانی که هر خواننده بتواند بخشی از زندگی خود را در آن بازشناسد.

او در یکی از نامه‌هایش نوشته بود که می‌خواهد به پسرانش نشان دهد دوگانگی‌هایی مانند خیر و شر، عشق و نفرت و زیبایی و زشتی از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند و آفرینندگی از ترکیب آنها پدید می‌آید.

این نگاه، در عین حال، می‌تواند تصویری از خود فرایند نویسندگی نیز باشد. اثر ادبی اغلب از کنار هم قرار گرفتن تجربه‌های متضاد شکل می‌گیرد؛ از امید و نومیدی، اطمینان و تردید، خاطره و فراموشی. نویسنده مواد خام زندگی را برمی‌دارد و از دل تعارض‌های آن، معنایی تازه می‌سازد.

اشتاین‌بک می‌خواست پسرانش داستانی درباره جهان بخوانند، اما برای رسیدن به آن داستان، ناچار بود از جهان شخصی خودش عبور کند.

آیینی برای شنیدن صدای درون

دهه‌ها پس از اشتاین‌بک، جولیا کامرون در کتاب «راه هنرمند» بر تمرینی روزانه تاکید کرد که آن را «صفحات صبحگاهی» می‌نامد. توصیه او این است که افراد هر روز، ترجیحا بلافاصله پس از بیدار شدن، سه صفحه از افکار خود را به‌صورت دست‌نویس روی کاغذ بیاورند.

هدف این تمرین، خلق اثری ادبی یا تولید متنی قابل انتشار نیست؛ بلکه فراهم کردن فضایی برای شنیدن صدای درون است. نوشتن در اینجا نه وسیله‌ای برای نمایش توانایی، بلکه راهی برای مواجهه با افکار پراکنده، خواسته‌های پنهان و نگرانی‌هایی است که در هیاهوی زندگی روزمره کمتر فرصت بروز پیدا می‌کنند.

میان این روش و نامه‌های صبحگاهی اشتاین‌بک شباهتی معنادار وجود دارد. هر دو بر اهمیت نوشتن منظم، بدون انتظار برای رسیدن الهام و پیش از ورود به کار اصلی تاکید می‌کنند. البته این شباهت به معنای یکسان بودن دو روش نیست؛ اشتاین‌بک نامه‌هایی را در پیوند با رمان خود می‌نوشت، درحالی‌که کامرون تمرینی عمومی برای پرورش خلاقیت پیشنهاد می‌کند.

بااین‌حال، هر دو یک حقیقت ساده را به یادمان می‌آورند: گاهی برای اینکه بتوانیم چیزی تازه خلق کنیم، ابتدا باید به آنچه از پیش در ذهنمان انباشته شده است، مجال بیرون آمدن بدهیم.

تلاش برای ناممکن

شاید عمیق‌ترین بخش میراث این نامه‌ها، نه در توصیه‌ای برای بهتر نوشتن، بلکه در نگاه اشتاین‌بک به ماهیت هنر نهفته باشد.

او نویسندگی را تلاشی برای یافتن نمادهایی می‌دانست که بتوانند تجربه‌های فراتر از زبان را بیان کنند؛ کوششی برای توضیح دادن آنچه به‌سادگی توضیح‌پذیر نیست. به باور او، نویسنده در تنهایی تلاش می‌کند چیزی را به کلمه تبدیل کند که همیشه بخشی از آن از دسترس کلمات می‌گریزد.

اشتاین‌بک می‌نوشت که حتی خوش‌شانس‌ترین نویسنده نیز تنها می‌تواند بخش کوچکی از آنچه را در ذهن دارد، به خواننده منتقل کند. بااین‌همه، نویسنده خوب کسی است که همچنان برای انجام دادن همین کار دشوار تلاش می‌کند.

این شاید تناقض بنیادین هنر باشد: نویسنده می‌داند زبان برای بیان تمام حقیقت کافی نیست، اما همچنان می‌نویسد؛ می‌داند هیچ داستانی نمی‌تواند همه پیچیدگی‌های زندگی را در خود جای دهد، اما باز هم داستانی تازه آغاز می‌کند.

نامه‌های صبحگاهی اشتاین‌بک یادآور همین پایداری‌اند. او هر روز پیش از آنکه به سراغ رمانی برود که بعدها جایگاهی ماندگار در ادبیات پیدا کرد، می‌نشست و می‌نوشت؛ نه لزوما برای آنکه پاسخی پیدا کند، بلکه برای آنکه بتواند پرسش‌هایش را با خود به صفحه بعد ببرد.

شاید نوشتن بیش از آنکه هنر یافتن پاسخ‌های قطعی باشد، هنر ماندن در کنار پرسش‌هاست. شاید خلاقیت نه با حذف تردید، بلکه با پذیرفتن حضور آن آغاز می‌شود. و شاید مهم‌ترین راز اشتاین‌بک همین باشد: لازم نیست هر روز شاهکاری خلق کنیم؛ کافی است هر روز به میز کارمان بازگردیم و دوباره تلاش کنیم.

زیرا گاهی راه رسیدن به یک رمان بزرگ، از هزاران کلمه‌ای می‌گذرد که هیچ‌کس قرار نیست بخواند؛ از نامه‌هایی که هرگز ارسال نمی‌شوند، اما نویسنده را برای نوشتن داستانی آماده می‌کنند که سرانجام به دست میلیون‌ها خواننده خواهد رسید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها